»
 مونا طالشی » نگاهی به زندگی و دیگر هیچ

مونا طالشیخلاء همواره روبروی انسان است. همیشه با اوست. درک واقعیت زمانی ممکن می‌شود که تنها نیمه‌ی پر لیوان را ببینیم. دستیابی به خلاقیت، از وحشت خلاء می‌کاهد. خلاءای که ‌آن‌سوی هر چیز، انسان را به تردید وامی‌دارد، پا می‌لغزد. نیستی، حس خطر، بریده‌گی، اضطراب شاید محصول چنین شرایطی‌ست. حال اگر خلاء به عنوان یک وضعیت وجودی-فلسفی بخواهد در فیلم نمایش داده شود چگونه جلوه می‌کند؟
فیلم زندگی و دیگر هیچ، از ساخته‌های عباس کیارستمی طعم چنین خلاءای را داشت. طعم سنگریزه‌ی کوچکی که بعد از زمین‌خوردن از کوه لای دندان می‌ماند. فیلم در بستری واقعی روایت می‌شود. پدر و پسری در جریان زلزله‌ی رودبار (بعد از زلزله) از آن شهر می‌گذرند. برای پیداکردن آدرس شخصی که می‌خواهند از زنده‌بودن او اطمینان یابند (این شخص از بازیگران خانه‌ی دوست کجاست فیلم قبلی کیارستمی‌ست و ارجاعی به آن نیز دارد).
میان فیلمی مستند و فیلمی روایی، فیلم دارای ساختاری پارادوکسیکال است. و میان آنچه از زندگی و مرگ نشان می‌دهد. درست چند روز بعد از زلزله است که چند نفر از اهالی روستا برای تعمیر آنتن تلویزیون تلاش می‌کنند و برای تماشای مسابقه‌ی فوتبال شوری برپاست.

وجه مستند فیلم نشان از هوشیاری کارگردان داشت، چراکه در برابر واقعه‌ای طبیعی یعنی زلزله، دفاعی از فیلم نکرده است و واقعیت را به نمایش گذاشته. وجه هنری و زیبایی‌شناسی فیلم در گرو درک حس فلسفی مولف در فیلم است.
فیلم دارای غنای استفاده از عناصر نشانه‌شناختی در روایت است، چنانچه در چند سکانس از عنصر گاز بهره برده. پسر در سکانس ابتدایی از پدر درخواست خرید نوشابه می‌کند. گاز نوشابه، گاز کپسول، گاز ماشین هر سه در حال ردوبدل‌شدن و قرض‌دادن به هم در طول فیلم هستند. در صحنه‌ی ابتدایی فیلم، کپسول مرد رهگذر با ماشین به مقصد و در صحنه‌ی انتهایی مردی که کپسول بر شانه دارد ماشین را هل می‌دهد.
این گاز جریان‌یافته، در رفت و آمد خودروی جاده، سکوت و ترسناکی طبیعت را چندبرابر می‌کند. جاده، سنگریزه، کوه، درخت، همه هیئتی تهدیدکننده یافته‌اند. و زلزله که آمده یک حقیقت است که در هر لحظه از وجود ما محفوظ است. پس هیچ تعجب و تسلیتی نیست. ما با پذیرفتن هر واقعه‌ای چون زلزله، آتشفشان و... زندگی می‌کنیم. ساده‌انگارانه خواهد بود به چیز دیگری جز زلزله فکر کنیم. زلزله فقط یکبار ما را با وضعیت حقیقی‌مان روبرو می‌کند. انگار نیمه‌ای از هر چیز گم‌شده. در باد، در هیچ، در نیستی، و این آن نیمه‌ای‌ست که هرگز نمی‌بینیم تا زمانی که به ما رو نکند. این دیدن زمانی‌ست که بخواهیم یک آگاهی فلسفی بیابیم. از نوشابه، گاز اتومبیل، از زندگی و دیگر هیچ.

 تاریخ انتشار: ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