۱)
پرواز با کلاغی که به خانه نمیرسید
تصمیم داشتم داستان روزی را بنویسم که با گذشت دو هفته هنوز تمام نشده بود. میخواستم آن روز را بنویسم با همهی جزئیاتش و شروع کردم. از جایی که کوچه نوشتم که معلوم نبود اولش هست یا آخرش. نوشتم به حساب و کتاب آدم بستگی دارد. بعد از حساب کتاب به جهنم رسیدم و از جهنم به بهشت و از بهشت به لبخند یک دوست و نوشتم و نوشتم. وقتی نقطهی پایان را گذاشتم (یا در واقع گذاشته شد) پی بردم که چیزی جز سه چهار جمله از آن روز روی کاغذ نیست. احساس شکست میکردم. فکر میکردم متن مرا شکست داده. مرا آنگونه پیش برده که خود میخواسته و من مؤلف هیچ اقتداری در متن نداشتم. شاید به همین دلیل وقتی میخواستم آن داستان را در جمعی بخوانم با این پیشزمینه شروع کردم که این داستان را دوست ندارم. از فاعل بودن داستان به خشم آمده بودم. او (داستان) با پوزخندی نه تنها در خدمت استراتژی من قرار نگرفته بود، بلکه همهی حس مادرانهی من نسبت به متن را گرفته بود. جملات مثل بچههای سرگردان در متن رها شده بودند و من نتوانسته بودم آنها را صحیح و سالم به مقصد (مقصدی کاملاً دلمؤلفخواه) برسانم.
و داستان را دوست نداشتم. داستانی که حدّاقلترین برخورد مناسبش با من رهاییام از اضطراب تصمیم نوشتن داستان یک روز با تمام جزئیاتش بود. رها کردن در متن تا از موقعیتی استقرار نیافته به موقعیت بعدی پرتاب شوم و باز به موقعیت بعدتر داستانی که به جای رساندن کلاغ توسط مؤلف در انتهای داستان به خانه، با نوشتن اوّلین کلمه (یا جمله) مرا بر بال کلاغ سوار کرده و همراه پرواز خود برده بود از مسیری که او (کلاغ) مشخّص میکرد؛ مسیری کاملا غیرمنتخبانه از گندمزار (شاید) به بامهای سفالی (شاید) و دشتها و یا دریا درست همانگونه که متن مرا میبرد از محاسبهی ابتدا و انتهای کوچه به حساب و کتاب و از حساب و کتاب به جهنّم و از آنجا به بهشت و...
و جایی هم مرا رها کرده بود (شاید جایی که کاغذ تمام شد) و به پرواز ادامه داده تا داستاننویس دیگری همراه پرواز او شود.
و منصفتر اگر باشم وقتی نقطهای به اسم داستان، جایی میشود برای فرار مؤلّف از خطوط زمینهی صفحه با شروع نقطهای که میتواند ابتدای موقعیت بعدی باشد موقعیت بعدیای که میتواند یک فیل باشد، فیلی آنقدر بزرگ که بتواند صفحه را هم نابود کند.
چطور میشود دوستش نداشت؟
.
۲)
خط
آنور خط شب بود و از شب قبل میگفت:
- میدونی؟ آدم تو تاریکی به دندونا فکر نمیکنه.
فکر یکجا کردنشان هم مال همان شب بود.
اینور خط یادش آمد ماهی، قرمز بود. پس چرا میگفت «ماهی سیاه کوچولوم»؟
یاد داستانش افتاد. نشست روی مبل و انگشت کشید به لبهی تنگ خالی.
- تمومش کردی؟
- نه. خیلی مونده. ۴۰۰ صفحه. لاکپشتی پیش میرم.
جواب نداد.
- به چی فکر میکنی؟
- به دندوناش. نامرد لاکپشته. میدونی نباس هردوشونو یهجا...
اینور خط، توی اتاقک چوبی مخابرات اینپا و آنپا شد. سرخ شد تا بگوید: ماهییه ولی... قرمز بود.
و بعد مردّد ماند. هی الو... الو... کجایی؟ گوشی را تکان داد. فکر کرد نکند آنور خط صبح شده.
۳)
تلویزیون آبی شد. گفتم الآن میآید. آبی شده.
گفت این که کبود است. راست میگفت. لبهای عروس را کبود کرده بودند. خندهدار بود. وقتی آمد، ترانه را سوت میزد توی صورت ِ ما و آخر ِ ترانه میافتاد روی لبهامان که بود و نبود و کبود بود.
به کبودیها خیره میشد تا جایی که یادش بود میگفت انگار بنفش بوده و بغض میکرد و کاغذ هِی بالاتر میرفت و آنها پایینتر میآمدند و گردن ِ دیوانه مشخّصتر میشد و آن دماغ ِ بزرگش از زیر ِ کاغذ تا به گوگول رسید که در مستطیلی آبی بود.
گفت الآن میآید.
و چیزی نیامد. همه نشسته بودیم منتظرش در مستطیلِ آبی یا کبود همه نشسته بودیم
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۴/۲۰۰۹ ۰۵:۲۰:۳۵ ق.ظ.
Madam I want translate your works in Hindi Plese sendmer your more works & Biodata
ارسال توسط: Ifa Mubin
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۱/۲۰۰۹ ۰۶:۳۶:۵۰ ق.ظ.
سلام. زیبا بود. خبلی زیاد. با آروزی خوشبختی برای خودت و همسر شایسته ات. هیچ خبری به این اندازه مرا خوشحال نمی کرد.
با احترام
ارسال توسط: ابراهیم گیلاسیان
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۲/۲۰۰۹ ۱۱:۰۷:۳۰ ق.ظ.
راستی یادم رفت بگم
اسم ها!
تورو خدا دیگه از کلاغ هایی که نمیرسند و می رسند و ...نگو
داستان می نویسی پس ترکیبات تازه پیدا کن دستت که بازه ذهنت هم که خلاق...
ارسال توسط: سمیه مردانی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۲/۲۰۰۹ ۱۱:۰۲:۰۶ ق.ظ.
سپیده جان
از نظر من اولی داستان نبود.
فقط یک خاطره بود یا شاید دغدغه ذهنی که با جمله های معترضانه روی صفحه کاغذ آمده است.
دومی نباس؟! تو این چند خط که نوشتی واقعا شخصیت اون ور خطیه را ما توانستیم با این کلمه بشناسیم؟
سومی شبیه نقاشی های سورئال بود!
مرسی
ارسال توسط: سمیه مردانی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany