(تاثیر وارونگی تاریخ بودریایی بر خردهبورژوازی و تشکیل جهان وب)
-۶
از روی ستون سوم هی میلغزم پائین و به ماءالشعیر و ماست و سالاد... گلویم خشک میشود/ سر میچرخانم سمت دستشویی و از راهروی آن طرف توی رگهای دالنی دیگر/ پاساژ/ ارگانیک بزرگی که در حال مصرف ماست و وقتی پر شدیم از هیچ با پلاستیکهای بادکرده توی پیادهرو مثل کیسهزباله ول میشویم.
مصرف میکنیم یا مصرف میشویم؟
از پشت شیشههای با نئون خط خطی شده، از روی بومها و تابلوها، چراغهای قرمز آسانسور که از سقوط یکی تا چند لحظه دیگر کنار پایم خبر میدهد. کیفم را سر شانهام جابهجا میکنم. مصرف میکنیم یا مصرف میشویم؟ بر میگردم و به تمامی شکوه خمیده این نظام پیچیده مینگرم. به کاسبهایی که دیگر سیستم پیچیده تهویه اینجا مگسی برای پراندن نگذارده و پسرکی که توی اتاقک مترو خودم را به او چسباندم. پر شدم از بوی شلوار نوی لی. از تیشرتهای پر از بوی چسب و رنگ، در نظامی متحد در پیکره هر دومان سقوط کردیم تا پیچیدگی طبقه همکف.
-۵
روی اعدادی که سمت من هی صفر میچرخانند و هی صفر هی صفر... میچرخم و بدون توجه به شمارههای خط یک و دو و... چیزی روی سینهام میلرزد. گوشی همراهم را از روی ویبره بر میدارم و قطع میکنم.
*۱۴۰*۱# دیگر برای ارتباط با شما بیاعتبارم. باید خطم را عوض کنم و این راهی برای بالا بردن سطوح امنیتی است. گاهی بعضی شمارهها توی سطل زباله گوشی میمانند. باید از مگس زدن خیلی چیزها جلوگیری کرد. باید از مصرف خیلی چیزها جلوگیری کرد.
مقدمه و ماخره آنقدر به هم نزدیک میشود که مثل یک تیله متن از لای دو انگشت شصت و اشاره شلیک میشود و در پایان یا هیچ میماند یا یک ماده سفید و لزج از ترکیدن متن.
-۴
میتوانم با چرخاندن یک غلطک کوچک همه چیز رو بیرون بریزم مثل یک کیف سامسونت نازک که وقتی باز میشود حجم مخفی لای برگهای دسته شده سبز دهان خیلیها رو باز میکنه. هیچکس باورش نمیشود پشت این پیرهن آبی برفی و این شلوار لی مسلسل و M۴ و کلت و نارنجک و کلی دم و دستگاه برای نابودی وجود داره، حتی اره برقی!!!
ورود با یک موتور GT به این فروشگاه خود به اندازه کافی تعجبآور بود. به سمت خیابان میدوم به نوری که سمت چپ و پائین رهگیر چشمک میزند خیره میشوم.
اس ام اس گوشی را باز میکنم. برای اطلاع از جایزه ایرانسل یک اس ام اس خالی به ۱۴۱ ارسال کنید. ارسال میکنم و باز میلرزد. "اعتبار شما رو به اتمام است لطفن..." و همه چیز خالی است و همه چیز خالی است و من به مجاز چرخانی مینگرم که همانقدر واقعیت دارد که بوسه من روی تصویر تو توی کاشیهای مستراح واقعیت داشت. مجازها ما را به بستن چشمها حکم میدهند و این یعنی استمنای مخ توی حلقههای خود.
-۳
مانیتور خاموش میشود. GTA تعطیل. از گیم نت بیرون میآیم و به ساعت روی گوشیام نگاهی میاندازم. مغازهها از ارتفاع میترسند. خودشان را به دیوارها چسباندهاند و در مرکز این برج استخری خالی خمیازه میکشد. به لبه نزدیک میشوم و به این کیک بزرگ چند طبقه از آخرین طبقه آن نگاهی میاندازم. کیکی مورچهزده که خود از مورچهها مصرف میکند. پاساژ ارگانیک پیچیدهایست که وقتی خیلی به هم میچسبیم و جایی رو زمین نمیماند مجبوریم روی شانههای هم سوار بشویم و چون باید بهانهای برای رد و بدل کردن و دریدن هم داشته باشیم دست به کار میشویم. اقدام به خلق شرط برای تعیین حوزهها. آن وقت خیلیها توی حلقهی ما نمیگنجند دقیقن همانهایی که میروند و برای خود شرطهایی خلق میکنند که خود در آن بگنجند. احتمالن ما در آن نمیگنجیم! بعد نیاز به بهانهای برای تغذیه از هم داشتیم پس شرطهای دیگر اختراع شد و باز این دورغ آنقدر تکرار شد که دیگر خودمان شرطی شدیم برای وجود خیلیها.
روزی به مورچه گفتند، کوه را در صورتت له میکنیم. مورچه گفت: چیزی بگو که بگنجد! پس دینامیت اختراع شد.
-۲
برای مصرفشدن توسط طبقات بالا باید به مصرف طبقات پائین پرداخت و این هیچ ربطی به نظام طبقاتی، چپ و این چرت و پرتها ندارد. ماهی توی دهن ما جا میگیرد اما ما توی دهن ماهی...؟ پس حالا که هی داریم شرط اضافه میکنیم بیاییم و به جای رسیدن اطلاعات به دستور شرطی روی آن تغییری ایجاد کنیم تا بازه دریافتی ما شامل اطلاعات بزرگتری شود. هنوز علم آنقدر خسته هست که نخواهد فکری برای گشاد کردن دهانها پیدا کند. پس قبل از رسیدن ماهی به دهان چاقو و اره و هزار تیغ بر روی ماهی اعمال میشود. بعد قبل از مصرف باید یخچالساز و نایلون و ماشین و هوا و هزار چیزی دیگر به بهانهای مصرف شود.
-۱
برق میرود. تاریکی محض. آنها که سریعتر خود را جمع میکنند از سقوط میترسند و برخی برای صعود دست به جیب تاریکی میشوند، (در دنیای خردهبورژواها تنها جیببرها به بهشت میروند). من روی ستون مهرههای پسرکی میلغزم که توی تاریکی زردی صورتش روشنم میکند. توی هجوم پوستی یکدست زیر تیشرتی مشکی با حروف درشت لاتین و بوی چسب و رنگ.
از توی خاک صورتم دانههای عرقی میشکفد و من با گلوی خشک خودم را به کنارهای میکشم. بوی تند سیگار نظام ارگانیک را مختل کرده. انگار همه پاساژ میخواهد کمی زودتر بخوابد.
بمبها را دقیقن سر جایشان گذاردهام. به خیابان میزنم و با یک فراری قرمز یا سبز البته دور از چشم پلیس باید به هتل برگردم. حالا پول دارم. ۳۰۰۰ دلار که گوشه بالای سمت راست مانیتور زیر میزان خون و کنار شکلک اسلحههایم نمایش داده شده است.
کلید Esc را میزنم و از بازی خارجی میشوم. انگار به اندازه کافی مرا خورده. اسکلتم را برای خودم بر میدارم و به بلیط قطارم مینگردم. قرار بود امروز به سمت تهران حرکت کنم. قرار بود اما حالا پیراهنهای مشکیام را توی تشت آب میاندازم و به رنگباختن نیمدایره سفید عرقخشکشده زیر بغلش چشم میدوزم، از تشت به کاشی دیوار، به دوش، شکل دوش و زیر آن تیغها همه نمای دوگانه دارند، اعدامی مبتذل!
آتش...
جایی در طبقه ۸۰ برجی به نام قرن بیستم برقها رفت و تاریخ در روندی معکوس به سرعت خیلی بیشتر از لحظه صعود راه سقوط را درپیش گرفت. باز گشتی معکوس که با کرویت ارتباط مستقیم داشت. مدرنیته به جای شلیک تیر خلاص مثل کودکی فرار کرد و چشمانش را روی دامن پیرهن کهنه مادرش بست و خود را همان معصوم دوران کودکی خواند، بیاعتنا که آن لباس امروز تنها روی صندلی است و مادر... پس به جای رفتن به مرحله بعد این بازی سعی در ورود دوباره به همین مرحله کرد. اما دری پشت سر بسته است!
در هنگام سقوط برای فرار از تصاویر هولناگ گذشته که از کنار گونهها با سرعت میگریزد بورژوای ما چشمهایش را میبندد و روی به خلق تصاویر انتزاعی میآورد. خلق تصاویر دروغی که آنقدر تکرار میگردد که دیگر زودودنش مشکل میگردد.
دقیقن اتفاقی که برای زبان در پایان کلاسیایسم میافتد و برای خلق هوایی تازه ماشه را روی نظم سخت و فشرده خود میچکاند. انسان ما در سراشیبی سختی سوار بر گاری بیترمزی شد و با فخر و افتخار بدون دیدن بنبست آخر راه داد میزد: ببینید با چه سرعتی حرکت میکنم!
نگاه خسته اثر از بشر بعد از جنگ برداشته میشود. دیگر تحولات و اختراعات و پیشرفتها او را مست نمیکند. برای خواب نیاز به مرفین قویتر است و باید هر لحظه زهر مهلکتری را اختراع کند.
اخلاق گند خردهبورژوازی عود میکند. برای همسانسازی باید طرف مقابل تغییر کند، به هر طریقی...
دیوار برلن میریزد، برجهای دوقلو فرودگاه میشوند و خلق بهانههای مختلفی برای ملل مختلف که هر یک به نحوی در یک ماجراجویی شرکت میکنند و برای لحظاتی به هر بهانه، مهاجم/ مدافع/ حتی داور یا ناظر سرگرم میشوند.
حالتی همچون کافههای قدیمی که در فیلم ایرانیهای دهه ۴۰ میدیدیم، توی کافه یکی توی گوش یکی دیگر میزد اما همه به یک باره به هم میریزند، حتی افرادی که به هیچوجه ذینفع نیستند و این همان حرکت و جدایی از رخوت است.
خردهبورژوای ما حمال کیسههای بزرگ نایلون است که بسیار مبالغ گزافی حتی چند برابر ارزش واقعی کالاهای مشما شده در آن می پردازد تا خود را به طبقه بالاتر نزدیک کند بی آنکه از ماهیت درونی آن طبقه به طور کلی اطلاع داشته باشد. نزدیک شدن به سمت یک خلاء که هر چه نزدیگتر می شود جاذبه آن بیشتر می گردد فرار از دهانه این جاروبرقی مشکل تر. عملن پیوستن خرده بورژوا به طبقه بالاتر خود هدفی انتزاعی ایست چون پیوستن او نیازمند تغیر اوست و خرده بورژوای ما تغییر نمی کند بر عکس دیگران باید تغییر کنند.
خرده بورژوا در هنگام سقوط از آسانسور چشم ها را می بنند و حرکت سریع نورها را تصاویر زیبایی خطاب می دارد که برای لذت او خلق شده اند اما خرده بورژوای داستان ما روی زمین سفت پا می گذارد؟ هیچ وقت !!!
در نموداری نزولی، او در حالت انتزاعی خود از نمودار عمودی سقوط واقعی خود فاصله گرفته و در حالتی کمانوار هم اکنون در حالت تقریباً موازی با محور افق و با فاصلهای اندک در حرکت است. فاصلهای که باز او را به یک پاندول بیاتکا بدل میکند و خردهبورژوای تاریخ ما برای فرار از انتزاع خلق شده توسط خودش مستعصل میگردد و چیزی جز انتحار و دست زدن به آنارشیست برایش نمیماند. یعنی بازگشت به طبقه خود. طبقه کارگری که روزی مبارزه را آغاز نمود اما خود محصول یک روند نشخواروار گشت و امروز دوباره قد راست میکند تا دوباره به این حرکت کروی ادامه دهد.
خردهبورژوازی اقدام به تغییر واژگان میزند و ادبیات خود را خلق میکند. بورژوازی چون رعایت قوانین بیرون او را رد نمود و همچنین باید وجه موجهای به خود بگیرد اقدام به تغییر در کلمات و جابهجایی آن میکند. مثلا برداشتن دروغ و گذاردن زرنگی و لیاقت و...
نگاهی به داستان دروغگوی ژان کوکتو همجنسباز فرهیخته فرانسوی این روند را بهطور کامل نشان میدهد. خردهبورژوازی ما چیزی جز دروغ نیست پس دروغ برای او مشروعیت دارد و آنگاه که دنیای دروغین خود را خلق کرد دیگر حقیقت خود دروغی بزرگ است.
سرگیجه
خردهبورژوای ما قشر ژلاتینی بیهویتی که جایگاهی نداشت اقدام به خلق جایگاهی انتزاعی برای خود میکند. جایگاههایی که مخارج بسیار برای او و دیگران در پی دارد و بیشتر شبیه یک انتحار است.
خردبورژاوی ما بعد از حرکت در روند چرخشی و حتی سرگیجه و زمینخوردن در جنگ جهانی باز در لباسی دیگر (حال نه حتمن نازی که بلکه ضربه خوردههای جنگ حتی یهودها) بر خواسته و هنوز دچار سرگیجه، حس انتزاعی فرار زمین از زیر پایش را دارد.
خردهبورژوای دچار سرگیجه به هر سو خم میشود احساس میکند زمین زیر پاهای او جابهجا میشود و درگیر حس گسی میشود که دنیا کوک گامهای اوست!!!
دوباره زمین خوردن هم آیا توان عوض کردن رخت به خوردهبورژوا میدهد. برای فرار از این معضل که بسیار محتمل بود خردهبورژوای ما اقدام به خلق کلیت نظام ارگانیکی نمود که با زرق و برقی خاص و محصور کردن اکثریت زندگی در آن به بهانه سرعت آن، با سرعتی بیشتر زمین را زنجیر شده در جهان مجازی خود نمود. جهان مجازی که مانند ابری ضخیم زمین را گرفت و از دور به وسعت و حجم زمین افزود اما در واقعیت ایستادن روی آن قشر گازی ناممکن و وقتی شما به زمین پا میگذاری که تمایتت توی این توده ابر غرق شود.
میگویند مردی بر درختی بود و شاخه زیر پای خود را میبرید. یکی از پائین او را صدا زد که فلانی میافتی؟ گفت مگر تو علم غیب داری...
خردهبورژوا که روزی خالق نازیسیم بود امروز با تولید مجاز بزرگتری و بیش از اندازه موفقتر دولت خود را در حال تشکیل است. دولتی با همان خصوصیات شوم خود که باید دیگران را به شکل خود درآورد. دنیایی به نام جهان وب ...WWW... با مردمانی کاملن مستقل خود...
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany