»
 یحیی شعبانی » اندیشه مرز ندارد

یحیی شعبانیاندیشه مرز ندارد با ۲۴۰۰ سال تخفیف حدّاقّل ۱۰۰ سال است این‌را می‌دانیم. یعنی ممنوعه‌جا برای فکرکردن وجود ندارد. نه این‌که وجود مرز برای اندیشه به معنی ِ حضور و دعوت اندیشه در و به آن‌سوی مرز است؟ اندیشه مرز ندارد ولی می‌تواند (و باید) محاط بر کرانه‌ها باشد. مثلاً آن‌جایی که می‌گوییم اندیشیدن در یک زیست‌جهان، محدود به امکانات زیست‌جهان است، حتّی وقتی آن‌را نقد می‌کنیم یا بر علیه آن می‌شوریم. هیچ کس تافتۀ جدا بافته نیست.
اندیشه مرز ندارد، امّا مرز می‌گذارد، بر مفاهیم، پدیده‌ها،... و از جمله بر خودش. پیش‌درامدانه بگوییم که مرزگذاری ِ اندیشه بر خودش به دو شکل سرراستانه و غیرسرراستانه صورت می‌گیرد؛ سرراستانه در منطق و غیرسرراستانه مثلاً در ایستار ِ بازتابی یا انتقادی. در هر دو شکل، خرد خودفرمان (autonom) است. به زبان شکیل فارسی خرد، بخردانه ورزیده می‌شود.
شکافتن بیشتر مطلب در این‌جا نگنجد.
گفتیم که اندیشه مرز می‌گذارد و می‌دانیم که هرگونه مرزگذاری، مستلزم ِ مجاورت هم هست. نیست؟ اگر ساده‌گویی را لحاظ کنیم: جدا می‌کنیم و می‌چسبانیم. در این شباهت‌یابی می‌خواهیم و در آن تفاوت‌سازی. به زبان ِ درازتر: در این شباهت‌یابی-سازی می‌خواهیم و در آن تفاوت‌یابی-سازی. اگر از ترم‌های فلسفۀ کلاسیک یونان استفاده کنیم: این‌همانی و این‌نه‌آنی. پس تا این‌جا (علی‌الحساب) داریم: فکر کردن و اندیشیدن شامل ِ دو کنش ِ هم‌زمان ِ مرزگذاری وامحاء آن است (روی کنش تأکید می‌کنیم). گذاشتن مرز دعوت به سکونت و سکون است. مرز می‌گذاریم تا در خانه بمانیم و خانه را در مکانی (topos) بنا می‌کنیم. فی‌الواقع مستقر می‌شویم در سکونی پارمیندسی. وقتی مرزهای نهاده شده برچیده می‌شوند، فاصله‌ای طی می‌شود. حرکت و صیرورت یادآور ِ زمان (cronos) است. از ارسطو آموخته‌ایم که: زمان برآمده از جابه‌جایی در مکان (مکانت) است. در این در هم شَوِش، گداخته می‌شویم در آتش ِ هراکلیتوسی. در کنش اوّل با مکان(جا)شناسی ِ (topology) برابرایستاهای اندیشه و در کنش ِ دوّم با زمان(گاه)شناسی ِ (cronology) برابرایستاهای اندیشه مواجهیم. حاصل ِ سخن این که اندیشیدن، جای-گاه‌شناسی ِ (topo-crono-logy) برابرایستاهای اندیشه است.
جای-گاه‌شناسی ِ برابر ایستاهای اندیشه، چیزی جز طبقه‌بندی کردن نیست. پس وقتی می‌اندیشیم، طبقه‌بندی هم می‌کنیم.
وقتی طبقه‌بندی می‌کنیم، در واقع مقیاس می‌سازیم و مدرّج می‌کنیم. اندیشه قدم به قدم گام برمی‌دارد. پَرِش در اندیشه نداریم. به تعبیر ِ ساده‌تر در طبقه‌بندی کردن، هر چیزی را کنار ِ هر چیزی (هر جا) نمی‌گذاریم. طبقه بندی، بساط ِ خنزر پنزر نیست. طبقه‌بندی، سرهم‌بندی هم نیست. در آغاز ِ سخن گفتیم، از مرزگذاری و امحاء آن، تفاوت‌سازی-یابی و شباهت‌سازی-یابی. می‌خواهیم اگر در زمینه‌ی سخن ِ بالا آن‌را ویرایش کنیم، باید بگوییم:
در مرزگذاری و امحاء آن در واقع طبقه‌بندی‌سازی-یابی می‌کنیم؛ یعنی طبقه‌بندی همواره تجویزی-تشخیصی است. تأکید بر هر مؤلّفه‌ی آن، شکل و فرمی خاص به اندیشیدن می‌دهد و آن‌را صفت‌دار می‌کند: اندیشه‌ی ذهنی (نهادی)، اندیشه‌‌ی عینی (برنهادی)، اندیشه‌ی ذهنی-عینی (هم‌نهادی)...
سخن خود را با این تذکّر گسترش می‌دهیم که طبقه‌بندی لزوماً یک «سلسله‌ی مراتب» نیست. طبقه‌بندی آن‌جایی تبدیل می‌شود به سلسله مراتب که دو اتّفاق بیافتد (مانعة‌الخلو!)
نخست آن‌جا که خرد ِ خودفرمان (autonom) جای خود را به خرد ِ دیگرفرمان (heteronom) می‌دهد که در این صورت، مرزها و کلاسه‌ها دیگر برنهاده‌ی خرد نیستند، بلکه توافقی هستند دیپلماتیک که در ذیل ِ قدرت ترسیم می‌شوند،
دوّم هر آن‌جا که گذری داشته باشیم از ژرفایش intension)) به پهنایش (extension) یا بالعکس. دو نمونه‌ی آن‌را می‌توان در مبحث جنس و نوع (در منطق صوری کلاسیک) و برنَهشت ِ رفع-صعود یا ترفیع ِ (aufhebung) هگلی دید. (از دوستان می‌پرسیم آیا می‌توان چیستیک ِ (problematic) کاهش و گسترش یا ایجاز و اطناب (قبض و بسط) را در این نگره بررسید؟ موضوع باز است.)
به سر ِ سخن بازگردیم. گفتیم اندیشیدن شامل دو کنش ِ هم‌زمان ِ مرزگذاری و امحاء آن است؛ دو لغت ِ عربی ِ وصل و فصل را هم داریم برای آن‌ها. خواننده‌ی عزیز! بدان و آگاه باش به هیچ وجه من‌الوجوه نباید برداشت ِ رازورزانه و عارفانه از این دو کلمه داشته باشی (گردش به چپ ممنوع!). همین‌جا قید می‌کنیم که گردش به راست هم ممنوع است و البتّه منظور نظر ما از راست، شکل ِ صوری ِ منطق است (به اشارت بگوییم در منطق صوری می‌توان این دو عمل را با فاصل و عاطف نشان داد و گفت اندیشیدن یک «یای مانعةالجمع» و یک «واو» است هم‌زمان). ما میانه‌روانه از چپ و راست درمی‌گذریم.
گفتیم دو کنش ِ هم‌زمان ِ فصل و وصل، ولی بایسته است که بگوئیم دو عمل ِ پیاپی ِ فصل و وصل. چرا؟ چون تا مرز نگذاریم، نمی‌توانیم از آن رد شویم. فصل مقدّم و زاینده‌ی وصل است. پس وقتی می‌گوئیم هم‌زمان، روادارانه می‌گوئیم. این‌که چرا دو اتّفاق ِ ناهم‌زمان، هم‌زمان خوانده شد، خود داستان ِ دیگری است پر آب ِ چشم که فعلاً بماند (پیچ ِخطرناک!)
تا این‌جا گفتیم که اگر فصل (فهم) آن‌گاه وصل (وهم). پای دو کلمۀ دیگر نیز باز شد. می‌پرسیم به نظر شما ارتباطی بین ِ دو «ف» و دو «واو» مشترک در ابتدای این کلمات وجود دارد؟ - بله. دلیل؟ - رسالۀ کراتیلوس. البتّه این بحث هم داستان ِ دیگری است و از آن هم می‌گذریم. عجالتاً بگوییم که با حرف‌های افلاطون در آن رساله نیمه‌موافق-نیمه‌مخالفیم.
اندیشیدن خلاصه نمی‌شود در مرزگذاری. یعنی این تعریف ِ آن نیست. آن‌چه گفتیم و آن‌چه خواهیم گفت مربوط است به وجه مرزگذارنده‌ی آن. وقتی این وجه را در زمینه‌ی ارز آغازه‌ی پایستاری ِ اندیشگی برمی‌رسیم، با چیزی جز نقّادی و ناتمامی ِ اندیشه مواجه نیستیم. پایستاری ِ اندیشه یعنی چه؟ یعنی اندیشیدن هم‌واره اندیشیدن است. اندیشیدن خود را مستمر می‌کند در بازاندیشی. اندیشیدن استمراری است. بازاندیشی از نو اندیشیدن هم می‌تواند باشد. می‌خواهیم دوباره آغاز کنیم. «هر آغازی یک گونه مرز است» جمله‌ی ارسطو است (متافیزیک، کتاب ِ دلتا، فصل ۱۷) می‌افزائیم که این مرز، پرسش‌ها و آزمون‌های موقعیّت ِ آغازینگی است. آغاز، نقطه‌ی صفر نیست؛ در آستانگی است. برای دست‌رسی به آن باید مرزهای نهاده شده را برچید (با در پرانتز قرار دادن ِ قدرت). آن‌گاه می‌توان سنجید، آیا این مرزبندی‌ها جواب‌های مناسبی به پرسش‌ها و آزمون‌های موقعیّت ِ آغازین هستند یا خیر. می‌توان فهمید، پاسخ‌های در دست‌رس تا چه حد از روی مصلحت و کرنش به قدرت گفته شده‌اند. می‌توان فهمید، باورهای رایج تا چه حد به واسطه‌ی موازنه‌ی قدرت شکل گرفته‌اند. می‌توان فهمید چه پاسخ‌ها و امکان‌هایی به محاق رفته‌اند و آن‌ها را فرا خواند (تاریخ را نباید یک بار و برای همیشه نوشت). نقد و سنجش در زمینۀ پایستاری ِ اندیشه قرار می‌گیرند.
پایستاری ِ اندیشه منافاتی با کران‌مندی ِ آن ندارد. با کران‌مندی ِ اندیشه آن‌جا مواجهیم که اندیشه دست می‌کشد از ادّعای جهان‌شمولی ِ مفاهیم ِ خودساخته‌اش. اندیشیدن، اندیشیدن در موقعیّت تناهی است. اندیشیدن، در زندان اندیشیدن است و این دعوتی است به باز-اندیشی و البته رهایش ِ آن در، هم-اندیشی. در، باز-اندیشی مواجهیم با پایستاری ِ اندیشه و در، هم-اندیشی مواجهیم با هم‌رسانشی ِ آن. از این داستان که هم-اندیشی، همگان‌اندیشی نیست، درمی‌گذریم. فقط ذکر می‌کنیم خصلت ِ هم‌رسانشی ِ اندیشه در همگان‌اندیشی و جایی که پای گونه‌ای زبان ِ خصوصی (ویتگنشتاین) در میان باشد از میان می‌رود؛ در این تبدیل می‌شود به ورّاجی و در آن به پروپاگاندا. آن‌دو را می‌توان به هم‌راه ِ دروغ و تحریف، تخریب‌کنندگان ِ جهان ِ مشترک دانست.
و امّا دربارۀ ناتمامی ِ اندیشه:
گفتیم «کنش ِ فکر کردن شامل ِ زیرکنش‌های مرز گذاشتن و امحاء آن است» البته این جمله کژ و کوژ است. تصحیح می‌کنیم آن‌را با این تلنگر که فکر هم‌واره به چیز یا چیزهایی است (اصل ِ روی آورندگی یا حیث ِ التفاتی ِ اندیشه). خواهیم داشت: کنش ِ فکر کردن همان کنش ِ فکر کردن به چیزها است که شامل ِ دو زیرکنش ِ مرزگذاری و امحاء آن بین چیزها است. این گوی را باز می‌چرخانیم و این‌بار از کانت و ایده‌آلیسم ِ آلمانی کمک می‌گیریم. از آن‌ها آموخته‌ایم که چیز، چیز در دست‌رس نیست (بحث شیء فی‌نفسه را به یاد بیاورید) بلکه ذهنیّت یا فکر ما از چیز فی‌نفسه است.
پس: کنش ِ اندیشیدن، همان اندیشیدن به برابرایستاها و شامل ِ دو زیرکنش ِ مرزگذاری و امحاء آن در بین ِ برابر ایستاها است.
یا: اندیشیدن همان اندیشیدن به اندیشه و شامل ِ دو زیرکنش ِ مرزگذاری و امحاء آن در اندیشه است. این جمله را می‌توان در زمینه‌های مختلف نشاند، تصحیح کرد و پیچاند؛ ولی هم‌واره ناتمام خواهد بود و گشوده به آینده و البتّه به گذشته. در این فرآیند ِ گشوده به زمان (گذشته و آینده) البته تاریخ حضور ِ مطلق دارد و تاریخ ِ گذشته و تاریخ ِ آینده حضور نسبی.
