نمیدانم چه شده بود. در خیابان به خودم آمدم دیدم رنگ کاپشنم رفته. این دیگر آن کاپشن قدیمی نیست. چرکمرده شده. شاید هم بعد از مدتها به دقت نگاهش میکردم. ناگهان بشدت شروع به سرفه کردم. سرفهای که بند نمیآمد و حتی یک خلط صورتی.
تصمیم گرفتم برگردم. پیچ بخاری را بالا بردم کنارش دراز کشیدم. چشمم افتاد به مشماع داروها کنار بخاری. راستی از کی آنها را میخوردم. و روزی چندتا. به پارگیهای شلوارم نگاهی انداختم. مطمئنم تصادف نکرده بودم، هیچوقت.
سعی کردم بخوابم. سرم خیلی درد میکرد. درد سینه هم داشتم. سرفه هم گهگاهی. دست کردم توی جیبم. پول توی جیبم نبود. شناسنامه و کیفم هم.
دوباره چشمهایم را بستم و سعی کردم بخوابم اما یک درد طاقتفرسا داشتم. توی زانوهام توی بازوهام. نمیدانستم، شاید کسی میخواست از من زهر چشم بگیرد.
هرچند دشمنی با کسی نداشتم. و حتی میشد روزها از خانه بیرون نروم.
سعی کردم بخوابم. کسی با چاقو کاپشنم را پاره کرده بود. مطمئن بودم زخمی به خودم نرسیده چون گرمای خون را از هیچ جایم حس نمیکردم. اما هر چه سعی میکردم بخوابم فکر و خیال نمیگذاشت. با درد فراوان سعی کردم کاپشن پارهپاره را در بیاورم. روی آستینهایم جر خورده بود و بلوزم بیشتر از این حرفها آدم را میترساند.
بیحرکت چشم دوخته بودم به در. تنها وقتی صدای پا میآمد یا کسی نزدیک میشد چشم برمیگشت به عقب. نمیدانستم پس از اینهمه مدت منتظر برگشت توام.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۴/۲۰۰۹ ۰۵:۰۷:۴۷ ق.ظ.
Madam I want translate your works in HindiPlese send your more works & Biodata
ارسال توسط: ifamubin
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany