»
 امیر حسین نیکزاد » یک شعر » نشسته شیطان به شانه‌هایش به شور و شر می‌برد دلم را

امیر حسین نیکزادنشسته شیطان به شانه هایش به شور و شر می‌برد دلم را
به هر کجا می کشاندم چشم ؛ جلوه گر می‌برد دلم را

فرشته‌ای با سرشت شیطان ، چه گویمش جز فرشته شیطان
کشاکش عصمت است و عصیان که پرده در می‌برد دلم را

قبیله‌ای در هجوم آتش ، دلم چنان مردمش مشوش
فرشته‌ی مرگ در نگاهش ، نفر نفر می‌برد دلم را

بهشت و دوزخ ، رخ و تن او اجل ، سکوت مطنطن او
لبش چه صوری دمیده کاین گونه بی خبر می‌برد دلم را؟

افق افق گرگ و میش ممتد چه برزخی خیمه بر سرم زد
نشسته‌ام همچنان مردد ببر... مبر ... می‌برد دلم را

 تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0