»
 مازیار فلاح‌پور » یک شعر » یک عدد مقرب

مازیار فلاح‌پوریک عدد مقرب،
عدد غریب، غریب آنی به شروع هیج، در ذات ِ همه چیز. در هیات همه موجود است، وجود ِ یکی، عمود ِ عظیم ِ یک! با دستی بلند، پایی بلند پهن می‌شود در هیات همه اعداد. از یک خفته‌ی در خود گسترانیده نجابت مستقیم ِ کره شور تسلیم از هیات ِ مدونش را.
این ترتیبی ِ خفته و بیدار ِ یک است.ا
یک مجعول ِ مرز، این بین ِ بود و نبود، این بود و نبود ِ بین، بفرد ِ بین، این نبود ِ بین ِ بود و این بود ِ بین ِ نبود. این بود و نبود و بین. اریب و در هم درگیر تعالی و اندام ِ خسته‌ی کره. تجربه را طی ِ تجربه.
هر چه باشد، رغم ِ با و علی - نای رغم.
یک روشنی‌ست،
ابتداست، روشنی ِ ابتداست و ابتدای روشنی. آغاز را مستتر به خود و انجام را. مدح ِ غریب ِ روشنایی بر بی‌جایی گناه و بی‌گناهی تاریک. تارک ِ زمین. ضمیری تاریک در مرز ِ بین ِ خوداَش و یا مرز ِ اَش در بین ِ خود. جمع است منحصر به خود در تنوع ِ همه و متکی به فرد در گسترش جمع و منحصر به جمع ِ خود، جمع ِ گسترده، جمع ِ کسیر، تکثیر ِ انکسار. او همین‌طور ابتدا را پنهان ِ خود کرده، به پنهانی ابتدا کرده اکتفا کرده که در پنهان ابتدا کرده که در پنهان نه جمع بود و نه انکثار تکسیر. آن پنهان ِ جمع بود و جمع پنهان بود. پنهان ِ یک. یک ابتدا بود. الفبا آغاز کرد و آوای خود کرد شکل ِ خود کرد و خود شکل ِ آوا کرد که شکلش پدید الف بود پدید ِ تراکم ِ شدید در نطفه‌ی ناپدید. همه در گرداب ِ همه و همه گرداب ِ صفر گردید و هیچ وز زهدان ِ صفر سفر ِ زهدان ِ ناپدید، یک پرید، یک ابتدا.
یک ِ ابتدا!
الفبا را به خود و با را به دوم به دو از خود پایان کرد. یعنی با خود بای خود در ابتدا نشست و جهان را به ابتدای خود و پایان به بای خود خودیت آبادانی گشت. همه بودند نبود و همه بودند بود که اما یک بود که فزون گشت همه بود و نبود را نابود یکدگر را که در آن یک بود. یک بود که بودن ِ بود ازوست. به پا انتها نشست و پا را اندیشه‌ی راه ِ اندیشه. به یکتایی‌اش اندیشه‌ی غرور. غرور کرد و جهان را اندیشه‌ی یک بیاموخت. یک اندیشه بیاموخت تا غرور کند و بر کبر خود از خون ِ یک نگذرد. از یک به یک نگذرد.
اندیشه‌ی راه به پا کرد.
راه ِ اندیشه به پا کرد و میراث ِ عظیم ِ یک توشه در دیگر کرد تا نظام ِ عظیم از راه نگذرد تا رآیش نگردد و تا نظام ِ عذرا نگردد تا توشه‌ی دو دیگر گردد به دو معنای جملگی تا جمله، معنای دو جمع گردد و جمع جمله، دو جمله گردد تا جمله جمع گردند و جمله‌ی جمع.
خست ِ یک،
منعکس به خود. چرا که خود به خود نیافزود چرا که هر که به خود را جز یک نبخشید و یک به یک طی راه نکرد تنها طی ِ یک راه کرد.
یک طبیعت ِ اَش است و هاش تکثیر ِ نطفه.
نطفه‌ی اَش! دراننده‌ی بکارت کیهان به صفر ناثواب. برون جهیده ز گرداب ِ صفر. طبیعت ِ خود به پا کرد و تبیعت از طبیعت ِ خود، طبیعت کرد. با این همه اگر چه طبیعت عمود دارد اما حاشا از انحصار ِ به یک سو. او فلق ِ گردنش دوار و دور از خلق ِ زهدان به سر دارد.
یک ناجی‌ست.
همه‌ی اعداد عده نشسته سر تا به پای به اندامش بسته. به اندام ِ او بسته. اندام نجات. تا یکدگر نجابت از بار، بار به گردن که گردن ِ خلق، اندام ِ سَر، خلق ِ ابتدا، سِرّ ِ ابتدا بود که او بود که خود را نه آغاز بود نه پایان که او را آغاز ِ پایان نبود و نه پایان ِ آغاز!

۳۰/۱۲/۲۰۰۷ U.L

 تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


aslan fekr nemikardam matnii be in ziibaii bashe.
movaffagh bashiin

ارسال توسط: arezoo


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۲ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۷/۲۰۰۸ ۱۱:۱۳:۴۴ ق.ظ.
بگذار برای پنجره هایی که تا حال شوق خورشید را ندیده اند از چشمانت بگویم .
بگذار میله میله قفس ها را به پرواز خیال انگیز تو آزاد کنم .
امشب پر شده ام از نا گفته های سالیان ، پرم از هجوم وحشت درک بی تو بودن .
هیچ کس به اندازه قفس تنها نیست . بگذار پنجره تو را احساس کند.
مانا باشید./

ارسال توسط: یسنا