»
 سهند آدم عارف » پ و ث

سهند آدم عارفآقای دست خط‌های حبیب محمدزاده در«تظاهرات پ» با تکیه به کنش نیمه آگاهانه‌ی زبان یا زبان کنشی ِ نیمه آگاه و نه ناخودآگاه که خود حاصل واکنشی به کنشهای دریافتهایی ته‌نشین شده است به نوعی خلاقیت دست پیدا می کند واین خلاقیت ، متن را بازمی کند . یعنی خاننده به شخصه می تواند درمتن اتراق کند ، حرکت کند ، حیرت زده شود و یا خود آن را ادامه بدهد به این شکل: « تژینووکاها قیافه‌ی سختی دارند...» یا این :« آنقدرآب را تکرارکردم که دشمن یادش افتاد سدها را به سرطان پروستات آلوده کند.» (صفحه۱۰) رسیدن به این نوع ساده نگاری البته بدون ساده انگاری درفضای کاملن ارتجاعی و ایستای ادبیات مابعد دهه‌ی هفتادی خب کمی قابل ستایش است و قابل حمایت و قابل های دیگر.

اما درکل دو مجموعه یعنی تظاهرات پ و شعر ث خیلی کم پیش می آید که آقای دست خط‌های حبیب محمدزاده(صنعت تشخیص دارد) پیش فرضهای ذهنی وچارچوب هایی که درداخل آن به خلاقیت و کشف دست می زند تغییردهد ، خراب کند و از نو بنا کند و به قول بکت : "با چنین دلمشغولی‌هایی به نظرم غیرممکن می رسد که او هرگز بتواند کاری متفاوت از آنچه بهترینها قبلن کرده اند انجام دهد. شاید اشاره به اینکه او احتمالن آرزوی چنین کاری را دارد بی‌ادبانه باشد"۱ این اتفاق دراکثرمتن‌های یک صفحه‌ای این دو مجموعه به استثنای تعداد محدودی مثل صفحه ۲۰ تظاهرات و پایان بندی‌اش و یا تا حدی صفحه ۸ به خاطر فضای مثل گروتسکش فقط در چند سطر که به عنوان نقاط اوج و محل رخداد است می‌افتد. در واقع آقای دست خط‌های ... از استغراق به دست نمی‌آیند و فقط سبّاح هستند . یعنی حامل قوت خویش‌اند و با اختیار خود دست به هر جنبشی می‌زنند ، درست خلاف ادعای دست خط بودن یا هر چیز دیگری ( فیه مافی - مولانا - نقل به مضمون یا مصادره به مطلوب ! )

یک جور دیگر می گویم : به جرات می‌توان گفت که اثر هنری با شمایل و ابزارِ کنش ِ نیمه آگاهانه زبان خلق شده و در کلیتش به شعریت و متنیت ادبی هم رسیده اما . این " اما " یعنی شروع آنتی تز ( برابر نهاد ) پختن یک بوطیقا برخلاف ذائقه عموم و عادت ندادن ذائقه‌ی عموم حتی و حتی به همین ذائقه جدید است . این شبه تشبیه می‌تواند بیشتر بسط پیدا کند . مثلن اگر نویسنده را در یک تشبیه کلاسیک و سردستی یک آشپز فرض کنیم و این آشپز اگر نخواهد تن به ذائقه اکثریت مردم منطقه‌ای که مشتری‌هایش در آن هستند بدهد باید غذای ابتکاری طبخ کند که علاوه بر مواد اولیه و شکلی متفاوت ، طعمی متفاوت هم داشته باشد و این تازه قدم اول است . مردم ( این مردم که می‌گویم فقط در ایران به این کلیت یافت می‌شود و اکثریتی یکدست که گفتمان بوجود نمی‌آورند ، دیالوگ نمی‌کنند ، به تفاوت‌ها احترام نمی‌گذارند ، حتی نفی هم نمی‌کنند بلکه نهی می‌کنند و فقط جذمی و به گونه‌ای محافظه کارانه و غیر رادیکال پس می‌زنند . از رویرو شدن با مسائل و سوالات جدید می‌هراسند و به مخالفت و سرکوب از نوع ارتجاعی و تخریب گرایانه آن می‌پردازند تازه اگر اصلن توجهی به این مسایل داشته باشند . به این گونه است که همین اکثریت کار قدرت متمرکز‌ِ سرکوبگر را راحت می‌کنند و به ابزار دست آن شدن تن می‌دهند . پس می‌شود گفت که تفکر رادیکال از نوع مابعد ِ دریدایی به هیچ رو نظام وارداتی ته نشین نشده و عاریه نیست . به خوبی می‌شود آن را آداپته کرد تا شاید به واسطه همان بازگشت به نوعی ایدئولوژی نامنسجم ظاهری که با همان کلیت فئودالیک که اشاره شد انطباق دارد ، فضای انتروپیک ظاهرن منسجم و باطنن بسته‌ی ارتجاعی فروپاشد . این حکم مارکس را هرگز فراموش نمی‌کنیم که : هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود . ) " چقدر حاشیه " بله مردم با اولین تجربه چشیدن این طعم متفاوت احساس بیگانگی می‌کنند . بالا می‌آورند ، رستوران را به هم می‌ریزند و یا آشپز را مسخره می‌کنند حتی اگر این غذای جدید واقعن لذیذ باشد . اما فقط کافیست که چند نفر آدم تاثیرگذار از این غذا خوششان بیاید . مطمئنن این غذا مُد خواهد شد . خب دیدیم همین طعم متفاوت هم تبدیل شد به ذائقه‌ی عامه ، پس آشپزی که دغدغه‌های انتکتوال دارد ( چیزی توی مایه‌های خلاف جریان رودخانه مثل قزل‌آلا شنا کردن ) باید دوباره از این ذائقه‌ای که خودش تولید کرده آشنایی زدایی کند .

