»
 حسین دیلم‌کتولی » دری برپاشنه‌ی اندوه

حسین دیلم کتولی[ خیس از هوای احساس...]

من خوف دارم از خواب برخیزم...
به گمانم خواب اصحاب کهف هم معجزه‌ای بود، سر از کتاب برمیدارم
سیصد سال زمان کمی نیست...

عالیجناب دلتنگی هستم که پرت می‌شوم دورتر از سرعت قطارهای برقی...، اینترنت...، موشک‌های قاره‌پیما...، و تغییر جغرافیایی جهان به شگفتم وامیدارد. امّا چه کسی می‌تواند بگوید از شمشیر و زره جنگی مکسی میلیان یا ناپلئون بناپارت بدش می‌آید، اصلن چه زیانی دارد بنده موقع خداحافظی بگویم... «رخصت میفرمائید عالیجناب...» یا موقع احوالپرسی بپرسم: «احوالتان چطور است عالیجناب...» چرا وقتی تاریخ بیهقی را می‌خوانیم شگفت‌زده می‌شویم، در خواندن شاهنامه احساس غرور و در زمان دیدن فیلم «گلادیاتور» احساس قدرت و شکوه بما دست می‌دهد... حتی ویرانه‌های تخت جمشید ما را به عظمت و بزرگی می‌رساند چرا... چون درشت و زبرند... چون برجسته و انتخاب شده‌اند چون... دارای طمطراق و کرنش می‌شویم، اما چرا از اتل تو توله چیزی عایدمان نمی‌شود...
تمام این‌ها را برای این نوشتم که: ... من خوف دارم از خواب برخیزم... و یقینن از تاریخ مرگ ما سال‌ها گذشته است، یادمان رفته چه مشق می‌کردیم و چه می‌نوشتیم و چگونه حرف می‌زدیم... و غرور و سربلندی در کلمه کلمه‌مان وجود داشت، همه این‌ها مقدمه‌ای بود بر اینکه «دری برپاشنه‌ی اندوه» باز کنم و از کتاب شعری سخن بگویم که ترس از کلمه ندارد... مجموعه‌ی شعری از«جواد گنجعلی»...
خیلی عاشقانه و لطیف آغاز می‌شود:
چه آهوها که مشق کرده‌ام
از چشمان تو...
بعد غار ُو خواب اصحاب کهف می‌ترساندم، نه تنها کمر من، بلکه «کمر انجلس» را خواهد شکست...، زمان همه جا خودش را نشان می‌دهد، سیصدسال خواب (ص ۸ سطر ۲۱) زمان در دیواره‌های غار (ص ۷ س ۳)... دم عصر (ص۱۰س اول)
همچون ابر بردبار (ص۱۱س۱) یا چون قصیده‌ای بلند (ص۱۱س۳) فقط در حدود باران (۱۲س۱) بدون گریه (ص۳۵س۱) و بی‌هیچ دلیلی (ص۳۷س۱) بر من فرود می‌آمد نه عینکم را به عمد روی کتاب‌ها جا نمی‌گذارم (ص۳۷س۱)...، شاعر گاه کار را چنان سویه‌دار می‌کند که باور این که درعصر مدرنیزم هستیم چیزی بسیار سخت است و چه از ((حرزی که بادیه‌نشینان بر گردن آویخته‌اند... ص۱۴)) و ((شمشیر آغشته بخون...)) و میکده... و ((برزیگران)) سخن می‌راند، اما گویی به صخره‌های بینالود نگاه می‌کنیم با آن بلندای پر شکوه که گر چه سخت و خراشنده به نظر می‌رسد اما در زیر نور چراغ معرفت و دانش بس عظیم و باورنکردنی‌ست، زبان در دیداری نخستین به کارهای ترجمه می‌ماند اما شاید این فرم‌شکنی در لحن و ایجاد فخامت است نه گم‌اندیشی، بیراهه رفتن...، و شاید در بعضی شعرها فضای (واگویه...) (گلایه‌آمیز) کار را از آن چیزی که اصل روایت می‌خواهد دور کرده و گاه... به تغزل در بندها می‌رساند.
تخطی درکار نمایش دیگری‌ست برای راه‌یابی به حرکت و تاثیرپذیری
سوت که می‌زنم
کرمی از انتهای صدایم
پروانه می‌شود
با این همه
پنجره را که بگشایم
آسمان به خانه می‌ریزد
مداد را که بردارم
خنکای دریا را... (ص۱۶)
پله پله در متن فرو می‌روم و اگرچه شاعر ضرب‌المثل‌ها و تعمق‌های دیروز را به صورتی... در همان حال می‌آورد...
زندگی چیز غم‌انگیزی‌ست
حتی اگر فیل باشی... (ص۱۷)

در کارهایی از شاعران دیگر گاهی تصاویر به صورت بزک غلیظ در صورت زنان ظاهر می‌شود که بی‌مایه‌گی شاعران را می‌رساند اما این‌جا (در پاشنه‌ی اندوه وقتی... از (شروه زنان بندری) از (کلاه خود) (آستین آغشته به خون)... آینه‌ی رمال‌ها... چنان نمی‌نمایاند
کار شعر دلالت بر هیچ اخلاق شاعرانه نیست چه شاعر بعضی وقت‌ها خودزنی می‌کند و یا در نفرین و گریه‌ها مدفون می‌شود، اما چرا یک نوع یاس در بیشتر کارهای شاعرانه است؟! این تعمق بیشتر می‌خواهد و تاثیرپذیری از هوا و لحاظ‌های سیاسی و اجتماعی است که بیشتر نوشتن را مجال و رویا، رویای با حرف‌ها و بدبینی‌ها و تهمت‌ها... لااقل برای این حقیر دارد...،
مرا باز گردان
به شانه‌هایت
در تبعید کسی زیر تابوتم را نخواهد گرفت
اما دلنشینی کارها زمانی‌ست که نوشته‌ها خیس از هوای احساس و روح لطیف شاعر است:
آغوش تو
سرزمین مادری من بود
نمی‌خواهم رودی باشم که به دریایی سیاه می‌ریزد (ص۵۸)
دو گونه نوشتن و از جریان شعر جدا نماندن چیزی‌ست که از کار شعر به دور نمانده و گاه چنان سخن رانده که دلچسبی دیگری را می‌جوید [چاره‌ای نیست]
... لبخند بزن
در نیمکره شمالی
اتفاق بزرگ خواهد افتاد (ص۸۰)
اما در کار (برای اندوه غلامحسین) تا این بند:
شیشه‌ی گلاب شکست
روی تمام زندگیم
همراهی شعر است و مخاطبی که در نفس‌های شاعر جای گرفته اما بعد انگاری در یکی از چاه‌های هوایی قرار می‌گیریم و بعد عددها... و کاری شبیه تعزیه‌خوانی انتظار را از یک کار پرمایه به سوی یک کار احساسی و... پیش می‌برد
تا آنجا که غلامحسین در روایت هم جا به جا می‌شود و از روُیه‌ای به روُیه‌ای دیگر می‌نشیند که انگار بوف کور را می‌خوانیم و غلامحسین راننده درشکه نعش‌کش می‌شود...

در خیلی از کارها... کلمه گریه... صدای گریه (ص۶۵) یا از اندوه و غم و واژه‌هایی این‌چنینی استفاده می‌شود که اندوه را می‌تکانم (ص۱۰) زندگی چیز غم‌انگیزی‌ست (ص۱۷) برای اندوه دلم (ص۲۱) اتوبوس‌ها دلتنگی‌های شهر را بالا و پایین می‌برند (ص۲۹) ارتفاع اندوه (ص۵۷) در گریه زنان گلاب را تعارف کن (ص۶۴) برای اندوه دلش (ص۶۵) انحنای غمگین پله‌ها (ص۶۶) تو آن غم بزرگی (ص۷۰) به چه میگردی عشق یا اندوه... (ص۷۱) توری غمگین وقرمز...(ص۷۹) همه چیز من از توست... اندوهم... اقرارم... (ص۸۲) اندوهی بی سببی رنگ می‌زند... (ص۸۹) بی هیچ گلایه‌ای غمگین نیستم... (ص۹۰) برای اندوه چشم‌هایت (ص۹۱) دوایر اندوه (ص۹۳)... و در خیلی از صفحات کلمه اندوه برای شعر انتخاب شده ولی چنان بافت کتاب با کلمه اندوه و... گره خورده که کم کم تمام وجود مخاطب را اندوه می‌گیرد و فضا را برای راه‌یابی به دنیای شاد و دیگرگونه بسته نگاه می‌دارد و کاش خود متن این حرکت بود و نه در یک کلمه...
در کارها از کلمات، اسامی و اشیایی استفاده شده ولی کارکرد آن چندان محکم و پر مایه‌ای نیست چه می‌توانست مثلن از: آسیا/ پل/ ستاره قطبی/ آینه...!.
ایجاد فضای خاص و تازه و برجستگی‌های زبانی و تصویری چیزی نیست که هر شاعری بدان دست یابد و این از ذوق، مطالعه و تجربه سرچشمه می‌گیرد.
حتی اگر از زایش اندوه و فضای کاملن تاریک و دلمرده و سیاه روحی و سیاسی و اجتماعی بهره می‌برد و البته گاه ضعف از درگیر نبودن شاعر و ناآگاهی است که نمی‌تواند ایجاد شخصیت‌های متفاوت و کارآمد داشته باشد یا تصاویر حتی به صورت دق ِ سینمای و داستانی خود را نشان می‌دهد و این البته در این کتاب نیست
قابل ذکر است بعضی از اسامی و اشیا به خودی خود دارای شخصیت خاص، متفاوت، و برجسته و گستره معنایی بیشتر و یا خاص و هم آهنگین‌تر و قابل لمس‌ترند
و این همان چیزی‌ست که عنایت و توجه شاعر را به تمام جهان و ژرف‌نگریش را می‌رساند و الا یک بسته سیگارهمیشه سیگار است ولی در کجا مطرح شدن (نمود ظاهری و باطنی) ترکیب و هم‌نشینی با اشیا و کلمات دیگر و رعایت اصولی ادبی و فضاسازی از صورت ساده و اعتیادآور به چندلایه‌گی و تغییر معنایی هم می‌رسد
جنازه را که آوردند
شیشه گلاب شکست
روی تمام زندگیم ( ص۶۳)

یا :
درختی که برلبه دنیا ایستاده
تکیه‌گاه مطمئنی نیست!
قرار نیست شعر در یک فضای مبهم وانتزاعی و دور از دسترس باشد یا برای ورود به آن از هزاران کلید و درب بسته استفاده شود بلکه روانی و ساده‌گویی هم خود وجه امتیاز محسوب شده و زیباست
: خواستی شعر باشی از زبان من
شدی
به زودی ترا منتشرخواهم کرد... (ص۷۳)
البته گاهی هم شاعر با انتخاب بعضی از کلمات ایجاد سردی و ضعف را در مخاطب ایجاد می‌کند... این‌گونه دلکش و لوند... و کاش به جای این نوع کلمات از کلمات دیگری استفاده می‌کرد که هم موسیقی بهتر و هم با داروغه و شراب و سیاه مستی می‌نشست و همین هم هنری‌ست که شاعر ما در بند بعدی با این جمله کار را به تحسین خویش می‌کشاند:
اگر به رقص در آیی
هیچ بعید نیست
شاخ آفریقا بشکند (ص۷۶)
باید بگویم شاعر به دنبال یک رویه بودن کار و زبان یک‌دست در تمام کارهای کتاب و ایجاد فضای صاف و بدون ابهام نبوده بلکه چندسویه‌نگری و خلق حرکت‌های نو و آزمایش روایت‌ها و تجربه‌ی خود در کارکرد زبان‌شناسانه در متفاوت بودن را نقش می‌زند.
کتاب شبیه همان قالی‌های خراسانی‌ست که نشان جغرافیایی و تاریخی و جایگاه اجتماعی یک منطقه را داراست اما یقینا تساهل وعقب‌نشینی نیست بلکه حرکت است و جان داشتن و نفس کشیدن و تحرکت عامدانه و آگاهانه است.
البته نواندیشی و ساده‌نویسی یا فضاسازی امروزی جزو نقیصه کار نیست و یقینا عزیزانی از این طریق شاهکارهایی نو و خوب و... می‌سازند که دوستی می‌نویسد:
پشت کدام مداد ایستاده‌ای
از که خط می‌گیری...!؟ (مرتضی شاهین‌نیا)
و در خاتمه عرض می‌کنم ادبیات را شاید این تعریف است:
تو قدر تشنگی‌ی خویش می‌بری درویش...

حسین دیلم کتولی
علی آباد کتول

 تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۸۷