»
 سمانه نائینی » معرفی دکتر محمد حسین بهرامیان

محمد حسین بهرامیاندکتر محمد حسین بهرامیان از شاعران متعهد و موفق نسل امروز غزل ایران است که تجربه های حسی و آکادمیک ادبیات ایران را یکجا تجربه کرده.

تحصیلات دانشگاهی اش در رشته زبان و ادبیات فارسی بوده است و در حال حاضر هم در دانشگاه به تدریس ادبیات مشغول است به همین دلیل بسیاری از نوشته ها، نقد ها و مطالب ایشان در این حوزه تعریف می شود: مجموعه چهار جلدی "خلاصه خوبیها " را در سا لهای ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۱ به چاپ رسانده .در سال ۱۳۸۲ نیز مجموعه سه جلدی "حجره های ملکوت" به چاپ رسید که تنها جلد اول به قلم بهرامیان است.علاوه براین تعدادی از مقالات ، ترجمه ها و نقد آثار شاعران گذشته و امروز در طول سالهای گذشته در مطبوعات مختلف به چاپ رسیده است که بزودی در یک مجموعه کامل به چاپ خواهد رسید.

اگرچه قالب های مختلف شعری را تجربه کرده اما غزل را دوست دارم و اعتقاد دارد " ظرفیت این قالب هزار ساله بیشتر از آن است که در دنیای معاصر و در رنگارنگی انواع ادبی حرفی برای گفتن نداشته باشد ". این را از باب رعایت اندیشه های مخالف می گوید وگرنه از صمیم دل به این قالب علاقه دارد و معتقد است غزل همیشه با روح اندیشه ور و سراسر عاطفه ی ایرانی تناسب و همخوانی آشکار داشته و دارد.

درباره غزل امروز می گوید "متاسفانه تجربه های سطحی و نا موفق غزل دهه ۸۰ بسیاری از مخاطبان خاص و عام را از پذیرش اینگونه شعر بدور داشته است. تعابیری چون "غزل متفاوت" یا "متفاوط" ، "غزل فرم " ، "غزل پست مدرن "، "غزل فرانو" و....در واقع زاییده توهمات افراد ساده اندیش و جویای نامی است که قبل از شناخت عمیق غزل و معرفت ظرائف و ظرفیت های این قالب عزیز ، به فکر نظریه پردازی افتاده اند. به همین دلیل چنین شعری برای مخاطب مشکل پسند شعر امروز غریب و نا آشنا می نماید. اشعاری از این دست به هیچ عنوان نمی تواند مخاطبان اندک در عین حال متنوع را از خود خرسند نگه دارد. با اینهمه برخی از تجربیات شعر این گروه قابل توجه و تامل است.خصوصا توجهات و تاکیدات این گروه از شاعران جوان بر وجوه ساختاری و زبانشناسانه کلام ، قابل تقدیر است. "

در غزلیات سالهای اخیرش جدای از هرگونه نظریه پردازی نوع خاصی از غزل را مد نظر داشته است که علاوه بر دور بودن از ابتذال های غزل متداول دهه هشتاد، از وجوه غنایی و عاطفی که شایسته و بایسته این قالب زیباست بدور نباشد. می گوید " اروتیسم بیماری مهلکی است که به جان شعر امروز افتاده است و استفاده مفرط از آن را در شعر نجیب ایرانی بر خود جایز نمی دانم . هر چند بسیاری از شاعران امروز در نوعی توجیه اجتماعی مجوز چنین ابتذالی را برای سروده های خود صادر کرده اند. "

" روایت در شعر یزرگترین عاملی است که شعر را- آنگونه که نیما می خواست - به یک اثر ساختاری مستقل و یک قطعه کامل نظام مند شعری نزدیک می کند.روایت در غزل دهه هشتاد تضمین کننده فرم جامع شعر نیست اما به یکدستی اثر کمک می کند. نکته قابل توجه این که استفاده خطی و یکرویه از روایت نیز به هیچ عنوان با جوهریت شعر تناسب ندارد. نگاه شاعر به روایت باید قطعا متفاوت از نگاه یک داستان پرداز باشد.شکست زمان، شکست مکان ، تداخل فضا و تنوع و تکثر کاراکتر ها نیز در شکلی کلیشه ای کمکی به شاعرانگی کلام نمی کند چرا که چنین مواردی در رمان نو هم به تواتر تجربه شده است. مقصود اینکه نوع متفاوت روایت و نوع استفاده از عامل روایت است که شعر را از داستان وانواع آن متمایز می کند .این نکته ای است که باید در شعر روایی امروز مورد توجه تام و تمام قرار گیرد که متاسفانه کمتر اینگونه بوده است.
علی رغم همه جبهه گیری های نقد معاصر با رمانتسیم در ادبیات، هرگز استفاده دقیق و حساب شده از آن را در شعر ناپسند نمی دانم خصوصا درغزل که تناسب خاصی با عواطف و احساسات انسانی دارد.غزل ، غزل است و استفاده از این قالب در حوزه سیاست و مسایل اجتماعی و بعضا انتقادی با روح ملایم و وجود نازنین غزل چندان همخوانی ندارد، اگرچه شاعران نوپرداز با هزار و یک دلیل جامعه شناختی و فلسفی و....برای کشاندن این قالب زیبا به حوزه های خشک اجتماعی توجیهات متعددی دارند. "

"....ونکته آخر اینکه تصرفات زبانی، گریز از هنجار های زبان و سکته های بیانی ممکن است غزل مورد نظر مرا در مواجهه با مخاطب و نوع متفاوت خوانش او دچار آشوب کند با اینحال براین باورم که اینگونه شعر ، نویسه ی متفاوتی را می طلبد. حتی همین تفاوت و تنوع نوشتار است که چند صدایی بودن اثررا که بر آن نیز تاکید تمام دارم به شکلی آشکار تر به مخاطب اراپه می کند. دنیای مجازی وب سایت ها این مشکل را تا حدودی مرتفع ساخته است. "

چند غزل :


آه سایشگاه
می پرسم از اندوه نا یابی که او را برد
از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه
او مثل ماهی های تنگابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا
از موج خیز سرد سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست
می گوید از شبهای شادابی که او را برد:

من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد
داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نا مفهوم
او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:

سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم
من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها
افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند
لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا
با من قرار مانتویی آبی که اورا برد

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم
هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد

این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او
می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

مثل پسین سالمندی های یکشنبه
افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد

زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر
دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم
هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور
کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد
***
من راوی این قصه ام ،از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد

از آه-سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد

او خود منم ، من اویم و آیینه می داند
آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد

من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم همان خوابی که او را برد

من...را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد
من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد


*****************


فالگیر
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

*****************


سیب
یک غزل گفته ام مثل یک ، با ردیف بیفتد بیفتد
شاید این شعر بی مایه باشد ، شاید این قافیه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ریسمان کردم امشب
شاید این شعر بی مایه روزی ، دست یک روح مرتد بیفتد

من ولی در پی یک سوالم : این که پایان این ماجرا چیست؟
این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟

شعله باید بر انگیزم ازخویش ، دار باید بیاویزم از خویش
تا کی آخر در آیینه چشمم ، بر نگاهی مردد بیفتد

بر لب بام خورشید بودیم ، بر لب بام خورشیدآری
بر لب بام خورشید ناگاه ، ماه در پایت آمد بیفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد
سیب یک لحظه یک اتفاق است ، اتفاقی که باید بیفتد

اتفاقی شبیه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... یا نه هر لحظه شاید بیفتد

خیز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر
رفته است آن تبر دار دیروز، پای بتهای معبد بیفتد

موج باید برانگیزی از من ، ماه باید بیاویزی از من
موج یا ماه تا نبض دریا ، یک دم از جزر و از مد بیفتد

*****
مرگ طنزی فصیح است آری ، باید از عمق جان خواند وخندید
گرچه این شعر بی مایه باشد ، گرچه این قافیه بد بیفتد


*********************


غم نان

گاری سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد

سیبها ریخت که از مرد نماند چیزی
جوی پرشد که دو سر عایله در آن افتاد

بعد از آن کوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یک دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد

یا نه مثل همه ی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه ؟ شهیدان افتاد

گره مشکل او دست خدا باز نشد
کار او باز به یک مشت مسلمان افتاد

او که عاشقتر از آن بود که دانا باشد
سر و کارش به همین مردم نادان افتاد

غم نان ، کاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید
از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد
**
... و شب بعد زمین مرده ی او را بلعید
جسدش در حرم شاه ؟ شهیدان افتاد

گله آرام میان شب عریان خوابید
زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:


لا لالا برگ گلم! شاخه ی بیدم لالا
یوسفم دست کدوم گرگ بیابان افتاد
***
برف چون حوله ای آرام وسبکبال و سپید
گرم روی تن عریان زمستان افتاد

برف بارید که از مرد نماند چیزی
شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد


******************


شعری که می خوانید مربوط به سال ۱۳۷۳ است که به خاطر دلبستگی ام به این غزل آن را برای تان می نویسم

قناری سار بلبل پر پرستو پر کبوتر پر
خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنین تر پر

من وحسرت نشینی ها من واین سخت جانی ها
تو از دلبستگی ها پر تو تا یک آسمان پر / پر

تمام زندگی تکرار یک کوچ است یک پرواز
تمام زندگی تکرار یک گل یک گل پرپر

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها
من وخارجنون دردل من وتیرخطر درپر

تمام سینه سر خان روی بال خویش می بردند
تو را وقتی که زخم یک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگیر ویک جنون بشکن
اگر آیینه آیینه اگر دل دل اگر پر پر

من از افسانه موهوم دل بایست می خواندم
که در اسطوره آتش سیاوش پر سمندر پر

همیشه قسمتم این کنج محنت نیست می دانم
به سوی چشمهایت می گشایم روزی آخر پر

 تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 7


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۰۱/۰۶/۲۰۱۰ ۱۱:۰۶:۴۵ ق.ظ.
سلام .من یکی از خوانندگان مطالب ارزنده شما هستم.مدته بود که احساس میکردم شما را میشناسم .وقتی که دیشب شعر لیلای شما را خواندم مطمئن شدم.من سال ۷۶ دانشجوی ادبیات کرمان
بودم کی از دوستانم اهل فسا بودوسال۷۸به اسایشگاه منتقل شدو

ارسال توسط: م.ب


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۱۷/۲۰۰۹ ۱۱:۰۳:۵۰ ق.ظ.
نمی فهمید.......................................................................

عالی بود

مرسی

شعرتان را بدون اجازه در وبلاگم درج کردم


امیدوارم مرا ببخشید

ارسال توسط: رضا ط


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۱۲/۰۷/۲۰۰۹ ۰۵:۳۷:۰۴ ق.ظ.
به نظرم شعر آه سایشگاه با آن چیزی که در شب شعر دانشگاه زابل خوانده شد کمی فرق دارد یعنی بعضی از قسمت های آن نوشته نشده است . اگر این طور است خواهشا"آن قسمتها را هم بنویسید.

ارسال توسط: عباس آقایی (خطاکار)


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۳/۲۰۰۷ ۰۸:۵۱:۳۵ ق.ظ.
پرواز در حباب

ارسال توسط: ۹.۷۵


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۱/۲۰۰۹ ۰۷:۱۱:۳۸ ق.ظ.
خیلی خوشحال شدم نسبت به اینکه به دنبال یک چیز از خود هستید من هم همین طورم نه اینکه تفاهم داریم به خاطر اینکه برایتان مهم است دنبال نوآوری هستید آن هم از نوع اینکه خوب دانسته اید راهی که می روید درست است .
پس مرا هم بخوان:
با امیدی که نبود
دست بر وسعت دردی نا انکار
رهایش می کرد
که بی خودی
شبی تازه را به صبح پیمودن
با راه پای کهنه ای بی دریغ
سخره ایست؛باری به هر جهت
باری،به صبح امید دیگری باید داشت
دستی
پایی
راهی
برکشیدن
بر رفتن
بر یافتن
بر هر آنچه آگاهی
وچون می خواستم قیاس خویش با شمای ارجمند را مشتبه نشده باشم شعر خود را آوردم و می خواهم اگر درخواست خود را از شما نسبت به شعر خود داشته باشم واگر پرویی نباشد شعر مرا به همراه نقد گرامیتان در سایت خویش بیاورید ومرا نسبت به نظر خود خواهانه خود راهنما باشید.
باتشکر فراوان ایلیاتی

ارسال توسط: نامشخص


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۳/۲۰۰۷ ۰۸:۵۰:۵۲ ق.ظ.
۹.۷۵ ۹.۷۵ ۹.۷۵ ۹.۷۵ ۹.۷۵ ۹.۷۵

ارسال توسط: ۹.۷۵


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۰۳/۰۲/۲۰۰۷ ۰۳:۱۰:۱۷ ق.ظ.
هنوز مطلب را کامل نخوانده ام.اما کاش شعر پیشنماز دکتر بهرامیان را هم در این بین میخواندیم.

ارسال توسط: پلنگ زخمی