در مورد ادبیات هم همین اتفاق باید بیفتد . خوب می‌شود برگشت به همان " اما " در اصل ما پا را از موقعیت نوآوری و خلاقیت در سطر و یا حتی رسیدن به یک ژانر متفاوت هم فراتر می‌گذاریم - یعنی این تفاوت باید خود را دور بزند ، پشت سر بگذارد تغییر مسیر بدهد و یا حتی جایی متوقف شود یا حتی برگردد به فضاهای خلاء ناک ِ کلاسیک - البته این تفاوت ، دریدا را پشت سر می‌گذارد و در یک تناقض بنیادین و مابعد واسافتی به نوعی ایدئولوژی ! به ظاهر نامنسجم که گفته شد ختم می‌شود ( به راستی گراماتولوژی به متنی کلاسیک تبدیل نشده ؟ )

سوالی که شاید برای کسی پیش بیاید یا نیاید اما برای من پیش آمده این است که آیا این تفاوت‌ها و تغییر مسیرهای پشت سر هم که شاید کیف را بوجود آورند خودشان در اثر تکرار و همین غیر منتظره بودن دچار روزمرگی نمی‌شوند ؟ آیا به همین صورت عنصر تروماتیکی خود را از دست نمی‌دهند ؟
می‌شود در پاسخ گفت که نخیر از دست نمی‌دهند در صورتی که این رخداد متفاوت با یک روال منطقی به جلو نروند مثلن از ۱ به ۲ و از دو به ۳ و یا از ۲ به ۶ و از ۶ به ۱۲ یعنی حتی گاهی که لازم است یک مدت خیلی طولانی تفاوت در همان بی‌تفاوتی باشد . می‌بینید بحث بر روی دو کتاب ۵۰ . ۶۰ صفحه‌ای چه فضایی برای بحث باز کرد آقای دست نوشته‌های حبیب محمد زاده !


با آنکه حاشیه از متن مهم‌تر بود ولی بهتر است به متن بپردازیم . از این تزهای آرمان‌گرایانه که بگذریم باید برسیم به دست نوشته‌های " پ " و " ث " امیدوارم تا اینجا توانسته باشم مطالب را با گنگی هر چه تمام‌تر و به راحتی انتقال دهم .

آقای دست نوشته‌های ... ! شما بسیار ظالمانه با خودتان رفتار می‌کنید چرا ؟ این را خود متونتان به من گفتند . شاید می‌خواسته‌اند زیر‌آب شما را پیش من بزنند . به عقیده‌ی بنده ای کاش شما تایپ نمی‌شدید . به این علت :
" با نوشته‌های تصادفی موافق‌ترم " ( " پ و ث " صفحه ۱۱ )

اگر در کارهایتان اصالت با بداهه پردازی است ( که تا حد زیادی هم هست مثلن هم گفتم ) پس باید خود دست خط‌ها چاپ می‌شدند یا از این هم فراتر " می‌خواهم بگویم و می‌گویم " حتی چرکنویس‌ها باید چاپ می‌شد . چون اینطور اوری ژینال‌تر بودند. تایپ شدن و صفحه آرایی مجموعه حس متون را گرفته است و آن شیدایی ، سرخوشی و ملال ِ زمان خلق آثار را تا حد زیادی از بین برده است . جالب است که حتی اگر بخواهیم کمی " یونگی " به قضیه نگاه کنیم ، از روی خط خوردگیها ، اغلاط املایی و توپوق‌های نوشتاری می‌شد این متون را روانکاوی کرد و نه البته حبیب محمدزاده را - چون روانکاوری حبیب محمدزاده به چه درد من و بقیه می‌خورد . یونگ حق ندارد به حریم خصوصی افراد وارد شود .

