سفر بهرینی (۱۳۳۶-۱۳۸۷) از اهالی هنر و ادبیّات گرگان بود و آدم ِ خوبی بود که از ۱۷ خرداد امسال به قول حسن رستگار بهتر است فکر کنیم رفته سفر. چند شعر از او و زمانهاش:
مهتاب
به مهتاب مینگرد
به آسمان خونآلوده
هوا سرد و نفسگیر است
آروارهها به افتخار برودت کف میزنند.
و کودک شتابان و عریان با پاهای چوبیش
در معبر باد میدود
و دست خاطره سوی مسافران دراز میکند
حسرتا - در رؤیای لذیذ نان
به رهگذران سلام میگوید
و به بازگشتی تلخ گردن کج میکند
و دوباره به مهتاب مینگرد
گرگان- ۱۳۶۵
---------------------
هجران
معلق و پریشانخاطر
محو و ناپیدا
چونان یاسی
که بر اجساد متعفن زمین عطر میپاشد
پاکیت
مهربانیت
شادیت
بر سنگریزههای میل و انسان حضوری جاودان دارد
مادری همطراز حوا
مادری خاموش و ناپیدا
از ره صعب این فراز بلند بردیایی نیست ما را
تا نیازمان را سر سجده فرود آریم
برای روز رهایی
----------
فراموشی مزین کرده است
تصویر ذهن را
دستان بلند خزان بر نبض گیاهان است
و اجل
ضربان قلب مرا شماره میکند
دلداده را همرأی دوست
متحیر
بر کردارم.
---------------------
خورشید رفته بود
و روز پیراهن سیاهش را در سوگ آفتاب پوشید
گلهای آفتابگردان
میلاد شادوارهی دیگر را
با هزار چشم به مشرق نشستهاند
--------------
در انتهای شب
آنک
گل بوسههای روشن خورشید
بر سبزنای دستت
اشک ِ
کدامین آهوی غمگین چکیده است؟
----------------
«شب»
شب با چهرهای عبوس ایستاده است
با وحشتی در دل بیابانش مینگرد
و من بر تارک زنگارین تقدیر
در غربتی نامعلوم سرگردان زادگاه انسانم
غمها:
در مسیر طولانی
زخمههای رویت خویش را
مینوازند بر رگانم
تا با لبهای خود زمزمه کنم
دل:
با طپشهای مکرّر
کرنای خوفانگیزی را بیدارباش میزند
(فردا چه اتفاق خواهد افتاد؟)
گوشها:
با بردی تا بینهایت
نوای خوش دوردست تاریخ را
با نویدی بیپایان تداعی میکنند
که:
بازدم یک خشم
این پر سیاه را که به هیأت یک کوه ایستاده است،
به جای نامعلومی خواهد برد!
و چشمها به انتظار یک تماشا نشستهاند
تهران ۱۳۶۵
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany