۱)
چشم خفته
به چشم بیدار گفت
سیاه و کاکلیست
اندوه ِ تو
رهایاش کن
میان ِ پرندگان ِ جا مانده در غروب
چشم بیدار
گوش نکرد
آنگاه سنگها وزیدند
وزیدند
بعد
وزیدند
آنقدر
که دیگرسنگ نبودند
وَ روی آبیی آب آمدند
به شکل پرندگانی با بالهای باز
از چشم ِ بیدار باریدند
پرندگان ِ کوچک ِ مرده
پرندگان ِ خیس ِ مرده
پرندگان ِ بیرنگ ِ
مرده
----------------------------------
۲)
ناگهان است
و شکل هیچ چیز نیست
بر شانهام میزند
من روی پاشنه میچرخم
نور از پوست میگذرد
در چشمهایم تاریک میشود
ناگهان
یک جرقّهی کوچک است
و یک تاریکی ِ بزرگ
یک جرقّهی کوچک
که ببینم
و یک تاریکی ِ بزرگ.
------------------------------------
۳)
این قاب ِ کهنه من نیستم
من پر از حواشی ِ بیمعنیام
مثل ِ آینه
که در خودش شکسته باشد
درخت بر یال ِ کوه نشسته بود
و فکر میکرد
نیمی خواب و نیمی سخت
و نیمههای دیگر
تشویشهای لرزان
وَ
گوشهی باران را بگیر و
بتکان
وَ با صدای باران
وردی بخوان
که دقایق ِ سنگی
بر جاذبهی زمین پیروز شوند
کمی از مرا رها کن که نماند
که معلّق بماند سیب
میان ِ آسمان و رودخانه
تصویر ِ سیب
میان ِ سیب و رودخانه
نرود
من پر ازحاشیههای ذلّهام
خلاصه کن مرا
میان ِ آغوشات.
----------------------------------
۴)
رشت در یاد تو غوطه میخورد
بالا میآید یک لحظه برج ساعت شهرداری
دانگ دانگ دانگ
فرو میرود
سه حباب میآید بر آب
شش ِ صبح در یاد ِ تو غرق میشود
آب دست ِ اشیاء را گرفته
آشتی میدهد
چتر ِ سیاه و عینک ِ آفتابی را
زیر ِ باران که با من نیامدی
حالا روی ِ باران
یک لنگه کفش ِ من
کنار ِ روسری ِ تو
قدم میزند
جنازههای خوشبخت
پُر ازخیال ِ تو
روی ِ آب میآیند
با چشمهای ِ باز
رودرروی ِ آفتاب
فرداست
کفش ِ خستهی من
کنار ِ روسری ِ خیس ِ تو خوابیدهاند
دور از چشمهای عینک ِ آفتابی
----------------------------------
۵)
قصّه از دامن ِ آبی ِ تو شروع شد
آدم خوبه تو بودی
دانای کل قصه من بودم
و میتوانستم هر کاری که میخواستم
بنویسم
میتوانستم تو برای من بمیری
یا هر روز با شاخه گلی
به خانهام بیایی
میتوانستم
میتوانستم
اما هِی گفتم
یک جای ِ این قصّه غلط است
یک جای این قصّه کار نمیکند
حالا اوّل شخص ِ مفرد مَنَم
دوراُفتاده از خودش
مثل شکستهپکستههای ِ
یک لیوان
----------------------------------
۶)
بالا میروند
فرو میافتند
اوج میگیرند
آرام و قرار ندارند کلمات
روی کاغذ دریاییست
تو پری ِ آنی
آوازهایی میخوانی
که خدا و ناخدا را
به طوفان کشیده است
نشستهام
بر شنهای داغ ِ آفتاب
میپوسم
مثل مردی که بیچتر به خیابان زد
که باران بگیرد
مردی که چنان تشنهی آوازهای دریا بود
که در خیابان غرق شد
حرفی بزن
آوازی بخوان
چیزی بگو
این قصه دارد تمام میشود
این قصه دارد تمام میشود
این قصه دارد تمام
شد
کنار ساحل کاغذیام
نشستهام
تو رفتهای
و دریا
کنار پیراهن تو
جا مانده است
-------------------------------
۷)
دقیق و کند و بی تعارف
دندان ِ مرا میجود دیروز
توی قلب ِ من وول میخورد
دیروز
توی خون ِ من تخم میریزد
دیروز
زیر ِ پوست ِ من نقب میزند
جهان
تا دوردست
بلاتکلیف مانده است
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۴ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۲۹/۲۰۰۸ ۰۴:۱۰:۴۸ ق.ظ.
حالا اول شخص مفرد منم
دورافتاده ازخودش...
زیبا بود
ارسال توسط: آهوخانوم
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۴ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۳۱/۲۰۰۸ ۰۳:۳۶:۳۱ ق.ظ.
kheili ziba bood..ye tikasho midozdam
ارسال توسط: m
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۴ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۲۰/۲۰۰۸ ۰۳:۴۲:۴۱ ق.ظ.
و دریا
کنار پیراهن تو
جا مانده است
قشنگ بود اما انگار شنیده بودم.شاید از خودت..........
۵ رو بیشتر دوس داشتم"شکسته پکسته"
اما ۷خیلی
چقدر لطیف تر شدی
شادزی.
ارسال توسط: سارا
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۴ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۲۴/۲۰۰۸ ۰۸:۰۹:۱۴ ق.ظ.
ali bood lezat bordam mara be nakoja abad bordy
ارسال توسط: As
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۴ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۲۸/۲۰۰۸ ۰۱:۱۲:۱۶ ق.ظ.
هنر نزد ایرانیان است وبس.وهمین دیگه.
ارسال توسط: مصطفی
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۵ ب.ظ.
DATE: ۱۱/۰۷/۲۰۰۸ ۱۱:۲۱:۳۵ ق.ظ.
بگذار برای پنجره هایی که تا حال شوق خورشید را ندیده اند از چشمانت بگویم .
بگذار میله میله قفس ها را به پرواز خیال انگیز تو آزاد کنم .
امشب پر شده ام از نا گفته های سالیان ، پرم از هجوم وحشت درک بی تو بودن .
هیچ کس به اندازه قفس تنها نیست . بگذار پنجره تو را احساس کند.
مانا باشید./
ارسال توسط: یسنا
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany