»
 الهه سروش‌نیا » یک داستان » ما به گوشه‌ها ایمان آوردیم

الهه سروش‌نیاما به گوشه‌ها ایمان آوردیم درست زمانی که بمب افتاد روی میدان وسط شهر و عقربه‌های ساعتی که سال‌های سال ساعت ۱۲ را نشان می‌داد افتادند روی هم روی شش‌ونیم بعدازظهر.
دیگر کسی منتظر بازگشت تاس‌های پرتاب شده به زمین نماند وگرنه من هنوز به جفت ۶ و ۸ اعتقاد داشتم! دیگر با تاکسی دور میدان شهر نگشتیم. خیابان‌های سرراست امتدادی چنان باورنکردنی پیدا کردند که فقط تو می‌دانی و من پیلاتر. این امتداد، این سربالایی‌ها امتداد نبوغ بشر است.
دیگر در هیچ شهری نمی‌توان گم شد و بازنگشت.
"من گلوی بریده‌ی خویش را از برای دختری می‌خواهم تا هنگام تجاوز به او این توان را بیابم که به او بگویم: تو شب هستی. خورشید منحصرن عاشق شب است و شعاع‌های نورش را متجاوزانه به سوی شب هدایت می‌کند."
آفتاب از شرقی‌ترین تمنای وجودت طلوع می‌کند. ما از گورستان طلوع کردیم. در گورستان عاشق چپی چشم مرد قرآن‌خان شدیم و رسیدیم به وان‌یکاد گردن الاغی در بسته‌ترین زاویه‌ی یک طویله. قبرستانی‌ای تو و تنت شب‌های جمعه میزبان زنده‌گان است. آه پیلا ترنرا تو مادر هفت نسل شده‌ای اما گورت هنوز آماده نیست..
خاک این‌جا تن تو را پس می‌زند. نفرین بر تو و بر تخم‌های حرامی که در زهدانت به ثمر رساندی.. نفرین بر تو و نسل عقیمی که زاییده‌ای.. نفرین بر من و جاده‌هایی که به من ختم می‌شوند.
آه آمارانتای من بخند.
بلندترین قهقه‌ات را سر بده و بمیر. گورت را من می‌کنم. برای مراسم تشییع هفت نسل را دعوت گرفته‌ام. احدآآآ و آن ساقی که شب جمعه بساطش جور نشد و خسرو... سفارش خرما و بساط نشئگی کنار نعشت داده شد.

این سنگ قبرت است که با پست سفارشی ارسال می‌شود.
من در همان گوشه‌ها پرسه می‌زنم. چه کسی باور می‌کند زمین با این همه گوشه نهایتن گرد است؟ با این همه خیابان سر راست. تو باور می‌کنی آمارانتا؟
تو باور می‌کنی آدم از راه ِ آمده برگردد و به همان نقطه‌ی اول برسد؟
آرام‌ترین جای جهان صندلی اول اتوبوس بود. بوی عرق مادرم در هوا موج می‌زد. دسته‌ی صندلی تا ته می‌رفت و بازنمی‌گشت. جاده جای خوبی برای زنده‌گی است. سفر مثل تلخی انباشته شده‌ی چای‌های صبح زیر گلو پس می‌زند و جاده را مرطوب و مرطوب‌تر می‌کند.
این رطوبت باورنکردنی گاهی آدم را از بازشناختن چهره‌ای آشنا ناتوان می‌کند.
- تو کیستی که این‌گونه به من می‌نگری؟
- چگونه؟


گفت ساعت چهار برمی‌گردد.
ساعت شهر روی ۱۲ ایستاد.

 تاریخ انتشار: ۴ فروردین ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 3


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۱/۲۰۰۹ ۰۱:۲۶:۰۰ ق.ظ.
جاده..همیشه تداعی کننده انتظار است و بس !

ارسال توسط: سمیه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۲۸/۲۰۰۹ ۰۴:۲۰:۱۵ ق.ظ.
ما در زندگیمون لحظاتی رو داریم که مثل نوشته تو مینویسیم.
من از این جور نوشته ها زیاد نوشتم. و همه اونها زاییده یک ذهن آشفته است ، نه به معنای بد آن بلکه یعنی مملو از همه چیز.
وقتی افکار روی چیزی متمرکز میشه بهترین حاصل میشه.

ارسال توسط: ستایش


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۷ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۹/۲۰۰۹ ۰۱:۰۲:۱۹ ق.ظ.
سلام
من تو متنهای اینجوری هنگ میکنم. رابطه شخصیتهای کتاب صد سال تنهایی با اونی که تو نوشتی چیه؟

ارسال توسط: سحر