شکل دگرخواندن
محمدحسن نجفی
(۲)
زبان، در نقش همبازییی برای انسان ِ تنها نشسته بر الاکلنگ و در حسرت ِ بالا رفتن، انسان غافل از وزن ِ زبان و از خطرناکی این بازی. این همبازی. و پرتابشدن ِ مُضحک انسان، آمیخته با حیرتی از این که این جثه کوچک و مثل پر سبک نما، چطور ممکن است اینچنین غافلگیرکننده و سنگین باشد.
اعمال قوانین و قراردادهای نحوی بر زبان، به این خیال خام که از شرارت و شیطنت ذاتی آن، حتّا اگر شده ذرّهای بکاهد. این قوانین، در احمقانه بودن، روی بعضی قوانین جزایی و قضایی و مدنی سهچهار هزار سال اخیر تاریخ بشر را سفید کردهاند. اگرچه زبان تنها ابزار ابراز درونیات ما نیست، یعنی قرار نبوده است باشد، و صرفا نقش یک مدیوم، یک واسطه، یک رابط بین انسانها با یکدیگر را قرار بوده ایفا کند، امّا در ساختاش، که قطعا یک شبه و یک تنه به انجام نرسیده، سهلانگاریای البته اجباری و تقریبا چارهناپذیر، صورت گرفته است. اگر من مدعی ساخت روباتی باشم که کار ارتباط و تفاهم را بیهیچ نقص و خدشهای انجام میدهد آیا نباید مکانیسمها و دادههای ضدتفاهمی را از آن حذف کرده باشم؟ زبان امّا، که به قصد ایجاد تفاهم، بر مجموع دستاوردهای عملی بشر، از لباس و آتش و آهن بگیرید تا معماری، اضافه گردیده شد!، از قضا روباتی خودسر و شیطان و بازیگوش از آب درآمد و با ایجاد توهم به جای تفاهم، نقشههای انسان خوشخیال را نقش برآب کرد. و بدینسان مناقشه آغاز گشت. تا پیش از پیدایش و کاربست زبان، ایجاد رابطه فرد با افراد و اقوام دیگر، به وسیلهی نشانههای عینییی انجام میگرفت که دقیقا منظور را میرساندند، و از آنجایی که دنیای خصوصی، جهان شخصی، دایرهی فردیت، بسیار بزرگتر از عالم عمومی بود، نشانههای ارتباطگیری عمومی و جمعی هم کمتر مورد نیاز بود. و این نشانهها - برای ابراز عشق، اعلان جنگ، ابلاغ خبر خوب یا بد، ... - با همان ابزار و آلات پیرامون که در دسترس بودهاند و مشترک و مفهوم، به دیگری منتقل میشدند.
بد نیست همینجا نظریهی انسانشناختییی که قائل به پیچیدهتر شدن انسان پس از پیدایش و گسترش زبان نسبت به انسان پیش از آن است را بکشانیم زیر میکروسکوپ، و این تجربهی اگر اشتباه نکنم مشترک و همگانی را به اطلاع مدافعان آن نظریه برسانیم، که به یک نویسندهی مسلّط بر چموخمهای زبان اگر گیتاری بدهیم و توقع همان تسلّط و قدرت و هوش و خلاقیت را داشته باشیم که با خواندن آثارش به شخصیت و ذهناش نسبت میدهیم، احتمالا حیرت میکنیم وقتی میبینیم با یک خنگ روبهروییم که حتا به اندازهی یک هنرآموز مبتدی نمیتواند بنوازد و حیرتآورتر اینکه دختر سیزدهسالهی همسایه با چنان مهارتی گیتار میزند که فلان نقاش هشتادساله سورئالیست نمیتواند ذرّهای از فضای حسی و زیباییشناختییی که او خلق میکند را به اجرا دربیاورد. آیا میشود از این مثالها نتیجهای جز این گرفت، که هر کس درونیات خودش را، اندیشهها، داشتهها و خواستههای خودش را، به زبانی ترجمه میکند که نشانهها و قواعدش را آموخته و بر آن تسلّط دارد؟ آن نظریهی انسانشناختی به این میمانَد که بگوییم آنهایی که به زبانهای اروپایی ترجمه میکنند مترجمتر از آنهاییاند که به زبانهای آسیایی یا آفریقایی ترجمه میکنند! مضحک نیست؟ انسان ِ پیش از پیدایش زبان - اگر اصلا بتوانیم انسان را بدون سیستم صوتیاش و بدون زبان بدن و چهرهاش یعنی بدون مهمترین ریشههای پیدایش زبان الفبایی، تصور کنیم - در واقع مسائل ذهنی و عینی خودش را اولا بینیاز به بیانشدن و فهمیدهشدن میدانست (شاید دلیل این احساس بدوی، که هنوز هم در میان سرخپوستان و تک و توک قبایل پراکنده در قارههای مختلف میتوان مشاهده کرد، نوعی روش - فکری فلسفی - روانشناختی باشد) و ثانیا اگر هم نیازمند بیان و انتقال و ارتباط میدانست، به زبانی که برای آن دیگری کاملا آشنا و مفهوم بود، در نتیجه به زبانی برساخته از نشانههایی عینی و مشترک، ترجمه میکرد. پیدایش و گسترش زبان، قدم به قدم، دایرهی فردیت و جهان شخصی را تنگتر و تنگتر کرد. حس تجاوزگری بشر، با سلاحی بیسپر و مهارنشدنی، با سلاحی قارهپیما، بهنام زبان، شکل دیگری بهخود گرفت. به نمایش گذاشتن درون، در قالب نشانههایی که رفتهرفته تبدیل به نظامی از پیش تعریف و تبیین شده برای اندیشیدن و حتا احساس کردن شد، در واقع زبان را از نقش فقط ابزار تفاهم بودن خارج کرده، نقشهای سیاسی و روانشناختی نیز به آن داده است. نتیجه: به کار گرفتن زبان به منزلهی جاسوسی دوجانبه، ماموری مخفی، در جلوت و دردناکتر از آن در خلوت.
یکی از مهمترین مسائل بغرنج و شاید تا ابد مجهول مربوط به زبان، رابطهی مرغ و تخممرغوار دستگاه صوتی و ظرفیت ادای آواها با دستگاه الفبایی زبانی است که با آن تکلّم میکنیم. این مسئله، دروازهی ورود به مسالهی شاید مهمتری است: رابطهی تکلّم با تفکّر و تخیّل، رابطهی ویژگیهای یک زبان با ویژگیهای ذهنی و حسی انسانهایی که با آن زبان رشد کرده و شکلگرفته و صحبت - و گوش شیطان کر!! - فکر میکنند. فارسیتر بگوییم: آیا حروف و صداهای یک زبان در یک منطقه محصول اقتضای فیزیولوژیکی مردم آن منطقه است یا برعکس، دستگاه صوتی و ظرفیت مخرجهای حروف و صداها در مردم آن منطقه محصول اقتضای زبانی و بیانی آنهاست که همچون رنگ پوست و چشم و مو و ویژگیهای بعضا - مثلا در شرق آسیا - یکسان در سیری تدریجی و تاریخی در آنها تثبیت شده است؟
آیا نشنیدن صدای "خ" برای یک انگلیسی از همان ابتدای کودکی و شکلگیری مغر و حافظه و روان، نیز بخشی از هستی، که برای مثلا یک آلمانیزبان محرز و حاضر بوده، را از دید او، از شخصیت او، از ذهنیت او حذف و غایب کرده است؟ به همین ترتیب، اصواتی در اکثر زبانهای اصیل آفریقایی وجود دارند که بهحالت دم تولید میشوند و ادایشان برای انسان متمدن اروپایی محال است. در حالیکه مجموعهی مخرجها و مدخلهای آوایی زبانهای ملل متمدن در زبان و در دهان و حنجرهی آن اقوام عقبماندهی بدوی وحشی وجود دارد و در نتیجه قادر است تجربهی کاملتری از کنشها و واکنشهای عینی و ذهنی داشته باشد.
میخواهم برگردم به مسالهی قصد اولیهی انسان از ساخت و سازهای زبانی در کمتر از دههزارهی گذشته، و اینکه زبان چهطور به ذات همایونی انسان سوءقصد و آنچنان او را مشوّش کرده که نه تنها هنجارها و قراردادهایش را، بل هنجارگریزیها و فرار از دادههای پیشینی، که به قصد بازنمایی حالات روانی و خلق بافتهای تجربی و نحوشکن در ادبیات مدرن پدید آمدهاند، را نیز به اقداماتی عبث، مضحک، و البته محصول جهل یا تجاهل بشر تبدیل کرده است. زبان، مجموعهای است محدود از حروفی که بر اساس توانش ادایی و اجرایی انسان - انسانهای متفاوت از حیث کاربست امکانات تنفس و تلفظ و تکلم - پدید آمدهاند. این محدودیت، این ظرفیت، طرح اولیهی زبان هر فرد و گروه را تعیین و ترسیم میکند. همانطور که اگر بخواهیم با ابزار و آلات کم، وسایل بسیار زیادی بسازیم، مجبور به تکرار ابزار یکسان در وسایل مختلف خواهیم بود، چنین تکرار و تشابه ابزاری را در ساختار زبان نیز میتوانیم مشاهده کنیم. بیست و چند حرف، سی و چند حرف، برای ساختن صدها و هزارها واژه. و مسئلهی زبان در همین عدم تعادل و عدم تناسب ریشه دارد.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۳۱/۲۰۰۸ ۰۱:۲۹:۰۸ ق.ظ.
"دانش نقل قولی" ٬ ظرفیت ما را برای دریافت فردی و مستقیم از حقیقت٬نابود کرده است...انسان با چنین ذهنی انسانی است " دست دوم" ... برای اینکه حقیقت باشد "ذهن" باید ساکت باشد...انسانی که به درک فکر٬بذل توجه دارد٬کل فرایند نام گذاری٬جمله بندی٬به یاد آوردن و تشخیص را درک می کندو آن زمان است که امکان حضور سکوت کامل ذهن وجوددارد.این سکوت در اثر درک٬متحقق می شود. لذا حقیقت ممکن است آن فرد را متبرک کند و به سوی او بیاید و او را رهایی بخشد.بنابراین حضوری خلاق پدیدار می شود و این حضور به معنای انسانی که نقاشی میکند یا شعر می گوید یا روزی ده ساعت کار میکند نیست...
ارسال توسط: Ali
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۲۶/۲۰۰۸ ۰۱:۱۲:۴۲ ق.ظ.
میتونم بگم که ۱۰۰% مخالف ادبیات ۱۰۰% غربیت هستم.
این اتفاقها که داری میگی فقط کپی از روی کارای غربی .
ارسال توسط: توماج
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۳۰/۲۰۰۹ ۰۸:۰۰:۳۷ ق.ظ.
Agar mowlavi ro betunid mahkum be qarbi va qarbzadegi konid, man khodam vasate meidune vanak rasman e'laam mikonam ke gharbzade tashrif daaram.ok?k
ارسال توسط: mhn
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۱۸/۲۰۰۹ ۱۲:۵۵:۵۲ ب.ظ.
آقای توماج ۱- داری بد قضاوت میکنی۲- علم غربی و شرقی و... نداره!
ارسال توسط: داوود جمالی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany