۱
خفاشها
توی تاریکی سرم
از رگی که زیر محل یادآوری خاطرات است
برعکس آویزان میشوند
خون میمکند
جیغ میکشند
و جفتگیری میکنند
۲
تصویر کوچک در قاب
نمای بزرگ تو
باران با از دریا رفتن
آغاز میشود.
۳
از اینکه رفتن
همیشه رسیدن
به نرسیدن است
دوباره تولدم را مرور
هر وقت که میکنم
به برخوردی خورهی خاطره برمیخورم
زندگی همین چیزهاست
همین که میدانی میروی
میخندی و دوباره شروع میشوم
به اینجا رسیده
که باید شایدها را دوباره مرور
دوباره کودک شوم
به کوچه بیایی
که دیوارها برداشته شوند
رسیدنها
ترا به یاد میآورم
و تمام چیزهایی را که از یاد خواهم برد
به ماه میگویم:
سوراخ کوچک آسمان
به تو:
هیچ نمیگویم
نگاهت میکنم
قلاب میگیرم
روی شانههام میایستی
از هر کجای آسمان که بخواهی
هر چیزی را که بخواهم
به زمین میآوری
حالا پنجره را میبندم
بیرون از رد پای کسی بوی کابوس میآید
که میگفت:
آدمها که بزرگ میشوند
آدمهای بزرگی میشوند
بچهگانه میزنم زیر اشک
از اینجا که نشستن بوی ماسیدگی است
به خیابان که از بوی فراّر رد پای کسی
سر میخورم
کابوسها
خورههای خاطره خوابهام را
خـــــــــــــنـــــــــــج میزنند.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
باتولدی شروع میشوم بامرگ تمام وباخاطرات مرور میشوم
ارسال توسط: کیانوش
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۵:۲۶ ب.ظ.
DATE: ۱۰/۱۸/۲۰۰۸ ۰۲:۰۱:۳۶ ق.ظ.
...فرهادواره ای که تیشه حود را گم کرده است..."نصرت رحمانی"
ارسال توسط: فروغ تاری وردی
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany