»
 محمّدصادق صالحی » سه شعر » دانه‌های نمک

محمّدصادق صالحی۱) دانه‌های نمک
اهل حرف نیست
فقط گاهی دستش را که شکل می‌دهد به ابر برمی‌دارد
من را به شورترین جای دریا
به پنجره‌ای شناور می‌خواند
- بفرمائید!
بین لب‌های‌مان           فقط حباب رد و بدل می‌شود
بین چشمان‌مان           تمام تجهیزات جنگ جهانی اول
می‌گویم: خوب شد بلد نیست تا دو بشمارد
وگرنه من که با دستانم                 نمی‌توانم یک فندق را بشکنم
چطور برایش توضیح بدهم           با فشار انگشتی
                                                           مغز یک شهر را درآوردند؟
همه چیز را فراموش می‌کنم
و به سوال خودم می‌رسم       که تا می‌خواهم بپرسم:
"دریا هزار موج دارد           تو زیر کدام آرواره‌اش می‌خوابی؟"
نفس کم می آورم
و فقط دانه‌های نمک می‌ماند در دهانم
از خواب که بلند می‌شوم
فردا صبح



۲)
خبر جدید این‌که سی پنجره فروخته شد
 
مگر به همین سادگی‌هاست؟


چند بار بگویم عزیزم!              این‌بار با دست‌خطی دیگر پیانو بنویس
حالا با من تکرار کن:               چشم چشم دو ابرو دماغ و...


- مگر به همین سادگی‌هاست؟
نیوتن پیچیده‌تر از کندوی عسلی‌ست که در نای گلوی‌تان گیر
                                                                     کرده است!


من همه‌اش ده انگشت دارم
با این حال بومی داشتم که مدل‌هایش را گم کرده‌ام


- آقا می‌تونید شش ماه دست روی دست بنشینید؟


لطفاً خواب هیچ کجا رو نبینین
من نقاش خوبی نیستم!
امروز تازه به خانه‌ی جدیدم آمدم
گوشه‌هایش زاویه‌هایی داشت که از تنهایی‌یَم حادتر بود
کوچک بود            نه حتا مثل قوطی ِ کبریت            که شعله‌هایم را پنهان کنم
کوچک بود            که اگر به عقب خم می‌شدم              تمام آینه‌ها می‌شکست


بچه‌هایی که در کوچه‌های بن‌بست
رؤیایشان را ادامه می‌دهند
وقتی خم می‌شوند
همیشه انگشتی داشته‌اند
که اگر در قیر ِ داغ آسفالت بکشند
ستاره‌ها جا به جا می‌شوند



۳) «تصادف»
 فوتوسنتز هیچ نمی‌داند گاو چیست
 و حرف‌هایم - شاید - هیچ نمی‌دانند دیوار...
 که آوار می‌شوم روی خودم
 این‌که کدام باله از ماهی‌های بار
 مرا برمی‌گردانند مانند ورقی به آن‌طرف
 آخرین انگشت‌هایم حتا نمی‌دانند
                              ندانند!
 اتومبیل همیشه تصادفم می‌دهد با زیبایی پشت پیچ
 پرچ می‌شوم به داربست‌های انار
 و دانه دانه لکنت‌هایم را آویزان می‌کنم


- اِ؟ صادق دکمه‌هاتو که اشتباه انداختی؟!
- خوب متنفرم بیشتر از همه بوده‌ام از چشم‌های هیز آینه!
 چرا باز نمی‌کنی و دوباره نمی‌پوشانی‌ام؟

 تاریخ انتشار: ۱ شهریور ۱۳۸۷

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۶ ب.ظ.
DATE: ۰۸/۲۴/۲۰۰۸ ۰۸:۱۲:۴۴ ق.ظ.
سلام اقای صالحی
اقای صالحی سلام
صالحی...سلام.


دستم تکان خورد
و
صالحی گردنش خم شد.

؟؟؟

ارسال توسط: عبداله


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۶ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۱۹/۲۰۰۸ ۱۱:۱۶:۳۹ ق.ظ.
به نظرم دو تا شعر اول تمرین خوبی بودن شعر سوم شعر خوب.انگار وقتی اصرار به ایجاد معنا ندارید معنا بهتر شکل میگیره.

ارسال توسط: فروغ تاری وردی