»
 میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی » سه شعر » بس‌که امشب بی‌توام سامان‌اعضا آتش است

میرزا عبدالقادر بیدل دهلویبیدل شاعریست که در بیرون از مرزهای ایران به ویژه در میان افغان ها بیشتر شناخته شده است. شاعری دیرآشنا با بیانی دشوار و معانی استوار. در ۲۵ سال اخیر در ایران تلاش قابل تقدیری برای معرفی «پیر میکده سخندانی و افلاطون خم نشین معانی» صورت گرفته و حاصل آن انتشار گزیده‌ها و تصحیحات متعدد از دیوان بیدل و مقالات و پایان نامه های گوناگون است که از معروفترین آنها کتاب شاعر آینه ها تالیف دکتر شفیعی کدکنی است.

«میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی» در سال ۱۰۵۴ هـ.ق در ساحل جنوبی رودخانه «گنگ» در شهر عظیم آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. از روزهای جوانی عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق می‏سرود و چون بر حفظ و اخفای راز عشقش به حق مصر بود «رمزی» تخلص می‏کرد تا این که بنابر قول یکی از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی‏نشان چه گوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را از «رمزی» به «بیدل» تغییر داد.

بیدل شاعری با حکمت و تفکر قدسی است، وی از تبار شاعران عارفی چون حکیم سنایی، عطار نیشابوری، مولانا و حافظ و ... است، شاعرانی که شعرشان گرانبار از اندیشه و معناست در افق این بزرگان، شعر زبان راز و نیاز است .

بیدل چهره‏ای خوش منظر و جثه‏ای نیرومند داشت، فنون کشتی را به خوبی می‏دانست و ورزشهای طاقت فرسا از معمولی‏ترین فعالیتهای جسمی او بود. در سال ۱۰۷۵ هـ.ق به دهلی رفت، هنگام اقامت در دهلی دایم الصوم بود و آن چنان که خود در چهار عنصر نقل کرده است به سبب تزکیه درون و تحمل انواع ریاضت‏ها و مواظبت بر عبادات درهای اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود و مشاهدات روحانی به وی دست می‏داد. وی در سال ۱۰۷۸ هـ.ق سرایش مثنوی «محیط اعظم» را به پایان رساند، این مثنوی دریای عظیمی است لبریز از تأملات و حقایق عرفانی. دو سال بعد مثنوی «طلسم حیرت» را سرود و به نواب عاقل خان راضی که از حامیان او بود هدیه کرد. تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده «اعظم شاه» پسر اورنگ زیب بازگرداند. اما پس از مدت کوتاهی، چون او از تقاضای مدیحه کردند، از خدمت سپاهی استعفا کرد. بیدل در سال ۱۰۹۶ هـ.ق به دهلی رفت و مقدمات یک زندگی توأم با آرامش و عزلت را در دهلی فراهم کرد، زندگی شاعر بزرگ در این سالها به تأمل و تفکر و سرایش شعر گذشت و منزل او میعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فکر و ذکر بود، در همین سالها بود که بیدل به تکمیل مثنوی «عرفان» پرداخت و این مثنوی عظیم عرفانی را در سال ۱۱۲۴ هـ .ق به پایان رساند. بیدل آخرین آینه تابان شعر عارفانه فارسی بود که نور وجودش در تاریخ چهارم صفر ۱۱۳۳ هـ.ق به خاموشی گرایید.
اندیشه بیدل، اندیشه وحدت و یکانگی است، در منظر او عالم عالم جلوه‌ی حق است و انسان آینه‏ای که حیران به تماشا چشم گشوده است، به تماشای تجلی حق در عالم وجود، بیدل حق را تنها حقیقت هستی می‏داند، در نگاه خود نیز همه موجودات قائم به حق می‏باشند و بدون فیض وجودیی که حق به آنها می‏بخشد محکوم به فنا و نیستی‏اند و همه موجودات و اشیاء را همچون خیال و وهم تصور می‏کند که تنها صورتی از وجود دارند و حقیقت آنها حضرت حق می‏باشند که از چشم غافلان همیشه این نکته پوشیده می‏ماند.


گر ننـالم کجـا روم بیـــدل / شش جهت بی‌کسی و من تنها

بس‌که امشب بی‌توام سامان‌اعضا آتش است
گـر همـه اشـکی فشــــــــانم تا ثـریـــا آتش است

بی تو چون شمعی که افـروزند بر لوح مـزار
خاک بـر سـر کـرده ایم و بـر سـر مـا آتش است

شـاخ از گلـبن جـدا مصـروف گلـخن می شود
زندگی با دوستـان عیش است و تنها آتش است

با دو عالــم آرزو نتـوان حریف وصـــــل شـد
ما به جایی خار و خس بردیم که‌آنجا آتش است

***

هـر کجا گـل کرد داغی بـر دل دیوانه سوخت
این چرخ بی کسی تا سوخت در ویرانه سوخت

عالـم از خاکستـر ما مـوج ســاغر می زنــــــد
چشـم مخمـور که ما را این قدر مستانه سوخت

حسن یک‌مژگان نگه را رخصت شوخی نداد
شمـع این محفــل تپش‌ها در پـر پروانه سوخت

مژده ی وصل تو شــــد غارتگـر آسـایشــــــم
خواب در چشمـم همـان شیرینی افسانه سوخت

وضع دنیـــــا هیـچ بر دیوانه تأثیــری نکـرد
بیشتـر ایــن بـرق عبرت خرمن فـرزانه سوخت

داغ دل شد رهنـــمای کوه و هــامـون لاله را
سر به صحرا می‌زند هرکس متاع خانه سوخت

بـرق نامـوس محبت را چـو داغ آیینـــــــه ام
من بـه خاکستـر نشستم گـر دل بیــگانه سوخت

مستی چشـــــم تو را نــازم که بـرق حیرتـش
مـوج مـی را چـون نگه در دیده پیمـانه سوخت

بس‌که‌خوبان‌را ز رشک‌جلوه‌ات داغ‌است دل
می توان از آتش سنگ صنــــم بتـخانه سوخت

دور چشــــــم بـد زیانـکار زمیــــن الفتـــــــــم
مزرعی دارم که باید چون سپنــدم دانه سوخت

آرزوهـا در نفـس خـون کـرد استغنــــــای دل
نــاله در زنجیــر از تمکیـن این دیوانه سوخت

بسمـل آن طایـرم بیـــــدل که در گلـزار شـوق
چـون شـرار از گرمی پــرواز بی تابانه سوخت

***

هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت
گر همه گل بود خون خود به دامان کرد و رفت

صـبـح تـا آگـاه شــد از رسـم ایـن مـاتـم ســرا
خنده ی شــادی همـان وقف گریبان کرد و رفت

در هـــوای زلف مشکیـــن تـو هـر جا دم زدم
دود آهـم عـالـمی را سنبلستـــــــــان کرد و رفت

دوش سیــلاب خیالت می گذشـت از خـاطــرم
خـانـه ی دل بـر سـر ره بـود ویران کرد و رفت

این زمان بیـدل سراغ دل چه می جویی ز ما
قطـره خـونی بـود چندیـن بار توفان کرد و رفت

 تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 7


بسیار خوب ولی بسیار کم

ارسال توسط: مجاهد رحیمی


زندگی نامۀ
میرزا عبدالقادر بیدل

از: دکتر سید حشمت الله حسینی

حضرت ابوالمعانی «میرزاعبدالقادر بیدل» در سال ۱۰۵۴ هجری قمری مطابق سال ۱۰۲۳ خورشیدی که برابر است به سال ۱۶۴۴ مسیحی، در دورۀ حکمروائی با شکوه شاه جهان در ساحل جنوبی رودخانۀ «گنگا» در آسمان ادب و عرفان ظاهر شد که با آثار فنا ناپذیرش زبان و ادبیات دری را روشن ساخت. [*]
ابوالمعانی در مورد تاریخ تولدش از زبان «میرزا سید ابوالقاسم ترمذی» سروده است:

به ســالی که بیدل بـــه ملــک ظهــور
ز فیــض ازل تافــت چـــون آفـــتاب
بزرگــــی خـبــــر داد از مـــولــــدش
که «فیض قدس» است و هم «انتخاب»

