مجتبی مظفری راد متولد شهریور ۱۳۶۲ سبزوار
دانشجوی کارشناسی حسابدار
شعر را از ۷ سال قبل آغاز کرده است وتا اکنون در فضای شعر نفس می کشد
وی عضو هییت موسس انجمن شعر جوان سبزوار و دبیر کانون شعر دانشگاه پیام نورسبزوار میباشد .
عنوانهای مختلف شهرستانی و استانی و کشوری (برگزیده ۳ دوره شعر دانشجویان دانشگاه پیام نور ومقام اول جشنواره دو سالانه ادبی و...) وی را از توتم اصلیش که همانا شعر می باشد باز نداشته است در زیر چند نمونه از شعر های این شاعر کویری را می خوانیم :
۱)
مگر حرفهای خدا چقدر بیشتر بود
که این چنینت سرود
بی واهمه از سپیدی سطر ها
بی واهمه از الفبایی که ترا نداشت
که حرفهای تو
بزرگتر از تخیل حنجره هاست
بزرگتر از حروفی که شهر را صرف می کنند.
ای حرف خدای بزرگ
آنقدر
که هیچ سطری از تو پر نخواهد شد
چنان که خطوط مرده
از نقاط بی طول و عرض و ارتفاع .
غواص مرده به سطح آب می آید
کلمات مرده به سطر کاغذ
تو آنقدر زنده ای
که به هیچ سطحی نمی آیی
به هیچ سطری .
همان بهتر خودم را به کودکی بزنم
که الفبا نمی دانم
و بلد نیستم
چند تا دوستت دارم
که دستم کمتر از آن باز می شود
که بگویم این قدر ...
***
هیچ از شهرت نخواستم
ونه از خدایی که هیچ شریک نداشت
ترا از کلماتی خواستم که در فرهنگها نیست
انجا که حرفی نباشد
آنجا که سپید می ماند .
۲)
جاذبه ات
روی زمین نگاهم میدارد
تا به چشمهات فکر کنم
که زمین بی چشمهات
از عطر هر سیبی خالیست
نیوتن
دیوانه ات نبود
که جاذبه ماه را کشف نکرد
سرم گیج میرود
لطفا
به گالیله دیوانه ای فکر کن
که سعی میکند
اثبات کند
زمین
به دور ماه میچرخد
۳)
این سیگار که مرا از خانه بیرون می کشد
راهی است برای فرار از اتاق های بی معاشقه
و این دود ها هم فقط
خیابانهای خالی را محو می کنند
که به اتاقهایی پر از تو می رسند
بیزارم از خیابانهایی که ترا از خطوط سپید عبور نداد
تا دستم را بگیری
و دوستت دارم
به دارم هام اضافه شود
لبهات به شعر وادارم می کند
بیایم توی چشمهات بنشینم
تا ونیز احساس تنهایی نکند
کم کم ونیز قصد غرق شدن دارد
۴)
مغازله های بی غزل
معاشقه های بی معشوق
دیوانگی هام را برای خلق توجیه می کنند
و حالا
بی مغازله و معشوق
یک دیوانه معمولی ام
که پلهای هوایی شهر
به بی تو پریدن وسوسه ام می کنند
وحیف
که مادرم شروه خوانی نمی داند
تا صدایش
لهجه ات را به مزارم بیاورد
سیگارهای توی لحد
بیشتر آرامم میکنند
تا خواب ببینم
خوابم را دیده ای
۵)
عزیزم
ما آخر قصه مان را به کلاغها دادیم
بی آنکه در قصه مان
خانه ای باشد
تا رسیدن
مفهومی برای گریز از سیگار های تنهایی کشیدن باشد
این روزها
دیوانه ات
ته جویها دنبال جریانی تازه میگردد
این جریان بر نمی گردد به روزهای گذشته
تا در دست تو
دست داشته باشم
در صدات آرامش
داروخانه ها از دادن قرص های شادی آور معذورند
دیازپام را از غزلیات مولوی می
خرم
آنقدر خر هستم
که بی عشق هم زنده
بنشینم
توی اتوبوسی که ترا از من دور می کند
وصندلی ها از دوست داشتن
لبریز میشوند
خودکارها خالی
***
غروب
کلاغها از پنجره اتوبوس به خانه بر می گردند
بی آنکه در قصه ما خانه ای ...
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
سلام.بعدازسالها بی خبری تونستم ازت حالی بپرسم چه خبرداداش خوبی؟اوضاعواحوال چطوره؟یاد جشنواره بابل بخیر...تونستی بیخبرم نذارچندتاشعرقشنگ بفرست
ارسال توسط: فاطمه عباسی
سلام آقا مجی تقریبا" منو شما هم سنیم شما هم مث من بد شانسید کار رو هوا مدرک لیسانس ناامید .............خوشحال شدیم.
ارسال توسط: مجتبی مظفری
damet garmo ghalamet sabz
moafagh bash!
ارسال توسط: paria
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۷/۱۴/۲۰۰۷ ۰۴:۱۰:۰۳ ق.ظ.
غزل درسینه ام فریاد دارد هزاران گریه از بیداد دارد
ارسال توسط: مرتضی مظفری راد
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۱۷/۲۰۰۷ ۰۱:۳۷:۵۰ ق.ظ.
man khodam aslan balad nistam sher begam yani delam khili vaghta khaste vali natoonestam ,va be shoma tabrik migam ke enghd ostadane sher goftin khili ghashang bood .
ارسال توسط: azadeh
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany