»
 شقایق علی‌پور » یک داستان » مدت‌ها بود که می‌خواستم

مدت‌ها بود که می‌خواستم بدانم زن بودن چه احساسی دارد. ظهرهای داغ و طولانی تابستان کفش‌های مادرم را پایم می‌کردم، ماتیکش را یواشکی به لب‌هایم می‌مالیدم و می‌رفتم توی مستراح و ساعت‌ها در را به روی خودم می‌بستم. لباسم را در می‌آوردم و در حالی که خودم را به گچ فروریخته‌ی دیوارش می‌مالیدم هی زیر لب می‌گفتم: فشارم بده، فشارم بده...
بی‌اعتنا به بوی دل‌به‌هم‌زن شاش مانده و وزوز مگس، بی‌اعتنا به پوستم که در برخورد با دیوار می‌سوخت و خراش می‌خورد، چهارده‌سالگیم را با چشم‌های بسته و حواسی گیج جشن می‌گرفتم.
آن‌روزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند: حوله‌ی برادرم که خیس روی بند رخت آویزان بود، صابون توی حمام که یکی دو تار موی فرخورده‌ی پدرم به آن چسبیده بود، فرچه‌ی مرطوب کنار آینه‌ی روشویی و حتی لنگ و پاچه‌ی قرمز خواهرزاده‌ام که منتظر بود کسی کهنه‌اش را ببندد.
بی‌احساس گناه، منتظر گریه‌ی بچه می‌ماندم تا به هوای ساکت کردنش او را توی حیاط بگردانم و بعد بخزم توی انباری و پستان‌هایم را لخت کنم و بگویم بیا شیر بخور.
می‌توانستم ساعت‌ها به آن مک‌زدن‌های بی‌فایده تن بسپرم، نوک پستان‌هایم را تصور کنم که در دهان مردی درد می‌گیرد و لرزش گنگی را حس کنم که تمام تنم را در تسخیر خود می‌گرفت... اما بچه‌ی گرسنه جیغ‌های بنفش می‌کشید و من آرزویم را با هول و هراس برمی‌داشتم و بچه به بغل می‌دویدم بیرون.
آن‌روزها را خوب یادم می‌آید: زیبا بودم و سرکش و درشت، از آن‌ها که به اصطلاح کمی زود استخوان ترکانده‌اند، پستان‌های نسبتا بزرگی داشتم که روزی ده‌بار نوکش برجسته می‌شد: وقتی مردی در صف نان نگاهم می‌کرد، وقتی در حمام آب داغ با فشار از دوش روی تنم می‌ریخت، وقتی گربه‌ها روی پشت بام ناله می‌کردند و وقتی برای پدرم مهمان می‌آمد و بعد از رفتن‌شان اتاق مهمان‌خانه از بوی سیگار و عرق تن مردها پر می‌شد.
یادم می‌آید که سگی داشتیم که گوشه‌ی حیاط می‌بستیمش و شب‌ها بازش می‌کردیم تا نگهبانی بدهد. ظهرها بعد از خوردن غذایش که معمولا نان خیس‌خورده در شیر بود می‌خزید توی سایه و برای مدتی طولانی خودش را می‌لیسید. دور پوزه‌اش را، پنجه‌هایش را، و حتی آلت تناسلی‌اش را. همیشه با خودم تصور می‌کردم که ای کاش من هم زبان بزرگی داشتم و می‌توانستم خودم را لیس بزنم. توی چرت کوتاه بعد از ظهر می‌دیدم که زبانم بزرگ شده و آن را مانند ملافه‌ای نمناک دور تنم پیچیده‌ام و سفیدی ران‌هایم را به گرمای سرخ آن فشار می‌دهم و بعد عرق کرده و قرمز از خواب می‌پریدم.
زن بودن برای من همواره با رنگ سرخ عجین بود. ماتیک قرمز، زبان قرمز، پاهای شاش‌سوزشده‌ی قرمز و پوست خراشیده‌ی قرمز.
چهارده سالگی من در فوران رنگ قرمز گذشت. چهارده سالگی من ملتهب و کشف نشده، چهارده سالگی من در ریزش نخستین خون عادت ماهانه، چهارده سالگی من در حکومت رنگ قرمز گذشت.
آن‌روزها مرسوم بود که برای کسی که می‌خواست عروس شود رخت قرمز بخرند. سربند پاچین و تنبان و روسری قرمزی که مادرم برای نامزد برادرم خریده بود، یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز و براق بود که دیدن آن مرا همیشه به هیجان می‌آورد؛ کفش‌هایی که منتظر بودند تا روز حمام عروسی به عروس پیشکش شوند. بی‌آن‌که بدانند بیرون گنجه کسی شب‌ها در رختخواب بیدار می‌ماند و در حسرت برق صاف و لیزشان آه می‌کشد.
نیمه‌شبی در همان روزها ناگهان از خواب پریدم. انگار دستی نامریی به شدت مرا تکان می‌داد. بی‌آن‌که بدانم چرا به اطرافم گوش سپردم. صدای یکنواخت نفس‌هایی که حکایت از خواب سنگین اهل خانه می‌کرد به جای این‌که مرا به خلسه ببرد هشیارترم کرد. بلند شدم و پاورچین پاورچین، مانند گربه‌ای بی‌صدا به سمت گنجه رفتم و کفش‌ها را با خودم به اتاقی بردم که معمولا از آن استفاده نمی‌کردیم و بعد سر صبر نشستم و به آن دو قلب قرمز نگاه کردم که جایی بیرون سینه‌ی من می‌زد... آن‌ها را مثل کودکی نوازش کردم و بوسیدم. چرم نازک و لطیف کفش‌ها انگار زیر انگشت‌های داغم دل دل می‌زد. نه... آهنگ می‌نواخت و از همه جای تن من موسیقی به بیرون می‌ریخت. تابستان گرم و شرجی مثل حرارت خون من در آن کفش‌ها جریان داشت.
بی‌اختیار، بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم لباس‌هایم را درآوردم و خودم را به آن حرارت مذاب سپردم. با چشم‌های بسته خودم را می‌دیدم که روی فرش غلت می‌زنم و مثل مار به خودم و آن کفش‌ها می‌پیچم؛ می‌دیدم که تنم دارد هی باریکتر و درازتر می‌شود تا مثل گیاهی خزنده ساقه‌هایش را دور آن پاشنه‌های باریک بپیچد. اشباح در سرم دهل می‌زدند، ارواحی گناهکار و نامرئی دست‌هایم را گرفته بودند و بوی نامحسوس اما نافذشان نخستین تجربه‌ی واقعی جنسیم را جشن می‌گرفت، شیاطین سرم را گرفته بودند و با فشار زبانم را رویه‌ی کوتاه و گرم کفش‌ها فشار می‌دادند، و دست‌های اجدادی زنان تبارم شرمگاهم را بر آن پاشنه‌های نوک تیز می‌گشودند. احساس درد نمی‌کردم. در خیالم می‌دیدم که نماینده‌ی نافرمانی تمام زنان طایفه‌ای هستم که از هزار سال پیش از این جنسیتشان را بر دستمال‌های سفید به مردانی بی‌سر تقدیم می‌کردند.
تا پیش از آن نفهمیده بودم که خون می‌تواند بویی چنین دلفریب داشته باشد. عطر خونی که از تنم بر کفش‌ها می‌ریخت مرا مست کرده بود.
برای اولین‌بار واقعا احساس کردم که می‌خواهم نماز بخوانم. بی‌آن‌که خودم را بپوشانم، بی‌آن‌که تلاشی برای پاک کردن خونم بکنم بر آن کفش‌ها نماز خواندم و احساس کردم همه‌ی وجودم پاک و مطهر می‌شود. در هجوم موسیقی‌یی درونی پشت سر هم به رکوع و سجود می‌رفتم و وحشیانه ارضا می‌شدم. صدای تن من با صدای شب در هم می‌آمیخت و لرزه‌هایش کم‌کم با تپش طبیعت یکی می‌شد. حس می‌کردم که حامل نطفه‌ی نوری هستم که تا ساعتی بعد قرار بود از افق سر بزند. می‌دانستم زیبا شده‌ام؛ زیبا و سرخ و براق، و ناخواسته به سجده افتادم.
کجای زمان بودم؟ آن وقت که زبانی حقیقی مرا می‌لیسید... فکر کردم خدایان باستانی آمده‌اند تا با من بیامیزند. خدایان که پوزه ندارند. خدایان که له‌له نمی‌زنند. خدایان که زوزه‌های خفه نمی‌کشند.
بوی خون من سگ را از حیاط کشیده بود تا اتاق و حالا داشت شرمگاهم را لیس می‌زد. آن فضای روحانی و زیبا ناگهان از بین رفت. خودم را دیدم که چهار دست و پای سیاه در آورده‌ام، خودم را دیدم که آلتم از بوی زنانگی موجودی از نوع دیگر راست می‌شود، مهبلم را دیدم که مثل گوشتی خام از چنگک قصابی آویخته و من با چشم‌هایی گرسنه و ملتمس به آن زل زده‌ام، دیدم که فروخته می‌شوم، حراج می‌شوم تا به سیخم بکشند، زنان تبارم حالا در سرم مویه می‌کردند، نور رفته بود و من فقط همان صدای له‌له طولانی بودم که حریصانه از منافذ پوستم به درون نفوذ می‌کرد.
بلند شدم و یک لنگه از کفش‌ها را به طرف سگ پرتاب کردم. انتظار داشتم زوزه‌کشان فرار کند اما همان‌جا ایستاد و با چشم‌هایی گرسنه نگاهم کرد. ترسان و میخکوب از جاذبه‌ای وحشیانه، دیدم که زندگیم در آن دایره‌های میشی مرور می‌شود، بدن عریان خودم را دیدم که خودش را به دیوار چسبانده بود، رطوبت گرم نفس‌هایم را حس می‌کردم که بر صورتم پاشیده می‌شد.
احساس بره‌ای را داشتم که توسط گرگی به دام افتاده باشد. می‌ترسیدم تکان بخورم تا حیوان که حالا نگاهش بوی خون گرفته بود پاره‌پاره‌ام کند. تمام قدرتم را جمع کردم و چهاردست و پا به سمت سگ خزیدم و خیره نگاهش کردم. می‌خواستم با چشم‌هایم باقی زندگیم را التماس کنم.
هنوز نفهمیده‌ام آن لحظه سگ در چشم‌های من چه دید که ناگهان برگشت و لنگه کفش قرمز را به دندان گرفت و آنرا جلوی پایم گذاشت. بعد در حالیکه نگاهش را به من دوخته بود لرزید، پایش را بلند کرد و روی آن شاشید و رفت. دور شدنش، به گریز تابستانی می‌مانست که چهارده سالگی مرا با خودش می‌برد و دیگر برنمی‌گشت...

 تاریخ انتشار: ۱۴ خرداد ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 37


خیلی خوب بود.درست زمان بلوغم رو به یاد میارم اما من میترسیدم. اینقدر میترسیدم که تا وقتی بزرگ شدم و وقتش رسید فهمیدم سالها از ترس بیخود تلقینی به خودم دست هم نزدم.دختر داستان شما اصلا نمیترسید!؟

ارسال توسط: آنی


سلام،وقتی خوندمش خیلی ترسیدم! ۱۶ سالمه و به نظرم یه بجه ۱۴ ساله اینقدر حرفه نیست!من که ۱۶ سالمه تو اینا اینقدر ماهر نیستم

ارسال توسط: نهال


من ۱۴ سالمه و باید بکم با نوشتتون بیکانم،یه ۱۴ ساله اینقدر حاد نیس که!۱۴ سالکی در واقع سنیه که یه دختر هم مقدسه هم ساده

ارسال توسط: باران


با سلام.به نظرم بسیار زیبا و روان بود.۲ بار انرا خواندم .با صراحت میگویم سعی کنید بدون هیچ حساسیتی بدون سانسور آنرا چاپ کنید.فکر میکنم با کوچکترین سانسور روان بودن و سادگی اش از بین میرود.در کل خانم علی پور به خاطر ذوق صمیمانه و روحانیتان بهتون تبریک میگم

ارسال توسط: mansour


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۰۳/۲۰۰۸ ۱۱:۵۶:۲۷ ق.ظ.
دست مریزاد....این اولین بار در عمرم بود که یک داستان را با ولع تا انتها دنبال کردم .
مضمون تازه نبود اما بوی تازگی می داد شاید به این دلیل که زنان ما واقعیت ها را در پس پرده ی شرم از دیدها پنهان کرده اند و به ما اجازه نداده اند تا وارد حریم تخیل زنانه ی آنها شویم این اتفاق ها که در قصه رخ داد تخیل مرا به سالها قبل پرواز داد به آغاز بلوغ و شرایطی که از نظر شکلی بدون در نظر گرفتن جنسیت مشابه است .ضرباهنگ تندوزبان صریح قصه مرا یاد قصه های ر-اعتمادی انداخت که او هم کمابیش از همین تکنیک در قصه هایش استفاده می کردآن کشش ها و جاذبه های دوران بلوغ که با گذشت زمان به حالت طبیعی بر میگرددو تبدیل به خاطره می شود خاطره ای که شاید در پاره ای از اوقات باعث شرم در ما گردد...رازهای مگویی که وقتی گفته می شودو البته چنین هنرمندانه حس شرم در ما کاهش می یابد و می پذیریم که انسانی هستیم با شرایط یکسان در زمان های خاص با عواطف واحساسی شبیه هم و اگر با دیدی روانشناسانه به قضیه نگاه کنیم همه ی این اتفاقاتی که در قصه روی داد کاملن طبیعی به نظر می رسدو شاید دلیل اینهمه جنایت و خشونت سرکوب کردن احساس ها و عواطب پدرسالارانه ی ما باشدبدین معنی که ما همیشه یک شخصیت ناظر در وجودمان پرورش داده ایم که در ما امر به معروف و نهی از منکر می کند ...در هر صورت این جا جای نقد نیست و من هم منتقد نیستم و دلیل نوشتن این چند خط حس زیبایی بود که این قصه به من منتقل کردو امیدوارم که منتقدین عزیز از کنار این قصه بی تفاوت عبور نکنند.

ارسال توسط: شبیه شما


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۰۵/۲۰۰۸ ۰۶:۱۳:۱۶ ق.ظ.
سلام
شاید شاید شاید .... بگذریم ....
تنها همین می تواند توهم را تسلی باشدو لاغیر ...

ارسال توسط: زاویه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۰۵/۲۰۰۸ ۱۱:۴۴:۳۶ ق.ظ.
سلام. ابتدای داستان از جنس ذهنیت بود و انتهای داستان از جنس عینیت. این به کار ضربه زده بود. هیچ کدام اینها ایرادی نبود اگر داستان به همین روانی ادامه پیدا می کرد.
ایده خوبی بود و نیازمند یک یا دو بازنویسی دیگر.
موفق باشید.

ارسال توسط: مصطفی مردانی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۷/۱۹/۲۰۰۸ ۰۸:۴۸:۰۵ ق.ظ.
واقعا داستان خوبی بود

ارسال توسط: حسین


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۰۵/۲۰۰۸ ۱۲:۰۰:۱۹ ب.ظ.
چقدر نزدیک و چقدر ملموس ! مثل خود من که جایی در بلوغم قفل شده ام !

ارسال توسط: نازنین


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۰۹/۲۰۰۸ ۰۲:۲۷:۳۱ ق.ظ.
معرکه در معرکه بود.حرف نداشت.تبریک می گم.تحسین برانگیزه.کاش فصل اول یک رمان بود.....

