زیر سایهی بید مجنون نشسته بودم و به منظرهی دریاچه و قایقها نگاه میکردم. آنطرفتر دختربچهی پنج-ششسالهای که بلوزی سفید پوشیده بود و پوتینش را روی شلوار آبیاش کشیده بود با توپ کوچکی بازی میکرد و مدام به دنبال آن میدوید.
وقتی توپش به طرفم آمد پرسیدم: چند سالته دخترکوچولو؟
- شیش سالمه
- مامانت کجاست؟
- اونجا.
سرم را برگرداندم و چند زن را روی نیمکتهای پشتی دیدم.
- کدوم؟
- همونی که نینی بغلشه.
به زن نگاه میکردم، انگار تمام بدنم را توی یخ انداخته باشند. دوباره با توپش به طرفم آمد و گفت: تو مامان نیستی؟
خندیدم و گفتم: نه
- مامان تو کجاست؟
- نمی دونم.
- داداش نداری؟
مجله از توی دستم روی زمین افتاد، جواب دادم: داشتم.
مجله را بلند کردم و روی نیمکت گذاشتم و به دریاچه خیره شدم.
توپ از روی شمشادها به طرف دریاچه افتاده بود و در مسیر میلهها غل میخورد. به اطراف نگاه کردم اما خبری از دخترک نبود. سمت شمشادها رفتم، توپ چندمتر آنطرفتر روی زمین افتاده بود و دختربچه روی زمین با دستهای گلی گریه میکرد. بلندش کردم و به طرف شیر آب بردم. با ترس به چشمهایم زل زده بود. حس عجیبی از نگاهش در عمق وجودم نفوذ میکرد، تمام پیراهن صورتیاش خونی شده بود. دستهایش را زیر شیر آب گرفتم ولی خون روی دستها پاک نمیشد. با صدای بلند گریه میکرد و من دستهایش را آب میکشیدم. زنی به طرفمان آمد و او را از دستهای من بیرون کشید. دخترک گریه میکرد، زن فریاد میزد و من سرم را توی دستهایم پنهان کرده بودم. دوزانو روی زمین نشسته بودم، در نردهای ِ زیرزمین با صدای وحشتناکی به دیوار کوبیده میشد و پدرم با لباس خونی به طرفم میآمد. عروسکم را محکم بغل کرده بودم و نورهای موازی از روی صورت پدر رد میشد. به طرف در ِ زیرزمین میدویدم، پدر به دنبالم میآمد، خون تمام پیراهنم و عروسکم را سرخ کرده بود، کارد را روی زمین انداختم و دستهایم را توی حوض فرو بردم، آب کمکم سرخ میشد.
دخترک دست زن را گرفته بود و دور میشد، کلاغها روی دریاچه پرواز میکردند، دستهایم را زیر شیر آب گرفته بودم و میشستم، صدای کلاغها در سرم پیچیده بود و دخترک در امتداد میلههای دریاچه دور میشد. دستهایم را از حوض بیرون کشیدم، تمام پیراهنم خیس شده بود، مادر روی پلههای ایوان ایستاده بود و پسربچه را مثل عروسکهای بدون سر بغل کرده بود.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
گمـــــان نـــــدارم بـــــدون آنکـــــه برآرم از عمـــق دل من آهی
تو را بیفتـــــد به مهـــــربانی به ســـــوی این خستـه دل نگاهی
به سنگ حسرت خورد سرم بی شـک آورم رو به هر طرف من
مگــــر گشـــائی تــو با نگاهــــی به روی این دلشکستـــه راهی
نباشـــــدم جرأتـــــی کـــــه بــــــر ساحـــــت نــــگاه تو ره بیابم
تـــــوئــــی کــــه داری ز نیـــــزه داران چشـم های سیه سپاهی
جز این ندارم من آرزوئـــی بغـــــل بگـــــیری مـــــرا که چیزی
مگـــــر شـــــود از تــو کم در آغوش خود دهی گر مرا پناهی
بدم به جسمم به بوسه ای جان که جان نثارت کنم مــــن ارزان
مگـــــو گنـــــاهـــــست به گـردن من اگر که سر زد زتو گناهی
من آن نباشم که رو بگردانـم از دیـــــارت بـــــه هیـــــچ قیمت
تمـــــام عالـــــم اگر بگـــــوید خطاســـــت راهـــت در اشتباهی
چرا نبالد به خود زمین چون تو را در آغـوش خویـــــش دارد
که آسمـــــان هـــــم ندیـده در کهکشان خود همچنان تو ماهی
نیارمــــد اشـــــک چشـــــم من لحــظه ای ببارد همیشه زانرو
که در کــــویر دلـــــم دمیـــــده ز عشــــق رویت گل و گیاهی
ســـــرم فـــــدای وجودت ای نازنیـــــن سر ازمن کلاه از تو
دلت اگـــــر خوش شود به این کـه به سر گذاری مرا کلاهی
من از خیـــــال تو لحظـــــه ای هــم نبوده ام غافل و نباشم
تو هـــــم به لطـــف از نظر نیاندازم ای پریچهره گاهگاهی
ارسال توسط: ابراهیم
سلام
واقعن زیبا بودخانوم زهیری بزرگوار
برای نوشتن داستان کوتاه چه کار باید کرد میشه راهنمایی کنید
ممنونم
ارسال توسط: قوی سپید
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۹/۲۰۰۹ ۰۴:۴۲:۲۰ ق.ظ.
خیلی جالب بود.
ارسال توسط: بهار
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany