۱)
در نبرد سیاه کهنه خاک
هر دستی دراز
نام خود مینویسد
غبار حادثه
نصیب کدامین مشام میشود
تا اوراق سیاه تاریخ
آبی شود؟
آوازی اگر میفهمی
مولود هدایتی است
از اشکال صوری
آب و نان و آزادی
و نسیم و انتظار
بر خاک مصیبت زده
مینوازد
و گره از بال سیمرغ
میگشاید
در این گلآلودگی
بر صورت دشمن
نقابی از غنیمت جنگی ماست
۲)
فراموشی مزین کرده است
تصویر ذهن را
دستان بلند خزان بر نبض گیاهان است
و اجل
ضربان قلب مرا شماره میکند
دلداده را همرأی دوست
متحیر
بر کردارم.
۳)
«فریادی تنها»
نه ماه میتابد،
نه ستاره میدرخشد،
نه شبحی را نای حرکت،
نه چشمی را نای دیدن است.
شب شایدش به زیر چتر ابر سیاه پنهان است.
اینک،
خوابند خستگان
دلشکستگان
بر ستیغ کوهی پایدار
که گرسنگان را نوای شبش بر کف است
بر عبورگاه مالرویی
که راهزنان را پای هراس نیست
فریادیست
شب را
طلوع کن...
طلوع کن ماهتاب عطوفت
بدر تاریکی را
که چشم را توان سکوت به گلوگاه رسیده است
طلوع کن
آبادان ۱۳۶۱
۴)
گل برف
تنها، سپیدهروی
چهره گشاده در دهان صخرهی پیر
زردی نرگست
آه کدام باد را
طوفان سرخی است
به انتظار؟
گیسوان سبزت را
در بوران و برف رها کردهای؟
و شیفتگی را در من؟
«تا»
زمستان سخت جنگل را
گل برفی روید
در من

۵)
در تسبیح زمان
تندیس یخی خاطرهها
ذوب میشود
دانهها برانگشت سبابه
بر دانهای میایستد
زمان راکد میشود. است
وحشتی است میوزد
جریان جاری تندیس
کلمه میشود
دوباره
قایقی میسازم
به اندازه تاریخ
-------------------
با تندیس خاطرهها
زمان را تسبیح میزنم
از نیمه گذشته است
در دروغ بلوری است
با بازتابی هزار رنگ.
ماندهام
با تسبیح خاطرهها
زمان را تسبیح کردهایم
افسوس
آفتاب زمانی
عمود
بر مغز و استخوانمان را
احساس کردهایم
پایان راه
تولد رهایی را
هورا کشیدهایم
نه سایهای بود و نه سایهبانی
-------------
در انتظار یلدا میشد و
با رواندازی از شب که بر ما انداختهاند
ما
لحظههای منجمد را
به تعبیری عاشقانه
ذوب میکنیم
۶)
در بیستمین سالروز سرایش (در این بنبست) ا-بامداد (۳۱/۴/۵۸)
«دماوند؟!»
در نبردی آشفته
که طوفانهای سربی مینوازند
بر سازها؛
موجهای سیاه سنگ میشوند،
بادهای سرخ صخره!
*************
بر آئینهی عروس آدمها
تودههای سنگ و صخرهاند؛
قلّهها
سایههای زخم و زخمهاند!
**************
با کوبش موزون رقص موجها
گسترهی آبخون میتکانی
غول لاجوردی را؛
دریا!
************
بر نبرد خونین زخمها
آرش مینوازد،
آرام و بیصدا
بر ساز گوگردها
.............
مسافر
۷)
مهتاب
به مهتاب مینگرد
به آسمان خونآلوده
هوا سرد و نفسگیر است
آروارهها به افتخار برودت کف میزنند.
و کودک شتابان و عریان با پاهای چوبیش
در معبر باد میدود
و دست خاطره سوی مسافران دراز میکند
حسرتا - در رؤیای لذیذ نان
به رهگذران سلام میگوید
و به بازگشتی تلخ گردن کج میکند
و دوباره به مهتاب مینگرد
گرگان- ۱۳۶۵
۸)
«شب»
شب با چهرهای عبوس ایستاده است
با وحشتی در دل بیابانش مینگرد
و من بر تارک زنگارین تقدیر
در غربتی نامعلوم سرگردان زادگاه انسانم
غمها:
در مسیر طولانی
زخمههای رویت خویش را
مینوازند بر رگانم
تا با لبهای خود زمزمه کنم
دل:
با طپشهای مکرّر
کرنای خوفانگیزی را بیدارباش میزند
(فردا چه اتفاق خواهد افتاد؟)
گوشها:
با بردی تا بینهایت
نوای خوش دوردست تاریخ را
با نویدی بیپایان تداعی میکنند
که:
بازدم یک خشم
این پر سیاه را که به هیأت یک کوه ایستاده است،
به جای نامعلومی خواهد برد!
و چشمها به انتظار یک تماشا نشستهاند
تهران ۱۳۶۵
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany