»
 محسن مرادی » دو شعر » یک روز صبح

محسن مرادی۱)
یک روز صبح
که از خواب بیدار نشده بودم
پریدم
که پرهایم را باز کردم
دیده بود حسابی بیدارم
گفت: چه خبر؟
گفته بودم: یه گل از باخچه کندم
بعد گفتم آدما اگه کفشاشونو در بیارن می‌تونن پرواز کنن
گفت: بابا مامانت خوبن؟
اون روزا باد رو، با بادبادکم از غرب به شرق و از شمال به جنوب هدایت می‌کردم
گفت: تو فقط یه پروانه‌ی کوچولویی.
من تو یه ماشین خاموش نشسته بودم
درخت‌ها بدو بدو از جلوی چشم‌هام می‌گذشتند
نبسته بودم چشم‌هایم را
تیر چراغ برق از جلوی چشم‌هام
تابلوهای کنار خیابان از جلوی چشم‌هام
بعد
دختری که تا صبح بوسیده بودمش
با چهارراه سر خیابانشان
از جلوی چشم‌هام
و وقتی تمام روزهای قبل گذشته بودند
امروز شده بود
گفت: صبح به‌خیر، کفشاتو دادم بابا ببره درست کنه
گفته بودم: سلام ■
باد
گل‌های باغچه را
از غرب به شرق و از شمال به جنوب بادبادک می کرد
نبسته بودم چشم‌هایم را
دیده بودم پروانه‌ای را
که نشسته است روی گُه
که
به
«ل» مثل لب‌هاش
فکر هم نمی‌کرد
دختری که تا صبح مرا بوسیده بود.


۲)
اگر یکی دیگه هم بودم
یا کریم از جلوی پاهایش می‌پریدم
از ماشین‌های هر چه تندتر
پیاده شده بود
طوفان گره‌ی کرواتش را محکم می‌کند
سوار بر هالکونی که ترسیده بود از آب
که ترسیده باد از آب
خاک‌های همیشه، در کنار تمام ِ دیوار
می‌پریدند روزهای رنگی
دخترها زنده به گور می‌کنند تلوزیون‌هایشان را
سر راه گذاشته بود برود طوفان
باد ببارد
سینمایی افتاد
نشست روی خود کوچه
جدول.
جهش خانوم پرنده
مودب است
زوزه‌های گربه‌های همه نر، آقاست
به شب گفت: بشو
شده بود
تخت و خوابش دونفره پوکر بازی کردند
اتاق.
پشت هر پنجره‌ای خوابیده بود باران
با سینه‌هاش
دست‌هایش یکی شده‌اند
هم اگر بشود دریا
بالا می‌اورد هالکون‌هایش را.
باران، جوراب‌های خیسش را
پهن می‌کند زیر آفتاب
رنگین‌کمان.

فیل سفت، محکم نشسته است روی موج‌ها
غرق می‌شود خورشید
در سرزمینی بدون دریا طلوع می‌کنند
آقا و خانوم ضمیر
که بچه‌ها سخت مشغول تلوزیون.

 تاریخ انتشار: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۰۲/۲۰۰۹ ۱۱:۰۸:۰۴ ق.ظ.
شعر اول خیلی خیلی بهم چسبید.دختری که تا صبح بوسیده بودم.و در چهار راهی از کنارش رد میشم... بارها به چنین چیزی فکر کردم.

ارسال توسط: روجا