»
 سیامک بهرامپرور » یک شعر » انداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب

سیامک بهرامپرورانداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب
شاعر شبیه خودش نیست، روح است، روحی معذّب!

تصویرهای معوج در ذهن او می‌نشینند
آیینه‌های مقعر، آیینه‌های محدّب!

مجموع آب است و آتش، تقسیم «من» بر دو پاره
یک نیمه لبخندْ آیین، یک نیمه اندوهْ مشرب!

خط می‌زند، می‌نویسد، دستی که معلوم هم نیست
شاید که ابلیس باشد یا جبرییل مقرّب!

...

تو نیستی، می‌تراود شب از ترکهای دیوار
چک چک، نه باران، که عقرب می‌ریزد از سقف امشب

روی تنم پاکشانند، سرد و لزج، چندش‌آور
هی نیش می‌آید و نیش، هی سوختن در تب و تب

هذیان من می‌شود شعر، شعری پر از خون و آتش
شعری که خالی شد از تو، پر می‌شود از چه؟!... عقرب؟!

بهشهر عقرب ندارد، اینجا فقط عطر نارنج
ازبیت‌ها می‌چکد بر دنیای ذهن مخاطب!

شاعر! غزل را برقصان!... این عشق دف می‌زند، دف!
سرشار کن نی‌لبک را با بوسه‌هایی لبالب!

انگشت‌ها را قلم کن! کاغذ بکن پیرهن را!
وقتی جنون می‌نویسد، پس می‌شود خون مرکّب!

عشق تو شادی‌ست شاعر!... شور و شکوه و شکوفه
بر سقف هر بیت باید باران ببارد مرتّب!

تا کودکان ترانه، تعطیل را برنتابند
بی‌جمعه شنبه بیایند، با او و بی‌او به مکتب!

...

بارانِ چه؟!... ابرکم کو؟!... این مشق امروزمان است
باران نیامد، نیامد!... هی! بچه‌های مؤدّب!

سقفی که باران چشیده، بی‌بارش آرام دارد؟!
بنویس هر بوسه داغی‌ست!... بنویس!... نه!... لُبّ مطلب:

دریای دوری عمیق است!... حالا چه یک دم، چه یک عمر
آبی که از سر گذشته، حالا چه صد شب، چه یک شب!

 تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۵ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۰/۲۰۰۷ ۰۸:۱۶:۴۶ ق.ظ.
باسلام
خواندیم و لذت بردیم
موفق باشید

ارسال توسط: مهىی موسوی میرکَلایی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۵ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۲۶/۲۰۰۷ ۰۷:۵۰:۱۱ ق.ظ.
ما هم از داشتن اساتیدی چون استاد بهرام پرور بادی به غبغب می اندازیم - عطر تند نارنج

ارسال توسط: رضا راد