«دایناسور دارد نگاهم میکند.»
روزی روزگاری توی یکی از جنگلهای دنیا کلبهای زیبا بود. هنوز هم هست. در آنجا راسویی زندگی میکرد. هنوز هم زندگی میکند.
«انگار این دایناسور سبزرنگ خشمگین شده است.»
یک روز راسوکوچولو مشغول مرتبکردن میز نهارخوری خودش بود که ناگهان عقابی در خانهاش را زد. راسو، در را باز نکرد. پرسید: شما کی هستید؟
«نگاه دایناسور دارد مرا میترساند!»
عقاب گفت: من عقاب سفید کوهستان هستم. آمدهام تا یک لباس از شما تهیه کنم. یعنی از شما قرض کنم. لطفا در را باز کنید.
راسو به حرفهای عقاب مشکوک بود. به همین خاطر به فکر فرو رفت و ناگهان به یاد صحبت پدربزرگش افتاد که روزی به او گفته بود: نوهی عزیزم، عقابهای سفید پرندههای گوشتخوار خطرناکی هستند. سعی کن هیچوقت با آنها تماس برقرار نکنی چون ممکن است تو را شکار کنند.
«این دایناسور نمیخواهد دست از نگاهکردن به من بردارد.»
پس راسو به عقاب گفت: من لباس اضافهای ندارم که به درد شما بخورد. لطفا از یکی دیگر کمک بگیرید.
عقاب عصبانی شده بود. اما با خوشزبانی گفت: خواهش میکنم. ولی میدانم که تو لباس خوبی برای من داری چون یک روز از فراز آسمان تو را با آن دیدهام.
«عجب دایناسور بیکاریست!»
راسو فهمید که عقاب سفید نقشهای در سرش دارد. گفت: پس شما یک لحظه صبر کنید تا من بیایم.
سپس خیلی فوری به پلیس جنگل زنگ زد. بعد از چند لحظه پلیسها سر رسیدند و عقاب سفید را دستگیر کردند و با خود بردند.
«اصلا باید این دایناسور را از روی تلویزیون بردارم و داخل کمدم بگذارم.»
صبح روز بعد با صدای در راسو از خواب پرید. اینبار یک سگ شکاری بود که در خانهی راسو را میزد.
خرداد ۸۷
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۹ ب.ظ.
DATE: ۰۷/۰۶/۲۰۰۸ ۰۵:۵۵:۰۸ ق.ظ.
سلام عمو جون
خیلی قشنگ نوشتی پیشم نیستی تا یه ماچت کنم
در عوض باباتو یه بوس آبدار میکنم تا وقتی اومد خونه تلافیشو سر تو در بیاره
موفق باشی
ارسال توسط: عمو مجید
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۱۹ ب.ظ.
DATE: ۰۷/۱۰/۲۰۰۸ ۱۲:۰۴:۵۱ ب.ظ.
سلام عزیزم. آفرین به تیزهوشی ات !شقایق جان از داستان خوبت لذت بردم.
ارسال توسط: ُسارا
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany