»
 محمد فراهانی » شش داستان » دالّی

محمد فراهانی۱)
دالّی
مرد، کاملا عریان، در حالی‌که روی یک زانو نشسته و یک دستش را به تکه‌سنگی در پشتش تکیه داده، با دست دیگر، صلیبش را رو به آسمان بلند کرد. اما هدف او آسمان نبود، گروهی بود که از روبه‌رو می‌آمد. یک اسب و پنج فیل.
مکان واقعه، دشتی مسطح بود که تا افق، به‌جز چند تپه در آن دوردسته‌ها، برآمدگی دیگری دیده نمی‌شد.
اسبی که رهبری گروه را بر عهده داشت با دیدن صلیب، وحشت کرد و شیحه‌ای کشید و ناگهان توقف کرد به نحوی که دو پای جلویش به آسمان رفت و یالش در هوا پرتاب شد. دو پای دراز و باریک عقبش تمام وزن او را متحمل شد، که البته به‌راحتی از پس حجم سنگین بدن اسب برآمده بودند.
تمام پاهای اعضای گروه همین خصوصیت را داشتند. مثلن فیل‌ها هم برخلاف بدن‌های بزرگ و بارهای سنگینی که بر دوششان بود پاهایی باریک و بلند داشتند و نکته‌ی جالب این‌که، به‌جای یک مفصل زانو، هر کدام سه تا از آن‌ها داشتند.
اسب، که سردسته‌ی گروه بود، نه زین به پشت داشت و نه بار.
بار اولین فیل که پشت سر اسب حرکت می‌کرد، یک پایه‌ی زینتی بزرگ بود و زنی لخت که دست‌هایش را به پستان‌هایش گرفته و صورتش را به عقب خم کرده و موهایش در باد ادغام شده بود طوری که گویی با لمس پستان‌های خود و بادی که به بدن لختش می‌خورد، در حال لذت‌بردن است و بدنش از فرط لذت آن‌قدر سفت شده بود که به مجسمه می‌مانست بر رویش قرار داشت.
اسب همچنان در همان حال بود؛ وقتی پاهای جلویش بالا بود به وضوح کف نعل‌هایش دیده می‌شد. صورتش را از ترس به پهلو خم کرده بود تا صلیب را نبیند اما با گوشه‌ی یکی از چشم‌هایش با وحشت در حال تماشای صلیب بود و سوراخ‌های دماغش گشاد و لب‌هایش آن‌چنان باز شده بودند که تا ردیف آخر دندان‌هایش را می‌شد دید.
فیل پشت سر، که یک زن لخت را بر دوش داشت، خیلی غمگین و مضطرب بود؛ شاید عاشق باری که به پشت حمل می‌کرد بود و از این‌که این‌طور خودش را نمایش می‌دهد غصه می‌خورد. با آن‌که می‌دانست تا وقتی به پشتش است، مال اوست، اما این ترس که هر لحظه ممکن است از دستش بدهد تمام وجودش را آزار می‌داد. همه‌ی این‌ها را از چشم‌هایش می‌شد فهمید.
در بالای سر مرد صلیب به‌دست، یک حلقه وجود داشت و با ریش و موهای ژولیده و بدن سیاهش به انسان‌های غارنشین شباهت داشت. یک‌چیز که از همان اول خیلی توجه را به خود جلب می‌کرد، جمجمه‌ی کوچکی بود که روی زمین افتاده بود و از لای پاهای مرد غارنشین دیده می‌شد.
در فیل دوم، نوعی سرگشتگی به وضوح دیده می‌شد و پاهایش باریک‌تر و بلندتر بود؛ اصلن فیل‌ها هر چه عقب‌تر بودند پاهایشان به اندازه‌ی یک طول بدن بلندتر و باریک‌تر بود. بار این فیل، یک هرم باریک و بلند بود که از پایین به بالا درون آن گوی‌های دایره‌ای شکل جا گرفته بودند و هر چه به سمت بالای هرم نزدیک می‌شدند کوچک‌تر بودند. جلوی پای این فیل، زن و مردی دیده می‌شدند که مرد به حالت عقب‌نشینی در مقابل زنی که یک صلیب به طرف او گرفته، ایستاده بود و دست‌هایش را نیز به حالت تسلیم و خواهش ِ ایست به طرف زن دراز کرده بود. مرد زجر می‌کشید، اما تنها کاری که می‌توانست انجام دهد همین بود. در زیر پاهای عقبی فیل، یک زن که دست بچه‌اش را گرفته، دیده می‌شد، حالت خیلی غریبی داشتند و مسیر حرکتشان مشخص نبود.
آفتاب از پشت گروه می‌تابید اما سایه‌ها در پهلوی گروه با تقریب نوددرجه خطا بر روی زمین افتاده بود.
فیل سوم و چهارم چندان جذابیتی ایجاد نکرده بودند، اما حضور داشتند.
فیل سوم چشم‌هایش به موش می‌مانست و ساختمان یک اتاق را با نمایی باستانی بر دوش داشت که از در بازش، بدن یک زن لخت، که از زیر گردن تا زیر نافش پیدا بود با سینه‌های برآمده دیده می‌شد و بالای ساختمان نیز مردی لخت که روی یک پا به حالت تعادلی ایستاده و در یک دست، دستمالی سفید و در دست دیگرش جسمی تی‌شکل را رو به آسمان بلند کرده بود، قرار داشت.
فیل چهارم هم، یک چنین ساختمانی به دوش داشت، اما داخلش قابل تشخیص نبود و مردی لخت نیز بدون چیزی در دست در بالای آن با یک دست رو به آسمان و یک پا در هوا ایستاده بود. زیر پاهای بسیار بلند و باریک فیل چهارم، چیزی در هوا بود مثل یک فرشته‌ی سفید بال‌دار.
اما فیل پنجم که یک استوانه‌ی بسیار بزرگ به شکل فانوس دریایی را حمل می‌کرد، از قافله عقب مانده بود. آن استوانه، بقدری بزرگ بود که دوسومش از ابرهای بالای سرش نیز گذشته و به ابرهایی نزدیک شده بود که روی آن‌ها یک کاخ دیده می‌شد. کاخی در آسمان بر روی ابرها.
[جلوی کاخ مجسمه‌ی شیر ترسو ایستاده بود. عابر گفت: مجسمه‌سازشو دار زدن]

۲)
خسم
یک روز صبح همین‌که خاله‌سوسکه از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به یک آدم تمام‌عیار معمولی مبدل شده بود. متوجه شد نمی‌تواند به راحتی بلند شود. با خودش کلی کلنجار رفت که چه‌طوری باید بلند شد؟ قلتی زد و چهار دست و پا شد و آمد پرواز کند که دید نمی‌تواند.
یک مرتبه بدون اختیار روی دو پا بلند شد و رفت دست و صورتش را شست و موهایش را شانه زد. بعد از پوشیدن لباس‌ها، برنامه هفتگی را نگاه کرد و کتاب‌های درسی خود را مطابق آن در کیف خود گذاشت و بند کفش‌ها را محکم بست و شاد و سرحال به مدرسه رفت. در راه مدرسه به همه‌ی همسایه‌ها سلام کرد، حتی چندبار با سنگ گربه‌ها را زد و گربه‌ها هم با صدایی حاکی از تعجب و ترس به اطراف پراکنده شدند. یکی از گربه‌ها گفت: دوست دارم مثل سوسک زیر پنجه‌هام لهش کنم!
اما در همین لحظه زنگ مدرسه به صدا درآمد و دخترک دوید و خود را به مدرسه رساند. بعد به کلاس رفتند. معلم که خانمی بلندقد و نخراشیده بود، وقتی به کلاس وارد شد و شلوغ‌کردن بچه‌ها را دید، سر آن‌ها فریاد زد و به یکی‌شان گفت: خوبه الان با پشه کش لهت کنم؟ پسر که کمی ترسیده بود سریع بدون حرکت سر جایش نشست. معلم همچنان رو به یکی دیگر کرد و چند حبه قند درون دهانش گذاشت تا آرام شود. کم‌کم با رفتارهایی که معلم با تک‌تک بچه‌ها نشان می‌داد همه ساکت شدند و درس را شروع کرد.
گربه‌هایی که توسط دخترک با سنگ رانده شده بودند در بیرون از مدرسه، با شادی به این‌طرف و آن‌طرف می‌پریدند و شلوغ می‌کردند. یکیشان گفت: زندگی یعنی این! آن یکی که با مشاهده‌ی پروانه‌ای در حال پرواز به دنبالش می‌دوید فریاد می‌زد: اگر جرات داری وایسا! و در این لحظه همه‌ی گربه‌ها دقیقا مثل تنفری که شاگردان یک مدرسه از مدیرشان دارند، به دنبال پروانه دویدند. پروانه دست‌پاچه شده بود و نمی‌توانست بال چپ و راست خودش را تشخیص دهد. الاغی که در مزرعه‌ی کوچک آن‌جا در حال علف‌خوردن بود. نام یکی از گربه‌ها را صدا زد و او را از عملی که در حال انجامش بود نهی و شروع به نصیحت کرد. گربه‌ها چند لحظه صبرکردن و به حرف‌های الاغ گوش دادند اما خیلی زود صبرشان تمام شد و با خود گفتند: الان دیگه اجباری به شنیدن این حرفا نداریم! و بدون توجه به ادامه‌ی صحبت‌های الاغ، به دنبال همدیگر دویدند و بازی کردند.
در راهشان به یک درخت گلابی برخورد کردند و محو تماشایش شدند. یکی از گلابی‌ها شاخه‌ای را که به آن آویزان بود می‌خواست پرتاب کند اما تلاشش بیهوده بود. آن یکی که از شاخه جدا شده بود، خود را به یک سنگ چسبانده و هی به صورت سنگ، ها می‌کرد و با تعجب نگاهش می‌کرد که چرا تغییری در سنگ رخ نمی‌دهد و همین‌طور این عمل را تکرار می‌کرد. یکی دیگر چند مورچه را از جمع مورچه‌هایی که دانه حمل می‌کردند، جدا کرده بود و به زور به جایی می‌برد و تا چشمش به گربه‌ها افتاد به دنبالشان دوید تا یکی دوتاشان را بگیرد اما موفق نمی‌شد و گربه‌ها با سروصدا فرار کردند. همین‌طور دیگرگلابی‌ها رفتارهای عجیب دیگری انجام می‌دادند. بعضی‌هاشان در تلاش برای اجرای مناسکی خاص بودند و یک گلابی، تصور می‌کرد گلابی‌های شاخه‌های دیگر به دور او جمع شده‌اند. بهرحال همه به فعالیت و جنب‌وجوش اشتغال داشتند.
گربه‌ها در مسیر حرکتشان به یک مزرعه رسیدند که خیلی سوت و کور بود. در مزرعه گشت می‌زدند که سروصدایی از انباری شنیدند. از لای در داخل را که نگاه کردند خنده‌شان گرفت؛ یک خوک بزرگ برای حیوانات مزرعه سخنرانی می‌کرد و تا گربه‌ها را دید آن‌ها را به داخل فراخواند تا به صحبت‌های او گوش کنند. گربه‌ها به داخل رفتند و یک گوشه برای نشستن پیدا کردند و محو شنیدن سخنان خوک شدند.
این در حالی بود که در این لحظه، زنگ مدرسه به صدا درآمد و بچه‌ها تعطیل شدند. دخترک شاد و خوشحال از این‌که امروز چیز‌های زیادی آموخته به سوی خانه در حرکت بود. در همین لحظه پایش به روی یک سوسک رفت و او را له کرد و مرد.
[وقتی دوستی نبود با خاله‌هایش دوست شد که همگی خرس هستند. اما مگس عزیزش هیچ‌وقت نفهمید وقتی خاله‌هایی دارد که او را دوست می‌دارند، صورتش محل مناسبی برای فرود او نیست.]

۳)
اشتراک بیست و دو دوازده
من اشتراک بیست و دو، دوازده هستم. تمام کارکنان این شرکت من را می‌شناسند. تمام شهرتم را به‌خاطر خرید بسیاری که از آن‌ها می‌کنم بدست آورده‌ام. تمام خریدهایم به‌صورت تلفنی انجام می‌شود. تمام کارکنان این شرکت چهره‌ام را به دلخواه تصویر می‌کنند. تمام زندگی‌ام را صرف خرید از این شرکت کرده‌ام. تمام عمرم به فکر این شرکت بوده‌ام.
من اشتراک بیست و دو دوازده هستم. اما تمام کارکنان این شرکت وقتی به خانه‌هایشان می‌روند اشتراک ۲۲۱۲ را فراموش می‌کنند. در بیرون از این شرکت هیچ‌کس مفهوم اشتراک ۲۲۱۲ را درک نمی‌کند.
من یک موجود خیالی‌ام. اصلا سعی نکنید چهره‌ام را تصویر کنید. چون من فقط اشتراک ۲۲۱۲ هستم. من اشتراک هستم، تو اشتراک هستی، همه‌ی ما اشتراک هستیم. اما فقط من اشتراک ۲۲۱۲ هستم نه هیچ‌کس ِ دیگر. تنها من هستم که برای این شرکت اهمیت دارد. اهمیت من به‌خاطر اشتراک بودنم نیست. به‌خاطر عدد ۲۲۱۲ هم نیست. تنها به‌خاطر اشتراک ۲۲۱۲ بودنم است. خیلی‌ها دوست دارند که اشتراک ۲۲۱۲ باشند. مثلا همین اشتراک چهل، پنجاه و هفت. اما یک هفته بیشتر دوام نیاورد. فکر کرده بود اشتراک ۲۲۱۲بودن کار ساده‌ای است اما وقتی پیدایش کردند مغزش روی دیوار پاشیده شده بود.
از بچگی خیلی کارها دوست داشتم بکنم اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی اشتراک ۲۲۱۲ بشوم. به روزی فکر می‌کنم که می‌میرم و اشتراک ۲۲۱۲ای دیگر نخواهد بود. به سرنوشت این شرکت فکر می‌کنم که بدون اشتراک ۲۲۱۲ چطور به حیات خود ادامه می‌دهد. آن روزی خواهد بود، که اهمیت اشتراک ۲۲۱۲ به‌طور جدی درک خواهد شد و خواهند فهمید اشتراک ۲۲۱۲ یعنی چه. اما فعلن که اشتراک ۲۲۱۲ هستم و می‌توانم از اشتراک ۲۲۱۲ بودنم لذت ببرم و به هیچ‌چیز دیگر به‌جز اشتراک ۲۲۱۲ فکر نکنم.
فکر می‌کنم الان دیگر وقتش شده که با این شرکت تماس بگیرم و اعلام کنم که اشتراک ۲۲۱۲ هستم.
: الو! سلام. من اشتراک ۲۲۱۲ هستم.
[هر روز تمام لباس‌هایش را دار می‌زند تا خودش باشد]

۴)
هدفون
مجری در یک جلسه که تمام صندلی‌های آن خالی بود نشسته و برای جمعیتی که وجود نداشت سخنرانی می‌کرد و در چشمان تک‌تک آن‌ها می‌نگریست و عکس‌العمل‌شان را بررسی می‌کرد. یک نفر از جمعیتی که نبود در تایید سخنرانی که نبود سر تکان داد. سخنران دوباره به ادامه‌ی صحبت‌های خود پرداخت و از حضاری که وجود نداشتند درخواست کرد که در بحث شرکت کنند.
یک‌نفر با بلندکردن دستش شروع به صحبت و انتقاد کرد و در حالی که ایستاده بود و به دور و بر خود که جمعیتی وجود نداشت می‌نگریست با هیجان زیاد حرف می‌زد. نگاهش را به میز سخنران که در این لحظه خالی بود و سخنرانی پشت آن ننشسته بود انداخت و با سخنران شروع کرد به تبادل نظر. ناگهان یک‌نفر از انتهای سالن بلند شد و به‌محض بلند شدن او نفر قبلی ناپدید شد. آن کسی که بلند شده بود در مخالفت شخص اول و رو به جمعیتی که نبود شروع کرد به حرف زدن. سخنران پدیدار شد و با پدیدار شدنش، آن فرد ناپدید شد و سعی کرد جلسه را آرام کند و کنترل جلسه را به‌دست بگیرد اما دیر شده بود، تمام جمعیت می‌خواستند حرف بزنند. با هر کلمه یک‌نفر از یک گوشه‌ی سالن پدیدار می‌شد و کلمه دیگر را شخص دیگر می‌گفت و شخص اول را ناپدید می‌کرد.
در تمام جلسه من که وجود نداشتم فقط یک‌نفر را می‌دیدم؛ فقط یک‌نفر که گاهی سخنران بود، گاهی منتقد و گاهی معترض و... . یک شخص نبود، هربار شخص دیگری در جای دیگر. انگار آن سالن تنها گنجایش یک‌نفر را داشت. آن یک‌نفر همه را می‌دید و همه هم آن یک‌نفر را. اما مابقی همدیگر را نمی‌دیدند و تنها برای ابراز وجود لازم بود که کسی حرف بزند تا وجودش اثبات و وجود دیگری انکار شود. اما من که حرفی برای گفتن نداشتم هیچ‌وقت هم وجود نداشتم. ناگهان چیزی در گلویم به خارش افتاد و سرفه‌ام گرفت و همین‌جا بود که بدنیا آمدم و دنیا تغییر کرد. اینک مرکز تمام توجهات شده بودم و همه منتظر شنیدن سخنان من بودند. چه جمعیتی! تا به این لحظه این‌همه آدم یک‌جا ندیده بودم. من فقط سرفه می‌کردم و جمعیت نگاه می‌کرد و گوش می‌داد. عده‌ای تایید می‌کردند و عده‌ی دیگر هم با چهره‌شان مخالفتشان را نشان می‌دادند. من که دقیقا در این لحظه متوجه شدم، حرف‌های زیادی برای گفتن دارم، ناگهان با شروع صحبت نفر دیگر که دستش را جلوی دهانش گرفته بود و هی تکان‌های شدید می‌خورد و شروع کرده بود به صحبت، ناپدید شدم.
[بوی خاک و خون و خاطره، قطعه قطعه، در عمق کوچه، بر هم می‌آمیزد و تو متولد می‌شوی]

۵)
تغزل
اواخر شب، همه خواب بودند. تمام چراغ‌های شهر خاموش بود، حتی چراغ اتاق من که هنوز بیدار بودم. هوا خیلی تاریک بود و سیاهی بی‌داد می‌کرد. آن جسم درخشنده‌ی توی آسمان هم که هر شب خودنمایی می‌کرد پشت چند تکه ابر مخفی شده بود و حتی گاهی هم یواشکی و بدون سروصدا سرک نمی‌کشید. هیچ‌وقت از شنیدن صدای جیرجیر‌ک تا به این اندازه خوشحال نمی‌شدم که البته هر چه گوش‌هایم را تیز کردم صدایش را نشنیدم. انگار دنیا مرده بود.
کم‌کم داشتم به زنده بودن خودم شک می‌کردم که صدایی توجه‌ام را به خودش جلب کرد. صدا از پشت در اتاق می‌آمد. صدای مرموزی به‌نظر می‌رسید. کلمات با لحن عجیبی ادا می‌شد به‌نحوی‌که تصور نمی‌رفت کلمه در حال ادا شدن باشد. چون تصور من از کلمه تا به آن لحظه چیز دیگری بود. همان اصواتی که به وسیله‌ی حنجره برای ارتباط با دیگران از دهان بیرون می‌آید. لحن کلمات به هیچ‌کدام از آن موارد‌ی که تا به‌حال شنیده بودم شباهت نداشت و همین ندانستن بود که باعث شد قلبم به آن کلمات واکنش نشان دهد، ضربان خود را تندتر می‌کرد و خون را با سرعت زیادی در رگ‌ها‌یم به جریان می‌انداخت.
چشم‌هایم بسته بود، اما همه‌چیز از پشت پلک‌ها‌یی که به شیشه می‌مانست دیده می‌شد که البته چیز زیادی هم نبود، تقریبا سیاهی مطلق‌ که گاهی اشکال عجیب درون آن حرکت می‌کردند. بوهایی که به مشام می‌رسید نیز چنین خصوصیاتی را از خود بروز می‌دادند. بویی شبیه تعفن معطر. به هیچ‌چیز بیرونی شباهت نداشت ولی لذت‌بخش همراه با زجر بود. طوری که مشام را نوازش می‌داد و به یک‌باره سوزش چیزی شبیه به سوزن تلخ آزاردهنده بود. البته نه دقیقا به این شکل، ولی هر چه بود عجیب بودن و ناآشنا بودنش مسلم بود. چیزی شبیه به باد در حال لمس پوست بدنم بود و سلول‌های تنم را می‌سایید و نوازش می‌کرد. حس می‌کردم بدنم مرطوب شده اما دست که به پوست بدنم می‌کشیدم خورده‌های خشک‌شده‌ی پوستم را می‌توانستم حس کنم که به‌شکل پودر خشکی از بدنم جدا می‌شد. از دهانم چیزهایی خارج می‌شد به شکل مایع با تکه‌هایی شبیه به چوب‌های پلیسه‌شده که گلویم را زخم می‌کرد و خون زخم‌ها را نیز به‌همراه خود بیرون می‌آورد. از همان اول فهمیدم که زبانی در دهانم نیست. شاید در نا‌هوشیاری قورت‌اش داده بودم همراه دندان‌ها و گوشه‌های داخلی لبم. از لای پلک‌هایم که بسته بودند، موژه‌ها به داخل نفوذ کردند و مثل بوته‌ی گیاهی که برای درخت شدن عجله دارند به درون چشمهایم حمله‌ور شدند و با فشار خود را به عمق استخوان‌هایم ‌رساندند. خونی که در رگ‌های بدنم بود در یک لحظه گویی به‌خود آمده و از حرکت در مسیر مکرر خود پشیمان شده و راه جدیدی را کشف کرده و از طریق همین مسیر جدید که تا لحظاتی پیش برای درک اصوات به‌کار می‌رفت، مثل فواره خود را آزاد کرده و تا قطره‌ی آخر خود را که از لاله‌ی گوشم درحال چکه‌کردن بود، از رگ‌هایم تهی کرد. استخوان‌هایی که مورد هجوم موژه‌ها قرار گرفته بودند، دیگر توان مقاومت خود را از دست داده و حجم بدنم را که با داربست خود نگه می‌داشتند در یک لحظه با پودر شدن آن‌ها، به لخته‌ای شبیه ژله تبدیل کرد که از روی تخت سور‌ید و مثل آب روی زمین جاری شد. تمام این عمل تجزیه در چندین ثانیه رخ داد، اما با لحظه‌لحظه‌ی این اتفاق زندگی کردم و با تمام درد و رنجی که از فشار این روند ایجاد می‌شد، لذتی خمارکننده نیز وجود داشت که این عذاب را برایم خوشایند می‌کرد. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد که بسیار آشفته بود. داشتم با سختی افکارم را از گوشه‌گوشه‌ی ذهنم که در کف اتاق پراکنده شده بود، جمع‌آوری می‌کردم تا به جمع‌بندی‌ای در مورد خاطرات این چند لحظه دست یابم و مدت زیادی طول کشید که این پاز‌ل را سر هم کنم تا متوجه شوم که چیست. یادم آمد که تمام این اتفاق از یک صدا شروع شد؛ اما خاطرات، بسیار مغشوش بودند و چیزهایی کم داشتند، سعی کردم بدنم را احیا کنم و با تمام قدرتی که اَزَ‌م باقی نمانده بود مقداری از آن مایع‌ای را که چند لحظه پیش به بخار و اشکال و اجزاء دیگر تبدیل شده بود و برای فهمیدن علت واقعه می‌توانست کمکم کند جمع‌آوری کردم. خیلی سخت بود، اما شروع به حرکت کردم. دقیقا در این لحظه بود که متوجه شدم حرکت نیز چیزی نیست که فکرش را می‌کردم و نمی‌شود به‌همان شکل سابق انجام‌اش داد، برای همین تمام آن اجزائی را که به زحمت جمع کرده بودم و فهمیدم برای حرکت به آن‌ها نیازی نیست رها کردم و جلو رفتم. نمی‌دانستم چه‌طور حرکت می‌کنم، هنوز برایم قابل درک نبود اما انگار به‌صورت غریزی این عمل را بلد بودم. تا آن‌جاکه به‌خاطرم آمده بود آن صدا چیزی از پشت در اتاق بود که می‌آمد و با کمی دقت فهمیدم که هنوز می‌آید. چیزی شبیه به صحبت کسی با خودش که اصلا قابل فهم نبود، چون کلمات و اصوات کاملا ناآشنا بودند و حرکت مکرر ناخن به‌روی در را البته می‌شد از میان آن صدا تشخیص داد. به سمت در رفتم؛ متوجه شدم که می‌توانم از آن عبور کنم و در بسته دیگر حیثیت خود را به‌عنوان مانع از دست داده بود و دقیقا در این لحظه متوجه شدم که به‌هیچ‌وجه نیازی به عبور از در نیست و می‌توانم حتی بدون عبور از آن، آن‌طرف در را نیز ببینم. تعجب و ترس چیزی بود که حاصل دیدن موجود پشت در بود. تا آمدم به تشخیص برسم، مکشی از پشت سر، من را به درون خود کشید.
[لجن‌زار، به رنگ چشماش درآمد، تا عاشقش باشد. لجن می‌خورد و بوی لجن به پیرهن می‌زد؛ لذیذ و غلیظ. هم‌آغوشی در جوی آب، خواب سنگینی داشت، که از یاد رفته بود.]

۶)
پری دریایی و اسب تک‌شاخ
پری دریایی، خیلی تنها بود و به همین نسبت زیبا. پری دریایی ِ زیبا و تنهایی بود! اما از دستِ آدمای نَدیدبَدید، مجبور بود همیشه مخفی باشد. بالا تنه‌اش زن بود و پایین تنه‌اش ماهی. مثل همان چیزی که همه از یک پری دریایی انتظار دارند. یک پری دریایی زیبا، با موهای طلایی و چهره‌ای فراموش نشدنی، و البته بدنی لخت. افسانه نبود، پری دریایی، واقعی ِ واقعی بود. اما با آن همه زیبایی همیشه تنها بود و فراری. چون یا کسی باورش نمی‌کرد و یا اگر باور می‌کرد، حتما برای این‌که به دیگران نشانش بدهد مجبور بود اسیرش کند.
یک‌روز پری دریایی تنها که از رودی به رودی، دریایی به دریایی و اقیانوسی به اقیانوسی، برعکس، سفر می‌کرد، گذرش به رودخانه‌ای در جنگلی غریب افتاد. سرش را از آب بیرون آورد تا نگاهی به بیرون بیاندازد، که چشم‌اش به چشمان اسب تک‌شاخی که برای آب خوردن به لب رودخانه آمده بود و او هم چشم‌اش به چشمان پری دریایی‌ای که برای سرک‌کشیدن از آب بیرون آمده بود، افتاد. پری و اسب خشکشان زد و مدتی بدون حرکت هم‌دیگر را نگاه می‌کردند، اسب خیلی زیبا بود، یک اسب جوان سفید. سفید ِ سفید. که یک شاخ وسط پیشانی‌اش مثل عاج فیل برق می‌زد، البته مثل عاج فیل منحنی نبود و صاف ِ صاف بود. بعد از مدتی که به‌هم زل زدند، پری به خودش آمد و سریع رفت زیر آب. اسب هم که تازه به خودش آمده بود با سرعت دوید طرف جنگل. بعد از چند دقیقه، هر دو که یک‌جورهایی گیج و منگ شده بودند، ایستادند و برای کنجکاوی برگشتند. پری دوباره سرش را از آب بیرون آورد و نگاهش را انداخت به اسب تک‌شاخی که چشم انداخته به رودخانه‌ای که یک پری دریایی از تویش سرک کشیده بود. چندبار این عمل تکرار شد. یک‌‌دفعه پری و اسب هر دو با هم زدن زیر خنده و حالا نخندو کی بخند.
پری آمد جلو نزدیک ساحل رودخانه و اسب هم چندقدم پاهای باریکش را گذاشت داخل آب. نیم عریان بدن پری از آب بیرون آمده بود و اسب هم با تمام وجودش محو تماشا. پری جلوتر آمد و دستش را به صورت اسب کشید و لمسش کرد. اسب هم چندبار صورت پری را لیسید و بویید. موی پری و یال اسب هم خودشان را به باد سپرده بودند و بازی می‌کردند. اسب و پری، آن‌قدر در چشمان هم نگاه کردند و سر و صورت هم را لمس کردند که دچار نوعی هیجان شدند. پری و اسب هم‌دیگر را بوسیدند و در آغوش گرفتند.
تمام جنگل و رودخانه که شاهد این صحنه بودند، ساکت فقط تماشا می‌کردند تا مبادا اسب و پری، به غیر هم، هواسشان به‌جای دیگری برود و این لحظه را از دست بدهند. صدای قلب رودخانه با آبش و تمام ماهی‌هاش، جنگل با تمام درختان و حیواناتش، موسیقی‌ای ساخته بودند که زیبایی را دو چندان می‌کرد. امروز که هزار سال از آن ماجرا می‌گذرد، هنوز تمام آن مکان، آن لحظه را از یاد نبرده. درختان، تا امروز راوی آن لحظه هستند برای کل جنگل. ماهی‌ها از سرتاسر دنیا به آن نقطه می‌آیند تا آن‌جا‌ را از نزدیک ببینند. این رودخانه با تمام رودخانه‌های دنیا فرق دارد، چون آب آن از اقیانوس می‌آید نه این‌که به اقیانوس برود. حتی باد هم جهتش به سمت آن‌جاست و می‌توانی حیوانات زیادی را ببینی که از پشت درختان آن‌جا زل زد‌ه‌اند به رودخانه.
پری دریایی و اسب تک‌شاخ آن‌قدر در آن لحظه گم شده بودند که ناگهان توانستند وجود چیزهایی را لمس کنند که خودشان تا به‌حال خبر نداشتند. پری که با دست‌هایش، محو لمس‌کردن بدن اسب بود و اسب که با زبانش بدن پری را می‌لیسید، هر دو ناگهان وجود بال‌هایی را روی شانه‌های هم‌دیگر حس کردند. بال‌هایی که تا آن روز باز نشده بودند. بعد از مدتی خیره شدن به هم، بدون این‌که حرفی ردوبدل بشود، پریدند، پرواز کردند و بالا رفتند. تمام جنگل و رودخانه تا مدتی پرواز آن‌ها را در آسمان تماشا می‌کردند.
حالا به اسب تک‌شاخ و پری دریایی، باید بال هم اضافه کرد؛ اسب تک‌شاخ بالدار و پری دریایی بالدار. در آسمان هم‌دیگر را در آغوش گرفتند و به دور هم چرخیدند، آن‌قدر چرخیدند و به بالا فرو رفتند تا از دیدگان محو شدند. تا چندین روز آن نقطه از جهان بی‌حرکت بود و هیچ نبضی نمی‌زد.
[آب زلال بود تا جایی که دهان روبرو توجه‌اش را جلب نکرد و همچنان در معده‌اش هضم می‌شود]

۱۳۸۶

 تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۸۸