»
 حبیب موسوی بی‌بالانی » یک شعر » شعری درباره‌ی اوضاع بنویسید

حبیب موسوی بی‌بالانیشعری درباره‌ی اوضاع بنویسید

می‌خواهمت
بریده‌ی آتش فشان
به رسم ِ کمرخواهی
خاقان ِ کشور هم‌سایه روزی که بر لبه‌ی اعدامش تلافی‌ی بمباردمان ِ عقیده‌های قاطی شد مرد
کیومرث ِ پادشاه
جمشید ِ پادشاه
و پادشاهان ِ بعدی و مطربان ِ قداره‌بند قصیده‌ی طویل
طول ِ درخت ِ آزاد مشخص است وقتی بالای سر مادرم نشسته‌ام
برگ‌های سایه روشن ِ خیزاب
رودخانه‌ی جنبی
کیمیاگری کرد ماهی باران
معجزه‌ی فراموشی در مخلوقات ِ خدا بهترین آن‌ها شد
تمام سال دعای کوکنار می‌چیدم
بلای البرزی در کالبد
جگر به بندگی‌ی سنگ سار سپردم
پسرعموهایم هر یک مناره‌ای دارند
عموهایم گل‌های آینه‌ای
مردم زیارت ِ اهل ِ قبورشان را فرخنده می‌شمارند
پس سیب و ساعت
و مزرعه‌ی آتش فشان ِ بُرید
براده‌ی همه‌ی فصل‌های کهنه‌ی حمد
حمید ِ ناموسم باش
الحمدالله ِ خزاین ِ ناگشا
و من به قاره‌ی قطب ِ جنوب جنبه‌ی شعله صادر کنم
پر حرفی‌ام نه از سر پر دردی است
دردی نمانده تا به مسجد خاکی برم
جارو به دست ِ زنگی مستم
برده‌ی سیاه ِ یتم
مندینگو
بوشمن ِ در فرار
موروی مسلمان
کریستف کلمب مناره‌ی مسجد ِ خاکی دید
ادعای اژدهای افسرده
در یاختن
یاخته‌ی ‌نازایی
شبیه‌سازی به‌رسم ِ مسلمانی کردم گوسفند
اعتراض ِ مسیحی جلگه‌ی فتح است
جنگ‌های صلیبی در مدخل ِ معراج
جهنم ِ نخندیدن
دیگر ندیدم خنده‌ی ‌پیغمبر را
روایت ِ دهن ِ دیو
دیو در گلوگاه ِ شوق و جگر بود
هابیل ِ اتصال به افیون
پس از دم ِ دروغ برآمد کلاغ ِ نر
سنگی زد و آغاز شد استالین
لنین گراد ِ تصرف
رزم ناو ِ پتمکین
کرملین در آتش ِ راسکول‌نیکف
انتخاب کنید از میان ِ جنگ و جالوت یکی را
تا زمینه‌ی بازی مهیا شود
یارکشی
من مصطفا را خواستم
تو دختر کوچک انسیه را
انسیه وقتی جوان بود
چشم ِ تو دنبالِش بود
همه دیدن
همه دیدن
دویدن و دویدن
سر کوهی رسیدن
دوتا خاتون‌و دیدن
یکی ماه ِ سر کوه
یکی خورشید شب تاب
گوهر شب چراغ داشت
کلید گنج و باغ داشت
زاغک ِ پر طلایی
به من بگو کجایی
کجایی
کجایی
جهان به دیدن ِ رخ سار ِ تو مداوم ورم‌تر می‌کند
ترسم که ترکش ِ آن اصابت ِ چشمت کند
دروغ ِ ساعت ِ اعدام ِ من!
سیگار ِ آخرم!
برگرد
من به تو گفتم
به تو گفتم
به تو گفتم
اما جواب ِ خواهر فرهاد را چه کسی داد
غم ِ مرگ ِ برادر را
برادر مرده
برادرم مرده می‌دانم
گلوی ذبح و بریدن داشتیم
به اصغر و قاسم
تشنه لبان ِ خطه‌ی بکر
دایره‌ای از خون که شعاع‌هایش زده باشد بیرون
خلاصه‌ی اطوار ِ اقلیدس
خزینه‌ی حمام سر رفت
یابنده یابنده شد
ارشمیدس ‌ِ بی سر در حمله‌ی اسکندر
سر ِ عطار در چهلمین قدم ِ خاکی
عطر ِ هیولا شهادت ِ سوفی
صافی شراب ِ عرفانی را پرهیز کن که من سود ِ وافری بردم از پرهیز
ای ناصیه‌ات عقرب جرار
طراری‌ی چشمم کردی
پس کوه ِ عشق پذیرفتم آن چنان که کوه بی‌افتد ز پا
شمایلت را دادم نقاش
قاب گرفتم تقویم
ویل ِ ثانیه‌هایم نشد تمام
غاشیه در کوه ِ زبرجد نشست و نیش زد
مار ِ کاکل‌دار ِ خشن
پهلوی طاقی‌ی تاق طاقت تمام
هر چیز دیگری
تنبان ِ فاطی‌ی لنگ
تنبور ِ مردِ بلوچ
تنهای بی‌تجربه که منم
چندین هزار جلوت‌وخلوت با خود
خودم به این جواب خیانت آموختم
برسرم آورد
جای زاگرس درد می‌کند بر تن ِ گورم
روزی به حمله‌ی چشم‌های مورب
روزی به بوی نفس‌های اسب ِ عرب
روزی به نامرادی‌ی بختم گفتم بفرما
این من و این دار و ندارم
می‌خواهی دل بسپارم
یا آش ِ کشک و خامه بیارم
سبلان را بردارم
کشتی‌ی غرق و هواپیما را
پس تا توانی کرکری بخوان
جهان تمام شد
من به تمامی دریافتم کثافت ِ قایق را
ترن به حرکت ِ وارونه‌ی مهاجر قل خورد
پیچ و بازی
اسنایک ِ کلاسیک ۱۲۶۷
اسنایک ِ کمپیچ ۳۲۵۸
البته سعی می‌کنم رکورد ِ لغت‌های تازه را بشکنم
تمام کنم به سعی حیوانم را
زیرا خدا گفته سعی
و من به زیر دندانم عاطفه دارم
دارم مداومت ِ خیس ِ زمهریر
می‌ترسم از خلافت ِ تمّار
خرما فروش ِ مضطربی در قبال ِ بهار عقاید می‌داد
بوی عقالش بوی عقاب
در ردّ پایش خصم ِ شتر
شرکت در این نبرد ِ حسابی می‌کرد
چیزی گذاشت با دهنش پوزبند خار دار
فیلیپ جوردانو برونو
مسیح در کاتالونیا
فونتامارای سابقه‌ی میچله پلاچیدو
مارچلو ماستریانی در لباس ِ حاضری‌ی پوشالی
پوشیدم
ردای خانه به دوشان ِ سرزمین ِ خودم را
خدا به دادم داد
حوای زنا زاده
دردم در پهلو
سهرابم
پسرم
پدرم که کار ِ بدی شناختش حدث
پاپوش ِ خیزران در باد
خوابیده‌ام جوان
جواز ِ آخر ِ شیطان بودن
باکره درخت ِ خرما تکاند خرما ریخت قوت یافت زایید
پسر به حرف آمد
آستین به حرکت رفت
آسپرین به درد ِ معده‌ی آتش نشان نخورد
فشار خون زمین زد بالا
الک دولک بازی
استفراغ ِ ساعت ۷ کند
تشکل سبحان الله در رحم ِ خام
من پسر ِ درد ِ دل ِ مادران ِ خزانم
خزاب ِ شیره‌ی سرخ ِ درخت کرده صدام
صدای جقجقه می‌خوام
برام بیار برادر
که از صدای جیغ ِ تو بهتر شود حسودی‌ی کوه
شکنجه‌گاه ِ پس ِ گسترش کجا ببرم
لوای لای توحیدم
تو وحید ِ هم‌سایه نیستی؟
پس کیستی؟
نکند لاغری؟
کجا به دنیایی؟
نفی بلد ِ کدام حوایی؟
می‌خوایی پسر بشوی؟
فقط بگو یاعلی
برو عمل کن
اضافه آمده البته گوشت برمی‌دارند از زیر ِ پوست
پهن کن کلا به زیر تمشک
بوته بزن ای پسر هرزه چشم
چاشنی‌ی داروت کو؟
هاروت و ماروت کو؟
چاه کجا؟
جناب ِ عالی کجا؟
سکته نکن
من پدر خوبی‌ام
پیش بیا
نه
تو پیش نیا
مادری برای خودت دست و پا کن
پس اراده‌ی الله بر این شد که کاکل ِ تو را غربال کنم
سرند
الک
سرخ‌دار در سرخه‌حصار
شاهان ِ قاجار و منطقه‌ی جاجرود
جای رود
جُم جُم ِ برگ ِ خزان
پس اراده‌ی الله بر این شد که کاکل ِ تو را غربال کنم
حالا به چند توصیه توجه کن:
+ دیوار چین خزینه‌ی حمام پادشاه را آجرنما نکرد
+ ساطور ِ حضرت ِ سلیمان اشتباهی به فرش تغییر ِ نام داد
+ شکل ِافق عوض ِ وضع ِ افق اذان ِ ظهر ارا به هم زد
+ لب‌های لیلا
+ زندانی‌ی شماره‌ی۸۶ مداوا شد
+ دجال روی خر نبود سوار ِ دختر ِ انسیه بود
+ من جوش ِ بلوغ نزدم
+ لوقای اضطراری درکار نبود انجیل تحریف شد
+ می‌خورده آمد
+ حافظ به یمن ِ صحبت ِ معشوقش این همه قول وغزل دارد
+ کیمیاگری خوب است
+ لخ لخ سوار موتور شو
+ الغمه یا تلّ زینبیه؟ کدام؟
+ صدّام معجزه‌ی حلبچه را تنهایی کرد
+ جان حراجی کفن توله سگ
+ قالب ِ بی‌رزین برای ساخت ِ فشنگ
+ ستاره در مداین زکات نمی‌‌داد
+ آفتاب ِ صلات کله‌ی موتور تخت می‌‌پوکاند
+ برنو غیور ِ اهل ِ حرم باشد
+ لالایی برای عروسک ِ خاموش
+ عدد پل جنازه‌ی ماهی بالا آورد
+ زدم به جاده‌ی من بودم‌هایم هر نوعی
حالا که آشنا شدی دیگر به حرف کاسب اعتماد نکن
کسب ِ حلال کارِ گناهی است
کافی است از نزول غیض نترسی
تاریخ را به یاد آر
بغ بزرگ است اهورامزدا
که این زمین
و زیر ِ آن آسمان ِکبود چیزی تازه نیافرید
فریدون ِ گاو
محمود ِ غزنوی
ابوالحسن خرقانی
شیر ِ سماور
داور ِ الد نگ
توپ تانک فشفشه
صدای ماری خِشه
مرگ بر آمریکا
سابقه‌ی متهم اتاق ِ ۸۶
۶ سبک ِ کله مغز
جشن ِ بزرگ ِ الست
هیچ چیز تازه نیست
پول ِ کم آورده‌اش از ما گرفت
ما با کمال ِ میل
بالای نردبان ِ زمان رفتیم
بازی گرفته‌ام حالا
یک روز چند روز پیش ازساعت ِ قطعی
عکس ِ بزرگ ِ کیومرث را نام نهادم آدم
فرزندانش زمین را پی کردند
خون ِ سیاووشان پَر شد
دوای درد ِ سلاطون نیافت ولی
استوقدوس ِ آبکی به من آورد
هیهات ِ هرزه‌گرد
تخلیه‌ی روده‌های گیج ِمگس
کاسه‌ی خود را بیار سوپ ِ لاک پشت ببر
بازرسی می‌کنم از بهداشت
باله‌ی کوسه
تمام ِ خروس
گلوی آبی بودم
چشم ِ تر ِ مجاهد
افغانستان بوی عمارت می‌دهد
بمب ِ اتم در دست ِ رومی‌ی روم
کودک ِ بلغاری‌ی فروش
خریدم از مارکوپولو
عبور کرد با طاعون
ایران ِ مبادایش راه
به چین رسید
بازسازی‌ی اردوگاه
شانگهای
ختن
کاشف‌الدوله‌ی لاهیجی
چای در مراتع ِ گیلان
چه‌قدر درخت که دم شد
چه چوب‌های جوانی
جوانه‌ی خیز به خیز ِ عفونت ِ دایم
من مرگ ِ بی‌بداهت ِ سلطان ِ معجزم
از من بترس
پوست ِ خشکم
مارم
اثر میان ِ علف‌هایم جست‌وجو کن
اژدهای افسرده از سرمایم
شعله اگر برکشم جهان به سکون آید
جان ِ جن‌های حمامی‌ام
بسم الله ِ بی‌اثری داری اگر ندانی کیستم
من که دیوانه‌ی دختران ِ سرزمین ِ مادری‌ام نیستم
دیوانه‌ی عنقایم
کوهم پناه گاه
سنگم سلاح
صلاح ِ نفربر می‌دانم
از تانک دل ِ خوشی دارم
زیرا محافظتم کرد بیش از این
پیش از همه چیز متشکرم
تشکر خاص از رزمندگان و جانبازان و آزاده‌گان
گم نامم
نامم میان ِ معده‌ی خاک گیر کرده‌است
انشایی درباره‌ی پاییز بنویسید
پاییز فصل ِ قشنگی است. برگ‌ها در پاییز زرد می‌شوند. درخت‌ها به خواب می‌روند. ما به مدرسه می‌رویم. در پاییز میوه‌های زیادی در می‌آید. سیب ِ سرخ ِ خراسان، انار ِ ساوه، انگور ِ کاشمر. در پاییز ما کم کم لباس‌های گرم می‌پوشیم. زیرا بعد از پاییز زمستان است. من پاییز را دوست دارم. زیرا در پاییز خانوم ِ معلممان را می‌بینم. خانوم ِ معلممان مهربان است. همین طور در پاییز دوست‌های هم کلاسی‌ام را می بینم و دوست‌های تازه پیدا می‌کنم. در پاییز جنگل‌ها و باغ‌ها منظره‌های خوبی دارند. پاییز سه ماه دارد، مهر، آبان و آذر. در مهر مدرسه‌ها باز می‌شوند و در آذر امتحان ِ ثلث ِ اول را می‌دهیم. من تصمیم گرفته‌ام از اول پاییز درسمان را خوب بخوانم تا در امتحانات نمره‌ی خوبی بگیرم تا این طوری مزد زحمات ِ معلم عزیز و پدر و مادر ِ مهربانمان را بدهم. پاییز یکی از فصل‌های خوب ِ خدا است. عشایر در پاییزاز ییلاق به قشلاق کوچ می‌کنند. بچه‌ها در پاییز باید به حرف ِ پدر و مادر و معلم مهربانشان گوش بدهند والا شیطان آن‌ها را را گول می‌زند. جنگ ِ تحمیلی‌ی عراق علیه ایران در پاییز شروع شد. پدرم می‌گوید این جنگ ِ حق علیه باطل بود و آخرش ما پیروز شدیم. این بود انشای من.
مشق ِ شبم تمرین ِ صاعقه بود
عذاب ِ ساقب بر تن ِ دشمن
کفاره‌ی گناه ِ هرزه‌گردان را دادم.
اما برادرم آن ور ِ مرز است
هرگز نشد که بی‌آید
جای غریب و غربت ِ دایم
حتا نماد ِ گم نامی کاری برای مام ِ وطن نکرد
او دل تنگ به کودکان ِ جدیدی شیر می‌دهد که اعتراضشان عرق و فیلم‌های بمبیی است
بمب ِ شماطه‌دار ِ شیطنت ِ کور
کاغذ ِ خط دار
شیهه‌ی ناجور
اسب ِ عرب تاختن دوباره گرفته‌است
روی خلیج است نام ِ او که گذارم
برگه‌ی آلو
لواشک ِ زرشک
تمشک ِ طلایی
مارلون براندو
تانگوی مصری
از تمام ِ زنان ِ شاه یکی حامله شد
دوشیزه لیلا از هویدا طلاق گرفت
تیتر خبر حمله آمریکا به ونزویلا
کره‌ی شمالی ترسیدن
بمب ِ اتم متوقف
و لایحه‌ی ایران
شورای امنیت می‌خندد
من می‌خندم
تو می‌خندی
کلاغ‌های خطه‌ی اربیل می‌خندند
ما می‌خندیم
شما می‌خندید
بی‌بالان اما
بی‌بالان
این خشت ِ خیس ِ مه‌زده در مرگ ِ هر عزیز که نامی داشت
سنگ ِ مزار
بردم بر نماز هر چیز ِ ساده را
دیگر نوشتم کافور ِ بی گلاب بشورم
نام ِ خیالی‌ی این خیابان
بی‌بالان
بی‌بالان
پدر بگوید دلم نمی‌آید
اما قیمت این خانه چند؟
خاطره‌هایش را چه؟
گفتم چه بدانم از قیمت؟
باید جایی رفت
رفت به شهر ِ تولد شاعر
خانه‌ی مادر کجاست؟
خانه‌ی هر دو خواهر باکره‌ام؟
کرّه‌ی غم در دلم جوانه نشسته
نام ِ ابابیل نیز
نیزه به گردان ِ قلندر رسان
سایه‌ی مرگ ِ سیاه بر کفنم اوفتد
آه زلیخای متن
چیست که بی رنگ ِ تو آسان نبود
بود جهش منتظر ِ چیزی دیگر
من به تو سر می‌زنم ولی جگرم گیر کرده در گلوی اهورا
بی‌بالان اما
بی‌بالان
نامت را از دست ِ امیر بنده گرفته
رودخانه و ماهی‌هایش
ماهیچه‌ی سکون
عضله‌ی صدارت ِ خاتون
لیلا به ‌کار ِ مردان ِ خیره سر نرسد
کاسه به دستان ِ شیر
کاسه شکستان ِ عشق
پس رفلکس منفی‌ی پدر به ازدواج نفی ِ میل ِ خویش به زن بود
زنانه‌گی‌ی مادرم
دختران ِ پدر جمله‌گی به حجله‌ی آلام ِ هر پدر رفتند
آمال ِ این پدر تنها در کبوتر و پسرش منتشر شود
او منتظر که عروسی بگیرد و بمیرد
تاخیر می‌کنم اگر از این جهت خوش است
تنها برای من
من برای کابل ِ زورآزما
آزمایش ِ خطوط ِ خجلت دارم
دارم امام زاده‌ای در پهلوی چپم
زیارتم دوشیزگان را حرام
حرمت ِ خزاب گرفته به شیره‌ی سرخ ِ درخت
دختر زر توبه نکرده هنوز
اما من مهم ندارم
مهمات جنگی برای جگر
پول خورد ندارم برای تخلیه‌ی کمر
لیلا هنوز باکره می‌ماند
آدم ِ بی‌پدر
شیرین برای کندن ِ سنگ به فرهاد انگیزه می‌دهد
اما ندارد در دل سنگش اثر
پس می‌رود لب ِ چشمه لخت
یواشکی از سوراخ ِ قفلِ حمام
اسکندر تماشا می‌کندش
بیژن بی‌چاره
برگ به‌جای منیژه بغل کن
بغل ِ مبل ِ خالی بخواب
به دست‌هایت اتکا کن
توکل به اعداد مقدس
رفته‌گران جمع می‌کنند تفاله‌ی خیست را از درون ِ مه
نامه‌ای به پیغمبر بنویسید
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام. حالتان چه‌طور است. اگر از حال ما جویا باشید ملالی نیست جز دوری‌ی شما. راستی! پیغامی برای ما نرسیده؟ می‌گویند شما پیغام خدا را به هر که خواست می‌رسانید. ما نامه‌ای نوشته بودیم. نمی‌دانیم به دست ِ خدا رسیده یا نه؟ نوشته بودیم گذشته‌ی ما را از نهم مرداد ِ ۱۳۸۴ به بعد عوض کند. مثل ِ این که عوض نکرده هنوز. زیرا ما هنوز مادر و خواهرهایمان را تنها در خواب می‌بینیم. آن‌ها هم ما را می‌بینند اما نمی‌توانند با ما حرف بزنند. ما شما را دوست داریم. زیرا شما فرستاده‌ی خدا هستید. حال ِ مادرمان را می‌گویید؟ او مریض بود. خوب شده؟ حال خواهرهایمان چه‌طور است؟ پدرمان خیلی گریه می‌کند. راستی حال دخترتان چه‌طور است؟ ما او را دوست داریم زیرا بزرگترها می‌گویند مادر واقعی‌ی ما اوست. زیرا ما سید هستیم. یعنی فرزند ِ فرزند ِ فرزند ِ همین طور تا به شما برسد فرزند ِ شما. و قبل از شما فرزند ِ دخترتان. او هم حتا به خواب ِ ما نمی‌آید. می‌گویند شما خیلی خوب هستید. ما این را قبول داریم. چون شما خیلی خوب و مهربان هستید. دیگر سرتان را درد نمی‌آورم. به همه سلام برسانید. به آماما، به عمه زینت، به دختر عمه سکینه، به زن دایی زینت، به دختر دایی مهسا هم سلام برسانید. به آقا ایرج هم سلام برسانید. به فرخ محسن مفیدی هم سلام برسانید. من هم می‌خواهم بروم مشهد. سلام شما را به آقا امام رضا می‌رسانم. در پایان یک خواهش دارم. می‌خواهم این وضعی نباشم. عوضم کنید. این بود نامه‌ی من به پیغمبر
پیغام ِ خام و کوچک
چندین هزار مرتبه پولک ِ نقره
منجوق ِ طلا
ملیله‌ی مس
روی دامن ِ شیادهای خوش‌گل ِ خیس
پس نامه‌ای نوشتم
خواندم
خلاصه نتوانمش کرد
به معشوق فی‌البداهه که نامش را گذاشته‌ام مرطوب
مرطوب ِ عزیز
واویلا از روزگار ِ هجر به ‌سر نمی‌آید این قدر طول کشیده که ناچارم این نامه را بلندتر از هر نامه‌ای بنویسم.
مرطوب ِ عزیز
نمی‌دانم خبر از حال من چرا نگرفته‌ای من خواب ِ خاطرات ِ قدیمی‌مان را می‌بینم پس یادِ حرکت ِ تابستان ِ جوانی‌مان می‌افتم. که در دل رسوخ کردی حالی به حالی شد هوای اطراف ِ امام زاده‌ی ده دهات ِ اطراف و تاریخ نگاری‌ی کودکانه‌ی کوچ ِ گاوهای سیاه و سفید و آن گاو ِ نقره رنگ ِ بزرگ
مرطوب ِ عزیز
حال پدربزرگت را پرسیدم گفتند مرده است دلم سوخت اگرچه خویش داغ ِ جوانانی را خوردم که زخمی در کالبد ِ دلتنگی عمیق‌تر کرد با ناگزیری‌ی مفرط به طرف ِ تو میل کردم اگرچه همه چیزت فی‌البداهه شروع شد حال پدربزرگت را پرسیدم گفتند مرده است اما پدرت یک گاو نقره رنگ ِ بزرگ خریده بود که جفتش کند با هولشتاین‌های شیری. دورگه بگیرد و شیر بیشتری به پگاه بفرستد
گفتم پگاه یادم آمد دفتر دوم ِ شعرم هنوز ناشر ندارد که من سومی را هم دارم پر می‌کنم. اولی اقبالی نیافت. تنها نامم چند روز کمتر بی‌اهمیت شد بعد مثل برادری که آن ور مرزهای مام ِ وطن جان داد گم نامی کردم پیدایم کن
مرطوب ِ عزیز
حال پدربزرگت را پرسیدم. گفتند مرده ‌است.
و من که می‌میرم
از روی ‌حوصله‌ی خیس باد سر می‌روم به لب ِ حوض
ماهی‌ی قرمز کوچک فسانه‌ام خوانده است
نامی که لایق طراران بود
فضیل ایاز
طفیل ِ طرار
خالی گوشه‌ی لب ِ زلیخا خوش بود
یوسف ِ دامان ِ حسن برجگرش دست یافت
چشم پدر خیسی‌ی عصیان گرفت
سر به پایه‌ی میز زدم نشکست
پدر به گریه درآمد
منم همین طور
پس با هم گریه کردیم
بر بخت ِ سخت ِ خویش
لااقل خوشم که در سارایوو به دست ِ شمر نیفتادند زیبایان
بی‌بالان برای گریه کفایت کرد
من کفیل ِ تمام ِ غم‌های جهان شدم اگر چه مصیبت بزرگ‌تر هم هست
حرام‌زاده‌های اجباری
تجاوز عامل به گوزن‌های شمالی
بابا نویل ِ خسته در زمستان ِ سربرنیتسا
مسلمان ِ حامله از جنگ
برج‌های ترور
هواپیماهای ریزش آجر
و چند یهودی‌ی کهنه کار که مردند
ابو مصعب زرقاوی
کارد بر گلوی گروگان
گروکشی از برادران شغال
برادر مرگ نفوذ کرده در دل ِ کافرها
ابوعمار اگر سم نخورده چرا مرده؟
بن لادن شاه مسعود را درو کرد
برج‌های دوقلو را درو کرد
هزاره‌ها را درو کرد
برقع‌ها را درو کرد
و برد کنیزی دختر کابل را
ملا عمر ِ عبای پیغمبر بر دوش
سر ِ هشتاد شیعه بریدن صواب
قندهار ِ فارسی می‌گوید چرا عرب نشدم
دوشنبه شهر ِ قشنگی است فارسی
مام وطن منتظر ِ برگشت ِ قطعه‌های کنده‌ی خود خواهد ماند
منتظر ِ باکو
منتظر ِ تفلیس
منتظر ِ عشق آباد
منتظر ِ سمرقند و بخارا
منتظر ِ هرات
منتظر ِ مداین
منتظر ِ بحرین
منتظر ِ مصر
منتظر ِ آلپ ارسلان
منتظر ِ رستم
منتظر ِ اندلس
منتظر ِ آب سیب
نارنجستان ِ شیراز و دخترانی که روسری‌شان عقب رفته
موی کامل ِ سیاه با های‌لایت ِ نقره‌ای و بنفش و برنزی
برنج دور ِ ساعدشان زیبا
تیتانیوم ِ بدل
اورانیوم ِ غنی
بمب ِ شماطه‌دار ِ عربی در دست‌های بن‌لادن
خنجر ِ عمانی در دست‌های ابومصعب زرقاوی
شیعیان عراق در بند ِ واکنش
بمب در ظهر عاشورا ترکید
ترکیدن ِ قورباغه در گلوی مار دژم
دشمن ِ ملت می‌میراد
مثل هر که به کار بدی نیاراید خصم
آه
الهه‌ی بازی‌گوش
دوروبر ِ بره‌ها نگرد
گرفتارند
طبس محاصره‌ی سیم‌های طبس مرده
بم در صدای موشک شماطه‌دار
گلستان از فرط ِ آب شناور شد در رودخانه‌ی بی جا
نیشابور روی خط آهن ِ مشکوک لرزه بر اندام مشهد زد
سایه‌ی سی‌مرغ بد روی بدن افتاد
من قسم کال ِ اهورا خوردم
خوردم به بی‌کسی‌ی سمج
به تار ششم برای فالش
به فِلِش تیرباران ِ خسرو گل ِ سرخی
به برادران رضایی
به دختر عمه سکینه
به آهوان ِ جوانی خوردم که روی رودخانه‌ی ارس لزگی رقص شدند
صمد بهرنگی
ستارخان سردار ملی
باقرخان سالار ملی
کلنل محمد تقی‌خان ِ پسیان
یاور طغرل
شیز ِ سنگی روی مزار ِ کسب
کسبه‌ی محل ربا
رابعه‌ی شاعر مرد
مستی‌ی شربت
سیما بینا در جگر ِ دف
داریوش ِ مهم ِ پاپ
فایقه‌ی آتشین
فروغ ِ اول و آخر هم‌زاد
تصادف در ۲۴ دی
چندم بهمن بود؟
نهم ِ مرداد
روزنه‌ای به جانب ِ دادار
داداش
ما از اوناش نیستیم که از اهل بیت خجل نباشد
اما چه چاره کنم
الکل برای شب‌های من اگر چه نخواهم خورد مداواست
لابد ترنجبین هلو هستی
شربت ِ آغازی
شهره‌ی پروازی
شیک‌تر از هر پژوی آردی
آرد ِ گلوگیری
نان ِ بلورین ِ شرمی
خاک وطن در کفن ِ مردی
مرد ِ هوای عروس
خرمن ِ گیسویی
لکه‌ی آهو برای شاه فرستادی
شاخ گوزن ِ جوان نبرده به پاییزی
مرگ ِ جهان ِ غروب و کوچکی‌ی ابری
ابری که بارش سبحانی
صبح ِ نزاری
فرشته‌ی در جنت
فرصت کاری به جز سوال نداری
پس به من رسیده بپرسی
از کجا آمده‌ای؟
چرا آمده‌ای؟
حوری‌ی مورد علاقه‌تان کدام یکی است؟
عشق زمینی خوش است یا شهوت سمایی؟
البته من خجالت ِ پاسخ هستم.
کاملن مطیع ِ امر ِ پیشانی نوشت
ثابت کرده‌ام
با حرکتم به سمت ِ بی‌بالان
آن روز روز ِ توبه‌ی من نبود و مبادا
من از خودم بهانه‌ی روز الست می‌خواهم
در بورس قیمت ِ ماهی چند است
سبد ِ سهامی‌ی غدیر
تعطیلی‌ی موقت گلدکوییست
تا طناب ِ جنازه بر گردن ِ خرداد بی‌افکنم
تسبیح ِ نارنجی‌ی سندلوس مصنوعی از ایتالیا
لئوناردو داوینچی
چی؟
کاشی‌های مسجد شاه عوض می‌کنند رنگ؟
پس جنگ
جنگ
جنگ
تا فتح ِ کامل ِ اربیل به دست ِ اکراد ِ آزادی خواه
گاز ِ خردل
گاز ِ اعصاب
گاز ِ سیانور
گاز ِ تاول زا
حلبچه‌ی هم‌سایه
شلمچه‌ی ما
چزابه‌ی کربلا
با وضوی ورودم که اینجا مزار ِ گم‌نامی است
فتح ِ وبا به دست ِ بوی جنازه‌ی یارم
دارم دوای هرچه گرفتاری
تبلیغ ضدّ ِ مجله‌ی زیبا شناخت
ارغنون سمج کال ِ بوی سماجت شد
من منتظر شدم
حالا جُک
۱- پرستار به مرد می‌گوید: آقا پدر شدید، پسر دار. مرد می‌پرسد: راستی! اسمش چیست؟
۲- به یک نفر گفتند @ را بخوان. گفت: ای دورت بگردم.
۳- به یک نفر گفتند: سرود ملی بخوان. دست تکان دادوُخواند. پرسیدند: دستت به چه کاری مشغول است. گفت: سرود که بی‌پرچم نمی‌شود.
۴- یکی به خانه رفت. دید زنش تنها است. از تعجب مرد. آن دنیا برادرش را دید. گفت: کجا آمدی؟
گفت اگر در فریزر را باز می‌کردی تو هم نمی‌آمدی.
۵- از یکی پرسیدند: شما چه نانی می‌خورید؟ گفت: تافتون. گفت: لواش. گفت: سنگک. گفت: فانتزی. گفت مشهدی. گفت: شیرمال. پرسیدند: پس بربری‌اش کو؟ گفت: خیال می‌کنی بقیه را خالی می‌خوریم؟
خالی شدم از خنده
لبخندهایم تقلب ِ لبخند است
کارم به جای گردنه‌ی خیبر رسیده
به باریکه‌ی هندوکش
پشتون‌های فارسی به من گفتند
من لابد از مناره‌ی خروس غزل می‌خوانم
بلبلانم در دایره‌ی قسمت گیر می‌کنند
جهاز سنبل در آستانه‌ی هر بهار شکارم
بار ِ چهل شتر خرما
بر مزار ِ گرفتاری
هر بار که ‌می‌میرم مرگم خوش است
پهلوی انگبین بنشینم خوش‌تر
باغ ِ کتیرا گون ِ هرزه‌رو
زنبورهای شما گو؟
کو که نوبت ِ ناز و ادا و قر و غمزه؟
نوبت ِ باد و صنوبر است
نوبت ِ استغفار از حروف ِ فارسی
از کفن ِ زمهریر و ساعت ِ اعدام
مرگ ِ برادر به دار ِ سخت ِ مجازات
جرم کلاه کج و گلوی سبک داشت
داد که زد آبروی اهل زمین را
هر چه در ابرو در آبروی زمان بود
ریخت به داداری‌ی جنون ِ مناجات
من به تو گفتم
برو
برو
که کار ِ من از کار رفت
بخت ِ مرا از ازل خراب نوشتند
تو به من گفتی
برو
برو
که کار ِ تو از کار رفت
بخت ِ تو را از ازل خراب نوشتند
او به ما گفت
بروید
بروید
که کار ِ شما از کار رفت
بخت ِ شما را از ازل خراب نوشتند
دیگری به ما گفت
برویم
برویم
که کار ما از کار رفت
بخت ِ ما را از ازل خراب نوشتند
پس نوبت ِ رفتن شد
رفتیم به روآندا
توتسوهای قتل عام
لوتوهای کاشف
مایو مایو ها
رییس جمهور ِ بوتساوانا
تزار روسیه
آبلوموف
و راسپوتین در جهاز ِ هر دختر ِ مسکویی
کاشانه‌ی جنگل‌های تبریزی
بوته‌ی فندق چشم انداز را محدود کرده بود
چیدم
رایحه‌ی مکافات
برادران صلاح الدین
سمک عیار بود
شیخ ِ صبا
طایفه‌ی حجتیه به بار آمد
قتل‌های زنجیری
داروی نظافت با طعم ِ زمهریر
حاجی به صیغه‌های خودش کنیز ِ مجانی داد
پس مبارک ِ حاجی باد
حجره‌ی جلا گرفته به یشم
طلای مثقالی در عروسی‌ی اولاد ِ پاکزاد ِ تمیز
تناسب ِ داماد در صدای اذان پیداست
مرگ ِ موذن بهای حضرت ِ خضر است
کالبد ِ تنبل ِ جنود ِ تفکر
فکر ِ توسل برای معجزه کافی است
من به وکالت از طرف سردسیر سخن می‌گویم
بابا نویل پیر
برگشتن به شهر فرنگ
و خاتون ِ روستای مجاور
شما به شمایل ِ اسطرلاب ستاره‌شناسی کنید
ما حجله‌ی برادران ِ بی نامیم
در هویزه
و پرده‌ی دختران ِ محصل می‌بندیم
در دزفول
گیلان ِ غربمان آتش گرفته است
مردم مهران مهاجرت نکنند
قصر شیرین پناه ِ شهوت ِ عربی شد
صدّام
صدّام
ای کافر حربی
محارب ِ با مردم فضیلت
خوبت شد؟ محاکمه می‌شوی؟ اعدام خواهی شد؟
بمب‌های خوشه بر مردم کویت
ملی‌مذهبی‌های کرّه‌خر!
شعارهای ملی و مذهبی بدهیم
مرگ بر شاه
مرگ بر آمریکا
مرگ بر مرده‌خای
مرگ بر اینگیلیس
مرگ بر قذافی
مرگ بر بختیار نوکر ِ بی‌اختیار
بازم می‌گی نواره؟
نوار که پا نداره
نوار که دست نداره
اظهاری‌ی بیچاره
اظهار ِ عجز کن
سیل جوانان ِ وطن ترس ندارد ز خون
توپ تانک مسلسل
میراژ و میگ
فانتوم و B۵۲
هیروشیما
هیروشیما
سعید ِ عسگر
سعید حجاریان
سعید اسلامی
سکوت ِ اسلامی
سکون ِ اسلامی
من به هر چه اسلامی باشد افتخار می‌کنم
گفته‌ام بارها
بار دگر می‌گویم
من مردم
مسلمانم
از چادر ِ نماز ِ مادر ِ مرحومم پیدا نیست؟
از نسل ِ بزرگ ِ پیغمبرم
از جنازه‌ی یحیا خیسم
ذبیح ِ اهل ِ ریایم مگر؟
ذبیح ِ شرحه شرحه‌ی شعر ترم
ترم به دامن ِ پاکی‌ی مادرم
خلاصه‌ی توراتم
جهان ِ محبت ِ محضم
تگرگ ِ مختصری هستم بر سینمای عصر جدید
مخالفم که بخواند محمد خاکپور امیر تاجیک ناصر عبدالهی محمد اصفهانی رضا صادقی
فقط با صدای مرحوم موذن‌زاده خوشم
و شجریان اگر تنها ربّنا بخواند
وگرنه محمود فرشچیان حتمن حضور محکم‌تری خواهد داشت
زیرا در مذهب ِ من غنای کامل یعنی قضای حاجت پیش از نماز
من استغنا می‌جویم از برادر و خواهر اگر سرود بخوانند
سرود ملی تنها در مراسم رسمی آن هم بعدن توبه
من توبه کارم
از کارها که پیش از این کردم
از شعر ِ تر ِ حافظ
از لغزش دستان ِ خدا در سازش ِ حوا
از نان ِ خشک و نمک
از لایق تحمل دردی شدم که هستم
از طاقت ِ جهالت ِ کامل
از نفس زنجبیل
از روزهای محکم مرداد
از E=mc۲
از شارلاتان
از خانه‌زادی ایاز در دل ِ محمود
از شیره‌کش خانه‌های قدیمی
از ورزش ملی
از ترانه‌ی شد خزان
از کاروان سالار ِ قافله‌ی عشق
از روسری‌ی رفته به قانون ِ منع ِ حجاب
از مرگ ِ ناقه‌ی لیلا
از گردش ِ بیابان در لوط ِ قوم
از کانادا
از شیشه‌های سبز ِ ننوش
از لوبیای سحرآمیز
از آلیس
از قاره‌ی کهن
از سرزمین ِ مادری‌ی مار
از سفره‌ی بزرگ ِ افطار
از لای مهتابی
از لرزش ِ گذشته‌ی دماوند
از دیوهای فامیل
از شکلک ِ تخیلی بادام
از نام ِ خویش
از نام ِ خویش
از بارداری‌ی زن ِ توبه کارم
تو به کار ِ من بیا
بیا که برگردیم
به خاطر ِ خسران
خسرالدنیاولآخرت شوی اگر نپذیری
شاتوت‌ها رسیده‌اند
انگور کامل شده
انار که دوست ِ ما بود
فصل قوام سرکنگبین رسیده
فصل قیام ِ نیمه‌ی خرداد نیست
ما مادران منتظر ِ خویشیم
بیا که برگردیم
تاریخ ِ ما پر است از کفن ِ سهراب
تلخی نکن کبوتر ِ بی‌آموزش
پریدن ِ ذاتی برای خرابه ببر
به چاه ِ طوقی
مقاله‌ای در باب این که تاریخ از واقعیت تهی است
تاریخ فصل ِ مشترک ِ واقعه و واقعیت نیست. تنها اشاره‌ای است به میل تاریخ‌نویس. اگر نوشته شود. اگر نشد نوشته افسانه می‌شود، شهنامه‌ی فردوسی می‌شود، امیر ارسلان و فرخ لقا. اما به نوشته هم اعتماد نیست. کافی است تاریخ‌نویس جنون ِ کذابی داشته‌باشد. آن گاه مفتوح ِ بخت برگشته می‌تواند بد بشود. حتا اگر حسین ِ علی باشد. آن گونه که بر منبر گفتند حسین ِ علی از دین خروج کرده. اما مگر خروج ِ حسین ِ علی باوری است؟ من که خبر دارم. تاریخ‌نویس‌های ما راست‌تر گفته‌اند. قاسم ۱۳ ساله داماد شد. اما سواد ریاضی کمی به کارشان بی‌آید بهتر است. زیرا علی‌ی اوسط اگر ۲۳ سال داشت علی‌ی اکبر لابد بیشتر از ۱۸ سال داشت. ما برای پدرش گریه می‌کنیم. دیگر چه جای اشتباه و صغرسنی مانده. پس تاریخ جز توهم ِ یک نوشته نیست. این بود مقاله‌ی من.
و من حسین علی را به خاطر دارم
علی‌اصغر و طفلان ِ مسلمند کبوتر
کنام ِ هرزه‌ی سگ‌های هرزه به هم خورده
اگر به نام ِ مبارک لبی به هم برسانم
چه قبر شش گوشی
چه منظره به خراسان رسانده پیراهن
عصای عثمان بر فرق مردم بر حق
قوای کاشانه
قباله‌ی باران به نام ِ مادرشان کردند
هوا هوایی شد
عمر، جناب ابوبکر، سعد
و فتح ِ ایران در کار
چرا چراغ ِ دریایی باشم؟
زیرا سبک به درد ِ پروازم خواهد خورد.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
من جناب ِ معجزه‌ام
طاقت ِ چیزی که طاقتم نکشید
دوام ِ زندگی‌ی زندگان را ثابت کردم
سوره‌ی من را بخوان خواندنی
از آسمان بگیران پند
از زمین بگیران پند
آیه‌های حضور و خلوت در پای خلق بریزان
داستان ِ پیشین به ‌یاد آر
آن زمان که فرمانروایی در زمین ظاهر گشت
پس اهریمن به او پدید آمد چون پزنده‌ای
و گوشت به او فراوان خوراند
و خوی او به درنده برگشت
پس اهریمن به پاداش شانه‌های او بوس بداد
و دو مار ِ سیاه سرکشیدند
پس اهریمن بسان ِ پزشک برگشت
دوای آن را مغز جوانان دید
ولی ما به معجزه ایمان را فرستادیم
فرمان روا به خوی انسان برگشت
و همه به خیر و خوشبختی زندگی کردند
غیر از اهریمن که به سرزمین ِ دیگر رفت
به راستی که این داستان‌ها عبرت است برای مردم
که راست گو باشند
که گیاه‌خواری پیشه کنند
که صدّام نباشند
و روی زمین و زیر آسمان به دادگری رفتار کنند
وگرنه ما جوانان این وطن را در کام ِ دیو می‌بردیم
و در کام اژدهای گران سری که بر شانه‌های فرمان روا بود
پس به نیکی از کاوه و فریدون یاد کنید
به راستی خدا خدای زمینیان و آسمانیان و دیگران است
ما که به ایمان ِ خویش شک نکنیم
یا به سلیمان ِ خویش
پای ملخ پیش کش ِ شاه ِ زمین و زمان
مورچه می‌گفت منم که بزرگی‌ی تو را آورده‌ام به جا
مثل پیرزن که هر روز تخم مرغ ِ کوچک خود را به جبهه‌ها می‌داد
ما مثل ِ هر برادر ِ دیگر جنگ می‌کردیم
و تخم ِ مرغ ِ پیرزن را قسمت
قسمت ِ ما هم این است
گلوله‌های جوان بخوریم
فهرست آفتاب به‌هم بزنیم
شهید قافله باشیم یا عقب‌تر از آن‌ها
نوبت ِ من نشده
من به زودی بهار ِ دیگری دارم
و پیش از آن از آستانه‌ی زن رد شده‌ام
عبور از بکارت ِ خود به حوض ِ بلور
زندگی به شیوه‌ی مردان ِ اهل ِ عیال
عقل ِ مذکر من می‌گوید جای سبک باری سبک مغزی کنم
چرا که زندگی‌ی راحت
و مرگ دیر رسی انتظار ِ خاطر من را می‌کشد
بُرِشِ ِ دارم
بر دار ِ اهل بیتم
بیتم غزل ِ خراب خمرم
تریاک ِ مخالف ِ سیانور
اما چه کنم که دیر خواهم آمد
دلتنگی‌ی من چنان که دانی خوب است
ماهی‌ی جوان و مشرق ِ پیر
از شرق ِ مخالفت نپرهیز
انکار کن آن چه از گذشتن
پس بگذر
این نیز بگذرد نگین
بگویم ای گویش
گفتن به ساعت قنداق
قندیل بسته سکوتم در یاد
یاد ِ کمر بی‌افتم بهتر
از ساعت ِ مجاور ِ شهرم
شهره‌ی تابستانم
نهضت ِ آزادی کاری به کار ِ جنون ِ خوشه ندارد
خلقِ ِ کارگر
خلقِ ِ ترکمن
جان را می‌دهد
در راه ِ وطن
نهضت ِ آزادی قبول نکرده‌یا‌‌‌‌‌‌‌‌‌بنده‌ی‌خداست‌یا‌بنده‌ی‌شیطان
پس آزادی مخالف
حُرّ یتیم نام دیگری برگیرد
شیلی محاصره است
سالوادور آلنده موشک در دست
چه گوارا
رفیق حریری
رفاقت لازم با توربوت اوزال
نلسو اوزادا
شکس‌پیر در سابقه‌ی تیاتر ِ دوره‌ی ویکتوریا
ملکه‌ی موریانه‌های سینما
ملکه‌ی مارها
دختران ِ ژاپنی حراج ِ آخر ِ هفته
بازار ِ مسقط
۵۴ پسر و دختر ِ جوان اجاره کنید
خوبی‌ی ایران این است
ما به جوانی برسیم
گریه به اولاد ِ شما
پس گل هیزی به کف آریم
آلنده گردیم
آلوده به پینوشه
بیت‌الغزل‌ِسوخته‌دامانی
مولانای تازه گردیم
قصه‌ی اهل یهود و مرد کید
گفته آمد، پس مقامات جنید
شبلی‌ی خاک‌‌برسر‌ِ منصورکش
رفت از خانه برون کفتار‌‌وش
گفت ای منصور حالت چیست چون
گفت آن‌الحق رسیده تا به خون
گفت مغز استخان را که گرفت
گو که تا دارت زنم پیر خرفت
گفت مرگ استخانم هم حق‌است
گفت حقت دار دار ‌ِ مطلق‌است
گفت پس دارم زنید ‌ای ابلهان
تا که خونم جوش گردد حق‌زنان
گفت بر‌‌دارش ببرند هر‌دو‌دست
خون به صورت زد که ما گوییمش مست
مست‌ِ‌ خون‌مالی به صورت مست نیست
بی شراب‌ِ الکلی آن مست کیست
ما ندیدیمش شما افشا کنید
مرغ حق گردید‌و پر را وا کنید

الغرض حلاج مرد‌و خون او
بر زمین بنوشت حق لبیک‌گو
خون او بنوشت من حقم یقین
رو زمین خم شو نوشتم رو ببین
پس جناز‌ش را به آتش بر‌زدند
دجله را از او به خاکستر زدند
دجله از خاکسترش شد ما‌طلق
روی دجله می‌نوشتی ماست حق
حق منم خاکسترم هم هی نوشت
آن درو خواهی کنی آن را که کشت
دجله طاقت طاق شد عصیان نمود
پیرهن بر دجله بنما گفته بود
پیرهن بر دجله بنمودند باز
دجله آرامش گرفتن کرد ساز
ای پسر حلاج خوی حق تو‌است
حق تویی باقی خلاف ‌ِ حق تو‌است
تو به حق‌ِ خویش قانع باش تا
مثل ‌ِ صدّامت نگردی سر جدا
حق‌و باطل جبهه‌ی غرب‌و جنوب
حق‌و باطل مثل‌ِ کار ‌ِ زشت‌و خوب
حق همیشه بی شکست از باطل‌است
خورد‌ِ این میدان همیشه باطل‌است
باطل‌ِ باطل لهیده خاکشیر
شربت‌ِ حق در تو باشد وا بگیر
باور‌ِ حق کن که باطل باطل‌است
حق تو را در جان مرا اندر دل‌است
چون زبان کالبد باطل شود
عشق مثل کالبد فاسد شود
و فساد تمام اهل زمین را فرا گیرد
چنان که تنها از دست‌ِ مرگ تمنا کنند
دختران به پدرانشان شهوت دهند
برادران از مادران اثیری‌ی خود انتقام بگیرند
کوه‌ها مکان‌ِ صدای اهریمنان شود
قوم ‌ِ لوط به رقص آیند
مدافعان ‌ِ مرگ برگردند
جنس‌ِ ِ موافق روی جنس‌ِ ِ موافق غیرتی شود
و کفن فروشان کف صدارت از دست بدهند
صندلی‌ی الکتریکی
مسیر سبز
و مسواک‌ِ آغشته به آرسنیک‌وآهک پرگردد
گاز‌ِ مخرب اعصاب روی نیویورک پاشیده شود
و مردم از قتل‌های عمومی به خاطر ‌ِ یک سانتی‌متر قبر ‌ِ بزرگتر تشکر کنند
و آن‌قدر ادامه دهند که من غزل ‌ِ عاشقانه‌ای بسرایم
ای شربت شفایت من در اوان ‌ِ گور
از من مباد چشم ‌ِ خمار‌ولب ‌ِ تو دور
من منتظر که روی تو بینم بیا بیا
تر بر زمین ‌ِ پنجره افتاده باد نور
آن‌قدرها عاشقم که گرفتار ‌ِ غربتم
آن‌قدر غربتم که ندارم دلی صبور
با آن که از جناب ‌ِ غزل قصه خواستیم
او گفت من نه آن بُوَم ای حضرت حضور
اما به یمن‌ِ تربیت ‌ِ عشقت ای هلو
هستم همیشه درگه ِ دادار را شکور
مخمور بوی عشق تو ای جیگرم نرو
باش تا بدم به تو دلمو مثل آنگور
عشق حبیب موسوی‌و چشم تو خوش‌است
داراد حفظ جان تو را از خطر خدا
پس عشق ساده شد
مردان معاوضه‌ی بخت کردندی
زنان برقع پوشیدندی
حرم‌سرای سلطانی آهسته آهسته تعطیل همی گشت
و کابل
کابل ‌ِ زیبا
فصل‌ِ تماشای لاله‌های واژگون
فصل ‌ِ شهادت یافت
دختران کابلی قشنگ
مرد‌های طالبان قوی
قوی ِ در دریاچه سفید
و تو ستاره‌ی آسمان ِ آبی می‌شوی
برادری که براده‌وسنگ‌است
بوتساوانا در گلو
جواهر لعل نهرو و دخترش و نوه‌‌اش
بروس‌لی
جنگ خجالت‌کشی
آینه‌دارم کمرم پر کنید
تا ببرم با پسرم سر‌به‌سر
از پدرم نام مرا باز‌پرس
گفته همی آیدت اسمش چه بود‌؟
پس به تعجب به نگاهش بچسب
سابقه‌ی معرکه‌ای داشت سیب
سیب نریمان را
آیت‌ِ سبحان را
من دیدم
وقتی جنازه‌ی مردم اسلام‌آباد به پایان می‌رفت
وقتی بصره یبسم کرد
برادران ِ سیاهم را لینچ می‌کنند
کوکلوس‌کلان‌ها پوشیده
در قیر ‌ِ مذاب ‌ِ مرگ ‌ِ مغول‌وار
مهره‌های کمر بشکند
خان‌ها به رودخانه
ماهی‌ها به گرفتن
گفتم کلافه‌ام کفنم کو؟
گفتید در جوار ‌ِ مسیحا
اما مسیح رفت به بالا من ماندم
خواهر سقراط عقد عقده‌ی سیبم شد
گلوی سماجت گرفتم از دشمن
کامل کردم قوای معجزه را از خود
چیزی به نام گریه نوشتم لابد
لابد سزای اهل حرم بود
حرمله کاری که کرد کار ‌ِ بدی بود
پس چرا همیشه به این جا
همیشه دشت
خو‌‌ن گلوگیر ‌ِ شعر من است
نمکش خورانده به لغات
من درد ‌ِ لغت می‌کنم
درد‌ِ مصرع ‌‌ِ بی‌وزن
روز
و روز
و روز
همه‌ی آب‌های جهان‌سوز
خوب‌ومداوم بادا
پایه‌ی کاری هستی خوب؟
برویم کربلای معلا
شعر جدیدی خلق شویم
خلق بلا بکنیم
اصغر به دامن لیلا دوباره بگیریم
گهواره‌ی شریعه
شعب‌ِ ابوطالب
پس ناحیه‌ای سعب در کنار‌ِ جبل
کالای خام ‌ِ جگر پخته گرددا
این بود شعر من



جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴
روز‌ ِ صادرات
گرگان امام رضا کوچه‌ی ۳۰ پلاک ۲۲

 تاریخ انتشار: ۱ تیر ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 6


خوب شدی شاعر.بایداین جا رفتارت را میان غریبه ها ببینیم .زنگی بزن به ۰۹۱۱۱۱۱۴۰۶۴

ارسال توسط: شعبان بزرگی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۸ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۵/۲۰۰۸ ۰۹:۰۹:۴۰ ق.ظ.
سلام اقا از گرگان چه خبر؟ کارت بهم نچسبید چسب نریختی

ارسال توسط: حسین بختیاری


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۸ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۳/۲۰۰۹ ۰۶:۴۳:۵۰ ق.ظ.
عالی بود اگر میشود کتاب فردوسی رابه خلاصه کنید خیلی بهتر میشد.

ارسال توسط: مهرداد


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۸ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۳/۲۰۰۸ ۰۸:۵۰:۰۵ ق.ظ.
یا حبیبی !

ارسال توسط: سهند آدم عارف


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۸ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۵/۲۰۰۸ ۰۲:۰۹:۲۷ ق.ظ.
ای کاش این اطناب از بعضی از کار های حبیب برداشته می شد
به جرات می توان گفت او یکی از استعداد های خوب شعر امروز ایران است .

ارسال توسط: میثم ریاحی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۸ ب.ظ.
DATE: ۰۶/۲۲/۲۰۰۸ ۰۱:۴۹:۱۳ ق.ظ.
ماشاءاله به این سوپر مارکت شعر! موفق باشی.

ارسال توسط: نامشخص