ارسال توسط: احسان عزتی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۰۹/۲۰۰۸ ۰۸:۴۷:۰۸ ق.ظ.
خیلی حال داد

ارسال توسط: مهرداد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۱۳/۲۰۰۸ ۰۱:۲۶:۱۷ ق.ظ.
سلام خانم علیپور عزیز
کارت رو خوندم.به نظر من این کار شروع خوبی داره ولی با در همان پاراگراف اول وقتی با فشار بده فشاربده مواجه می شویم یک نوع احساس تزریق به مخاطب رو می بینیم.مسئله بلوغ زنانه که این متن با اون در گیر شده می تونه یک مسئله باشه اما نه با تصویر سازی که بیشتر جنبه تحریک کنندگی داشته باشه.بعضی جا ها ما با شعار زدگی مواجه می شیم مانند زن بودن برای من با رنگ سرخ عجین بود... نمونه این شعار ها را ما هر روز در تلوزیون اما با دز پایین تر می بینیم.وقتی که شخصیت قصد نماز خواندن می کندمتن از حالت روایی خارج شده و وارد فضایی می شود که از چنس این داستان نیست، فضایی شاعرانه از جهت لحن که حتی یک پارچگی لحن را هم بهم می ریزد.ممنون و دوست دارم بیشتر بخونم

ارسال توسط: علیرضا بوشش بهروز


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۱۴/۲۰۰۸ ۱۰:۴۰:۲۶ ق.ظ.
سلام شقایق.بدون تعارف اولین باری است که اینچنین مطلب قلدری ازت می خونم.تفاوت عمده ای در این کار با بهرام خان صادقی دیدم. اما شباهتی بین این کار با رومن گاری.پردازش به یک دوره زمانی در ظاهر قدیمی و بلند. اما برخلاف ظاهرش نوعی درزمانی دارد. مخاطب را به جریان نمی اندازد اما مثل یک آب روون جریان داره. شقایق نظر شخصیم میگه کاشکی اون قسمت نمازو نمی آوردی!!! چفت و بست کار به نظرم آسیب دیده....
شقایق عزیز به علی هم سلام برسون

ارسال توسط: دوست قدیمی.سید حمید


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۱۵/۲۰۰۸ ۰۵:۳۲:۰۹ ق.ظ.
با سلام
داستانی که خواندم یک اشکال عمده داشت که متاسفانه آن را از نظر ادبی بسیار سطح پایین نگاه می دارد و آن این که مطلقا نگاهی که دارد داستان را روایت می کند نگاه یک دختر چهارده ساله ای که تازه به بلوغ رسیده است نیست. تشبه هایی که از نگاه راوی می شود مربوط به زنی است که حتی از سی سالگی هم فرات رفته و تجربه های بسیار پیش رفته جنسی را در خاطر دارد و حالا دارد آن ها را روایت می کند بدیهی است که روایت چنین تجربه هایی از پشت عینک دختری چهارده ساله که به کلی از آن ها بی بی خاطره است نقض غرض است. دیگر این که لحن و بیان داستان بسیار شعاری و شبیه به مقاله است و آن را ازحوزه ادبیات خارج می کند.

ارسال توسط: سعید


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۲۱/۲۰۰۸ ۱۰:۰۵:۵۴ ق.ظ.
?
hesse khobi elgha kardid va sakhtar dastan ta enteha be khoobi hefz shod
ziba bood por az shegefti /
mer۳۰

ارسال توسط: ش بالاخیلی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۰۲/۲۰۰۸ ۱۰:۴۳:۳۱ ق.ظ.
بسیار زیبا
موفق باشید

ارسال توسط: محمد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۰۸/۲۰۰۸ ۱۰:۱۴:۵۳ ق.ظ.
۱:آره/ این متن بیشتر احساسات اروتیک برای زنان سی سال به بالا است/
و نه حس اروتیک دختری ۱۴ ساله/
(با ذکر اینکه که من هم مونث هستم و یک زمانی ۱۴ سال داشتم)
۲:در روایت/خواننده حس میکنه که نویسنده به مازوخیسم دچاره!(و نه شروع بلوغ و بیداری مسائل اروتیک)
۳:سنت شکنی خوبی برای جریان بیان روشن بلوغ مونث است/ ولی از دید من پیروز نبود/چرا که نویسنده صرفا خواستار پیگیری مخاطب شده!/ و نه روشن شدن بلوغ واقعی مونث برای خواننده!
پیروز باشی/.

ارسال توسط: شعف


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۱۴/۲۰۰۸ ۰۱:۰۲:۲۵ ق.ظ.
حالات و احساسات بیان شده به هیچ عنوان احساس یک دختر۱۴ساله نیست.این حالات زنی ست که تجربه ی مکرر سکس داشته است.نوجوانی دوران احساسات پاک وعشقهای افلاطونی ست نه شهوانی

ارسال توسط: مهتاب


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۲۹/۲۰۰۸ ۰۳:۰۴:۴۳ ق.ظ.
نوشته خوبی بود. زیبا و راحت . مهمترین حسنش بی شرمی ای بود که ظاهرا بی خبر در داشتان گذاشته بود. همه می گویند پسر ها باید زود ازدواج کنند چون نیاز جنسی دارند. پسرها حق دارند دوست دختر داشته باشند چون نیاز جنسی دارند پسرها گاهی به استمنا مبتلا می شوند چون نیاز جنسی دارند اما هیچ وقت هیچ کس به این فکر نیست که آیا دخترانی هم هستند که نیاز جنسی داشته باشند؟ آیا کسی به فکر این دختران هست؟ آیا راهنمایی ، مشاوری یا حتی همدمی برای کنترل این حس برای آنان درنظر گرفته شده است یا نه؟ آیا اگر زنی بلوغ جنسی اش را خفه کند و تا اخر عمر عقده ای شود و یا مثل یک پسر به استمنا روی بیاورد و تا آخر عمر با عذاب وجدان زندگی کند آیا می تواند مادری شاد و لایق برای فرزندانش شود؟

ارسال توسط: ثمین


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۵/۲۰۰۸ ۰۵:۲۶:۵۶ ق.ظ.
واقعا" لذت بردم.
اما با نظر دوستان موافق نیستم که به سن گوینده داستان ایراد میگیرند
داستان " حدیث نفس " است که می تواند نویسنده ای چهل - پنجاه ساله داشته باشد با بیان حالاتی در چهارده سالگی که اکنون از زاویه دیگری به آنها می نگرد و توجیه و تفسیرشان می کن.

نکته ء قوت داستان این بود که از فضایی اروتیک استفادء ابزاری نمی شد و فقط به توصیف یک حالت بسنده نکرد
حرفی داشت و آن توجه به معصومیت مظلومیت و قدرت سکسی دختران بود:
آن‌روزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند...

چهارده سالگی من در حکومت رنگ قرمز گذشت...
نماینده‌ی نافرمانی تمام زنان طایفه‌ای هستم که از هزار سال پیش از این جنسیتشان را بر دستمال‌های سفید به مردانی بی‌سر تقدیم می‌کردند

موفق باشید

ارسال توسط: الهام خضرایی منش


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۷/۲۰۰۸ ۰۲:۳۸:۵۵ ق.ظ.
داستان بسیار زیبا بود، ولی من هم با نظر بعضی دوستان که گفته اند:این احساسات مخصوص سن ۱۴ سالگی نبود" موافقم.

ارسال توسط: انسیه فرخی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۱۰/۲۰۰۸ ۰۲:۲۰:۴۳ ق.ظ.
به غیر از جسارت شما در نوشتن و بیان عقایدتان که واقعا قابل تحسین است،نوشته شما هیچ ارزش داستانی نداشت و فقط بیان خاطرات بود.من فکر می کنم مشکل اساسی داستان شما در توصیفاتتان بود و حشوهایی که در اثر دیده می شد
در کل صحبت در مورد این موضوعات برای مخاطب خیلی جذاب است...

ارسال توسط: سینا حشمدار


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۱۸/۲۰۰۸ ۰۲:۳۳:۰۳ ق.ظ.
قلم جسور و زیبایی دارید .واقعن اما ۱۴ سالگی را گویا فراموش کرده اید .ضمنا به شکل یک خاطره بیانش کرده بودید فکر میکنم با این جسارت رویش بیشتر کار منید بهتر است . ممنون .جالب بود

ارسال توسط: زهره


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۱۹/۲۰۰۸ ۰۶:۱۸:۲۲ ق.ظ.
بر خلاف ان نظر هنده که گفته بود این داستان فقط بیانگر شجاعت نویسنده است میخواستم بگویم که ینطور نیست چون شما میتئانید امتحان کنید و یک متن پورنو بنویسید و بعد ببینید چند نفر انرا مطالع کرده و در باره اش میگویند موضوع را به خوبی بیان کرده اید. نه این کار غیر از شجاعت که بیشک یکی از عناصر مهم ان بوده است از پرداخت خوبی هم برخوردار بوده است . نویسنده تئانسته تعلیق را به خوبی به کار ببرد و خوانده را ترغیب به خواندن ادامه داستان کند و انگاه حرفهای خودش را که حرف هم دارد بزند. نویسنده حرف دارد. میخواهد چیزی را بگوید. در حالی که میخواهد از جاده ادبیات به وادی چرت گویی کشیده نشود درهمان حال میخواهد تصویری از نو جوانی قهرمان داستان را بیان کند. نویسنده در این زمینه موفق بوده است. او توانسته است ما را در جریان تب و تابهای پنهان یک نو جوان قرار دهد. اجازه دهید بگویمم با کمی مسامحه راه فروغ را در داستان طب میکند. صادق و صمیمی و اگاه به نحوه بکار بردن کلمات و چیدمان انها در کنار یکدیگر . موفق باشید.

ارسال توسط: saeed


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۱/۲۰۰۸ ۰۹:۱۲:۲۷ ق.ظ.
سلام من شقایق علی پورم ۲۰ ساله از شاهین شهر رشته ادبیات داشتم تو اینترنت دنبال اثار خودم میگشتم که اثرت رو دیدم اثرت من رو به یاد کارهای صادق چوبک انداخت اثرت خوبه اما عفت کلام نداره همین مساله باعث میشه خواننده گاهی احساس انزجار کنه به نظرم یه کم سمبلیک تر بنویسی بهتره

ارسال توسط: شقایق علی پور


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۱/۲۰۰۸ ۱۲:۲۷:۳۴ ب.ظ.
سلام-کارتون در چهار چوب کار کوتاه ایراداتی داره-مهمترینش پرداخت ضعیفه در کهر کوتاه حتی اگه غیر از واقعیت همبشه بلید واقعی به نظر برسه.برهی غیر قابل باور بودنش.همین.

ارسال توسط: پریسا


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۶/۲۰۰۸ ۰۲:۵۰:۴۴ ق.ظ.
دریا خندید
در دور دست،
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان.
- تو چه می فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
- من آب دریاها را
می فروشم، آقا.
- پسر سیاه، قاتی خونت
چی داری؟
- آب دریاها را
دارم، آقا.
- این اش کهای شور
از کجا می آید، مادر؟
- آب دریاها را من
گریه می کنم، آقا.
- دل من و این تلخی بی نهایت
سرچشمه اش کجاست؟
- آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست

ارسال توسط: تینو


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۶/۲۰۰۸ ۰۲:۵۲:۱۲ ق.ظ.
ترانه یی که نخواهم سرود
من هرگز
خفته ست روی لبانم.
ترانه یی
که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک
کرم شب تابی بود
و ماه نیش می زد
با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه یی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه یی پُر از لب ها
و را ههای دوردست،
ترانه ی ساعات گمشده
در سایه های تار،
ترانه ی ستاره های زنده
بر روز جاودان.

ارسال توسط: تینو


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۶/۲۰۰۸ ۰۲:۵۳:۱۹ ق.ظ.
فریاد
در باد
سایه ی سروی به جای می گذارد.
[بگذارید در این کشتزار
گریه کنم] .
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
[بگذارید در این کشتزار
گریه کنم] .
افق بی روشنایی را
جرقه ها به دندان گزیده است.
به شما گفتم، [بگذارید
در این کشتزار
گریه کنم] .

ارسال توسط: تینو


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۶/۲۰۰۸ ۰۲:۵۴:۳۴ ق.ظ.
آموزگار:
کدام دختر است
که به باد شو می کند؟
کودک:
دختر هم هی هوس ها.
آموزگار:
باد، به اش
چشم روشنی چه می دهد؟
کودک:
دسته ی ورق های بازی
و گردبادهای طلایی را.
آموزگار:
دختر در عوض
به او چه می دهد؟
کودک:
دلک بی شیله پیله اش را.
آموزگار:
دخترک
اسمش چیست؟
کودک:
اسمش دیگر از اسرار است!
[پنجره ی مدرسه، پرد هیی از ستاره ها دارد]

ارسال توسط: تینو


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۶/۲۰۰۸ ۰۲:۵۸:۰۵ ق.ظ.
نظراتم را در مورد داستانتان در اشعار رایتان ارسال کردم ....برای داشتن چنین قلم جسوری بهتون تبریک میگم به یاد داشته باشید تفاوت جذابیت است..به خدای زرتشت میسپارمتان..تینو از کردستان

ارسال توسط: تینو


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۱۲/۲۰۰۹ ۰۲:۱۷:۲۱ ق.ظ.
به عنوان یک زن ایرانی...
به عنوان کسی که سالهاست جنسیتش را به اسارت برده اند ...
به عنوان کسی که هرگاه نیمه اش می خوانند از خشم می لرزد...
و به عنوان کسی که همواره نه به عنوان دم دست ترین وسیله برای نیازهای مرد قلمداد می شود،و نه انسانی کامل با غرایزی اگرچه نه مردانه ،اما کمابیش از همان دست...
به عنوان یک زن به شما درود می فرستم .
امیدوارم مخاطبان کار جای این که ذهن خود را درگیر سن و سال راوی داستان کنند ( کاری بیهوده... آیا قرار است هنر تنها بازتاب واقعی حوادث باشد ؟) و جای این که خدای نکرده فضای اروتیک این داستان را دستمایه عقده گشاییهای جنسی یا پشیداوری اخلاقی قرار دهند،یک بار دیگر این داستان را از ابتدا تا انتها بخوانند و بر جسارن و قلم نویسنده آفرین بگویند .
دست ریزاد

ارسال توسط: مهراوه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۵/۲۰۰۹ ۰۸:۲۵:۱۰ ق.ظ.
سلام
نمی دونم چطوری اومدم اینجا
در هر صورت سپاس از اینهمه جسارت . البته من طراح هستم در مورد اسم شقایق علی پور یه بار یه طرح دادم . بی شک شما اون خانم محترم نیستید .

ارسال توسط: مسعود


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۵/۲۰۰۹ ۱۲:۵۴:۵۸ ب.ظ.
کاش می شددعایی بکنیم
فکر عافیت به حال کسایی بکنیم
...

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۵/۲۰۰۹ ۱۲:۵۹:۵۱ ب.ظ.
هیچ می دونستی قلب به این مهربونی به خون اغشته شده

ارسال توسط: محمد صادق علی پور بورخیلی (قاعم شهر)


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۳ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۶/۲۰۰۹ ۰۸:۲۰:۴۷ ق.ظ.
توی این کوچه ی تاریک زمونه
دلم ازخدادل نگرونه
که چرا صدای فریاد شبونه
داره پشت اسمون ها جا می مونه
............
تا تونگاه می کنی
کار من اه کردن است
جان به فدای سرت
این چه نگاه کردن است

ارسال توسط: محمد صادق علی پور بورخیلی (قاعم شهر)


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۴:۵۴ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۱۹/۲۰۰۹ ۱۰:۳۸:۱۱ ق.ظ.
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی همنفسی
حالا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند


لطفا جواب بده

ارسال توسط: محمد صادق علی پور بورخیلی (قاعم شهر)