روزی روزگاری ارسطو درباره‌ی فکری می‌گفت که به خودش فکر می‌کند و اندیشیدن از اندیشیدن به اندیشیدن است (متافیزیک کتاب لامبدا‌ء - فصل ِ نهم - noesis ... no esis) و دکارت که این دایره را شکافت (می‌اندیشم پس هستم!) و از اندیشه به هستنده‌ای رسید که به سان ِ ارشمیدس توانست جهان را با تکیه بر آن تکان دهد و البتّه هوسرل که فروتنانه به همان دایره بازگشت؛ دایره‌ای که لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شود (من فکر را فکر می‌کنم...)
پرسیدنی‌ است، در این «جمهوری ِ ذهن‌های آفریننده» (ترکیب از نیچه است) جای «قبل» کجاست؟ حضور تاریخ به معنی ِ قبل نیست؛ اوّلاٌ به این دلیل که فرایند ِ بالا نشان می‌دهد «قبل» دارای ذات ِ یکّه نیست (کلمۀ «قبل» در این سخن بیشتر از آن‌که چیزی را نشان دهد، چیزهایی را می‌پوشاند) ثانیاً از هایدگر آموخته‌ایم سمت و سوی زمان ِ تاریخی از آینده به گذشته است، نه برعکس و در این نویدمندی، آینده‌ی باز نمی‌تواند به گذشته‌ی بسته تبدیل شود؛ بلکه این آینده‌ی بسته است که به گذشته‌ی بسته تبدیل می‌شود. آینده‌ی باز هم‌واره به گذشته‌ی باز تبدیل می‌شود. معنی و مفهوم ِ آن این است که روگشودگی به امکانات ِ آینده (سخن ِ آینده) ما را مجاور می‌کند با گذشته‌ای که نگذشته، بلکه فقط بوده است. بودگی، در-جهان-بودن است؛ گذشتگی نیست. از این رو وقتی می‌گوییم گذشته یا قبل، باید بخوانیم موقعیّت ِ در-جهان-هستن ِ اکنون ِ ما!
خلاصه کنیم: اندیشیدن ارتباط برقرار کردن (نه ارتباط داشتن) با گذشته یا بودگی (در-جهان-هستن ِ فعلی) از طریق و به واسطه‌ی گوش فراسپردن به سخن ِ آینده است. این جمله را وامی‌کاویم:
ما به درون ِ هستی پرتاب شده‌ایم (بارها!) یا به تعبیری افکنده شده‌ایم. از طرفی هم‌واره برای آینده طرح‌ها و سخن‌ها داریم. پس درافکننده‌ی طرحی در آینده هم هستیم. پس ما درافکننده‌ی افکنده هستیم (هایدگر). پرتاب شده‌ایم به درون ِ طرحی یا داستانی و طرحی یا داستانی هم داریم از خودمان. یعنی هم‌واره در یک موقعیّتیم و به موقعیّتی دیگر هم می‌اندیشیم و از این طریق با موقعیّتی که هستیم ارتباط برقرار می‌کنیم. اینجاست که نتیجه می‌گیریم:
فکر کردن ذاتاً و اساساً سیاسی است!
حرف‌های زیادی زدیم. حرف‌های زیادتری هم می توان زد که فلان‌ست و فلان. فعلاً این سخن‌چرانی را به آینده موکول می‌کنیم. پایان‌مندی ِ نوشتۀ ما داستانی است عبرت‌آموز که روایت ِ کامل ِ آن در این جا خوشایند نیست. ولی تک‌مضراب‌های زیر شنیدنی است:
۱- کرانه همان مرز نیست
۱-۱- دو سوی مرز واجد معناست ولی دو سوی کرانه معنادار نیست.
۲- تجربه‌ی کرانه، تجربه‌ی قاب است.
۱-۲- مرزها درون یک قاب ایجاد می‌شوند.
۲-۲- اندیشه هم‌واره درون ِ یک قاب اتفاق می‌افتد.
۱-۲-۲- اندیشه هم‌واره کران‌مند است و این فضیلت ِ آن است نه ضعف.
۲-۲-۲- اندیشیدن در یک قاب هم‌واره از جنس ِ انتقال (ترجمه) است.
۳- قاب‌ها در مجاورت هم نیستند.
۱-۳- قواعد ِ بازی ِ قاب‌ها را نمی‌دانیم.
۴- قاب‌ها پیش‌نهادها و پیش‌ساختارهای ذهن برای اندیشه و موضوع اندیشه هستند.
۱-۴- شناخت در قاب‌ها هم‌واره بازشناخت است.
۱-۱-۴- هر آن‌چه را می‌کاریم، درو می‌کنیم (بازگشت دوباره‌ی همان!)
۵- صدق هم‌واره صدق در یک قاب است.
۱-۵- گزاره‌ی هرویسپ صادق نداریم.
۲-۵- گزاره‌ی هرویسپ کاذب نداریم.
۳-۵- مفهوم ِ صدق راه‌گشا نیست.
۶- در پایان ِ تمام ِ جملات ِ فوق یک علامت ِ سوأل قرار دهید.
مضامین ِ گزاره‌ها و زیرگزاره‌های فوق برگرفته شده‌اند از پژوهش‌های ویتگنشتاین، برخی از اندیشه‌های کانت در دوره‌ی سنجش، گفتاری از نیچه و... و چیده شده‌اند در شاکله‌ای تراکتاتوسی. می‌افزائیم که این ره‌یافت، ره‌یافتی است نادرست؛ نه به خاطر ِ زمینه‌های مختلف ِ سخن، بلکه به خاطر ِ شاکله‌ی رساله‌وارش. اگر تمثیلی بگوئیم، باید بگوییم که از تجمّع ِ این تک‌مضراب‌ها موسیقی ِ خوشایندی به گوش نخواهد رسید.
گزاره‌های شاکله هیچ‌گاه بسته نمی‌شوند. آن‌ها گزاره‌های در بحران هستند. فی‌الواقع این گزاره‌ها هیچ‌گاه گزارده نمی‌شوند؛ مانند بوسه‌های مکتوبی که هیچ‌گاه به مقصد نمی‌رسند.
«نامه نوشتن یعنی عریان کردن ِ خویشتن در مقابل ِ اشباح. بوسه‌های مکتوب هرگز به مقصد نمی‌رسند. چرا که در میانۀ راه اشباح آن‌ها را می‌نوشند»
(کافکا - نامه به ملینا)
مسلّماً اندیشه در حوزه‌های غیرریاضیک (غیرمزداهیک) محصولاتی می‌سازد که دائماً تنش بین ِ گزاره و جمله را در خود بازتولید می‌کنند. در ریاضیّات و منطق ریاضی این تنش با اثبات ِ قضیّۀ تمامیّت ِ گودل (با قضیّۀ ناتمامیّت اشتباه نشود) ختم به خیر می‌شود؛ آن‌جایی که نشان می‌دهیم فرایند ِ گرامری و فرایند ِ معناشناسانۀ تشکیل ِ جمله و گزاره هم‌ارز هستند. ولی وقتی این دو حوزه را ترک می‌کنیم، گفتن ِ آن البته شجاعت می‌‌خواهد. به نظر ِ ما این‌که در این حوزه‌ها بین ِ جمله و گزاره تنش وجود دارد، نشان دهنده‌ی سرزندگی ِ دانشورانه‌ی این حوزه‌ها است. آیا بهتر آن نیست که پاسخ پرسش ِ قدیمی ِ تفاوت ِ علوم ِ طبیعی و انسانی را در این بستر بیابیم تا هرمنوتیک؟ البته این پرسش باز است.
با لحاظ کردن ِ این نکات، شاکله‌ی رساله‌وار البته نیمه‌حقیقت-نیمه‌دروغ خواهد بود. هر تک‌گزاره از آن رو که کلّ جهان را احضار می‌کند، به نوعی یک گزین‌گویه است؛ یک هزارتو است*. از این منظر آن‌ها باید نقش اسمی بگیرند. «گزین‌گویه نام است» قائم به ذات! با این زمینه آن شاکله چیزی جز تکرار ِ غیرِ منسجم ِ اسامی نیست. مانند:
۱- حسن ۲- حسین ۳- ...
فهرستی از اسامی نمی‌تواند اندیشه باشد (فرگه)
شاید وقت ِ آن رسیده باشد که بگوئیم اندیشیدن، اندیشیدن به جمله است در وجه گزارگی ِ آن و نظاره‌ی آن هم‌چون آتش ِ هراکلیتوس است. ارسطو راست می‌گفت حیرت‌زا است؛ شاید مانند ِ ویتگنشتاین ِ خاموش ِ بین ِ رساله و پژوهش‌ها!
ترجیح می‌دهیم امضاء پایانی ِ نوشته از آن ِ کافکا باشد. داستان ِ کوتاهی با عنوان ِ «دهکده‌ی بعدی» با این موتیف که عمر آدمی آن‌قدر کوتاه است که برای سفری حتی به دهکده‌ی بعدی هم کافی نیست. بیچاره اولیس!


* مانند ِ سفر اولیس از تروا به خانه و بافتن پنه‌لوپه

 تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 5


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۲ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۲۹/۲۰۰۸ ۱۰:۵۴:۳۵ ق.ظ.
روزی که موتور من را بازداشت کردند ... یحیا ... یادت هست نگران بودی که من مست نباشم ؟ ... ما مست نباشیم شاید ؟ حالا می فهمم که چرا گفتی نوشتن یعنی آنی که نیکفر نوشت و می نویسد .
هنوز شنبه ها زمان خوبی برای فکر کردن نیست ؟

ارسال توسط: کیومرث (کیو)


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۲ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۱۲/۲۰۰۸ ۱۱:۴۳:۲۲ ق.ظ.
با عرض سلام
نخست : نوشته ی فوق در اصل برای وبلاگی با دایره ی مخاطبان محدود(۳ یا ۴ نفر!) نوشته شده است با این منطق که صحبتهای شفاهی انجام شده فقط مکتوب گردند،از این منظر نوشته بسیار فشرده و تیتر وار است (با این فرض که مخاطب "خاص" قبلاً ترم ها را دیده است) اساساًوبلاگ های گروهی فقط کارکرد خنده دار "دبیر خانه ای " دارند یا به زبان دیگر فقط دفتر اندیکاتور هستند ، محل پی گیری نوشته ها با ذکر خلاصه مطلب!دفتر یادداشتند با کدگذاری خاصی که مختص به معدودی است و راه به عام ندارند
دوم : با اینکه هیچ علاقه ای به چاپخش نوشته در هیچ سایت یا نشریه ای ندارم اما ظاهراً برای دیگر دوستان این مطلب چندان جا افتاده نیست ( نامردا حتی غلط گیری هم نکردن!)
و این ایراد به آنها وارد است که حداقل قبل از گذاشتن مطلب در سایت یا نشر آن در نشریه با دایره مخاطبان وسیعتر( public) به این پرسش سرراست جواب دهند: آیا نوشته به حوزه ی عمومی راه میبرد؟ این کم لطفی ( کم سلیقگی؟) دوستان متاسفانه بارها تکرار شده است
سوم : متاسفانه پیوستار در نوشته رعایت نشده است ( چنان که دلایل گفته شد) .متن مثل اسکناس درشتی است که برای استفاده باید نقد (exchange)بشود و همواره این قصد برای من وجود داشته که امید وارم در وقتی مقتضی انجام شود
آخر: ترمها و نحوه ی استفاده از آنها در متن توجیه مبسوطی لازم دارند که انجام آن موکول به سرخرمن میشود

ارسال توسط: یحیی شعبانی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۲ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۰۵/۲۰۰۸ ۱۲:۵۰:۳۴ ب.ظ.
سبحان الله
چه نیازی به این نگارش مغلق و نامفهوم است اگر هدف شما آ» است که خواننده منظور شما را دریابد این نحوه نگارش نقض غرش است و اگر دنبال معرفی واژگان فارسی به فضای فلسفی ما هستید به فرض امکان پذیر بودن آن، متنی ادبی و موافق با این منظور بنویسید

ارسال توسط: حسن


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۲ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۰۴/۲۰۰۸ ۰۴:۵۵:۴۹ ق.ظ.
"جدا می‌کنیم و می‌چسبانیم."

می‌بینی این یک جمله چقدر قشنگ و چقدر رساست؟ چرا همه‌اش را همین‌جوری نمی‌نویسی؟

ارسال توسط: ایرج


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۲ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۰۴/۲۰۰۸ ۰۵:۳۰:۵۵ ق.ظ.
واقعا چنین نثری برای چنین منظوری شایسته است؟ کلمات بسیار شلخته و بی جهت فریبا هستند. کاش کمی بار محتوایی سایت تان را زیادکنید

ارسال توسط: نامشخص