نکته بعدی طراحی جلد مجموعه " اسمش را نبر " یعنی ( پ و ث ) خوب بود - برای من خوب بود
Makhsoosan oon mahie

نمی‌دانم چرا اولین بار که جلد این مجموعه را دیدم یاد عمو شلبی افتادم ( سیلور استاین ) . اگر واقعن آن طور که در پشت جلدهایتان ( پماد زیر جلدی ) نوشته‌اید دیگر دوستشان ندارید ( دست خط‌ها را ) بسیار عالی است . یعنی چاپ کردنشان فقط به منظور عبور از آنها بوده باشد و خودتان را در آینده در ورای این ژانر مسقر کنید .

خوب باز هم یادم افتاد چند سطر نقل کنم از کتاب :
" انگار تمام ساحلی که دریا لیس می‌زند تویی " ( مجموعه شعر ث صفحه ۴ )
" بیا همدیگر را گاز بگیریم
پرتقال استعاره از چی بود ؟ " ( همان صفحه ۱۲ )
که مثلن این سطر می‌تواند ارتباطی بینا متنی با احمد رضا احمدی داشته باشد حالا پیدا کنید پرتغال فروش را .
ضمن اینکه در یکی از شعرهای مجموعه سوم ! صفحه ۲۶ خوب بود . آنجا که فرم یک شعر کوتاه از علی رضا حسینی که اوایل دهه هفتاد در شکست روایت چاپ شده بود به عاریت گرفته شده است اما کارکرد این قطعه در یک شعر نیمه بلند خوب بوده و شاعر یعنی خود حبیب محمد زاده در این فرم تکراری توانسته حتی به دید شخصی خودش نزدیک شود ضمن اینکه از تک تک سطور کارکرد تصویری کشیده شده است :
حوض حیاط خانه چهار گوش است
حیاط خانه چهار گوش است
خانه چهار گوش است
چهار گوش است
بعد از اینکه ما با سه چهارگوش مواجه می‌شویم که شاید دور از ذهن بوده در گوش چهارم یک تشبیه پلاستیکی ( تجسمی ) باعث می‌شود که مخاطب از همه جایش یکی دو دسته کرفس سبز شود . ( صنعت غلو داشت )

و مطلب یکی مانده به آخر اینکه با توجه به تکنیک نیمه بداهه در تظاهرات اگر متن بتواند مخاطب ( همان موجود مشکوک ) را به لذتی شیداییک و موسیقایی هم برساند می‌شود گفت که متن موفقی بوده ولی در این متون ما کمتر با جمله‌های موسیقایی روبرو می‌شویم . مثلن در همه شعرها - شاعر فقط به آهنگی کلامی که آنهم معمولن با تقطیع یک شعر بدست می‌آید اکتفا می‌کند . به عنوان یک پیشنهاد : اگر به طور جدی در موسیقی مطالعه سماعی نکرده‌اید ، امتحانش کنید . همین در دسترس خودمان آلبوم کاست اثیری کاری از احمد خادم پر بسیار می‌تواند راهگشا باشد همین را مثلن می‌گویم . حتی متن نوشته شده در پشت جلد کاست هم بسیار روشن گر است .
تکنوازی تنبک که در میزان‌ها و جمله‌هایی خلاقانه و ناخودآگاه که نه تنها با عروض شعر کلاسیک ارتباط برقرار می‌کند بلکه همان‌طور که از نامش برمی‌آید چنان ناخودآگانه با ضربانگ و آوای واژه‌ها در نثر بوف کور ارتباط برقرار می‌کند که گویی شنونده به حالتی تعلیق بین فضای این دو اثر می‌رسد . پس اگر موسیقی می‌تواند با نثر ارتباط برقرار کند پس نثر هم می‌تواند با موسیقی ارتباطی از این دست بوجود بیاورد .

و حالا همینجوری : اسلاوی ژبژک - ژاک لکان - مولانا - عین القضات همدانی - نیما صفار - زارع ِ آدم رباعی - احمدرضا احمدی و ...
اگر گیرتان آمد بخوانیدشان .

. - و در پایان در جوامع حیوانی - بدوی - انسانی عناصر آثار هنری هم باید حیوانی - بدوی - انسانی باشند - مثلن سازهای کوبه‌ای نشانه‌های شمایلی در نوشتار و ... به هر حال ندیدیم از این دست . ولی در کل خوانش مجموعه‌های پ و ث را به همه حتی خود آقای حبیب محمدزاده توصیه می‌کنم .

پایان پایان پایان پایان
( یعنی چهار پایان ) ۲

پ . ن

۱ - گفتگوی ژرژدو تویی با ساموئل بکت - ترجمه مراد فرهاد پور - صفحه ۲۰۵
۲ - طنز و کاریکاتور

 تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 2


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۶ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۷/۲۰۰۷ ۱۱:۰۵:۳۷ ق.ظ.
دیوانه!عمو شلبی زن من بود!حالا تو برو سه گوش بکش!

ارسال توسط: ریحانه


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۹/۲۸/۲۰۰۸ ۰۸:۱۲:۱۰ ق.ظ.
ای البالوای شفتالو

ارسال توسط: نامشخص


 نوشته‌های مرتبط: