پریچهره جان ببخش ! تو همین امشب باید همبستر مردی شوی . مردی که پالتویش همرنگ چشمهایش است . نپرس چرا . فقط با او بخواب . چشمهایت را ببند و فکر هم نکن . گمان نمیکنم آقای عالیجاه به فکرهای تو در آن لحظه اهمیتی بدهد . میتوانی فکر کنی به گذشته . به یاد بیاوری روزی را که جلوی دانشگاه ایستاده بودی و سعی میکردی خودت را خونسرد نشان بدهی : به ساعتاش نگاهی کرد . پای تکیهگاهاش را عوض کرد و دوباره به ساعتاش نگاه کرد . گمان کرد قرارشان روز دیگری بوده است و یا دست کم ساعت دیگری . نزدیک بود دوباره به انتظار ، دری وری بگوید که دید از دور می آید . از آن سمت خیابان . با همان شلوار رنگ پریده و موهای کم پشتی که باد امانشان را بریده بود . لبخند خفیفی را روی لبهایش انداخت .
ببخشید .
مهم نیس .
کاری پیش اومده بود . خیلی دیر کردم ؟
نه . کلاس من هم تازه تموم شده . بریم ؟
همان جای همیشگی . نیمکتی از پارکی خلوت که کمترین احتمال دردسر را هم نداشت .
شَتَلَق . شَتَلَق . شَتَلَق . سرم گیج میرود . مادرم دوباره بند کرده است به من و بیکاریام . در اتاق بسته است و صدایش پیچ خورده لای آن شَتَلَقها از هشتی خانه می آید . چقدر بد است که آدم تک فرزند خانه باشد و چقدر بدتر است که پدرت صبحها برود و شبها خسته برگردد . حداقل خوبی خانههای شلوغ اینست که آدم در فراوانی فرزندها کمتر دیده میشود .
پریچهره خوبم ! بگذار داخل اتاقات شود . سکوت کن تا گمان کند راضی هستی . بنشین لبه تختات تا فکر کند تو از او راغبتری . از زمختی انگشتهایش نترس و رنگ درنده چشمهایش . سعی کن خودت را به فراموشی بسپاری . رها کن خودت را و به خاطرههای خوبی فکر کن که من برای تو ساختهام . به روز هفتم خرداد : پسر ، با ترسی از روی خجالت گفت : " تولدت مبارک پری خانم " دختر از خوشحالی نمیدانست چه بگوید . آنقدر نمیدانست که بغضاش گرفت . پسر ابروهایش را بالا انداخت و با چشمهای گشاده و ترسیده خیره شد به صورت دختر . " این دومین باره که از یه نفر هدیه میگیرم " ابروهای پسر در هم گره خوردند . دستش را کشید روی سر خلوتاش . " هدیه اول را از خانم معلممون گرفتم . کلاس اول بودم یا دوم یادم نیس " پسر نفس راحتاش را قاطی کرد با خنده .
به چی می خندی ؟ به تنهایی من ؟
نه . به تنهایی خودم که دیگه داره . . .
این جمله ناتمام اولین جمله بود برای یک آغاز بلند . دختر ایستاد . نمیدانست چرا . آرام سرش را چرخاند و نگاه کرد به . . .
شَتَلَق . شَتَلَق . " . . . همین پسر کبری خانم که تو هی ازش بد میگی ، ماشالا هزار ماشالا رفته سرکار . ازدواج هم کرده . میشنوی ؟ میگم ازدواج هم کرده . کبری خانم . . . اَاَاَه ! بازم برید . بیا سوزن این لکنتی را نخ کن واسم . آره . کبری خانم دیروز پریروزا میگفت میخاد ماشین بخره . پسرش را میگم . از اون مدل بالاهاش . بیا نخش کن دیگه " همه این حرفهایش را از حفظام . داستان پسر کبری خانم را که تمام کرد میرود سروقت پسرعموی خودم که چقدر آقا شده و مایه افتخار . . . امشب شب خوبی نیست . این از مادر که شبیه رادیو شده و برایش مهم نیست که من به حرفهایش گوش میدهم یا نه ، آن هم از ماجرای صبح . مدام یاد حرفهای آن منشی عشوهایی میافتم و نفسم میخواهد بند بیاید : " اما شما ناامید نباش . آقای عالیجاه خودشون راه حل را پیش پاتون گذاشتن . ایشون گفتن از ماجرای اون پسره اصلاً خوشام نیومده . گفتن بجاش یه مرد قد بلند بذار با پالتوی بلند سبز رنگ . از اون مردا باشه که . . . "
دلت برای آن پسر تنگ شده است . راستی هنوز هم نمیبخشیاش بخاطر آنروز که ترا منتظر گذاشت و نیامد ؟ آن روزیکه نشسته بودی روی همان نیمکت کم دردسر ، و حتی من هم ترا با انتظارت تنها گذاشتم و با پسر راه افتادم توی خیابان : همینطور که راه می رفت به ساعت مچیاش نگاه کرد . فرصت زیاد بود . توی ذهناش مرور کرد . برود ، جزوه را بگیرد ، با همکلاسیها هماهنگ شود برای حضور دسته جمعی در . . . ناگهان مردی دستش را چسبید . بی آنکه سر برگرداند و حتی نگاه کند که دست چه کسی را گرفته است . پسر نگاهاش کرد . مرد یک پا کم داشت . گفت : یه بوی آشنا میاد . و سرفه کرد . پسر مانده بود که آن مرد در همهمه خیابانی که منتهی میشد به دانشگاه چرا دست او را چسبیده است . آنهم میان اینهمه آدم دیگر . مرد ادامه داد : اونجا . سرفه کرد . اونجا دارن . سرفه کرد . اونجا دارن سر میبرن . دست پسر را رها کرد . پسر رفت . یک . دو . قدم سوم را نتوانست بردارد . برگشت تا دوباره آن مرد یک پا را ببیند . گم شده بود لای سرفههایش . پسر با خودش . . .