از کلمه های «فیض قدس» و «انتخاب» به حساب حروف ابجد، سال تولد بیدل ۱۰۵۴ بر می آید.
نام پدر «بیدل» میرزا عبدالخالق ثبت شده است که شغل سپاهیگری داشته است. وی با وجودی که یک سپاهی بود، صوفیی بوده وارسته و وابسته به طریقۀ «قادریه» که به خاطر دلبستگی معنوی به پیر طریقت خویش «عبدالقادر گیلانی»، اسم فرزند خود را «عبدالقادر» گذاشت.
بیدل حدود چهار و نیم سال داشت که پدرش جهان را وداع گفت. به گفتۀ خودش:

خــورشید خرامید و فروغی به نظر ماند
دریا بــه کنــار دگــر افتاد و گــهر ماند
آتشکــده رفت و ز گره ریخـت شــراری
دل آب شد و قطرۀ خـونی ز جگر ماند
آن سـایه گــذشت از اثر دست نوازش
این نقش قدم داغ شد و خاک بسر ماند

بعد از آن سرپرستی او را کاکا و شاگرد پدرش « میرزا قلندر » به عهده گرفت. شش و نیم سال داشت که مادرش او را به دبستان شامل کرد. بیدل که از هوش و حافظۀ سرشار برخوردار بود در ظرف هفت ماه خواننده شد و در مدت یک سال قرآن را به پایان رسانید. تا ده سالگی به آموختن صرف و نحو و قواعد عربی و ادبیات دری پرداخت. پس از مدت کوتاهی بعد از مرگ پدر، «بیدل» مادر خود را نیز از دست داد و از آن به بعد به صورت مستقیم تحت آموزش و پرورش کاکای خود قرار گرفت و به وسیلۀ وی با دنیای عرفان و تصوف آشنا شد.
در مورد اجداد «میرزا عبدالقادر بیدل» زندگینامه نویسانِ وی همه متفق و هم نظر اند که ایشان از نژاد جنگجوی مغول استند؛ اما در مورد این که «بیدلِ» ما مربوط کدام قبیله بوده است، به نظریات متفاوتی بر می خوریم. اگر بعضی از تذکره نویسان او را به قبیلۀ «برلاس» مربوط دانسته اند، به اساس نوشتۀ «تذکرۀ نشتر عشق» تألیف حسین قلی خان عظیم آبادی [۱] میباشد. بعض ها به اساس ادعای مؤلف کتاب «مجمع النفائس» قبیلۀ او را «ارلات» نوشته اند. [۲] اما واقعیت اینست که اسلاف «بیدلِ» همه دل از قبیلۀ «ارلاس» بودند که یکی از چهار طایفۀ بزرگ نژاد «چغتایی» ست و به داشتن مردانی جنگاور شهرت زیادی داشت.
خواننده فکر می کند که کلمه های «برلاس»، «ارلات» و «ارلاس» معادل یک دیگرند. به صورت مختصر باید توضیح نمود که کلمۀ «برلاس» به معنی قهرمان و دلیر است. پدر «تیمور لنگ» ازین قبیله بود. [۳] این لقب را بار نخست نیکۀ امیر تیمور بر خود گذاشته بود. بنابرین تیموریان همه «برلاس» بودند. در مورد طایفۀ «ارلات» باید گفت که : « پس از مرگ پدر چنگیز خان مادرش با مردی که «منگلیک ایزکه» نام داشت و شخص متقی و پرهیزگاری بود، ازدواج نمود. پسر دوم «منگلیک ایزکه» ارلات نام داشت و قبیلۀ ارلات از بازماندگان وی است.» [۴] در مورد کلمۀ «ارلات» در لغت نامۀ دهخدا می خوانیم که «ارلات» قومی است در حدود فاریاب و میمنه. [۵]
«... برلاس ها و ارلاتها تاریخ درخشانی دارند و عدۀ زیادی از اعضای برجستۀ قبایل مذکور در کتب مختلف تاریخ مغول ها ذکر گردیده است. در اثر شهرتی که این دو طایفه دارند انسان به آسانی مرتکب اشتباه گردیده و تصور میکند که بیدل از طایفۀ برلاس و یا از قبیلۀ ارلات بوده. ... پس قبیلۀ ارلاس گرچه شهرت کمتر دارد، قبیله ایست که بیدل به آن تعلق داشته.» [۶]

«ارلاس» را در لغت «عقل نهم» آورده اند؛ اما در مورد ریشه کلمۀ «ارلاس» باید گفت که «ارلاس» واژه ایست ترکی که اصل آن «ارلن» بوده و به اساس قاعدۀ آسیمیلاسیون به مرور زمان به «ارلش» و «ارلاس» تغییر پیدا نموده است. در این کلمه جزء ثابت (ار) به معنای بزرگی و سروری و تعالی روز افزون در زبان ترکی اطلاق می شود؛ و جزء متغیر (لش) به معنای شدن و گردیدن و کنایه از تغییر می باشد. در حقیقت «ارلش» یا «ارلاس» در زبان ترکی یعنی روز به روز متعالی شونده و روز به روز سروری پیدا کردن است. اگر بخواهیم این واژه را به صورت معادل بیان کنیم، می شود: اصطلاحِ ترکی (ارلشلر ائلی) = (قوم ارلاسها) در دری و اصطلاح ترکی (ارلشلی بی دل) = (بیدل ارلاسی) در زبان دری. [۷]

در پیرامون مولد بیدل اختلاف زیادی وجود دارد. « شیر خان لودی معاصر مرزا که بائیست تصریحی از مولد میرزا میکرد، هم جز اینقدر که می نویسد: "در هندوستان نشر و نما یافت"، بیشتر شرحی نمیکند؛ بلکه نه "سرخوش" [محمد افضل] مؤلف "کلمات الشعرا" سنه ۱۰۹۳ هـ.، و نه "واله" [علی قلی خان والۀ داغستانی] مؤلف "ریاض الشعرا" سنۀ ۱۱۶۱ [تذکره ای بر شرح حال دو هزار و پنجصد تن از شاعران] و نه "خان آرزو" [سراج الدین خان بن حسام الدین آرزو شاهجهان آبادی مؤلف مجمع النفائس] هیچکدام نام از مولد مرزا نمی برند و همه درین مسأله خموش مانده اند. آری "میر قدرت قاسم" [در مجموعۀ نغز ][۸] و سایر موخرین از تذکره نویسان اردو مولد مرزا را بخارا پنداشته اند»[۹]
در جای دیگری می خوانیم که : « در کابل قصۀ عجیبی شنیدم که بقرار آن بیدل در بدخشان تولد گردیده و قشلاق قبیلۀ وی هنوز هم در همانجا وجود دارد.»[۱۰]
و باز به نظر دیگری در دو جا بر میخوریم که: « ابوالمعانی میرزا عبدلقادر بیدل فرزند میرزا عبدالخالق در سال ۱۰۷۰ هجری قمری [!!!] در قریۀ خواجه رواش کابل زاده شد. نسبت میرزا به قبیلۀ "ارلاس" بدخشان می رسید، و اما بیشتر عمر خود را در شاه جهان آباد دهلی به آزادی زندگی کرد و با اندیشه های ژرف، آثار منظوم و منثور خود را به زبان دری سرود.»[۱۱] و «مولانا ابوالمعانی عبدالقادر متخلص به بیدل ، شاعر، عارف و صوف نامدار نیمه دوم سده یازدهم و نیمه نخست سده دوازدهم به احتمال قریب به یقین به سال ۱۰۵۴ هجری در خواجه رواش، اهالی کابل، زاده شد و ۷۹ سال بعد در هند در گذشته. بقول استاد سید محمد داوود حسینی، بیدل از قریۀ خواجه رواش که بنام محلۀ چغتایی ها، یعنی اقوام بیدل، معروف است زاده شده و بعد از در گذر آن مرد صوفی در هند، بقایای او را بکابل آورده اند.»[۱۲]
در مورد بکار بردن پسوند «دهلوی» با نام بیدل به صراحت باید گفت که این کار از سوی کسانی صورت می گیرد که «بیدل» و زندگی او را هنوز به درستی نمی شناسند؛ این اصطلاح بوسیلۀ همزبانان ایرانی ما که تازه به بیدل شناسی آغاز کرده اند و یا بعضی از هموطنان ما که سالهایی از زندگی شان را در ایران سپری نموده اند، استعمال می گردد. «بیدل» در کشور ایران شاعریست دیر آشنا و دارای شهرت بسیار محدود. اصطلاح «بیدل دهلوی» در سال ۱۳۴۷ بوسیلۀ دانشمند گران ارج ایرانی آقای «شفیعی کدکنی» استعمال گردیده و مقالۀ شان در همان سال تحت عنوان «بیدل دهلوی»[۱۳] در «مجلۀ هنر و مردم» منتشر گردید. به تائید بسیاری از تذکره های معتبر، «بیدل» هندی الاصل نیست، بلکه در شهر عظیم آباد پتنه در هندوستان به دنیا آمده (!) و اکثر سالهای حیاتش را در شهر «دهلی» سپری نموده است. اصالت وی بر می گردد به تبار «ارلاس» چغتایی، و آنها تیره ای هستند از مغولان که بر سرزمین هند حکومت می کردند.
پس «بیدل» را باید تنها و تنها ابوالمعانی «میرزا عبدالقادر بیدل» گفت و بس. پسوند شهر و مکانی در مورد او بجا نیست. همۀ پژوهشگران آگاه برین نکته یگانگی نظر دارند.
همچنان که «میرزا در سبک هند که مخترع آن به قول بیشتر تذکره نویسان بابا فغانی است، جادۀ نوینی پیموده، سبک هند یا شعر خیالی را بعد از فغانی، [شاعرانی چون:] ظهوری، عرفی، نظیری، سلیم، طالب، قدسی، صایب و کلیم وسعتی بخشیدند، تا دور به میرزا رسید. این نابغه از فکر عمیق، اختراعات تازه و ترکیبات بدیعی با مضامین جدید روی کار آورد و شعر را به معنی کلمه طوری استعمال نمود که عقل اعجوبه فکر را بهت میزند. مضامین تازه و ترکیبات نو به قدری در کلام اوست که در کلام دیگران یافت نمیشود. این ترکیبات کلامش را دارای روانی و تأثیر مخصوصی ساخته، غزلهای او در بحور قلیل الاستعمال مانند بحر کامل وغیره بسیار است و از آن قدرت خدا داد او بیشتر ظاهر می شود.» [۱۴] باید شعر «بیدل» را «سبک بیدل» یا «مکتب بیدل» بنامیم؛ چنانچه در ادبیات دری می بینیم که شاعران نامداری از «سبک بیدل» پیروی کرده اند و به شیوۀ او شعر سروده اند. همچنین گفته می شود که «بیدل» غالباً از هند بیرون نیامده و در داخل هند بعض جا ها را سیر کرده است، که به یقین چنین ادعایی درست نیست. باید در جواب گفت که «بیدل» بزرگ ما سراسر حیاتش را در هندوستان سپری نکرده، بلکه در کشور های مختلف سیر و سفر نموده است؛ نظر به اسنادی که در کابل بین سایر اسناد پژوهش های «سید محمد داؤد الحسینی» پیرامون زندگی، آثار، مزار و اصطلاحات کابلی «ابو المعانی میرزا عبدالقادر بیدل» موجود است، حضرت «بیدل» چند بار به کابل سفر نموده، به زیارت مرشد شوریده و آزادۀ خویش شاه صاحب کابلی (سید احمد علیشاه) واقع مندوی خربوزه فروشی (سابقه) در پایان چوک مشرف گردیده است. همچنان اسناد دیگری در آن میان موجود است و نشان میدهند که حضرت بیدل در مسجد گُودری، واقع گذر گُودری، در سراجی کابل، یکی دو شبی را سپری نموده است.
خودش در مورد سیر و سیاحت خویش می گوید:

از مـرکـز هــند تا خـــط ملتانش
وز حـد عراق و یزد تا کاشــانش
در هر معموره ای که کردیم گذر
اول دیدیــم سـواد گــورستانش

اگر «بیدل» فقط در هند مقیم بوده است، چگونه گفته است که:
نظر به کاشغر و دل به خوست می باشد

و یا این که می گوید:

ای طالب فروغ حقیقت بیا به بلخ
شمع مزار بین که چراغ پیمبر است

معلوم میشود که وی هم در کاشغر بوده و هم در خوست و هم در بلخ در مزار حضرت سلطان اولیا که چنین بیت هایی را سروده است.
نخستین شعری که «بیدل» انشاء نموده، رباعی زیر است که در دورۀ صغارت و شاگردی خویش برای یکی از همدرسان خود سروده است:

یارم هـــرگاه در ســـخن می آید
بوی عـجبش از دهــن می آید
این بوی قرنفل است یا نگهت گل
یا رایحــۀ مشک خــتن مـــی آید

کسانی که این رباعی را شنیدند باور نمی کردند که «عبدالقادر» در سن کودکی شعری به این زیبایی سروده باشد. ازینرو مدتها وقتی شعر می سرود آنرا به کسی نشان نمی داد و حتی آن را به روی کاغذ نمی آورد. «میرزا قلندر» عم بیدل که مرد صوفی و شاعر مشرب بود، نخست کسی بود که «بیدل» را به شاعری تشویق کرد. بعد از وی «شاه ملوک» و «شاه یکه آزاد» و شخصیت بزرگی که رهبر و رهنمای بیدل بود، یعنی «شاه قاسم هواللهی» هر کدام «بیدل» را به شاعری تشویق و توصیه نمودند. همچنان مجاذیبی چون «شاه صاحب کابلی» و «شاه فاضل» بیدل رم می ستودند و به عرفان و شعر تشویق می کردند. «بیدل» وقتی در حدود سن بیست سالگی رسید، به تشویق دوستانش به تدوین اشعار خود پرداخت؛ چنانچه «محیط اعظم» خود را که اگر از روی حروف ابجد حساب کنیم، در سال ۱۷۰۸ نوشته که «بیدل» ۲۴ سال داشته است.

«بیدل» در آغاز «رمزی» تخلص می نمود. روزی مشغول خواندن گلستان «سعدی» بود که به این بیت بر خورد:

عاشقان کشتگان معشوقند
برنیــــاید ز کشـــتگان آواز
گر کسی وصف او زمن پرسد
بیدل از بی نشان چه گوید باز

و بنا بر قول یکی از شاگردانش چنان به وجد آمد که تخلص خویش را از «رمزی» به «بیدل» تغییر داد.
«بیدل» برای امرار معیشت به خدمت در سپاه شاهزاده «اعظم شاه» شامل گردید، اما پس از مدت کوتاهی، چون از وی تقاضای سرودن مدحی کرد، از خدمت سربازی «اعظم شاه» استعفا نمود. وی بخاطر بدست آوردن صله و بخشش، مدح کسی را ننموده و از کلیات او این سخن واضح است که با آن بزرگی و احاطه بر انواع سخن، از مدح عاریست و در قصاید طولانی خود بخاطر مادیات نام از ممدوحی نبرده است.
«بیدل» می فرماید:

از هیچکس نیم صله اندوز بیش و کم
مـداح فطـــرتم نه ظهــیرم نــه انوری

«نواب شکر الله خان» و «نواب شاکر خان» دوستان بسیار نزدیک حضرت «بیدل» بودند. «بیدل» به حمایت مخصوصآً «شکر الله خان» در سال ۱۰۹۶ هجری قمری به دهلی رفت . مقدمات یک زندگی توأم با آرامش و عزلت را در آنجا فراهم ساخت. منزل او میعادگاه شاعران و ادبا و اهل ذکر و فکر بود. به ویژه در همین سالها زندگی وی به تأمل و تفکرات عرفانی و سرودن شعر سپری گردید.

اندیشۀ «بیدل»، اندیشۀ وحدت وجود و یگانگی است. آنچنان که «ابوبکر محمد بن علی»، مشهور به «ابن عربی»، در مورد وحدت وجود گفته است: « وحدت، یعنی یکتایی و یکی بودن و مراد از وجود، حقیقت وجود حق است و وحدت وجود، یعنی آنکه وجود واحد حقیقی است و وجود اشیا عبارت از تجلی حق به صورت اشیا است.»[۱۵] پس میتوان وحدت را «حق»، و کثرت «خلق» گفت. بیدل در یک رباعی خویش وحدت وجود را چنین به اثبات رسانیده است:

هــر چیز کــه خــواهی عددش گیر دو بار
یک ســاز زیاده و ســه چندش بشمار
بعد از تقسیم به شش هر آنچه باقی ماند
در بیست و دو ضـــرب کــن ( الله ) برار

بر اساس مفکورۀ وحدت الوجودیی که در رباعی فوق نهفته است، هر اسم و هر شیی را که انتخاب نمائیم و حروف آن را به حساب ابجد مطابق فارمول فوق محاسبه کنیم، بدون استثناء عدد (۶۶) استخراج می شود، که به حساب ابجد عدد (۶۶) ، (الله) است.

در گسترۀ سده ها «بیدل» و نام و نشان وی در وطن اصلیش افغانستان همیشه وجود داشته است، و آثار این بزرگمرد در رواق کلبه ها و منازل و در کاخهای سر زمین مان موجود بوده و هنوز موجود هست. شرح ابیات بیدل در میان «بیدل» دوستان همواره مطرح بوده است. صدای «بیدل» از لابلای بیت های وی صدائیست از روشنفکران و روشن اندیشان و آزادگان دوران وی. لذا شعر و نثر «بیدل» در افغانستان همیشه مطرح و مورد احترام بوده است.

میتوان ادعا کرد که «بیدل شناسی» و «بیدل گرائی» در کشور ما، وطن اصلی «بیدل»، به خصوص از دورۀ شاهان سدوزائی به صورت پیشرفته ای شروع گردیده است. بسیاری از دولتمردان و رجال و خانواده های نامدار به «بیدل» و کلام او علاقه داشتند و از «بیدل گرایی» حمایه می نمودند. هر شخصیت ادبی و تعلیم یافتۀ افغانستان که به شعر و ادب وابستگی دارند، صاحب یک کلیات «بیدل» استند.

در دورۀ سلطنت امیر حبیب الله خان، برادرش سردار نصر الله خان نائب السلطنه سخندانان و بیدل شناسان را دور خود جمع کرد تا به تصحیح کلیات «بیدل» بپردازند؛ چنانچه غزلیات «بیدل» که تا ردیف (دال) به قطع بزرگ چاپ شد، یکی از چاپهای کم نظیر است.

آثار بیدل:

۱ - دیوان غزلیلت
۲ – مثنوی عرفان
۳ – مثنوی محیط اعظم
۴ – مثنوی طور معرفت
۵ – مثنوی طلسم حیرت
۶ – رباعیات
۷ – چهار عنصر ( که در آن زندگی شاعر تجلی یافته است)
۸ – رقعات
۹ - نکات
مجموع آثار این سخن‌ پرداز و متفکر بزرگ، به اهتمام و دقتی که شایستهٔ آن بود، تا سال ۱۳۴۱ شمسی طبع نشده بود. تقریباً مجموعی از آثار در سال ۱۲۹۹هجری قمری در مطبعهٔ صفدری در بمبئی به اهتمام ملا نور دین بن جیواو به فرمایش مختار شاه کشمیری و ملا عبدالحکیم مرغینانی طبع شده ‌است. چند باری هم در هند و ماورأ النهر - گاهی غزلیات و گاهی هم غزلیات با یکی دو اثر دیگر وی چاپ گردیده بود؛ ولی، هیچ ‌یک از این نسخ مشتمل بر کلیهٔ آثارش نبوده‌است. تنها نسخهٔ مطبعهٔ صفدری نسبت به تمام نسخه‌های چاپ‌شده جامع‌تر بود، اما، این نسخه نیز تمام آثار منظوم و منثور بیدل را در بر نداشت و مملو از خطا‌ های املایی بود. گذشته از‌آن چون طبع کتاب در متن و حاشیه صورت گرفته بود، برای خواننده خسته‌کن بود. با وجود کمبودی‌های موجود در کتاب، متأسفانه نسخه ‌های آن نایاب شده بود. نسخهٔ جامع دیگری بعد ‌ها به ارادهٔ مرحوم سردار نصرالله خان نائب السلطنه در ماشینخانهٔ کابل به شکل حروفی با قطع بزرگ زیر چاپ گرفته شد. بدبختانه، چاپ نسخهٔ مذکور، که در ترتیب و تدوین آن جمعی از دانشمندان کشور اهتمام ورزیده بودند، نزدیک به پایان ردیف دال رسیده بود که نائب ‌السلطنه جهان را وداع نمود و دیوان غزل حضرت بیدل نا‌تمام ماند.

در‌ضمن سایر جنبش‌های علمی و ادبی که نوأم با نهضت ‌های اجتماعی در سالهای چهل شمسی پدید آمد، تصمیم اتخاذ شد تا کلیات بیدل در مطبعهٔ معارف افغانستان طبع گردد. همان بود که در اوایل اسد سال ۱۳۴۱ شمسی غزلیات بیدل که به حیث جلد اول از آثار او قرار داده شده بود، در مدت کمتر از یک سال در همان مطبعه از طبع بر ‌آمد و به این وسیله پیامی که این شاعر و متفکر بزرگ به جهان بشریت دارد، به دسترس علاقمندان گذاشته شد. و به ‌همین ترتیب: جلد دوم کلیات که شامل ترکیب‌بند، ترجیع‌بند، قصاید، قطعات، رباعیات،

و مخمسات است در ماه سرطان ۱۳۴۲؛ رباعیات به صورت جداگانه در ماه جدی ۱۳۴۲شمسی؛جلد سوم کلیات که شامل عرفان، طلسم حیرت، طُور معرفت، و محیط اعظم می‌باشد در ماه دلو ۱۳۴۲ شمسی جلد چهارم کلیات که چهار عنصر، رقعات، و نکات را در ‌بر ‌می‌ گیرد در ماه جوزای ۱۳۴۴ شمسی یکی بعد دیگر از چاپ برآمدند. در این دیوان، هر غزل به ترتیب حروف هجا که در آخر قافیه‌ها آمده، به سلسلهٔ حروف الفبا طبع شده و این ترتیب در حرف اول مصراع اول مطلع نیز رعایت گردیده‌است. در پایان هر جلد فهرستی نیز ترتیب و طبع گردیده که در پالیدن و یافتن غزل‌ها آسانی پیش می‌آید. در طبع این دیوان توجه فاضل محترم دکتور میر نجم الدین انصاری، سعی ملک الشعرا استاد عبدالحق بیتاب، همکاری خطاط شهیر سید محمد داؤد حسینی خاصه اهتمام و کوشش شباروزی شاعر و محقق محترم خال محمد خسته قابل یاد آوریست. در این دیوان هر غزل به ترتیب حروف هجا که در آخر قافیه‌ها آمده، به سلسلهٔ حروف الفبا طبع شده و این ترتیب در حرف اول مصراع اول مطلع نیز رعایت گردیده‌است. در پایان هر جلد فهرستی هم ترتیب گردیده‌است که در پالیدن و یافتن غزل‌ها آسانی دست می‌دهد. قابل تذکار است که مطابق به ادعای رابندرابنداس خوشگو، مؤلف «سفینهٔ خوشگو، طبع پتنه، بهار» کلیات بیدل در هنگام حیات خودش نیز تدوین شده بود و تعداد اشعار او را قید نموده که نظماً و نثراً آثار بیدل را نودونه هزار بیت می‌داند و از آنجمله شمارهء غزلیات را پنجاه و چند هزار ضبط کرده‌است.

باید تذکر داد که زندگی «بیدل» در هنگامی که امپراطوری مغل در حال تزلزل بود و بحران شدیدی در آنجا وجود داشت، با دشواری های زیادی توام بوده است. در بی نظمی هایی که پس از انقراض امپراطوری مغل رو نما گردید، اکثر آثار «ابوالمعانی» یا برباد رفت یا از هند بیرون ساخته شد. به گفتۀ شادروان استاد سید محمد داؤد الحسینی، مرد صاحبدل و روشن ضمیری که از دوران نو جوانی تا آرمیدن به خاک، از صبح تا شام حیاتش را با بیدل سپری می کرد، آنچه از آثار بیدل به دست ما رسیده است، ناقص و نا مکمل است.

مرگ و مزار بیدل

بیدل، آخرین چراغ تابان شعر عرفانی دری، به روز پنج شنبه چهارم صفر سال ۱۱۳۳ هجری قمری برابر با ۱۴ قوس ۱۰۹۹ خورشیدی که معادل است به ۲۴ نوامبر سال ۱۷۲۰ مسیحی، در حالی که امپراطوری مغل هند در دست «محمد شاه» رو به زوال می رفت، در دهلی رحلت نمود و در صحن حویلی اش، در محلی که خودش از قبل در سال ۱۱۲۳ هجری قمری تعیین کرده بود، به خاک سپرده شد. «بندرا بنداس خوشگو» شاگرد و دوست دیرین بیدل تاریخ وفات بیدل را چنین گفته است:

افسوس که بیدل از جهان روی نهفت
و آن جــوهــر پاک در تۀ خاک بخــفت
خوشـگو چو زعقــل کــرد تاریخ سوال
از عـالـــم رفت میــرزا بـیــدل گـفـت

وقتی جسد ابوالمعانی را از بسترش برداشتند، آخرین شعر هایش که عبارت از یک رباعی و یک غزل بود، به خط خودش ، از زیر بالینش بدس آمد که در زیر هردو را میخوانیم:

بیدل کلف سیاه پوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه کوشی نشوی
بر خاک بمیر و همچنان رو برباد
مرگت سبک است بار دوشی نشوی
رباعی آخرین ابوالمعانی نشان می دهد که بیدل حتی بعد از مرگ هم نخواسته بار دوش کس شود و کسی تابوتش را به دوش بکشد.


آخرین غزل بیدل:

به شبنم صبح، این گلستان، نشاند جوش غبار خود را
عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه ام نا گزیز طاقت
که هر چه زین کاروان گران شد به دوشم افگند بار خود را
به عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش و کم ز غفلت
تو گر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمار خود را
ز شرم مستی قدح نگون کن، دماغ هستی به وهم خون کن
تو ای حباب از طرب چه داری؟ پر از عدم کن کنار خود را
بلندی سر بجیب پستی، شد اعتبار جهان هستی
که شمع این بزم تا سحرگاه زنده دارد مزار خود را
به خویش اگر چشم می کشودی، چو موج دریا گره نبودی
چه سحر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را
تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این که غنچه مانی
فسرد خودداری ات به رنگی که سنگ کردی شرار خود را
قدم به صد دشت و در گشادی، زناله در گوشها فتادی
عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را
وداع آرایش نگین کن، ز شرم دامان حرص چین کن
مزن به سنگ از جنون شهرت چو نام عنقا وقار خود را
اگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید
صفای آئینه شرم دارد که خرده گیرد دچار خود را
به در زن از مدعا چو بیدل، ز الفت وهم پوچ بگسل
بر آستان امید باطل، خجل مکن انتظار خود را

قابل یاددهانیست که به گفتۀ شادروان استاد سید محمد داؤد الحسینی، در غزل فوق در مصرع:
« به در زن از مدعا چو بیدل، ز الفت وهم پوچ بگسل »

حضرت «بیدل» در بستر بیماری، اعداد سال رحلت خود یعنی (۱۱۳۳) را به حساب (جُمل یا ابجد) در جامۀ کلمات نهفته است. تا کنون در هیچ اثر و مقاله ای که در مورد «بیدل» خوانده ام، به این موضوع اشاره نشده و چیزی ننوشته اند. وقتی ما قیمت حروف مصرع فوق را به حساب (ابجد) می نویسیم، جمع اعداد، (۱۱۳۳) می شود که همان سال رحلت است **

موضوع دفن«بیدل» در خانه اش می رساند که بیدل می خواسته تا کالبدش بخاطر انتقال به وطنش، طور مؤقت در صحن حویلی نشیمنگاهش دفن گردد. اگر چنین نمی بود، چگونه بیدل چنین وصیتی خلاف عرف می کرد. واضح است که بعد از انتقال عظامش، قبرش در هند ناپدید گردید.

مرحوم قاری عبدالله ملک الشعرا می نویسد: «در دهلی جهان را وداع گفت و در صحن خانۀ خود دفن گردید. خزانۀ عامره [آزاد بلگرامی، میر غلام علی، مصنف تذکره های "ید بیضا"، "سرو آزاد" و "خزانۀ عامره"] در تاریخ وفات او گوید:

سرو سر کردۀ ارباب سخن از غم آباد جهان خرم رفت
گـفــت تاریـخ وفـاتش آزاد میرزا بیــدل از عــالم رفت

مزار بیدل امروز معلوم نیست و کسی سراغ ندارد که در کجای دهلی آسوده.»[۱۶]

در جای دیگری می خوانیم: « پژوهش های بعدیی که توسط استاد سید محمد داوود حسینی صورت گرفته است، همه دانشمندان را متفق و گواه بر آن میدارد که جسد بیدل بعد از دفن مؤقت در صحن خانه اش، به وسیله یی [وسیلۀ] مریدان و ارادتمندان و بازماندگان خاندانش، به وطن اصلی او افغانستان انتقال داده شده و مزار وی در هند نیست، بلکه در قریۀ خواجه رواش کابل می باشد.» [۱۷]

دکتور عبدالغنی می نویسد که: « مولینا حسین نظامی مصنف آثار متعددی در بارۀ دهلی، بمن نوشته است است که چون (مرقع دهلی) مصنفۀ درگاه قلی خان را به زبان اردو ترجمه می نمود، در آن ذکر گردیده بود که قبر بیدل معلوم نیست و مولینا شاه سلیمان صاحب پهلواری پس از خواندن ترجمۀ مذکور بوی نوشت که قبر در مقابل (قلعۀ قدیم) در مجاورت قبر حضرت ملک نور الدین یارپران واقع بوده است. مولینا بدانجا شتافت. اثری از قبر بجا نمانده بود.» سپس می افزاید: « طوریکه حسین قلی خان در نشتر عشق ذکر نموده است، خانۀ که شاعر پس از وفات خویش در آنجا دفن گردید، بر کنار رودخانۀ جمنا واقع بود و بقول خوشگو در خارج دروازۀ دهلی و دیوار شهر در محلۀ کهیکریان قریب دروازۀ گذر. بقرار این توصیف مستند قبر بیدل در جوار دروازۀ دهلی واقع بود. اما (قلعۀ قدیم) که در آنجا مولینا حسن نظامی محل قبر بیدل را در نزدیک قبر ملک نور الدین یارپران کشف کرده است، بفاصلۀ بیشتر از دو میل از دروازۀ دهلی واقع است. .... بالاخره در (آثار الصنادید) سر سید احمد که در سال ۱۸۴۷ میلادی نوشته شده است و نیز در کتابهایی که بعد از آن تصنیف گردیده (غرابت نگار)، (مزارات اولیای دهلی) و (واقعات دارالحکومۀ دهلی) ذکری از قبر بیدل نرفته است. قابل توجه است که کتاب آخرالذکر در این موضوع بصورت جامع بحث میکند و حتی از خرابه های دهلی نیز نام می برد. (آثار الصنادید) نیز درین زمینه بسیار مهم است. میرزا اسدالله خان غالب (۱۷۹۷-۱۸۶۹ میلادی) که از پیروان ارادتمند بیدل بود، تقریظی بر کتاب مذکور نوشته. اگر اثری از قبر بیدل در سال ۱۸۴۷ میلادی و جود میداشت، غالب حتماً از (سر سید احمد خان) در خواست می نمود تا از آن در کتاب خویش یاد کند. بنا برین واضح است که در آن وقت قطعاً اثری از قبر بیدل بجا نمانده بود. نظر با این همه دلایل عقیدۀ من این است که مولینا حسن نظامی به کشف محل اصلی قبر بیدل موفق نشده بود.»[۱۸]

پژوهش های استاد سید محمد داؤد الحسینی، همه متفق و گواه بر آن ‌اند، که عظام «بیدل» بعد از دفن مؤقت در صحن خانه‌ اش، به وسیلهٔ مریدان و ارادتمندان و بازماندگان خاندانش، به وطن اصلی وی افغانستان انتقال داده شده، و مزار وی در هند نیست، بلکه، در خواجه رواش کابل می‌ باشد. علامه صلاح الدین سلجوقی این‌طور می‌نویسد: «حینیکه به هند بودم، از بیدل خیلی‌ها جستجو نمودم، ولی، معلوم شد که مردم هند کنون بیدل را فراموش کرده‌اند. (مظهر) و (ظهوری) نزد ایشان بار‌ها بلند‌تر است از بیدل. قبر بیدل هم پیدا نشد، و من به درجهٔ اخیر به حیث یک جنرال قونسل افغانی که نزد اهل هند محترم است خیلی کوشیدم. در پایان کوشش خود به این فکر آمدم که بقایای او را به کابل آورده‌اند، و من درین باره با استاد سید محمد داؤد الحسینی همنوا هستم. اسناد استاد موصوف خوب قوی است، و علاوه بر آن، گم شدن و ناپدید شدن ناگهانی قبر در زمانی که در آن محیط بزرگ‌ترین شاعر و صوفی و ادیب محسوب می‌شد، هیچ معنی ندارد به جز این که جثهٔ او را از خانه اش (که طبعاٌ قبر در خانه معنی دیگری ندارد بجز این که مؤقت باشد) رسماً بوطنش و باز بجاییکه در قریهٔ (خواجه رواش) بنام محلهٔ چغتایی‌ها، یعنی اقوام بیدل، معمور و معروف بوده ‌است و تا کنون مرکز صوفی‌های وحدت الوجودی یعنی انصاری ‌های پای منار است، آورده‌اند». استاد سلجوقی سپس ادامه می‌دهد: «اینکه اگر بعضی می‌گویند و یا بگویند که قبر بیدل از طرف بعضی مهاجمین از بین رفته ‌است معنیی ندارد. مهاجمین به بسیاری قبر ‌ها حمله کرده ‌اند. ولی قبر از میان نرفته ‌است. این کار به قبر جامی هم صورت گرفت ولی قبر باقی ماند و کنون مرجع خاص و عام است. مخصوصاً که مهاجم مانند سیل زود گذر باشد. و طبیعی است که آنطور مقبرهٔ مورد تجاوز هنوز محترم تر و محبوب تر و آباد تر می‌گردد.»[۱۹] اسناد زنده یاد حسینی که شادروان سلجوقی از آنها یاد نموده‌است، از حدود ۸۶ شخصیت می‌باشد که آوردن نام همهٔ آنان درین فشرده میسر نیست. در اینجا تنها برخی از این دانشوران تذکر می‌یابند: ملک الشعرا استاد بیتاب، علامه صلاح الدین سلجوقی، میرغلام حضرت شایق جمال، میر غلام محمد غبار، سرور گویا اعتمادی، استاد خلیل الله خلیلی، دکتور میر نجم الدین انصاری، پروفیسر میر امان الدین انصاری، میر محمد آصف انصاری، پروفیسرغلام حسن مجددی، محمد ابراهیم خلیل، علی محمد خان آدینه وزیر دربار،خال محمد خسته، فیض محمد زکریا (فیضی کابلی) وزیر معارف و وزیر خارجه، دکتور نجیب الله توروایانا، محمد ابراهیم صفا، پروفیسر داکتر عبدالاحمد جاوید، محمد حیدر ژوبل، پروفیسر عبدالحی حبیبی، محمد طاهر بدخشی، سید شمس الدین مجروح، دکتور محمد انس، غلام سرور ناشر، پروفیسر الکساندر بوسانی استاد دانشگاه نیاپل ایطالیا، مولوی فیض الله قندهاری، مولانا سید محمد عمر هروی، مولانا عبدالقدیر شهاب، مولینا فضل حق رامپوری و مولینا اشرف علی نهادنی و مولانا امجد علی بهاری رحمهم الله، دکتور عبدالغنی نویسندهٔ کتاب احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل و پروفیسر محمد باقر رئیس دانشگاه پنجاب. این دانشمندان همه متفق و به یک نظر اند که عظام حضرت بیدل به وطن اصلی آن شاعر انتقال داده شده است. بقایای جسد میرزا عبدالقادر بیدل را در کنار مقبرهٔ میرزا ظریف (مامای بیدل) و شخص دیگری که غازی خان نام داشته ‌است، به خاک سپردند. به اساس مدارک و شواهد به دست آمده و روایت اهل خبرت، حفریاتی که به وسیلهء دانشمندان در مزار بیدل در خواجه رواش کابل صورت گرفت، دخمه یی در آنجا ظاهر شد که در سمت غربی آن گوری موجود بود که با گچ و آجر پخته کاری شده بود و لوحه سنگ نیمه شکسته یی داشت. از عبارت لوحه سنگ بر می‌آمد که قبر از کدام مبارز بوده و در سال ۱۰۲۶ قبل از ولادت حضرت بیدل وفات نموده ‌است. در سمت شرقی دخمه عظام دو شخص به وضع غیر منظم در صحن دخمه گذاشته شده بود که دلیل قاطع بر انتقال عظام می‌باشد. محلهٔ مذکور از قدیم نزد مردم به یکه ظریف یعنی ظریف آباد شهرت دارد، بدون آن که متوجه باشند که میرزا ظریف مامای بیدل بوده‌ است و اولاده اش در خواجه رواش ساکن هستند. بر تربت بیدل لوحه سنگی هم موجود بوده، ولی در دورهٔ حکمروایی امیر عبدالرحمن خان در هنگام قیام هزاره که در اثر آن از سال ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ جنگ شدیدی جریان داشت، این لوحه سنگ به وسیلهٔ تیمور شاه، احمد شاه و سلطان شاه، صاحبان باغ و زمینی که مزار بیدل و مامایش میرزا ظریف در آن قرار دارد، از بین برده شده است. آنان بر این باور بودند که توجه شخص امیر عبدالرحمن خان که به زیارت بیدل آمده بود و تصمیم ساختن آبده یی را داشت، باعث به اصطلاح سرکاری شدن باغ و جایداد ایشان خواهد شد. تمام جزئیات از بین بردن و ناپدید ساختن لوحه سنگ تربت بیدل را صاحب شاه، وارث عاملان این کار اعتراف نموده و به صورت تحریری به استاد سید محمد داؤد الحسینی پژوهشگر مزار بیدل تسلیم نموده‌ است. در دهۀ چهل شمسی بعد از مطالعه و غور و مداقۀ اسناد دست داشتۀ استاد حسینی، از سوی دانشمندان صاحب صلاحیت افغانستان که در چندین نشست علمی تحت نظر شهید سردار محمد نعیم خان در منزلش انجام یافت، تصمیم گرفته شد تا به پیشنهاد و ابتکار استاد سید محمد داؤد حسینی و ارادهٔ دولت وقت، گنبدی بر مدفن بیدل آباد شود. لوحه سنگی هم به خط استاد حسینی تهیه گردید و بر تربت بیدل گذارده شد.

با حسرت و دریغ، مزار این شاعر متصوف که به هدایت شاه فقید از سوی ریاست ساختمان وزارت دفاع ملی افغانستان ساخته می شد، بنا بر کودتای سردار محمد داؤد خان و پیشامد ها و دگرگونی های سیاسی در کشور به پایان نرسید.

شایستۀ یاددهانیست که این پژوهشگر بیش از پنجاه سال بر زندگی، اندیشه و شعر بیدل، در پیرامون اصطلاحات کابلی بیدل و مزارش پژوهش کرده ‌است.

حال در مورد قبری که بعداً بنام قبر بیدل در دهلی معرفی گردید، نظری می اندازیم:
مرحوم محمد سرور گویا (اعتمادی) می‌نویسد: «در این اوآخر یعنی در سال ۱۳۵۹ قمری در نزدیکی قلعۀ شیر شاه سوری مشهور به پرانه قلعه مقابل آرامگاه ملک نورالدین یار پران کنار جادۀ مترا، خواجه حسن نظامی دهلوی بنا بر علتی در خرابه ‌ای مرتفع و تپه زاری قبری به نام بیدل شهرت داد و از نظام حیدر آباد در خواست نموده تا به امداد وی مقبره را آباد نماید نظام حیدر آباد دکن دو هزار روپیه هندی فرستاد و صفحه و صورت قبر از پارچۀ رخام و خشت و سمنت آباد گردید و کتیبه یی هم به زبان اردو خواجه حسن نظامی بر آن نوشت و به نام میرزا بیدل اشتهار یافت. نظامی درین باره به کلی اشتباه نموده‌است و غرضی داشته‌است. قبر مذکور به هیچ وجه من الوجوه از بیدل نیست. به طوری که شاگردان و معاصران بیدل می‌نویسند، خانه و قبر بیدل در جوار دروازهٔ دهلی محلۀ کهکریان کنار دریای جمنا واقع بوده که از قبر ملک نورالدین یارپران زیاده از دو میل فاصله دارد. به علاوه قبر ملک یارپران و مقابلش قبر ابوبکر طوسی از زمان علاءالدین بلخی موجود و مشهور بوده‌است و هیچ یک از معاصران و شاگردان حضرت میرزا - قبر بیدل را نزدیک بدین دو قبر و قلعۀ شیرشاه سوری اشارت نکرده‌ است. همچنین در کتاب مزارات اولیای دهلی و آثار الصنادید و چراغ دهلی و واقعات حکومت دهلی و مسافر دهلی و غرابت نکر وغیره از مقبرۀ بیدل در صد سال هیچ جا ذکری نرفته‌است. شاعر نامور هند میرزا اسدالله غالب در زمان حیات خود بسیار جستجو و تفحص نموده تا اثری از قبر بیدل در دهلی بیابد. در یک مکتوب خود این مطلب را نوشته و عدم موفقیت خود را اظهار می‌نماید. خلاصه تا زمان مؤلف عقد ثریا یعنی ۱۱۹۹ هجری قمری که ۲۳ سال بعد از مرگ میرزا بیدل مزار حضرتش معلوم بوده ‌است و بعد از آن به کلی نا معلوم و کسی از آن سراغی نداده ‌است.»[۲۰] این موضوع را میتوان در کتاب احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل که به وسیلۀ دکتور عبدلغنی استاد دانشکاه پنجاب تألیف گردیده و اثر بسیار گرانبهایی در مورد زندگی و آثار بیدل است مطالعه نمود. وی می‌نویسد: «بالاخره در آثار الصنادید سر سید احمد که در سال ۱۸۴۷ میلادی نوشته شده‌است و نیز در کتابهایی که بعد از آن تصنیف گردیده غرابت نگار ، مزارات اولیای دهلی و واقعات دارالحکومۀ دهلی ذکری از قبر بیدل نرفته‌است. قابل توجه‌است که کتاب آخرالذکر در این موضوع به صورت جامع بحث می‌کند و حتی از خرابه‌های دهلی نیز نام می‌برد. آثار الصنادید نیز درین زمینه بسیار مهم است. میرزا اسد الله خان غالب (۱۷۹۷-۱۸۶۹ میلادی) که از پیروان ارادتمند بیدل بود تقریظی بر کتاب مذکور نوشته. اگر اثری از قبر بیدل در سال ۱۸۴۷ میلادی وجود میداشت، غالب حتماً از (سر سید احمد خان) در خواست می‌نمود تا از آن در کتاب خویش یاد کند. بنابرین واضح است که در آن وقت قطعاً اثری از قبر بیدل بجا نمانده بود. نظر به این همه دلایل عقیدۀ من این است که مولینا حسن نظامی به کشف محل اصلی قبر بیدل موفق نشده بود. قبری که با وجود شکل غیر مشخخص خود از طرف مولینا حسن نظامی در سال ۱۹۴۱ میلادی (مطابق ۱۳۵۹ هجری) تشخیص شده نتوانست در سال ۱۸۴۷ میلادی یعنی یک قرن پیشتر بصورت بهتری قابل تشخیص بود. اما میدانیم که غالب و سر سید احمد حتی یک کلمه نیز راجع به بیدل در آثار الصنادید اظهار نکرده‌اند. بنابرین برای تعیین قبر بیدل تحقیق علمی در خود همان جای لازم است.»[۲۱] مرحوم پروفیسر غلام حسن مجددی می‌نویسد: «در اثر غفلت متمادی قبر این شاعر بزرگ ناپدید گردید. قبلاً ذکر گردید که در پایان سدهٔ دوازدهم هجری خانۀ بیدل بحالت ویرانی بود، چون کسی نبود که از قبر مراقبت کند شاید در طول سه یا چهار عشرۀ اول سدۀ سیزدهم هجری در اثر خرابکاریهای زمان از میان رفته باشد. داکتر عبدالغنی میگوید: مولینا حسن نظامی مصنف آثار متعددی در بارۀ دهلی، بمن نوشته‌است که چون مرقع دهلی مؤلفۀ درگاه قلی خان را به زبان اردو ترجمه می‌نمود، در آن ذکر گردیده بود که قبر بیدل معلوم نیست. و مولینا شاه سلیمان صاحب پهلواری پس از خواندن ترجمۀ مذکور بوی نوشت که قبر در مقابل (قلعۀ قدیم) و در مجاورت قبر حضرت ملک نورالدین یارپران واقع بوده‌است، مولینا به آنجا شتافت، اثری از قبر بجا نمانده بود.» وی می‌افزاید: «در (آثار الصنادید) میر سید احمد که در سال ۱۸۴۷ میلادی نوشته شده‌است و نیز در کتبی که بعد از آن تألیف گردیده، ذکری از قبر بیدل نرفته‌است.»[۲۲] این که شادروان مجددی می‌نویسد که در اثر غفلت متمادی قبر این شاعر بزرگ ناپدید گردید، و یا اینکه نوشته ‌است که شاید در طول سه یا چهار عشرۀ اول سدۀ سیزدهم هجری در اثر خرابکاریهای زمان از میان رفته باشد، ادعا‌ ها و نظریه ‌های خیلی ضعیف و بی اساسی می‌باشند. آیا از میان هزاران قبر، این کار صرف در مورد قبر بیدل صورت گرفته است؟ چرا سایر مزارات و مقابر دهلی از گزند روزگار در امان مانده اند؛ و یا هزاران قبر، حتا قبور اشخاص گمنام، در هرات و غور و بلخ و کابل و غزنی، با وجود گذشت سده‌ها هنوز پا برجا هستند ؟ در حای که حتی هزاران قبر اشخاص گمنام در میان آنها وجود دارد و تا هنوز از میان نرفته اند. استاد شفیعی کدکنی در مقالۀ (بیدل دهلوی) خویش نوشته است که : « اکنون خاکجای او بدرستی معلوم نیست. البته در دهلی قبری بنام بیدل تعمیر کرده اند که مورد تردید است.»[۲۳] شادروان محمد حیدر ژوبل که استاد کرسی تاریخ ادبیات در فاکولتۀ ادبیات کابل بود، در کتاب مؤلفۀ خویش نگاشته ‌است: «بیدل بعمر هفتاد و هفت سالگی در دهلی وفات نمود و در خانۀ خود در شاه جهان آباد دهلی مدفون شد و گویند که بعد بکابل انتقال داده شد.»[۲۴]

پس به صراحت باید گفت که پژوهش ‌های عاری از اهداف شخصی و نفسی شادروان استاد سید محمد داؤد حسینی، طوری که در فوق نظر استاد سلجوقی مرحوم را خواندیم، کاملاً درست بوده و اظهرُ من الشمس است که حضرت بیدل همه دل در محلهء (یکه ظریفِ) قریۀ خواجه رواش کابل آرمیده‌ است. بیدل به ویژه در کشور افغانستان، قسمتی از ترکستان چین و تاجکستان و ازبکستان محبوبیت بسیار دارد.


