۱)
اجازه آب بخوریم؟
به جای چوب و فلک تاب بخوریم؟
میشه باز بیس بگیریم؟
مثه اون سالا بازم با یک هزارتا آفرین قول یه شب مشق خبری نیست بگیریم؟
اجازه ترکهتون از جنس چیه؟
میشه بیشتر واسهمون توضیح بدین؟
شنیدیم جایزۀ بیستای بی۲ چی چیه!
حسنی بیرونو نیگا! آسمونم مثه تو جریمه کردن به خدا!
قراره بنویسه تا صب یه سره! فتیله، برف اومده، تعطیله
اجازه یادش به خیر.
سالی پنجاه تا رفیق بیکلک
بعضیشون شاگرد زرنگ، کف پای بعضیشون جای فلک
بعضی از دوستای ما تو حوض شهرت مردن
بعضی هم تو پشت بوم دود و دم/ به قول مامانبزرگ تو خواب غفلت خفتن.
دیگه مرتضیاینا حوصله اذیت ندارن
یه قدم پاشین بیاین زندگی رو نیگا کنین/ ما رو اذیت میکنه
دیگه کمکم دلمون به غصّه عادت میکنه/ هنوزم سوأل داریم.
نمیدونم که چرا حیاط ما خشکه ولی یه عالم برف تو خیابون اومده
چرا از پینههای دست بابام خون اومده؟
مامانو یه روز دیدم گریه میکرد ولی از چشمای نازش به جای شرشر اشک
سیل و بارون اومده
بخوام از خودم بگم آخرش کبریت داغ روزگار دل ما رو هم سوزوند
اومدیم داد بزنیم آی سوختم صدامون ریخت رو کاغذ، غم اونو خوند
بابامون دم به ساعت داد میکشه
بابا شعر حرمت اون بیس تومنه که صب باهاش نون میخری
خب منم میگم باشه اگه من داد نکشم واسه این کویر خشک سینهمون
دوتا بارون میخری؟
اجازه میبخشیدا!
دل پر درده دیگه! این روزا تابستونم سرده دیگه. این روزا هر گوشه رو نیگا کنین اجازه دعوا شده سر پیچ معرفت نرسیده به صفا برای بریدن دست خدا از تو کارا، قمهها از توی جیب عاشقا پیدا شده
میذارین ما هم بریم دعوا کنیم؟
یکی از آجرای حیاط عشقو بزنیم تو سر غم پاره کنیم؟
هنوزم ما دوس داریم ثواب کنیم/ یا پول تو جیبمونو به دوتا گدا بدیم
برای ماماناینا توی بهشت ویلا دست و پا کنیم.
امّا خب دست نداریم واسه این مصیبتا یک دل دربست نداریم
اجازه خودمونیما!
حسابی حرف زدیم به آتیش داغ توی سینهتون، الکی، یه گوله از برف زدیم
امروزم روز شماست خوش به حال دلتون، خنک شده،
همۀ مبارکا مال شماست
هنوزم ما دوست داریم تاب بخوریم
وقتی هم خسته شدیم با اجازهتون
یه قلپ آب بخوریم
شایدی داداش کفترا بشیم
سر ساعت بپریم، رها بشیم سر کوچه، لب دریا دل دشت
اجازه؟ ما هم بریم خدا بشیم؟
مسعود هنرور ۱۳۷۶
۲)
کمی بعد از احساس مرگ و شکست
دلم را خدا باز پیش تو بست
دو چشم تو از شهر مهتاب رفت
شبم تا فراموشی ِ خواب رفت
تمام غروب از نگاهم چکید
تو را دست تردید از شاخه چید
بعد تنها ماندم
بعدها فهمیدم
که تو یعنی مرداب
که تو یعنی جاری
من و چشم و دیدن
پشت هم ترسیدن
که مبادا که تو یعنی ماندن
بعد دیدم رفتی
و تو را فهمیدم
که تو یعنی در خواب
بعدها آشفتم
که بیا تنگ در آغوشم گیر
روشنی
کور شدم
نور
باران میشد
چشم من خیس نشد
در خودم پیر شدم
زیر ِلب میگفتم
که برو دست از این عشق بشو
روشن ِ کور شدم
بعد تنها ماندم
من و زاری کردن
که چه آسان رفتی
و تو میخندیدی
که تو آسان ماندی
بعدها ترسیدم
که مبادا خود شیطان بودی
باز گفتم نه نه
من چه کافر بودم
تو خدایی کردی
شب تنهایی را
پر فرصت دیدم
توبه کردم
اشک آمد
توبه را گل کردم
و گل از خشت به آجر میرفت
بعد معمار شدم
خانهای بیدیوار
دشمنش زلزلهی عشق به تو
در ِ این خانه پر از بیعاری
و پر از پنجرۀ زنگاری
و پر از خالی ِ بوی گلها
و حیاط ِ خانه پر از ابر ِ آبی
بعد مهمان آمد
با سلام ِ سردی مثل ِ یک صاعقهی ناخوانده
خانهام پیشکش ِ مهمان شد
من که آواره شدم
نفسم بند آمد
که چه آسان رفتم
بعد میخندیدم
که تو آسان ماندی
من چه میدانستم که غم ِ رفتن تو
عاشقی میخواهد
نه خودت
من چه تنها بودم
مثل ِ معنای طلوعی در شب
یا نه
معنای ِ شبی نورآلود
تو که خاموش شدی من فراموش شدم
بعد معلوم نشد از کجا میگفتم
به کجا میرفتم
دست در دست ِ نفهمیدنها
من خودم را کشتم
و تو
ای کاش نبودی که تو را غسل دهم
بعد تو دفن شدی
و من از پنجرۀ خانۀ تو پرسیدم
تا کنون رو به خدا... باز شدی؟
بعد مدّاح شدم
سر ِ گور ِ تو نشستم و تو را باریدم
فکر ِ من سنگ ِ مزارت بودن
فکر ِ تو حک شدن ِ این جمله
که کسی نیست به من یاد دهد
که کجایی باشم
بعد از حرص ِ خدا داد زدم
که خدایا تو مقصّر بودی
شب و دعوا
افتاد
که جهنّم به وساطت آمد
ناگهان سرد شدم
آتش از شرم فروکش میکرد
و من از داغ ِ خدا میمردم
باد موجم میکرد
که به دریا گفتم
تو عجب نامردی
که سرم سخت به ساحل میخورد
بعد من صخره شدم
و همان جا لب دریا ماندم
بعدها
ماه که رفت
من و شب بودن و خوابیدنها
من و شب هیچ ندیدیم که صبح
ماه بر میگردد
صورتش طاقچۀ آتش و شرم
سینهاش پهنتر از هر دیشب
و به ما میگوید
لقمهای از شبتان میخواهم
و تو
ای کاش نمیفهمیدم که تو یعنی مرداب
تو اگر آتیه را میخواندی
میدیدی
که تو یعنی ماندن
من به معنای شب و روز دعا
تو به معنای نجات
من به معنای هیاهو کردن که مبادا برویم
که مبادا تو و ماندن قهرید
که زمان رَم میکرد
و من شب شده از پشت ِ جهنّم دیدم
که به من دست تکان میدادی
وَ لبت را خواندم
تو به من میگفتی:
بعدها من به تو میاندیشم
وه! عجب رویایی! تو و اندیشه و من؟ چه صفای نابی!
پس چرا حنجرهام را کشتی؟
من مرکّب ماندم
و تو کاغذ نشدی
من مرکّب مردم
و تو خوش خط نشدی
بعدها خشکیدم
و مرا سرمه کشیدی به نگاه ِ سردت
کاش میشد که تو پایان ِ زمستان باشی
و نه در فکر ِ بهاری و
دوباره تو و قتلی دیگر
ریشه از خاک ِ دلم میکندی
بعدها فکر ِ مرا میخوانی
که به تو میگفتم:
قطرهای دریا را
از خجالت به بیابان برد و...
حیف شد
لال شدم
و اگرنه به تو میفهماندم
من و معنای رگ و
خون ِ عشق
من و معنای
کمی دیوانه
و تو یعنی دوری
و تو یعنی مرداب
و تو یعنی
افسوس
۱۳۷۵
۳)
نوشته گاه پیش خون در آستانهی دری
که مطمئن نبودم از کرانههاش بگذری
طلسم آبیی مرا کجای خویش بردهای؟
چه پلک میپراکنی در این سکون آخری
ببین نگاه خشک من... چه با سراب میرود
تو گاه ِ خشک دیده را، به رسم تحفه میبری
کسی نمانده پا شوم، تو منظر نگاه را
حراج میگذاری و به یک بهانه میخری
در این کرانهها که دل عزیز خاک میشود
کویر میشوم
ولی
به دست خاک بهتری
۱۳۷۹
۴)
تا کنون ماهی مرا اطراف تنها دیدهای؟
بعد از آن دریای سنگی، باز دریا دیدهای؟
میشود تا آب در گیر نگاهت وا شود؟
ابر را در انعقاد سایه زیبا دیدهای؟
میتراود از ترت تا رود در هنگام تر
گریه را در اغتشاش دیدهی ما دیدهای؟
اتّحادی خیس شد تا آسمان پایش شکست
پیش طیّ مرحله تا خواب خود پا دیدهای؟
آخرش تعبیر تو از عشق خاکی میشود
صبر کن حتّی اگر یک کلبه صحرا دیدهای
تازه فکر پرسهای گاهی که سرخی میچکد
خواب ماهی در حریر ماسهها را دیدهای...
۱۳۷۹
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany