»
 افشار رئوف » یک شعر » ایستاده‌ام

افشار رئوف«ایستاده‌ام»

این‌جا بادها ایستاده‌اند
با چشم‌های وغ‌زده مرا نگاه می‌کنند
هوا تکان نمی‌خورد
و هر سیگاری که دود می‌کنم
در برابرم می‌ایستد
شبیه موهای تو می‌شود
چقدر صدای تو تاریک است
چقدر صدای تو ساکت است
کوچک است
اتاقک کوچک اعتراف
که روح مرا به گفتن وامی‌دارد
ببین چگونه در هم می‌ریزد
چگونه جمع می‌شوند یاخته‌هایم
من در مرگی مذاب شناورم
از آسمان و ابرهای تکراری‌اش
از روزهای آفتابی درخشان
که پله‌های مرگ من‌اند
بالا نمی‌روم
پایین نمی‌آیم
من همین جا ایستاده‌ام
به مرگ بگویید خودش بیاید
بگذارید زندگی بگذرد
من ایستاده‌ام
روی حرف خودم
همان حرف قدیمی
همان حرف همیشگی
در گودی‌ی حرف اول نام تو
نون
و دندانه‌های حروف نام تو
می‌جوند
می‌جوند مرا
شب‌ها صدای جویده شدن می‌آید
و رگ‌هایم به کله‌ام می‌زنند
شهوتی عجیب به رگ‌هایم پیدا کرده‌ام
و تیغ
تیغ‌ها بی‌خودم می‌کنند
هر شب
خواب می‌بینم
کلکسیونر پروانه‌ها شده‌ام
دیوانه
منظم
بی‌رحم
چه عشق ِ عوضی ِ آرامی
پر از بال پروانه‌ها
رنگ و رنگ و سکوت و سکوت
و پروازی هاج و واج
میخکوب شده بر دیوار
این‌جا همه چیز ایستاده است
و من مرگم را خود برگزیده‌ام
سیگار و
سیگار و
سیگار
و سرطان ِ پنجاه‌وسه سالگی
روزها می‌نشینم
بر لبه‌ی زندگی ِ خودم
آهنگ‌های قدیمی را سوت می‌زنم
پاهایم را تکان می‌دهم
و این گودال را
با کلمات و سنگریزه پر می‌کنم
و شب‌ها
هر شب
در هم می‌ریزد چهره‌ام
جمع می‌شوند یاخته‌هایم
در مرگی مذاب شناورم
سبک‌تر از مرگم
و فرو نمی‌روم

.
افشار رئوف/ دوشنبه/ بیست‌و یک مرداد هشتادو هفت/ رشت

 تاریخ انتشار: ۳۰ اسفند ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0


 نوشته‌های مرتبط: