فرضیه
نیلوفر خواب بود و روی مرداب نروییده بود. بدون لباسهای سفیدش زیر روانداز تخت دونفره تنها بود، مثل همیشه، رویا بود، یا نبود، قایقی روی ِ آب بود.
- چطور؟ فرض کن گاهی گریه میکنی تا سیگار پشت دستت بسوزد و گلیمور بخواند؛- you crazy diamond و از گلوش فریادی خالی بزنی یا لب بزنی...
- که چی؟ که کودکیام را بدون تو لج کرده باشم، در تیمارستان ِ تهران-جنوب، کسی روی شنها چیزی نوشته بود و دوازده بهار، روانگردان بخوری و سیزده پاییز ِ پس از آن هنوز عصرها بیقرارم.
یا فکر کن رفتهای شمال، لب دریا، روز آخر و بطری را قبل از آن شکستهای کنار ِ دوتای ِ دیگر و اوّلین موج، آخرین رد پای تو را در برگرفته که سفید، سفید از لباس ِ مهربانش پیداست دارد چیزی گفته میشود؛ مثل ببخشید توی وسایل شما کنار آن شیشههای شکسته خودکار هست؟
و تو هی ضجّه و چنگ بکشی که چرا امروز، مگر مَن ِ دستوپا شکسته یا شما مخاطب ِ گوربهگورشدهی وحشتناک دوستت دارم، تا به حال دیدهام جایی شما را؟!
- نمیدانم، چرا، از خودکار ِ شما خون میچکد... ■
؟/؟/۱۳۸۲
خَطّی
سگ پَر نمیزنه. صبح ِ خیلی زود میاد. پنج، شیش، هر روز، یه روز در میون. معلوم نمیکنه. یهو میبینم با یه پیرهن زرد و شلوار ِ اتو زده میگه آقا بومهن؟!
نمیدونم چرا باز سوارش میکنم. دلم میسوزه؟ چی میشه؟
نمیدونم! عقب میشینه. سمت ِ راست. همیشه. مث ِ آدمای باسواده. دانشجو که نه! همسنّ خودمونه. راه میافتم. باز یادم میره. دنده سه، دنده چهار، اینجا، اونجا، تو شیب، سَر ِ پیچ. معلوم نمیکنه آقای دکتر. یُهو دَرو وا میکنه، میپّره پایین. ■
مادر
صورتم را به صورتش چسباندم. انگار پیش از آنکه دیر شود خوب گریه کرده بود تا خون ِ دور ِ پلکها پاک شود، بعد چشمها به داخل خم شده بود، یا نگاهی به درون داشت. چون کسی که دسته گلی به باد دهد وَ در چشمخانهاش پنهان شود.
وقتی رسیدم، مژههاش به هم چسبیده وُ نوک ِ بینیاش را آنطور که میخواست بالا کشیده بود یا بیشتر و دو سوی پیشانیش به هم رسیده بود، چینها روی هم افتاده بودند و لبهاش مثل سنگدان ِ مرغ در ظرف سوپخوری، قاچ خورده بود.
وقتی رسیدم، اتوبوس، تازه از روی صورتش، رد شده بود. ■
اظهارنامه
به صبر ِ همسرم
به همهشون گفتم که بلدی چطور از فکرت استفاده کنی. پُز میدادم و فوت میکردم به چتر موهایی که هوا میرفت و باز میریخت رو پیشونیم که تب کرده بود.
مینوشتی.
یکی گفت: هفتم ِ مهر، شوهر ِ شمارو دیدن که میخواسته از یه قاچاقچی اسلحه یه کُلت ِ استیل بخره.
مکث کردم. لیوان ِ روی میز رو یه نفس بالا رفتم و پرت کردم پشت سرم. عقب رفتن. بعد، صدامو یه جوری کردم که انگار یکی، هفت ِ مهر، یه کلت استیل خریده تا شبی که به خونه میرسه، دَر ِ اتاقو رو خودش قفل کُنه تا سه روز ِ بعد، که یه داستان ِ هفت صفحهای رو بلندبلند بخونه وُ من که پشت در، ریزریز گریه میکردم.
آره، با یه همچین صدایی بهش گفتم: میخواست ِ بِهم تیراندازی یاد بده. بعد اون اسلحه رو با هم تو باغچه خاک کردیم، تو حیاط. روشَم مریم کاشتیم که جاش یادمون نره.
یکیشون زد زیر خنده. بقیه بهش اخم کردن. گفتم: یه شب ِ سرد ِ آخر ِ پاییز که کمکم دلت برا گربهها میسوزه، یکی مریمارو کَنده بود که بره تو اتاقی که یه نویسنده شب رو با شخصیتهاش تنها سَر میکُنه.
بعد ساکت شدم.
یکی سَرِشو از روی ِ میز کار وُ کُلّی کاغذ ِ مچاله بلند کرد و گفت: عزیزم! اون اسلحه، تو دَستای شما چهکار میکنه؟! ■
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۰۸ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۲۳/۲۰۰۹ ۰۱:۱۶:۴۰ ق.ظ.
شعرشمارو از تعریفهای مهدی پهلوانپور میشناسم.فکر میکردم توی مراسمش بیاین و یکی از کاراتونو براش بخونین...
ارسال توسط: فروغ تاری وردی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany