»
 جواد اکبری » حرکت پشت در های بسته

جواد اکبریانسان حرکتی است به سوی دنیای ماورا(۱) این جمله ای که به ظاهر در عرفان مترقی شرق-هند به وقوع پیوسته است اساس دیدگاهی است که از شوق وصف ناپذیر eros))(۲) برای میل به جاودانگی و اضمحلال (thaonathos) (۳) در خودش و پیوستن به جریان ازلی- ابدی خلقت در جهتی که خاستگاه نوع بشر دستخوش دگرگونی های ریشه ای در بنیان سست و ریشه های پراکنده (ریزوم) نوین گردیده نمایانگر واقعیتی است که می رود در واقعیتی دیگر به نابودی برسد. انسان نئوناندرتال(۴) در همان هنگام که به هوش انسانی خودش نزدیک می شود در می یابد که در ارتباط و هماهنگی با همنوع به گونه ای ارضائ کنجکاوی اولیه می رسد و در تلاش برای عاطفی کردن این ارتباط و هماهنگی به سوی کشف زبان و گفتار بدون اینکه طرح و برنامه مدونی داشته باشد هدایت می شود. ارتباط انسان - انسان اولین و عالیترین نوع مدل ارتباطی است که در همان نخستین دوره های پیدایش زبان ایجاد شد. با گذشت قرن ها این پیوند همچنان به عنوان اصلی ترین و کاملترین هماهنگی موجود در هستی از طرف نوع آدمی پذیرفته بود. در همان حال که "توتم"(۵)ها در تفکر انسان غار نشین شکل می گرفت او خودش را ارباب مطلق پدیده های محیطی می دانست.ترس از رعد و برق یا احترام حیوانی مانند شیر نه به معنی واقعی وحشت که به دلیل نهفته میل به برتری جویی که ذاتی اوست شکل گرفته اند . کما اینکه در روند گسترش فرهنگ و علوم که منجر به" افسون زدایی از طبیعت"(۶) شد در نهایت این ترس تبدیل به آگاهی موقت از خاستگاه پدیده های طبیعی مانند رعد و برق و زمین لرزه شده و هیبت طبیعی جانوران درنده ای مانند شیر و... هم با دستاوردهای تکنولوژیک (که محصول زبان اوست) مانند تفنگ و .. در هم شکست. در عین حال انسان رو به قدرت اسطوره های خودش را هم فراموش می کند و دیگر نه زمان ازلی و نه انسان ازلی مطرح است نه آرکی تایپ هایی (کهن الگو) که مسیر آینده او را پیش پایش باز می کند. آدمی که در تفکرات امثال "مانی" به سبب اظلال و اغوای ماده کاملا کور و کر به دنیا آمده است و باید توسط منجی-نوس (۷) از روشنایی درون خویش آگاهی یابد رفته رفته این اغوای ماده را نه تنها می پذیرد که آن را بخش قطعی و جدایی ناپذیر وجود خویش قلمداد می کند و تلاش عظیمی را برای نفی ما بعد الطبیعه در برابر تئولوژی آپوفاتیک(۸) می آغازد.

این حرکتی است که سرچشمه در "لویاتان"(۹) توماس هابز می تواند داشته باشد به از هم گسیختگی تفکر مطلقه می انجامد و نگاه را از عرش به فرش می کشد. حالا انسان که انقلاب "کوپرنیک"(۱۰) ستاره شناس و بعد "انقلاب کوپرنیکی"(۱۱) کانت فیلسوف را تجربه کرده نه تنها از کانون کائنات که از کانون وجود خودش هم زدوده می شود و از جایگاه - مرکز تصورات موهوم و امن به حاشیه ای لغز نده -تاریک و رو به اضمحلال پرت می شود. از قرون وسطی تا رنسانس و از آنجا تا انقلاب صنعتی حرکت همواره در جهت استیلای عقل بر نگرش های "مجرد" پیش رفته است. تا بالاخره (method) روش های علمی با بیان تجربه و آزمایش و در نهایت هر چیزی که از راه اثبات (۱۲)positivismما را به نتیجه ای در جهت رد و قبول می کشاند تفوق و برتری خود را بر نظرات غیر آزمایشگاهی اعلام داشتند. برای انسان آنچه به عنوان فلسفه (تجربه علمی+تجربه هنری) اهمیت دارد امروزه چیزی جز جنگ زبان علیه زبان نیست. آنجا که "هر آگاهی آگاهی به چیزی است(۱۳( و انسان جز به خود چیزها به چیزی نمی اندیشد. با این همه ژرفساخت تفکر آدمی از دیالکتیک سقراط تا فلسفه هگل hegelکه آخرین مرحله از بزرگترین بخش نگرش های انسانی را شامل می شود یعنی فلسفه نظری و از ماتریالیسم دیالکتیک مارکس تا به امروز که بخش جوان اما قدرت مند همان رویه است یعنی فلسفه عملی دستخوش دگرگونی بسیار سترگ هم در ظاهر هم در ماهیت شده است. مدل ارتباطی انسان -انسان با ظهور انقلاب صنعتی و سپس رسیدن به اولین نشانه های مدرنیسم جای خودش را به مدل ارتباطی انسان-حیوان داد.

انسان عقل زده تحمل مخالفت و یا مشارکت با تفکرات رو به مدرن همنوع خودش را کم کم از دست داد و با تغییر زندگی گله ای یا خویشاوندی به زندگی فردی و باب شدن فلسفه فردیت individuality همه چیز را در خودش خلاصه کرد. با این دگرگونی در جهانبینی انسان دیگر تحمل انسان را بجز برای رفع نیازهای غریزی نداشت و به دوستانی که توان مقابله با روحیات و تفکرات مشخص او را نداشتند یعنی حیوانات روی آورد. این ترغیب خود به عزلت او را به سوی نفی تمامی ارزش های از پیش تعیین شده و اخلاقیات مقدس پیش برد تا آنجا که حکم به دگرگونی ارزش ها داد و اینکه هر آنچه تا به امروز به عنوان ارزش مطرح بود دیگر بی ارزش است. با این طغیان فصل تازه ای در کتاب دیوانگی انسان گشوده می شود و دری دیگر در" تاریخ دیوانگی" او :"حرف دیوانه در طول قرنها در اروپا یا اعتبار شنیده شدن نداشت یا اگر هم کسی به آن گوش می داده است در حکم سخن حقیقت تلقی می شده است. "(نظم گفتار - میشل فوکو)

در جایگاهی که ایدالیسم"idealism" (۱۴) هگلی آنجا که از تاریخ حرف می زند :"تاریخ محصول حرکت است و حرکت هم از فعلیت مستتر در روح هستی بوجود می آید که در نهایت منجر به ایجاد تحول می شود . " حرکتی که منجر به تحولی آرمانی را مد نظر دارد و یا ایدالیسم "توماس مور " که نمونه کامل یوتوپیای خود او و کل دیدگاههای یوتوپیایی (utopianism)(۱۵) است رئالیسم (realism) را در برابر خود می بیند رئالیسمی که در واقع پرستی محض خویش هنرمند - شاعر را آیینه ای می داند که وظیفه اش محاکات کردن از طبیعت است. طبیعتی یکسر واقعی و واقعگرایی که آنچه را می گوید انجام می دهد. این نگرش یعنی میمسیس (mimesis)(۱۶) به همراه هنر - شعر یعنی سیلان خود انگیخته احساسات برتر و نیرومند با پس زدن نگرش های آرمانی جایگاهی محکم برای خودش بنا می کند که هنوز هم اثراتش باقی است. ولی با خلق "امپرسیون طلوع خورشید" (۱۷) و تاثیر گرایی اولین و محکم ترین ضربه به رئالیسم و مرحله ای دیگر از تصورات انسانی پدید می آید. جایگاهی که کسی تصورش را هم نمی کرد شبه هنری به نام "عکاسی" تبدیل به زلزله ای شود که اصل هنر را به سمت ویرانی سوق دهد.

شاید بتوان گفت از اینجا به بعد بود که انسان پس از ارتباط انسان - انسان و انسان - حیوان به سمت گریز از هر جانداری و بازگشت به نوع پیشرفته و استحاله شده پرسونیفیکاسیون (personification) یا جاندار پنداری روی آورد . به طور روشن تر پس از اینکه کوبیسم (۱۸) خود را به عنوان هنر معرفی کردو در حقیقت با تقلیل (تبدیل هر چیز به ساده ترین شکل حضورش ) انسان به اشکال هندسی به نوعی انسان زدایی دست زد دیگر این اشیاء بودند که اهمیت داشتند و سوبژهsubject))(۱۹) چیزی نبود جز ابژه ای (object) (۲۰) که مکررا تکرار می شود به همراه دیدگاهی که بعد ها مثلا در اگزیستانسیالیسم (۲۱) مطرح می شود و اساسش این است که "وجود انسان اسبق بر جوهر اوست" عینیت مقدم بر ذهنیت تثبیت شده و ذهن قیاسی ذهنی که جهان و امور آن را به تقارن های وضعی و طبیعی اش پایین می آورد عرصه اش برای عرضه ابتدایی ترین اشکال تخیل که ریشه در اولین مراحل پیشرفته خرد آدمی دارد یعنی استعاره تشبیه و حتی تمثیل (مثلا حیواناتی که به نمایندگی از انسان حرف می زنند عمل می کنند درس اخلاق می دهندو...) محدود می شود . از این پس مدل ارتباطی انسان - شئ مدل مسلط است . و انسان که روح را در بشر ها و لوله های آزمایش نمی تواند تجزیه و تحلیل کند به سوی اشیا به مثابه روح و جسم و رخدادی که هر لحظه در حال نزدیکتر شدن به واقعیت روی آورد . در اینجا تنها تکیه گاه واقعی انسان واقعیتی است که در چنگ اوست . اما هر چقدر او سعی دارد تا خودش را به واقعیت نزدیکتر نشان دهد واقعیت گریزانتر و مبهم تر است.

با مطرح شدن زبانشناسی سسور و بعدها ساختار گرایی شکل اگر سازنده محتوا نباشد ساخته آن هم نیست و چگونه گفتن مهمتر از چه گفتن می شود. این دستاویز محکم و خوبی برای عمق بخشیدن به ارتباط انسان- شئ به حساب آمد. چرا که معنی و محتوای هر شئ شکل همان شئ است و هر شئ به چیزی جز خودش ارجاء نمی دهد. دیدگاهی که در تفکرات ساختار شکنانه دریدا هم به شئ شدگی متن می رسد و متن دیگر نه نیت مولف است نه چیزی که مخاطب برداشت می کند بلکه فقط این خود متن است که مهم است و "چیزی خارج از متن وجود ندارد." البته این به معنای سقوطی نامتعارف است. چرا که انسان و هنر در تقابلی معکوس قرار می گیرند. بنا بر نظر مارکس :"هنر تنها می تواند به سمت زوال خویش حرکت کند." بنابر این هرچقدر یک اثر هنری زوال یافته تر و نابود شده تر باشد هنرمند گسترده تر و رهاتر می شود . چرا که با تخریب آخرین لایه های زیباشناسانه هنر هنرمند به اعماق خلائ مکیده می شود که کاملترین شکل حرکتی از شخص(person) به حضور (presens) و بعد به نا-حضور(no presens) را در خودش دارد . حرکتی که در اوج خودش به زیبایی شناسی زشتی منتهی شده است. امروزه با اثبات شدن عدم قطعیت که جنبه ای کاملا علمی - فیزیکی پیدا کرده است هنر کامل و هم هنرمند کامل دیگر مطرح نیست و تنها آنچه بسیار ناکامل ناقص و باز است مهم تلقی می شود اینجاست که هنر در خودش تبدیل به پارادوکسی می شود که هنرمند را نقض می کند . هنرمندی که دیگر واقعی نیست چرا که دیگر :"هنر کاملا به واقعیت رسوخ کرده و واقعیت هم دیگر امری واقعی نیست." (۲۳) با رسیدن به این مراحل شکل رابطه انسان _ شئ تبدیل به رابطه شئ _ شئ می شود . شئ که دیگر شئ نیست و شئ نبودن خودش را هم انکار می کند و در فضایی بی نام معلق است. در این حالت سخن خرد پست مدرن به عینیتی ورای عینیت جهشی کوانتومی می یابد. هر آنچه را درک می کنی همان را می بینی . و دست آخر رسیدن به این پاسخ ویرانگر در غالب "تئوری گایا" (۲۴) که در ظاهر پرسشی به نظر می رسد:
"زندگی چیست؟ چرا به جای آنکه چیزی نباشد چیزی هست ؟!!"

پانوشت:
۱- جمله ای از oshoعارف معاصر هندی
۲- بنا بر نظر فروید روانشناس اطریشی و بنیانگذار مکتب روانکاوی انسان دارای دو نوع سائق یا غریزه اصلی است که به زندگی او شکل می دهند :اروس - غریزه زندگی
۳- تاناتوس - غریزه مرگ
۴- انسان اولیه و غار نشین
۵- اشیا حیوانات گیاهان و پدیده های طبیعی که برای انسانهای اولیه جنبه تقدس پیدا کرده و مورد احترام واقع می شوند.
۶- آسیا در برابر غرب - داریوش شایگان
۷- Noos نجات دهنده در مذهب مانی
۸- خداشناسی تطبیقی مرسوم در قرون وسطی
۹- "لویاتان" نام کتابی از توماس هابز انگلیسی به معنی خدای مصنوع و میرا است.
۱۰- ستاره شناسی که برای اولین بار مدعی شد زمین مرکز و کانون کائنات نیست.
۱۱- امانوئل کانت فیلسوف فرانسوی و پدر روشنگری که انقلاب کوپرنیکی او می گوید"این ذهن نیست که تابع اشیا است بلکه این اشیا هستند که تابع ذهنند.
۱۲- اثبات گرایی
۱۳- نظر e. husserl فیلسوف فرانسوی و بنیانگذار پدیدار شناسی
۱۴- آرمان گرایی
۱۵- Utopia نام کتابی از توماس مور نویسنده و فیلسوف انگلیسی به معنی شهر آرمانی یا آرمان شهر
۱۶- محاکات تقلید کردن از طبیعت
۱۷- نام اثری از کلود مونه نقاش فرانسوی قرن ۱۹
۱۸- مکتبی هنری که ریشه در نقاشی دارد با بنیانگذاری پابلو پیکاسو و براک
۱۹- فاعل شناسایی
۲۰- موضوع شناسایی
۲۱- مکتب اصالت وجود
۲۲- تلاشی در جهت شکستن کلام محوری و پایان بخشیدن به هژمونی logo در متن
۲۳- Hyper reality واقعیت غیر واقعی - نظری از ژان بودریار
۲۴- نظریه همه چیز و همه کس که تلاش می کند تمام موارد و موضوعات مربوط به انسان را تعریف کند

 تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۶:۵۸ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۲۰/۲۰۰۷ ۰۷:۳۹:۳۴ ق.ظ.
فلسفه در واقع دلتنگی برای خانه است ....

ارسال توسط: فدرس ساروی