پاشو برس به زندگیات . خدا منو مرگ بده . هیچ معلوم نیس چه دردی هس تو جون تو . پاشو دیگه . آخه بچه این چه فکر و خیالیه که تمومی نداره ؟ اصلاً این نامهها را واسه کی مینویسی ؟ همینه دیگه . بابات هم باهاس سرکوفت تو را بمن بزنه . که چیه ؟ بچه خان داداش شده افتخار فامیل و . . .
من هم مثل تو خستهام و حالم از خودم بهم میخورد . نمیدانم چرا دیوار این اتاق رقصاش گرفتهاست . قابهایم کج و معوج شدهاند و حالاست که جملههای داخلشان مثل ماست بریزند روی فرش .
بگذار صدای نالههایت اتاق را فتح کند . چه اهمیتی دارد که آن سبزهای درنده را براق میکنی . آن مرد ، آبی است که از سر هردومان گذشته است . بگذار پلکهایت همدیگر را ببوسند تا باز هم پسری که دوستاش داری به یادت بیاید . همان پسری که بخاطر زخمهایش ترا منتظر گذاشت .
پسر با قدمهایی که تا دویدن فاصله کمی داشتند مسیر آمدن را برمیگشت . نمیدانست میرود یا فرار میکند . او حتی نمیدانست که زیر چشماش سیاه شده و از پیشانیاش جریان سرخی جاری است . با قدمهای بلند و تند میرفت . چشمهایش کسی را نمیدیدند . توی سرش هیاهویی بپا بود . جنجالی که رنگ خون داشت . جلوی دانشگاه شده بود جای رقص کاغذها . کاغذهایی که هرکدامشان از قید یک کلاسور رها شده بودند . فارغ از اینکه از کدام درس آمدهاند شانههاشان را بهم میمالاندند و با ساز باد میرقصیدند . یکهو صدایی توی گوشاش پیچید .
یادم اومد . اون بو را میگم .
همان مرد بود . همان مردی که فقط یک پا کم داشت .
بوی شیمیایی بود .
وقتی از مرد دور میشد آشوب جلوی دانشگاه را فراموش کرد و فقط از خودش میپرسید آن مرد چرا دیگر سرفه نکرد ؟
پریچهره جان ! دلت می خواهد پیرزنی باشی که گربهاش را بیشتر از نوههایش دوست دارد ؟ یا کودکی که هر شب آدمهای قصه را در اتاقاش میزبانی می کند ؟ دوست دارم از من چیزی بخواهی .
راستی شما هیچ میدونستین آقای عالیجاه خودشون هنرمندن ؟ دست برقضا دستی به قلم هم دارن ؟ پس یه وقت فکر نکنی که ایشون فقط مادیات را . . . اگه مایلید شماره اینجا را به شما بدم که راحت تر پیگیر کارِتون باشین . همیشه هم خودم ور میدارم .
بخاطر تلاش در زمینه . . . لوح را به شما هنر . . . دورة جشنواره ادبیات داس . . . لکه های تحسین ، فرش را کثیف کرده اند . گلهای این قالی چقدر درشت شده اند . خوابم یا بیدار ؟ میخواهم کمی با مادرم حرف بزنم . شاید هم دنبال کاری گشتم . کاری که کار باشد .
اندیمشک
پائیز ۸۴
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۷ ب.ظ.
DATE: ۰۵/۰۳/۲۰۰۷ ۰۷:۱۲:۴۸ ق.ظ.
داستان بسیار زیبایی بود.به نظرم طرحی تازه داشت با پیچیدگی های مخصوص به خودش.
از خواندنش بسیار لذت بردم.
ارسال توسط: طلوع
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany