همیشه ناراحت بودم از این که نمیشود درباره کتابی که نخواندهام چیزی بگویم. ولی امروز دستم آمد که اینطورها هم نیست. یک مجموعه داستان کوتاه با جلد قرمز گرفتم و البته به اسم کتاب و نویسندهاش کاری نداریم چون سه کتاب از او دارم و راحت میتوانم دربارهاش نظر بدهم.
ولی همانطور که گفتم کار اصلی حرفزدن درباره کتابی است که نخوانده باشم. مثل کتاب «اپرای شناور» نوشته «جان بارت». شاید لازم نباشد بگویم که جان بارت یک نویسنده معروف است و البته این «شاید لازم نباشد بگویم» چیزی جز تعارف نیست و بر عکس احساس میکنم خیلی هم لازم است که بگویم این جان بارت یک نویسنده انگلیسی معروف داستان کوتاه است و نقدهای مهمی درباره عناصر داستان کوتاه نوشته و به نوعی میشود گفت آدم پخته و مهمی در زمینه ادبیات داستانی است. اما چیز مهمی که درباره رمان اپرای شناور میتوانم بگویم - و شایان ذکر است که همین الان فهمیدم اپرای شناور یک رمان است- آن چیز خیلی مهم اینست که وقتی میخواستم کتاب قرمز رنگ خودم را بخوانم که سومین کتابی است که از نویسندهاش دارم، لای صفحات آن یک کاغذ تبلیغ کوچک سبزرنگ پیدا کردم که بالای آن با فونت درشت نوشته بود اپرای شناور داخل پرانتز: رمان.
روی این کاغذ سبز، عکس آبیرنگ جلد کتاب چاپ شده بود و کنار آن در حد یک پاراگراف توضیحاتی درباره هر دویشان نوشته شده بود؛ هم جان بارت، هم اپرای شناور.
از آن توضیحات خیلی چیزها دستگیرم شد. مثلاً این که فهمیدم جان بارت از بخت بد من آمریکایی است و به خاطر رمانهایش معروف است نه داستان کوتاه.
البته چیزهایی که من گفتم به جز قضیه انگلیسیبودن، همهاش را درباره هر نویسندهای که نمیشناسم میگویم و همیشه هم جواب میدهد. انگلیسیبودنش هم به خاطر اسم خیلی انگلیسی جان بارت است و تازه خوب شد نگفتم اسکاتلندی، چون اگر در جایی بودم که کسی رویش نمیشد گیر بدهد، حتی میشد پیشتر بروم و نام شهری را در اسکاتلند که جان بارت در آن متولد شده هم بگویم.
به هر حال هیچ کدام از اینها دلیل نمیشد که عصبانی نشوم و سراغ کتابفروش نروم. ما انسانهای مدرنی هستیم که به حقوق شهروندی خود کاملاً آگاهیم و هر کسی حق ندارد هر چه دلش میخواهد به ناف آدم تبلیغ ببندد و حتی به حریم خصوصی آدم وارد شود و از نظر من صفحات نوشته شده کتاب، جزیی از این حریم خصوصی ماست.
برای اینکه ضربه نهایی را محکمتر بزنم و جای هیچ توجیه و دفاعی نگذارم، توی چشمهای کتابفروش زل زدم که در این لحظه داشت با قیافهای کتکخورده به من نگاه میکرد و ته دلش میگفت: «آخه به این احمق چی بگم؟! زمینها ارزون شده، رو دستم باد کرده. گیر صدهزار تومنم این بابا داره به حریم خصوصی لای کتابش گیر میده.»
از طرفی رویش نمیشد چیزی بارم کند، چون چندبار با یکی دوتا از این نویسندههای معروف شهرمان توی مغازهاش آفتابی شده بودیم و این دم غروبی نمیخواست خاطره آن طلوعهای درخشان را خدشهدار کند. این بود که ترجیح داد به همان ژست کتکخوردهاش ادامه دهد و با چشمهای ترسیده به چشمهای فاتحی نگاه کند که میخواست ضربه نهایی را محکمتر بزند. بعد کمکم ده سانت پایینتر آمد و دهان باز شدهای را نگاه کرد که داشت میگفت: «از این حرصم میگیره که ناشری که کتاب قرمز رو چاپ کرده با ناشری که کتاب تبلیغ شده رو چاپ کرده فرق داره و این فقط یک معنی میده و اون اینه که شما آقای کتابفروش خودتون این تبلیغ رو تو کتاب گذاشتین.»
به اینجا که رسید، کتابفروش یک تغییر صدو هشتاد درجه در نگاهش داد و ته دلش احساس خوشحالی کرد از این که شاید بتواند طور دیگری مطلب را بپیچاند و من حتی اگر از زاویه دید سوم شخص محدود به کتابفروش هم استفاده نمیکردم، از ظاهرش میتوانستم بفهم که ته دلش خوشحال شده بود.
کتابفروش به خودش گفت «این جوجهروشنفکر رو میشونم سر جاش و یک کتاب دیگه هم میذارم زیر بغلش.» و رو به من که الان توی اتاقم نشستهام گفت: «حالا ببین!» و رو به من که آن موقع جلویش ایستاده بودم گفت: «نه نه! هدف ما چنین جسارتی نبوده منظور اول ما این بود که یک نشانگر صفحه لای کتاب براتون بذاریم و بعد هم این حس رو ایجاد کنیم که کتابها تموم نمیشن و همیشه یک کتاب دیگه برای معرفی کردن هست.»
انصافاً چنان گفت که هنوز هم تحت تاثیر قرار دارم و از آن تحتها نتوانستم بالاتر بیایم ولی جای کم آوردن نبود. در آن لحظه - حدود نیم ساعت پیش - داشتم به این فکر میکردم که چقدر نشان صفحه مهم است و همیشه مشکل دارم که چه چیزی لای صفحهها بگذارم و گاهی کاغذهای رنگی را به صورت نوارهای دراز میبرم و سر تختم میگذارم که وقتی یک کتاب جدید دست میگیرم و هنوز پنج صفحهاش را نخواندهام خوابم میگیرد، آن را لای همان صفحه فرو میکنم، طوری که لبهاش بیرون باشد و دفعه بعد راحت بتوانم ادامه خط داستان را از سر بگیرم.
اگر روی این کاغذهای رنگی دراز، نوشتهای ناقص یا عکس نصفه نیمهای بود، مشکلات شروع میشد و گاهی اوقات چنان تمرکز مرا بر هم میزد که مجبور میشدم آن را مچاله و پرت کنم سمت سطل آشغال. گاهی اوقات داستان به همین جا ختم نمیشود و داستان مذکور با ابعاد مچالهاش میخورد به لبه سطل و میافتد کنار آن. در بین چشم اندازهایی که به طور شبانه روزی با آن روبرو میشویم، این یکی از اعصابخوردکنترینهای آنهاست. یک گلوله نامنظم کاغذ در بیستسانتیمتری سطلی که دهانش را باز کرده و مثل سگی که غذایش را بیرون قفسش گذاشتهاند و قبل از این که قفل را باز کنند، گوشی همراهشان زنگزده و رفتهاند کنار گلهای لالهعباسی، هی عربدهکشی میکند.
حتی وقتی به سطل نگاه نکنی، صدای اگزوزیاش را میشنوی. نکته حایز اهمیت دیگر اینست که میز و صندلی من بدجوری به هم گیر میکند و بلندشدن از پشت آن بسیار سخت است و فقط زمانی که پشت میز هستم، چشمم به کاغذ مچالهشده میافتد. وقتی به اتاق میآیم یا از آن میروم یا روی تخت دراز کشیدهام، این چشمانداز از درجه اعتبار ساقط است.
برای همین ممکن است سه یا چهار روز بگذرد و کاغذ مچالهشده همانطور کنار سطل بماند. و تمام این فکرها در همان نیم ثانیهای که کتابفروش دهانش را بست و من آن را باز کردم به مغزم خطور کرد. شایدهم الان فکر میکنم که آن موقع به این چیزها فکر کردهام و اگر اینطور باشد همان نیم ثانیه بیشتر نباید طول کشیده باشد. حتماً به چیزهای دیگری هم فکر کرده بودم و جملهای برای گفتن به کتابفروش ساخته بودم.
ولی کتابفروش الان یادش نیست که من در جواب چه گفتم، چون آماده بود جمله دوم خودش را بگوید و گفت: «آقای محترم این چه فرمایشیه، چه چیزی بهتر از اشاعه فرهنگ؟!»
لابد این حرفش خیلی معنیها میداد و اگر بخواهم به روال خطوط قبل، همه این معنیها را بنویسم، بیش از حد طولانی میشود. بدتر از همه این که تمام دوستانم میدانند که من از این عبارت «آقای محترم» بدم میآید و کیه که ندونه هر وقت کسی بهت میگه آقای محترم یعنی میخواد بگه « بیفرهنگ، بیشعور» یا وقتی کسی میگه «جسارت نشه» یعنی در زمانی کوتاهتر از کاملشدن یک جمله خبری ساده میخواد به تمام قارهی وجودت جسارت کنه و همه این دانشها دست به دست هم داد که من آن روز عصبانی شوم.
البته آن روز همین نیم ساعت پیش بود و نتیجهاش این شد که یک کتاب دیگر از یک نویسنده اسکاتلندی که نقدهای خوبی هم درباره ادبیات داستانی به ویژه داستان کوتاه دارد به من فروخت. آخر کتاب اپرای شناور را تمام کرده بودند و قرار شد بعد از غروب (ساعت ۱۹) برایم و توجه کنید که اختصاصاً برای من یک نسخه از آن را بیاورد؛ یعنی نیم ساعت دیگر.
شاید لحظهای که به طرف من برگشت و داشت یک جمله به خودش میگفت، یک جمله به من و یک جمله به آن که روبهرویش ایستاده بود گفت: «بذار طرف یک کرایه تاکسی اضافه هم بده!»
به هر حال از آن روز هفتهها میگذرد و هر بار که یک داستان کوتاه از کتاب قرمز میخوانم و مجبور میشوم کاغذ سبز - آبی اپرای شناور را چند صفحه جلوتر بگذارم، یا هر وقت به کاغذ مچاله شده کنار سطل نگاه میکنم، یاد این ماجرا میافتم.
گاهی فکر میکنم این اپرای شناور چگونه کتابی است، رمانی که بیشتر آن روی قایق تفریحی میگذرد _ این جمله هم در همان برگه تبلیغ نوشته شده است _ هرداستانی که از کتاب قرمز میخوانم به یاد اپرای شناور هستم و روزهای متمادی با آن عکس فانتزی روی جلدش که شکل یک سندان آهنگری است که یک دسته چتر درآن فرو رفته و در آبها مثل یک کشتی بالا و پایین میرود هر چند در عکس فقط بالا میرود، بقیهاش را خودتان در ذهن باید تصویر کنید.
بله، روزهای متمادی با آن خیالپردازی میکنم. مثل این است که بخواهی بروی اسکاتلند و هی تو را ببرند آمریکا. یا چه میدانم بخواهی بروی سبزیفروشی و هی از کتابفروشی سر در بیاوری. نشده داستان کوتاهی از کتاب قرمز بخوانم که ربطی به اپرای شناور نداشته باشد، یا حس آن را با این گره نزنم. حتماً تا حالا دریافتهاید که کتاب قرمز خیلی داستان کوتاه دارد و من هی داستان کوتاه از آن میخوانم. این قضیه حالاحالاها از ذهنم بیرون نخواهد رفت و با نوشتن این داستان هم کاملاً تخلیه نخواهم شد.
گاهی دلم میخواهد بدانم که خود کتاب واقعی با چه رنگی چاپ شده است. آبیاش پررنگتر است یا کمرنگتر. تا حالا هفدهبار برگه تبلیغ را خواندهام و شاید اگر خود کتاب را بگیرم، نخوانمش یا این تبلیغ را داخل صفحات خودش بگذارم. آنگونه دیگر تجاوزی هم صورت نمیگیرد میشود گفت یکی از همشهریهای خودش پا به درون مرزهایش گذاشته است.
به هر حال تصمیمم را گرفتهام و میخواهم پول اضافی یک بار تاکسی سوارشدن را بدهم و به کتابفروشی بروم. چون نیم ساعت دارد تمام میشود و دوست ندارم آدم بدقولی جلوه کنم. یک نقشه جهان هم از کتابفروش خواهم گرفت. هر چه فکر میکنم اسم هیچ شهری از اسکاتلند را بلد نیستم و حالا که اسکاتلند این قدر مهم شده بد نیست در عنوان داستان هم جایی بگیرد. پس اسم این داستان هست «اسکاتلندی شناور»
از همه مهمتر توانستم این همه مطلب درباره کتابی که هنوز نخواندهام بنویسم و این کلی خوشحالم میکند.
کتابفروش هم یک نسخه از صد و چهل نسخه اپرای شناور را که در انبار داشت از کارتن جلوی قفسهها برداشت و سلانه سلانه پشت میزش برگشت و آن را در کشوی میز گذاشت و به من گفت: «اگه این نیومد!»
و کلی خوشحال شد که البته به این خوشحالی میگویند رضایت شغلی.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۲۵/۲۰۱۰ ۰۳:۰۹:۰۲ ب.ظ.
اپرای شناور رو خوندم اما بعد از اینکه بابتش پول دادم پشیمون شدم.در مورد کارتون به نظرم موفق نبود.این نوع کارها یعنی متنی در باره ی متن دیگر که آن متن نه کاملا حاضر است ونه غایب به صورتهای مختلف تجربه شده.و به نظرم به اون چیزی که میخواد نرسیده.هرچند نرسیدن جزو خصوصیات همین نوع کاراست.و اصلا زیاد هم مطمئن نیستم که متن شما اصلا چیزی میخواد بگه یا نگه. شاید یه گفتنه در مورد نگفتن !!!؟.اما شخصا لذت نبردم.
ارسال توسط: ایمان مومنی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2010 Arooz.com & Design by Farahany