»
 سهند آدم عارف » تاملی بر شعر «سوده نگین‌تاج»

سهند آدم عارفتاملی بر شعر سوده نگین‌تاج
سروشی در گوش شاعر بی‌کتاب
(به کوری چشم همه حاسدین و برخی ناقدین)
سهند آدم عارف

شاید نوشتن نقد بر روی شعر شاعری که منتشر نمی‌کند چندان نشانه عافیت‌طلبی نباشد. بخصوص وقتی تا بحال کتابی هم از شعرش به چاپ نرسانده باشد. نه آن‌که این کار مذموم باشد از آن جهت که ممکن است شاعر بگوید آن شعرها که داوری کردید نسخه نهایی نبوده‌اند و کتاب نشده‌اند و لذا اجزاء کارنامه شعری ما محسوب نباید می‌کردید. می‌گویم آن‌چه اصیل است خود شعر است در این میان یا واقع‌بینانه‌تر اگرنگاه کنیم در نهایت شخص شاعر. این چه اصالتی است که این‌قدر به «کتاب» داده می‌شود و نتیجه‌اش سالانه میلیون‌ها نسخه کتاب خمیرشده است. شعرهایی در معرض خواندن من قرار گرفته و شناختی حاصل شده، همین کافی‌ست که آدم حق مطلب را به جا بیاورد؛
می‌گویم شعر بر شالوده‌ی والاترین و استثنایی‌ترین لحظه‌های سرقت ساخته می‌شود. موقعیت یک بازی ورزشی مثل بسکتبال یا فوتبال را در نظر آورید؛ بازیکنی که با یک انفجار، لحظه‌ای را ایجاد می‌کند که احدی نمی‌تواند بگوید آن لحظه آن بازیکن مدافع بوده است یا مهاجم؛ وقتی او در میان راه توپ را روی هوا از حریفان ربوده باشد؛ چنین سارقی را بازداشت نمی‌کنند که هیچ، مداومت در این مهارت اگر نشان دهد دراین اینچنین‌سرقت‌‌‌ها بسا‌که آیندگان بزرگ هم بدارندش. راحت اگر بودیم با هم این را نیز می‌گفتم که به هیچ وجه قصدم مثال‌زدن نبود چون در همه‌ی لحظه‌های هیجان‌زایی در بازی‌های ذکر شده تنها، شعر می‌تواند جریان داشته باشد ولاغیر.

سوده نگین‌تاج دزد است. از هستی می‌دزدد؛ جایی که متعلقش نیست. هم دزدکی به آن دخول کرده و هم چیزهایش را می‌رباید تا در کیسه‌اش، در سبدش بیاندازد. شعر سوده بودجه دارد. بودجه‌ای که از محل سرقت از هستی به دست می‌آید. هستی؛ همان‌جایی که سوده پیوسته از درون خودش به آن در رفت و آمد است. و آن‌قدر سرک کشیده در آن که دیگر باید به خود ِ آینده‌اش در آن‌جا دستبرد بزند، به‌جای ناخنک زدن به هستی.
اگر بگوید در این رفت و آمد سروکاری با ترس ندارد باور نمی‌کنم اما نمی‌گوید؛ چرا که شجاعت، نترسیدن نیست. شجاعت، واهمه نداشتن از روبروشدن با ترس است و این واهمه نداشتن از سر شهامت است و زور - خواه این زور با "واو" مجهول باشد یا واو معروف - شهامت برای روبروشدن با خویش و زور برای مواجهه با ترس [از هستی یا از دیگری؟]؛ زور نیرومند و زور فریبکار بلکه هم دومی بیشتر.
اینکه می‌گویم شعر سوده [نگین‌تاج] چون همه را پیوسته می‌دانم حتا اگر از میان آن‌ها که خوانده‌ام و می‌خوانم چند کتاب به‌طور مجزا در بیاید، همه آن چند کتاب هم یک "شعر سوده" دانسته خواهد شده بود. حتا آن موقع ترجیح می‌دهم آن [ها؟] را یک شعر بدانم سروده چندین و چند نفر با ریخت‌های مختلفی که ذهنشان را یک سرپرست، هدایت می‌کند و سرپرستی. ذهن زورمندی که فقط در قالب گزاره‌هایی تمام‌نشدنی به ریخت‌های مختلف اجازه نمود می‌دهد [دستور؟] - به دستوراشاره می‌کند با دست اما نمی‌بینیم به طور بیولوژیک!
این است که همواره در این شعر، من با گزاره‌هایی درست [تن درست؟] و درشت روبرو هستم. گزاره‌هایی که حقیقت دارند چراکه از هستی دزدیده و جعل شده‌اند. اما نه برای قضای نیاز، فقر و یا احساس کمبود. بل بر اساس ذوق و هیجان‌انگیزی‌ای که فی‌المثل پفک و آدامس دزدیدن برای دختر بچه‌های ۱۴-۱۵ساله و تین‌ایجر دارد و تهورشان را با آن به همسالانشان اثبات می‌کنند و بعدها رازشان می‌شود که بعدترها در گوش هم یادآوریش کنند و به آن قاه‌قاه بخندند و بعدترترها خاطره هم باشد برایشان.

این را بخوانید:
«از باد آدامس است که زیاد یک گوشه نشسته‌ایم/ سزاوار این همه رمزهای بی‌کد و غریزه‌های عجیب بویایی.»
یا این:
«در اطراف چهل سالگی است که همه‌چیز شبیه رنگین‌کمان می‌شود/ یبوستی از اضلاع فکری در تقابل با تناسل»
به این توجه کنید:
«برای جریانی که نیست روزی کار بزرگی انجام می‌دهم»
و این:
«تاوان چیزهای ساده است که شگفت‌زده‌ام می‌کند.»
و چند سطر پایین‌تر:
«می‌خواهم به‌سرعت دچار تقدیر عجیب شوم.»

در شعر سوده، نقل قول توپ را از چنگ صاحب نقل قول می‌رباید اما به جای اینکه توپ به سمت سبد حریف پرتاب شود، چرخش می‌کند و آن را (توپ را، نقل قول را) به سمت سبد خودی و حتا به سمت یک هدف نامعلوم شلیک می‌کند. و پس از به ثمر رسیدن، اشاره‌ای معترفانه هم به صاحب نقل قول می‌شود تا هم دزد رسوا شود و هم مالباخته سرافکنده [از تعللی که به دزد مجال دزدی داده]:
«و فاجعه این‌جاست؛ وقتی همیشه زخم از لای زخم متولد شود/ دختر کوچولو لای دختر کوچولو/ خب ستون بلندی را دوست دارم که اسمش "سا"ست.»

این گزاره‌ها و سایر آن‌ها که از جغرافیای گذرنده خویش جمعیت را مطلع می‌کند یا تاریخ‌گذار خود را از نو و بنا به دلخواه (وفاداری به وجوه متعدد و موازی وقایع مگر ممکن است؟ - رمانتیک‌ها دوست دارند دانسته گول بخورند و می‌گویند بله!) مرتب کرده یا نکرده خاطرنشان می‌کند، دغدغه‌شان در پس‌زمینه یا پیش‌زمینه اساسا دغدغه "وجود" است. این دغدغه آن‌جاها به وضوح آشکار می‌شود که راوی یک گزاره - که احیانا می‌تواند از راویان سایر گزاره‌ها، دیگرباشد - رو به جمعیت می‌کند و با اشاره به آن‌ها، آن‌چه باید و لازم می‌داند که جمعیت درباره "روان" خود بشنود را برای او (هر کدام از جمعیت) خاطرنشان می‌سازد.
زمانی که دغدغه شعر در اساس، وجود است آن هم وجودی زیباشناسیک، به این معناست که راوی لابه‌لای روایتش و موقع ساختن آن به دستاوردی فراتر از تخلیه و شفا می‌اندیشد و هدفی دیریاب‌تر طلب می‌کند. بسا پیشنهادی که داده است کامیابی باشد و رضایتمندی از روی ابداع. کامیابی امیال سرکوب‌شده و نه تخلیه صرف امیال پس‌رانده شده‌ای که روی هم انباشته شده‌اند. تو گویی چیزهایی شرم‌آور را به تناوب یا به اتفاق درون محفظه‌هایی موجه قرار داده باشند؛ این فراتر از ایده شفابخشی است. این دغدغه اما اصیل دانستنش مطلقا برای تحقق یافتنش کفایت نمی‌کند. همان‌طور که در گزاره‌های شعر اگر بگردی به کمیت‌هایی مختلف از وضعیت‌های این خواست و دغدغه و حتا با رخدادهایی با نتایج و جنس‌هایی یکسر دیگر از هم برمی‌خوری که قید شده‌اند؛
توجهت را به موقعیتی جلب می‌کنم که در شعر وضعیتی از وجود، ایجاب کرده است؛ بیان غریزه‌ای (نمی‌گویم انحراف) که پیش‌تر شرم‌آور و مسکوت مانده شده بوده، به واسطه بلاغت اگر نگویم مشروعیت یافته، دست‌کم می‌شود گفت بی‌پروا فرصت بروز و بیان پیدا کرده است. این:
«راه جنگیدن "راموهای" ماده در حالتی است که بر گلویشان بچه‌هایی چنگ بزنند/ چنگ‌زدن به کسی برای چنگ انداختن به گلویش را دوست دارم»

هرچند شکلْ کنایی است ولی بسنده‌کردن به آن مانعی که ندارد. چرا داشته باشد؟! وضعیتی دیگر می‌بینی در شعر نگین‌تاج که در آن راوی به ستوه آمده از این همه انباشت معرفت، این همه پرده‌های لابه‌لا که "هیچ" را در برگرفته‌اند و هر لحظه هم بر حجمشان اضافه می‌شود، این همه زندیق‌گری و زنیت ِ تهی از زنانگی، پس از همه نیرنگ‌های تجویزی یا خودساخته، مجسمه‌ای از ریشخند بنا می‌کند و "وجود" را هم دست می‌اندازد. گاهی حتا چنان خشم خودافروخته‌ای به الفاظ تزریق می‌کند که حتی ردپای کامیابی را می‌شود در آن پی گرفت. این وضعیت؛ طوری غالب فضاهای شعر سوده نگین‌تاج را از جنس خود ساخته که اگر چشم‌بسته در آن کیسه دست کنی یک مشت از آن‌ها را به چنگ خواهی آورد. این‌طوری:
«لاشه‌ها را توی سرم خیسانده‌ام که از هر شهروندی به شکل تئوریک رای بگیرم.»
یا این‌طوری:
«یک اسم نسبتا طولانی/ جز این چه می‌توانستم باشم/ در رنج‌های قلابی و پاشنه چند شاخه/ وقتی مقعد زمین خودش را فاش می‌کند که بروم تو/ با چشمان فریبنده‌ی آسمانیم.»
و همان‌طور:
«بچه‌ها را باید کشت/ قبل از اولین صدای خنده/ باید کمک کنیم منقرض شویم/ این گندش است که در آمده توی سرم.»
این هم لطف دارد البته، به کامیابی و از ابداع:
«تلوتلو می‌خورم که جنگ راه بیندازم/ برای جماعت گل‌های داوودی.»
و:
«اصرار دارم که برنامه‌های بعدیم خاص نیست/ و خاص نبودنْ یک قدرت علنی‌ست.»

اما قصارپردازی هم برای خودش عالمی دارد. می‌توان مجری‌های رادیو را خبر کرد تا روزی ۱۰۰فقره از قصارهای آدم را به گند بکشند و اجازه هم نداد پشتبندش اسم آدم را بگویند، فقط‌ مجاز باشند آخر هر قصار عنوان کنند: انیشتین! یا جرج برنارد شاو و یا بدتر از این‌ها ژان ژاک روسو. این روزها در رادیو - تقویم - تلویزیون، این‌ها مُد هستند. باید باور کنی که بدرد مردم می‌خورند در اندوختن چه بسیارفضیلت‌ها:
«اتفاقی که هرگز نمی‌افتد/ همیشه بزرگترین هیجان برای اسکل‌کردن زندگی‌ست.»
"سوده نگین‌تاج" یا "مونتسکیو"؟

اما وضعیتی دیگر که به آن اشاره می‌کنم با ابرو، اجرایی‌ست نمایشی از کسب کام مطلوب و رضایتمندی خواسته شده اما حواسش جمع است و بلافصل این اجرا به سخره گرفته شده و در همان گزاره پارودی (نقیضه) می‌شود. البته جدیت یک فیگور را بانی خیر می‌دانم و نقیضه را هم یک ضرورت تاریخی اما نقیضه نباید به این آسانی‌ها دست خودش را رو بکند و اقرار به نقیضه‌بودن بکند. این بد است. اگر شما هم بپسندی من نیستم. نمونه می‌آورم:
«موضع الفبای فارسی را از هر طرف مسلطم/ این کدهای اشتباهی روی خرگوش‌های پشمالو هم جواب نمی‌داد.»
در این صورت ترجیح می‌دهم همین تکنیک را به شکل فانتزی‌اش استفاده کنی مثل چندسطر پیش‌تر که نوشته شده:
«"ما همه جنبندگان را به بهشت خواهیم برد"/ سعی می‌کنم به کتاب مقدس اضافه‌اش کنم/ پنیرامروز فاسد نبود.»

اما آن شکل از نقیضه که منشاء خیر است و از هر زبان که بشنوی نامکرر است و بسا ارزش که می‌افزاید به آن، زمانی سروکله‌اش پیدا شده که توپ‌ربایی را با مهارت تمام انجام داده‌ای و تنها تو باقی مانده‌ای و سبد اما طی یک مَشتی‌گری و جوانمردی که تنها بسامد تحقیرمدافعان را بالاتر می‌برد، صبر کنی تا یکی ۲ مدافع به جایشان برگردند و تو از سد آن‌ها جانانه و شعرانه عبور کنی و آنوقت توپ را به سبد بیاندازی [سبد آن‌ها؟]
ملاحت است این یا وقاحت است؟
ـــ‌ خلق مضحکه‌ای است که حقیقت خواهد یافت؛
«ما آب می‌خوریم و لیوان‌ها را آب می‌کشیم/ به خودمان فکر می‌کنیم که چطور گولمان بزنیم/ حس تحریک درون از راه بیرون و از نگاه سوم برای ایجاد حرکت!»

عقیده‌همه‌گیری اختفای مولف در آن سوی اثر به مثابه یک فیگور صرف برای ادعای یک رضایتمندی کامل که بعضی‌ها تعمیمش می‌دهند درمورد شعر سوده نگین‌تاج به شدت احمقانه است چراکه یک نگاه موشکافانه می‌تواند دریابد فاصله‌ای که از فیگور تا فرم هست از کجاست تا به کجا و از این منظر یک نگاه نه چندان موشکافانه هم در می‌یابد که شعر سوده مدت‌هاست با بحران فرم (شکل) دست و پنجه نرم می‌کند و در قطعه‌هایی که در سال ۸۷ سروده شده عیار قوام‌یافتگی این "شکل"های اختصاصی دست کم از حد فیگور گذشته است. به علاوه انتزاع ِ موجود در لابه‌لای ترکیب‌ها و بندها به روشنی بیانگر توفیر اساسی فانتزی فخرفروشانه و در عین حال غیر برخوردار و فیگوراتیو است با انتزاع آمیخته با نقیضه‌ای که به طور دایم دیگرمی‌شود و حتا می‌تواند این‌ها هم نباشد.
در ادامه به چند مساله میکروسکوپیک و جزیی‌تر در شعر سوده پرداخته بودم که از درج آن‌ها در این‌جا منصرف شدم.
[

]

در پایان بدون این‌که قصد داشته باشم طبق روال عزیزانی که با هر انگیزه‌ای دغدغه طرح و ردیف‌کردن تعدادی نام از شاعران متوسط دارند، اسمی از آستین در بیاورم می‌گویم و همین‌طور است که سوده نگین‌تاج، در نسلی که روی مرداب تشکیل شده و معلق است و دیری نیست پا به وجود گذاشته بعید نمی‌تواند باشد که به یکی از جدی‌ترین‌ها و مرداب‌خشک‌کن‌ترین غول‌های دریاچه بدل شود. نه تعارفی هست و نه نانی اضافه در زنبیل که آدم بخواهد قرض بدهد. به طور حتم این خمیری است که شاعر داشته و آدم اگر ببیند و نفهماندش که می‌تواند بخورد یا منجمد کند در فریزر، کمال بی‌انصافی اگر نباشد، نهایت بی‌تفاوتی‌ست. بدون تردید شعر سوده نگین‌تاج قابل تحسین است دست کم به خاطر رنجی که سیلانش در "روان" شاعر، جریان انگیزش در حرکتش به سوی خود و انتظاری متحرک در این راه را به وجود آورده تا بدن کلمات پیوسته و بی‌تناوب به حضور کاغذ شرفیاب شوند. مسخره است عده‌ای محض استدلال می‌گویند "فلانی را تحسین نمی‌کنیم و همواره توی سر مالش می‌زنیم تا همواره پیشرفت کند و خدای ناکرده متوقف نشود!". باید خندید به این‌ها. تو گویی این‌ها مرکز جهان‌اند و وظیفه‌ای خیرخواهانه و متعهدانه! باعث می‌شود آدم‌ها را پیشرفت‌چپان کنند. شاعری که با تحسین متوقف بشود همان بهتر که بشود، یعنی تحسین کردنش از ابتدا خطا بوده است. شعرها اگر مجالی یافت برای نشر مشتاقانه باز هم خواهم پرداخت به آن‌ها مبسوط تر از این. اما اگر به خودم وارد نباشد، حسادت هم در این جغرافیا هیچ کم و کسری ندارد و همپایه‌اش تنگ چشمی، که باعث می‌شوند اهل کلم و قلم این نسل خبر ببرد و آتش بیاورد و موبایل اعتباری هم که ۵ هزار تومان بیشتر آب نمی‌خورد. آخر یکی نیست بگوید متعهدان به معنا و ذات مقدس شعر را چه به آن خاله‌خشتک‌بازی‌ها و زاغ سیاه این و آن چوق زدن‌ها!؟ تو گویی کودک درون این نسل بیرون مانده و بدجوری بازیش گرفته باشد و‌نخواهد پوست بیاندازد. در مستراح نیم‌متری گیر کرده و فکر می‌کند کلفت شده؛ بیاید بیرون چشمش را باز کند و ببیند اندازه‌اش درتناسب ِ بیرون مستراح ــ نشستگان به تَرَک نان روغنی (نان قندی) پهلو می‌زند یا نه؟ بلکه بالاخره بفهمد آنانکه حسب ذات پاکشان بازیشان از همه روتر است و با کمال میل خود را به آغوش فریب‌های پهن شده می‌سپارند در پایان فاتحانی اصیل خواهند بود. اگر خود قضایا را ندیدند یکی به آن‌ها ببیناند! و بفهماند این چه شریطه‌ای بود که گول خورده یک بازی در بی‌خبری محض با جمعی از مطلعان و طراحان آن بازی با مهارتی شهودی چه بازی‌ها که نکرد و نه فاعلیت، که چه فعالیت‌ها که نگذاشت ــــ تاثیرشان از آب‌های نیلگون خلیج فارس تا سواحل دریای کویر گسترده و اینچنین ویرانگر.
شورت اهدایی را هم یادگاری نگه داشته‌ام برای بعدها بلکه سلامت روان یافتند و بعد از پشت سر گذاشتن سنین رشد (اگر خوشبین باشم) سن و سال‌ها را بهتر تشخیص بدهند؛ برای "راکن‌ها" عینک خالی جواب نمی‌دهد آخر، چشمشان کور دلم برایشان تنگ می‌شود ضمنا ً دلم برای عزیز دلم دیگر تنگ نمی‌شود به کوری چشمشان.
دزد حاضر و بز حاضر...



×××

 تاریخ انتشار: ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0


 نوشته‌های مرتبط: