»
 احمد مومنی » هفت شعر » شب با تمام صداها که در شاخ می‌دمد

احمد مومنی

شب    با تمام صداها    که در شاخ    می‌دمد
زلمی ختیک
شاعر پشتون
برگردان: احمد مومنی


شعر جنگ، ویژگی‌های خودش را دارد. وقتی که ملت ما ۸ سال، مهیب‌ترین جنگ روی کره خاک را به خود دیده است. جنگ، وقتی که چهره حیوانی انسان روی می‌آید. جنگ، وقتی که زندگی، تام تمام، برخلاف خودش می‌چرخد، وقتی که مرگ و نابودی از فیزیکی دیگر سخن می‌گوید چه باید باشد این شعر؟
   بعضی‌ها در چنین عاقبتی اصل بودنش را نمی‌خواهند. یعنی چی؟ وقتی که انهدام زوزه می‌کشد و، شعر؟ بعضی‌ها هم مثل زلمی ختیک جور دیگری نگاه می‌کنند و نگاه می‌شوند.
زلمی ختیک در افغانستان تولد می‌یابد و هم آن‌جا نیمه جسم می‌شود. جان مجروح و جسم محروم را برمی‌دارد و به علامت، گِرد جهان می‌گرداند. گاهی با خجالت - نه از خود - خود را پنهان می‌دارد، گاهی، صریح و سپر، خود می‌گوید و می‌خواند. و این خود، حتما نباید در افغانستان تولد یافته باشد. زلمی می‌تواند عراقی باشد و یا ایرانی و یا هرکدام  از این‌ها که شباهت‌هایی با هم داشته باشند - که دارند.
و حالا، در این مجال مقدور، نمونه‌ای از شعرهای مجموعه‌ی در دست ِ تنظیم «شب با تمام ِ صداها که در شاخ می‌دمد» زلمی ختیک، شاعر افغانی را می‌بینید. ختیک پشتون است و در وزیرستان زندگی می‌کرد. او  تمام خانواده؛ پدر، مادر، برادر، خواهر، زن و فرزندش را در جنگ از دست داده است - به اضافه یک دست، یک پا و یک چشم. و اما درباره این شعرها. زمان در این شعرها به ظاهر همان متر ِ متداولی است که عادتی ذهن شده است. طول ِ نگاه زلمی اما، عمق ِ ویلی را می‌گشاید که هی به سطح می‌آید و هی  برمی‌گردد. در این گشت و واگشت ِ جا، نگاه ِ زلمی جای جای آن چیزی می‌شود که هی تو را از تو می‌گیرد؛ و زلمی را از خودش که به خود ِ دیگری ارجاع دهد که واسپاری نباشد. زلمی گزارش نیست. اگر هم باشد گزارش اجزاء نگاه زلمی برای همدیگر است که در گفتگویی پیوسته جوری چهره عوض می‌کنند که باز شناخت آن‌ها از خودشان ناممکن است. چرا که در پروازی این گونه، خودی وجود ندارد؛ یعنی محلی ارجاع نمی‌یابد شاید که اصلا نبوده است؛ که زلمی چیزی را می‌گیرانَد که به قول پاول مولدون شاعر ایرلندی: برو بخواب! این، تنها یک روباه است.
حالا شاید زلمی در سمرقند باشد - مثلا. تو را به جای خودش جا گذاشته و دارد، به جای تو آن‌جا نگاه می‌شود - نوعی جا به جایی. سعی بین مانده‌ی مرتد  ِ و رفته‌ی رد. در آخرین روزهای اقامت زلمی در ایران - به کوشش او -  همدیگر را برای چندمین بار دیدیم. فرصتی که توانستیم با دوست خوبم آقای حبیب قلیش‌لی گفتگوهای خوبی با او داشته باشیم که ضبط ِ نوار شد. آماده‌سازی آن‌ها به فارسی، هم مجال می‌طلبد و هم توفیق می‌خواهد. به همین امید.
احمد سینا. ۱/۲/۱۳۸۷. گرگان


در این تبعید


چشم می‌گشایم و به سقف نگاه می‌کنم
بر روی سقف، علائم سپیده آغاز گشته‌اند؛
نوشته‌هایی راز آمیز
توازنی موکد، که می‌تواند         به ناگهان
                        بریزد
و مرگ، خودش را به تعادل بکشانَد
که حجت  ِ اهل حق به بنده‌ی لایق
آن است که راز ِ اطاعت از سقف (تعالی) بیاموزد


بر می‌خیزم
سپیده دم است و صدایی
از خانه‌ی مهاجری عرب
               می‌خواند:
 چشمان ِ تو خرمازارانی را مانند
                            به سحرگاه
با دو ایوانان  بلند     که ماه
به اطرافشان تاب می‌خورد *

...
چیزی باید جایی... باید چیزی... ها!
کتری را بر می‌دارم
و از آبی پُرش می‌کنم، که در لوله‌های شهر
باران!
باران!
باران!

... * می‌خواند


فندک می‌کشم: بُمب ب ب...
چیزی مهیب
در چشم ِ شیشه‌ای‌یم شعله می‌کشد
دعای انفجار ِ دهان مجاهدی
                            در گوش‌هام
تا لمحه‌ای از آن  به جمجمه بتابَد      تا پا
با پلاستیک و، چشم
 با شیشه مبادله شود
و صفورا با...
     
 و اما
جواب ِ آن شبهت ِ برهمنان که گفتند آن‌چه پیامبر به خلق آرد
 یا چیزی آرد که مقتضای عقل است یا
آن‌که خلاف قضیه عقل، گویم که چیزی آرد که عقل
از معرفت آن قاصر است...        (۱)


حالا آب ِ به  جوش آمده زوزه می‌کشد
و الموتُ و المیلادُ و الظلامُ و الضیاء
...
عراق
عراق
عراق *


چایی دم می‌کنم
سپیده دم است و صبح،
 با  لبخندی  طرح‌ریزی شده
از پنجره نگاهم می‌کند
مثل خدایان ِ روی کوه
       که از ازل
به دورها تجسس می‌برند
نوشته‌ای رازآمیز برایم می‌گشاید
روزهایی که پاهایم بدوانند
       اما،
یک پای من صفورا...!
سرزنشی نیست! خیالی...
 سرزنشی...
...
فتستفیقُ ملء روحی، رعشةُ البکاء *
...


حالا چایی دم کشیده لیوانم را پر می‌کند
پهلوی مانیتورم می‌نشانمش
نشانه‌ها، بر مدارانند   بگذار
ِکه آسمان ِ رَسّام انوار ِ رحمتش را بتابانَد
بر حکمت بود، حجت ِ اهل ِ فن
                            که کثرت ِ قصور است
ابدیتی فراموش
ومدرک و سند ِ هوش ِ، ارتعاشی همیشه به  راه
... که باطل اگر، انشاء هستی کند
ذات خود دریابد؛
بی‌هیئتی ی مرئی‌ای
که کشتار، الهامش دهد
که تا ادامه بگیرد  راه
که تا ادامه  ببیند    نقشه


در اُپسالا (۲)، حالا سپیده دم است
سرمای ماه ِ  مَلَس  ِ مارس
:


عیناکِ غابتا نخیلٍ ساعةَ السحر
وترقصُ الأضواءُ... کالأقمارِ فی نهر... *
...
باران
...
به حد ِ خون‌های ریزان *
...
باران
...
به قد ِِ گرسنگان *
...
باران
...
به اندازه‌ی عشق
به قالب ِ کودکان
و ظرفیت ِ مرگ
مطر
مطر
مطر *

...
دارد هنوز عراق، گریه می‌کند
 در سینه‌ی عربی مهاجر
... أتعلمین أیَّ حزنٍ یبعثُ المطر؟ *
و همچنان باران است که می‌بارد
بر رعشه‌های عصب‌های ریخته
باران است
بر رویاهایی سوخته
باران     به کاسه‌ی سر
که    خاکستر


برمی‌خیزم.


دوباره دراز می‌کشم.
-----------------------------------------
* تکه‌هایی از قصیده‌ی بدر ساکرالسیاب که بنیان‌گذار مدرنیته شعر عراق می‌باشد. از او به عنوان گارسیا لورکای عراق نیز یاد می‌شود.
۱ - محمد عوفی
۲- نام شهری در سوئد



بیماری، تسکین را می‌بلعد


  قدمی می‌گذری ی و، قدمی باقی
                                     می‌گذاری


می‌گذری قدمی که می‌گذرد خاک
تکرار ریخته، سمت گریخته
  که به بیناب    نگاه می‌کند
 وقتی تقلا  سَفَر می‌کند
           تا  از خودش   سردربیاورد
تسکین خسته‌ای که بازش نمی‌یابد
تنها،     ردّی می‌مانَد؛
قدمی، که باقی می‌گذاری
                                                      تا
شکل ِ سرانجام ِ خوابی ببیند که خواب تو را  می‌بیند
و می‌بینَد، که می‌گذری -

                                          مسافرت
نیک است

 - هق ِ هق ِ خنده‌ای
                              که
مقاربت ِ  با خاک
در فرض‌های ممکن و ناممکن
عقد ِ نکاح     و    بیع و شری
        فصد و حجامت


شن،     آن چنان که بیابان بخوانَد
باد به خرابه
                   زوزه برانَد
                                       شن
آن چنان‌که بجوشد به جوشن
با چشم مردگان سنگ شده
در سال ِ آبله
                        انقلاب و
                                        فتنه
تزریق دود، پشت کبود
دلچسبی ی رسیدن
جیغ قطار   و نعره‌ی غار

           نقل مکان
 نیک است

کودک به گهواره و
جنازه به تابوت



گلنگدن


به هوایی تاریک و مانده‌ی روزی
که با خودت زیر بارانی یکریز، یکریز
                                حرف می‌زنی
 برو! برو!  جلو! تا بیخ  ِ تاریخی‌ات
صاعقه‌ی  جلوداری‌ات وسط    حواسی   طبیعی
اسب کوری به گِرد ِِ دوری   غریزی
           طبقات و اعشار
هر کجا که جا    هر کجا که کجا
        متقاعد ِ هاج و واج
کله پای اشتباهی فحّاش
بی‌سرنوشتی، بی‌حضوری ی آمده تا دل خانه
و چند و چون ِ زیر چانه   به وقت تفکر - و چه خنده‌دار
جمعیدن ِ کونه‌ی سیگار
تجمع ِ علم الاشیاء
کاویدن سطل ِ آشغال
... ئیدن  نفس امّاره     عَرَق
می‌خورم که می‌خورم! به جهنم
تا  توی مغز مورثی‌ات بشاشم      قرمساق!
تیزی می‌کشم که می‌کشم
ادامه‌ی رفتنم  تا
                                  ته‌ی
                                      دره‌های جهنم
مابقی ی دنیائی‌ام به روی خودم
 به روی این، تن مشغولی، علافی ی  کار ِ کتک
به روی این، این این، این،
                              لحظه‌ی تلافی کی با کی
خشاب خشاب برو! کوفت و زهر مار  جلو
فرمان روائی ی    چهار نعل
                    تنفس ِ بی‌رمقی
پخت و پز ِ، روز و شبی
                 به صورت احشاء
گمراهی‌ای که اجدادت دیوانه کرده است
- و باقی ی قضایا.


لفافیده‌های    خیالی
تنابیده‌ی جلوه‌های شب قدر
                            تن ِ مرگ
قواریده‌ی خاذن و نقشه‌ای  خشک و خالی
نشانیده‌ای   کاربردی
که شد چَم
که شد
 شکل ِ
             پرچم         پفیوز!
                           بشمار!


حالا با انگشتانم،
یکی برای نشانه گفتن
یکی برای چاشنی
               کشیدن



 نفرت زلمی


تو را نه ببینم و
  نه می‌خواهم که ببینم می‌خواهم
تو را که حالا، مثال گرگی استی
        که راسوهاهدایتش می‌کنند
تاب می‌روی          پیچ می‌بری
چونان شاخی که به خود می‌پیچی
قیقاج می‌خوری
جانور ِ، رخداده‌ای
 تصوّر از تو پرهیز می‌کند -
فاجعه‌ای بی‌توضیح


سُمِّ جنی که گورنشسته می‌دَرَد
در پاچه‌ات، طعم چُسی تا گلوگاهت
                                    می‌پیچد
قرینه‌ات، پیچیده‌ی وعظ و، گندیده‌ی هوشی پاشیده
در کله‌ات، با کله‌ات عکس یادگاری می‌گیرد
که جای اشیاء را، بهتر نشان دهد، درست‌تر
سرانجام خوابی بی‌مقصود
که شغالان گَر گرفته بر آن می‌شاشند.


لا مبدأ و لا طول.
 نه می‌شنوی هستی      نه می‌بینی
حتی نمی‌میری.
تو شکل ِ نفرت زلما
روی زمین خدایی
که چهره‌اش زشت کرده است.
تاریکی ی متون  ِ
وهمی تمرگیده.
حافظه‌ای
     مرگیده.



از او چنان بگو که نترسد


بر تن تتن چگالی ی انقباضی؛ یعنی
توانایی
  ثقلی که،
حقیقت اشیاء را
                  جا به جا می‌کند
گرد وخاکی به شیشه‌ی عینکت
 می‌نشیند
که هی برش داری و
                  نمره‌اش ببینی
و ببینی که چگونه خوابت
خودش را از طبقه‌ی چندم ِ این عمارت
پرت می‌کند
تا تو بمانی ی و حتی
امای و اگر و ای کاش
تا تو بمانی ی و تو
میلی مدام که در کله‌ات ببارد
تا انتها به انتحار برساند
مثال ِ خوابت
که از تو بر می‌خیزد


بر می‌خیزم
دربه درم    بَرَم می‌دارد
مرا کنار پنجره می‌رساند
مرا،
        با صورتی گرفته از آواز
                 زار می‌زند
پ
 ر
 و
  ا
    ز
    را
به خاطر بسپار*

-------------------------------------
* مصرعی از فروغ فرخزاد



خاتمه‌ی شرح


هزار و سیصد وچی؟!


با این صدا، که
               صفورااا ا ا  ا
هزار و سیصد و...      حالا


من می‌روم که بیفتم
مثل جسد، به جای او
در برج  ِ سوخته‌ی      مرداد


اگزوز ِ زوزۀ روز است و
سوختگی ی     مغز ِ صفورا
زیر ِ حلب ِ
          گُُرگرفته‌ی
                          سقفی
  ریخته
              ی
                      بمب
به اعماقی مُذاب


له له ِ ی سگی گَر،
  گرفته.      شهر،
روی دولابچه‌ای
                 شن
 در گودی ی گرمایی صحرایی.


    و آفتاب
که می‌افتاد
مانند بمب
- دلدادگی


بدا به حال ِ آتش



  افتاد
از پله‌های آخری
                 که آسمان بخواهد
تا هر کجا که بخواهد
                         دلش
بیفتد
با او
چیزی باید جایی،
                  از این حد،
 گفته باشد
            صفورا   هااا!


با واجب الوجود - این دست چوب -
هردم به ذات هوا دست می‌کشد
دربه درم       بَرَم می‌دارد
                       که بیفتم به یاد او
در هر قدم  که
                 می‌افتد
از دست ِ این
                  پا
تا
اتکاء حال بداند
هزار و سیصد ِ
     دنیا



روزی میان کوچه گریه می‌کند


خاموش
از تصوری سنگین،
آهسته جمع می‌شوی
چروک می‌خوری
 روزی، میان ِ کوچه
که می‌بینی گریه می‌کند
می‌میری


گاهی، یادی تند، ذهن مرا می‌کوبد
می‌گوید
گوشت را، به ضربه‌های در بسپار
که آهسته کوبیده می‌شود
فرسوده می‌شود
در و مشت
می‌ریزد
در چرخشی که تندی درد
به تندی مرگ می‌مانَد
مجبور ِ همی
           هر روز
که روی دلم
 غمگینی می‌کند
      سنگین ِ از توهمی
که به انتهای خودش
 نمی‌رسانَدَم    حتا


این‌ها را،
در وقت ِ انفجار ِ خودم می‌دیدم
وقتی که منفج ...  عدوی!؟
 یا که اوی؟...
    آئینه‌ی روان     روی هوا
مُصحف و سلاح، روی هوا
روی هوا       ورد  شَمنان
صورت خوبان



حالا،  دنیا
جور ِ دیگری نگاهم می‌کند
جوری دیگری نگاهش می‌کنم
که تا خدا، خدا بماند، بمانَد
              پادر هوا
                روی هوا


حنجره‌ای  بریده
                    بریده
  که روضة الصفا بخوانَد
زمانه‌ای  نمی‌داند
که روشنایی برقی     یا
تاریکی‌ای که برق می‌زنی!


زلمی ختیک شاعر پشتون
برگردان: احمد مومنی

 تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0