مأآخذ و پینوشتها:

* این دو نظر نیز وجود دارد که گویا «بیدل» در بدخشان تولد گردیده و قشلاق قبیلۀ ایشان هنوز در آنجا موجود است و یا اینکه وی در دهکدۀ «یکه ظریف» واقع در خواجه رواش کابل که محل بود و باش چغتائیان بوده و هنوز هم می باشد، به دنیا آمده و در آوان طفولیت با پدرش به هند رفته است. مقبرۀ «میرزا ظریف» مامای «بیدل» که در فقه و تفسیر و حدیث از علمای عصر بوده است، هنوز در قریۀ خواجه رواش کابل زیارتگاه عام و خاص می باشد.
** کلمه هایی که در آنها حرف های فارسی (پ، چ، گ، ژ) موجود می باشد، در حساب ابجد معادل آن ها یعنی (ب، ج، ک، ز) گرفته میشود.
[۱] – دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ۱
[۲] - دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ۱
[۳] – دکتر محمد معین،فرهنگ فارسی، جلد پنجم، مؤسسۀ انتشارات امیر کبیر، تهران،
۱۳۷۱، ص ۲۵۸
[۴] - دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ۲
[۵] - دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، تهران سال ۱۳۲۸ خورشیدی، ص ۱۸۸۲
[۶] - دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ۲ – ۴
[۷] - غزل محض – سبک هندی و (ارلشلی بی دل)، وب سایت ساو، بلوگفا، کوم
[۸] - قاسم، میر قدرت الله، مجموعۀ نغز، لاهور ۱۹۳۳، ص ۱۱۵ - ۱۱۶
[۹] - قاری عبدالله، میرزا عبدالقادر بیدل (ترجمه)، در کتاب سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد آورنده:
محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵، ص ۵۱
[۱۰] - دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ۶
[۱۱] – وب سایت افغان پدیا، ۴ شنبه ۲۵ جدی ۱۳۸۷
[۱۲] – ویس امیری ، حضزت ابوالمعانی مرزا عبدالقادر بیدل، منتشرۀ وب سایت آزمون ملی و
وب سایت فراتر از مرز ها
[۱۳] – شفیعی کدکنی، بیدل دهلوی، مجلۀ هنر و مردم، ش ۸۴، ۸۵ ، س ۱۳۴۷، ص ص۴۳ – ۵۱ و در کتاب سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد آورنده: محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵،
ص ۲۶۷ – ۲۸۴
[۱۴] – قاری عبدالله، مرزا بیدل، در کتاب سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد
آورنده: محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵، ص۱۸
[۱۵] – وحدت وجود در کلام بیدل، وب سایت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی
[۱۶] – قاری عبدالله، مرزا بیدل، در کتاب سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد
آورنده: محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵، ص۳۳
[۱۷] – وب سایت افغان پیدیا، ۴ شنبه ۲۵ جدی ۱۳۸۷
[۱۸] – دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ص ۱۷۵ - ۱۷۷
[۱۹] – سلجوقی، صلاح الدین، نقد بیدل، د پوهنی وزارت، د دارالتألیف ریاست، ۱۳۴۳، ص ۸۷
[۲۰] – گویا، سرور، وفات بیدل، قبر بیدل، عرس بیدل، در کتاب سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد
آورنده: محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵، ص ص ۲۱۸-۲۱۹
[۲۱] – دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱، ص ص ۱۷۶ – ۱۷۷
[۲۲] – مجددی، پوهاند غلام حسن، بیدل شناسی، چاپ مطبعهٔ پوهنتون،۱۳۵۰، ج اول، ص ص ۸۶ و ۸۷
[۲۳] – کدکنی، شفیعی، بیدل دهلوی، در کتاب سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد آورنده:
محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵، ص ۲۷۵
[۲۴] – ژوبل، محمد حیدر، تاریخ ادبیات افغانستان، کابل ۱۳۳۶، ص ۱۲۹

ماآخذ:

[۱] – بیدل، ابوالمعانی میرزا عبدالقادر، کلیات، جلد چهارم ( چهار عنصر، رقعات، نکات، د پوهنی وزارت،
د دارالتالیف ریاست
[۲] – استاد خلیلی، فیض قدس، انجمن تاریخ افغانستان، ۳ حمل ۱۳۳۴
[۳] – دکتور عبدالغنی، احوال و آثار میرزا عبدالقادر بیدل، ترجمۀ میر محمد آصف انصاری،
پوهنزی ادبیات و علوم بشری، ۱۳۵۱
[۴] - دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، تهران سال ۱۳۲۸ خورشیدی
[۵] - غزل محض – سبک هندی و (ارلشلی بی دل)، وب سایت ساو، بلوگفا، کوم
[۶] - قاسم، میر قدرت الله، مجموعۀ نغز، لاهور ۱۹۳۳
[۷] - سی مقاله در بارۀ بیدل، گرد آورنده: محمد سرور پاک فر، وزارت اقوام و قبایل، کابل میزان ۱۳۶۵
[۸] – شفیعی کدکنی، بیدل دهلوی، مجلۀ هنر و مردم، ش ۸۴، ۸۵ ، س ۱۳۴۷
[۹] - سلجوقی، صلاح الدین، نقد بیدل، د پوهنی وزارت، د دارالتألیف ریاست، ۱۳۴۳
[۱۰] - مجددی، پوهاند غلام حسن، بیدل شناسی، چاپ مطبعۀ پوهنتون،۱۳۵۰
[۱۱] – سلجوقی، صلاح الدین، نقد بیدل، د پوهنی وزارت، د دارالتألیف ریاست، ۱۳۴۳
[۱۲] – ژوبل، محمد حیدر، تاریخ ادبیات افغانستان، کابل ۱۳۳۶
[۱۳] – وب سایت افغان پدیا، ۴ شنبه ۲۵ جدی ۱۳۸۷
[۱۴] – ویس امیری ، حضزت ابوالمعانی مرزا عبدالقادر بیدل، منتشرۀ وب سایت آزمون ملی و
وب سایت فراتر از مرز ها
[۱۵] - وب سایت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

ارسال توسط: داکتر حشمت حسینی


لطفاً سایت زیر را بخوانید:
http://database-aryana-encyclopaedia.blogspot.com/۲۰۰۹/۰۲/blog-post_۹۶۶۳.html

ارسال توسط: داکتر حشمت حسینی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۲۰/۲۰۰۹ ۰۴:۱۴:۲۰ ق.ظ.
سلام و عرض ارادت

خسته نباشید. خواستم در ارتباط با بیدل شما را به یک سایت دعوت کنم. نقدی بر کتاب (شاعر آیینه ها) نوشته شده که خیلی جالب است.

آدرس سایت: www.bedil۱.blogfa.com

خدا نگهدار
حیدر بدخشی

ارسال توسط: حیدر بدخشی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۰۹/۲۰۰۹ ۰۴:۵۶:۱۱ ق.ظ.
سلام
نظر درباره میرزا عبدالقادر بیدل تنها نمی تواند نظر ادبی یا مثل متن نگارنده نظر باری به هر جهت باشد!
برای شناخت بیدل باید اول ارتباطی مابین عرفان اسلامی و عرفان هندی ایجاد کرد و آنگاه بیدل را از میان معادلات آن کشف کرد.کاری که حتی آقای کدکنی هم از عهده ی آن نتوانستند بر آیند.
یاحق!

ارسال توسط: saa


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۰۳/۲۰۰۸ ۰۵:۰۲:۰۵ ق.ظ.
به نظرمن اطلاعات شما بی نظیر است
با تشکر

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۰۶/۲۰۰۷ ۱۲:۵۸:۱۰ ب.ظ.
سلام مطلب جالب بود اما در مورد اندیشه ی بیدل باید عرض کنم پیچیده تر از اینها ست قضیه چنانکه دراندیشه ی وی هر قدر که نشا نه های عرفانی و وحدت ویگانگی وجود دارد همانقدر هم اندیشه های نیهیلیستی وپوچگرایانه فوران می کند در همان کتاب شاعر آئینه ها کدکنی می گوید که بیدل تحت تا ثیر تفکرات فلسفس هندی بوده وبهشت وجهنم را افسانه می پنداشته وحتی مبدا الوی را برای بشر منکر شده است چنانکه هم فکر با داروین
می نویسد(آدمی هم قبل از آن کادم شود بوزینه بود)در نوشته های وی حتی نشانه هایی از تسلطش
بر علوم تسخیر جن هم دیده می شودودوباره در نقطه ای مقابل تمام اندیشه های عر فانی دستورات فقهی هم صادر می کند که در نوع خود جالب است با آنهمه تنفری که از مذهب سطحی داشته است مثلا می گوید(نشئه ی صهبا نمی ارزد به تشویش خماد/در گذر امروز از آبی که فردا آتش است.در کل فکر می کنم بزرگترین امتیاز بیدل عرفان او نبوده بلکه تعمد وی در ایجاد حیرت در خواننده از طریق شعر بوده به عبارتی برای وی شعر در اولویت بوده وشعر برای او ابزاری در جهت ارائه ی عقایدش نبوده است
ودر این را از تناقض گویی واهمه ای نداشته است

یا حق

ارسال توسط: حس اول