کمینه داستانی بیانجام
رضا شاهحسینی
گفت: به این زودیها بارون بند نمیآد. این درخت هم سرپناه خوبی نیست. برگها خوب که "خیس کیف" شدن، قطرهها رو از خودشون میرونن و اونوقت... و اونوقت تو میمانی و دانههای درشتتر بارون. این چتر رو بگیر و دنبالم بیا.
این رو گفت و عین یک خیال رفت.
کرختی ماندن بود و "شوق ترس" رفتن؛ دلم قبل از خودم راهی شد.
سریع چتر رو باز کردم. خواستم راه بیفتم، عصا از دستم افتاد؛ عصا رو برداشتم، چتر افتاد.
روایاتی بر کمینه داستانی بیانجام
احضار اضطراب
عباس اسماعیلی
"هم چنان که آدمی دلق ژنده را بر میکند و جامهای نو میپوشد، جان نیز، تنهای فرسوده فرو هلد و در تنهای تازه جای گیرد. نه حربه در آن کارگر افتد و نه آتش آن را بسوزد، نه آب آن را تر کند و نه باد آن را بخشکاند. نه زخم پذیرد و نه بسوزد، نه تر شود و نه بخشکد. دائم و قائم و ثابت است و خالد است و بر جای. نه به چشم آید و نه به فکر آید و نه دگرگونی پذیرد و تو که این حقیقت را میدانی نباید دستخوش اندوه گردی. پس در سوگ هیچ جانداری نباید نشست."
و نه چون هست شد، دوباره نیستی گیرد. از چه در اضطرابی؟ در فقدان آنی که سخت گران میآمد به مرگ آوردنش "ارجونا" را، اتفاق؛ تنها برکندن دلقی ژنده بود و نه هیچ دیگر در این فرو هلیدن، گونهای که "کرشنای ایزد" لذت و الم، باخت و برد، آن و این را یکسان میشمرد و کمر تکلیف میکرد در بندِ کارزار کردن و میراندن ِ برادر تلختر و گرانتر میآمد آن سان که مشوش میکرد ارجونا را؛ یا کشتار میلیونها تن از آدمیان، به سیاق هیملر (heirich himmler) که "بهگود گیتا" را در اونیفورمش مینهاد و از این اردوگاه به آن اردوگاه میبرد که بنای حکومت نازیسم کند و اردوگاههای مرگ هیتلری را طرح.
گریخت و در این تند عزم گام کرد -سریع چتر گشود- چگونه ملزم بود به در هم آمیختن آن جان ِ پر شوق و آتشگون در ذهنی سرد، واقع بین. کجای آن دلق ژنده را تکاپویی در این درشت باران، تخطی از این کرختی وقت، خواهد ارزید؟ متن گریخت. به آن سیاق که مُصر میشد در رکوع بر انگاشتهای متنی ادبی، منطبق با علایق قضات ادیب.
*
متن معذب بود. آن چنان که چشم نمیبندی بر آن چه کمینهای نامید از آن، در وقت ِ "به دوش کشیدن مسئولیتی" که به تلنگر ِ حسگانی اهتمام دارد و در وقت دوشیدن مادیان ِ ناخرسندی؛ به ابزار شدن هم که متهم گردی.
"عنوان" که ابتدای اتهام بود، از ترجمان دیگر خود ابا نمیکرد. تا در تأسی به "تیتری خبری" تعبیرش دادم به "کمینه داستانی از بیانجامی"، "کمینه داستانی از حال و روز دستهی B"، "گزارشی کوتاه از مشکلات مردمان ایلاتی". در بساطی که از عطوفت و ادبیت نیز بار بود.
*
منطق برگ و باران را احتراز است در متن از انطباق با آن. قانون درخت را استعارهای بیبنیان خواهد. برگ از خیس کیف شدنش، بعد، خمیده و گوژپشت به گوشهای مینشست و نرم نرم ِ باران که میلیزید بر آن، تا حجم میگرفت و درشتتر همچون تلنگر تگرگ فرو میشد؛ دیگر اتفاق نمیکرد. بیاعتنا طعنهای میزد باران و میگذشت و برگ چون گدایان که در گوشهای کز کرده در خود، هر از گاهی سری بلند کرده به عابران و پارچهی پهنشان مینگرند، نگران به عبور باران، به پهنای حقیر سطح سبز خود چشم میدوخت و باران که در آن پیش، تا خیساندن برگ، درشت، درشت "باخ" را مینواخت، با خیس کیفور کردن برگ، به ذات خود بر میگشت. -رهایی- متن، روی بر نمیتافت به مراعات ِ منطق برگ و باران؛ به بیان ِ بعد "تو میمانی و دانههای ریزتر بارون" تا استعارهی "درشتی کردن" بارانی که فراوان خواهد شد و "موتسارت" خواهد نواخت مستانه، در کنار کیفور شدن و کناره گرفتن برگ باشد و آوار شده باشد قانونش درخت به سیاق خودش در "گلیداغ".
*
آن، خط مرزی خواهد بود میان آن دیگری و آن منی که کتمان پندهای عقل معاش اندیش را ممکن نخواهد کرد و نه مگر برگ از برای خود و آفتاب خود، سبز بود و چون دستی گشوده به آسمان بود؟ هم آنجا که برایش نه به اکراه آورند دست از بغل بیرون؛ مشیت، سوز استخوان ترکان معیشت مینُمود و نه مگر؛ هنگامی که من آنم که به واسطهی دیگران "هستم"، خیانت به آن دیگری که معشوق من است، خیانت به خودم خواهد بود؟
کودکانگی باران در کنار گرفتن و نرم نرمک نوازشهای برگ را مادرانگی برگ؛ ادله، امری زیادت بر خواست خیس کیف شدن دست نمیگیرد؛ از جان و خود گذشتگیاش هم که فسانه. چون عمری رود از باران که دیگر نه به سیاق سابق پر شیرین باشد و مسئلهآموز صد دلبری؛ دیگر نه چنان تا کنند با او که میکردند و بماند خلأ کودکانگی و لُذات را، بارانی دوباره گیرد اگر و مادرانگی را پیشکش ِ برگهای والد کند؛ بشویندش از ذهن.
*
در آن از پیش مفروض، درنگی را که برگ، نه آداب پناه، نه آیین ِ خمس ِ سایه میدانست که اگر به بیابان هم کلنگی بر زمین میکوفت و دستمالی عرق میرُفت و انگشتی تاول میکرد، او را اذکار قنوتش رحمت درخت بر عابرین و در راه ماندگان بود تا انبوه ِ این ادعیه و درد، در اوقاتش که مشروح طوفان بود و طغیان، مستجاب که نه، حلقه در حلقه میکرد و زنجیرهاش در کیفوری برگها به وقت ِ خیسی شأن نزول میگرفت. برگ از خود بیخود، برای خود خرامان و خرامان میخمید و با باران بوسه بود و کنار، کیفور چون ناقوسی به هر تکان و تکانه، فریادکشان از کیف. من و راوی تنهاییم.
*
یکان ِ آن خیال، معرفه است و "عین" معلوم، که خیالات به دو قسم عازم شوند: عزیمت در ارادهی خویشتن یا به آن چه بیوقت پیش آمدش باشد. عزیمت را مشبه به شرح کرده است و به "امر" مختوم، که آن "به عین خیال" در ترادف ِ با یکان ِ آن دو قسم باشد، در قوتش به استدلال چون به خواست خویش عازم شود.
برگ را کیف باشد و پیامآور را امری و عبور، بیهیچ درنگ و اعتنا.
پیامآور رفته است.
*
من و راوی تنهاییم. دو بار تنها!
*
به صف! که وقت شرحیست انقلابی بر "شوق" که شقیقهها را داغ و داغ ِ لذت ِ زیستی آرام و کرختی را، سیخی سرخ برداشته با دستی پر غرور از شعلهای پر شلال، به دست دیگرش؛ هراس، خواهد گذاشت.
ژان والژان ِ من!
عقل را به تعلیق در میآوریم که وقت ِ "دل از پیش راهی شدن" است و بزرگ شدن شوق که مدام حجیم میشود و صفهایی که مدام مطول میشوند و دستهای داغدیدهشان را رو به ما میگیرند.
*
لجنی بویناک را اتفاق، معلق در میانهی آمیختگی خوف و ترس حجتی باشد تا خروج کند از فقدان ِ "خبر" با آن چه پیامآور در اخبار آورده بود که آوردهاند نه آن چه هست مقرر باشد چنین هستیاش مادام، که نگونسار خواهد شد این سایبان، گوژ شود پشت ِ برگهایی که سرخوشان بودند در این نم نمکهای بارش ِ نرم نرم، در وقت ِ نزول ِ شدائد، گوشهگیر و به گریهای مدام.
بُنه برگیری و بقچه بر دوش، که تو را اکنون "خبر" بود و بیم و بعد، آوار هولناک باران و طوفان و بعد خوفناکی راهی هیچ نپیموده لاغیر.
عمری بیاخبار و کرخت را در خبر حجت بود رُعب (Fright) ، دورترها؛ آنگاه که پردهها کنار کشیده، برگهای گوژ گوشهای گریند های و های و طوفان باشد های و هوی؛ این چنین مقدر شد خبرداران را حرام، از هول ِ رُعب، لذائذ هستی به زیر سایبان و نم نمک بارش ِ نرم نرم؛ تا رُعب مبدل به اضطراب (Anxiety) شد.
این ولیمهای از آن توست تا عمر کرخت و بیخبر را مضطرب و در راه شدی و تنها در آن ِ عزیمت، ترس (Fear) کارگر افتاد از خوف ِ طوفان و بلایا تا در این به راه رفتن، انگیزهای یافتی. تنهایی به رفتن انجامید.
آن گونه که گفتار مسیح را مکرر میکرد: "اگر کسی به سوی من آید و از پدرش، مادرش، زنش، فرزندانش، خواهرانش و حتی از زندگیاش نفرت نداشته باشد، مرید من نتواند بود". (لوقا، ۲۶:۱۴)
و در هول و نفرت و در میانهی این حلقه حلقههای رُعب و ترس و اضطراب، کجای اخبار را، از عشق خبرش بود؟
*
شروع و انجام اتفاق را به اختصار، متن تنها به وقت پایان بالفعل کرد: برداشت، افتاد، برداشت، افتاد و سکوت را مطلق شد. وقتی شرح این اضطراب را وقتی نبود؛ اما متن میگریخت و استمرار میگرفت و ذهن، راوی مضطرب را هم ذات میشد و مشوش از شوک سکوت، میدانست وقتی پایان اتفاق افتاده بود و چتر افتاده بود و عصا میافتاد، میبایست آن را پذیرفت. ذهن میدانست که راوی شکل پیری خودش بود، وقتی ناگهان اتفاق خواهد افتاد و او به بالا نگاه خواهد کرد و به خود خواهد گفت: چرا "اتفاق" افتاد؟ چرا اتفاق در جای خود نماند؟
و آن گاه قانون اضطراب کشف شد.
*
هولناکترین تکانه را، رفتنی در بعد ِ "وانهادن ِ چتر" راوی را، آن دیگری بر پهنای متن پراکند. تنها کرد و نیز چتر وانهاد؛ چه به گذشتی پر شکوه چونان شدائد شکنجهای در پیش تا کشان کشان و افتان افتان شدن سوی صلیب رهسپار، چه به از سر واداشتن باری مضاف؛ که بیگانگی بود دیگری را باد و بوران از ذاتش.
بیچتر شد و عازم شد و شرط کرد: هم بر دوش چتر و هم پا به پا پایار و هم بارش ِ باران.
که آن یک را عشق نامید و آن یک را مصائب و آن دیگری را عقل یا اندیشهای بود و مصیبت و دوری. یا مصائب بود و اضطراب بود و تنهایی بود.
آنجا بود که دریافتم آن چه به تمام عمرم بود، اشتباه بود. پس من به راوی گفتم که پشیمان خواهد شد. چنان کند که من اکنون میکنم. چندی گذشت و دیگر من نمیدانستم چنان کرد یا نه...
آن دم که مرا مِی زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خُمرهای از باده گذارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خُمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این بادهی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany