»
 اسماعیل زارعی » یک داستان » ثبت ِ نام

اسماعیل زارعی«این یکی» اتفاقی دیده شد، آنهم درست وقتی که چیزی شبیه خنده روی لب‌هاش بود. پرستار، اول خیال کرد یکی از بیمارهاست که لباس پوشیده و آماده‌ی جیم شدن است؛ مثل خیلی از مریض‌هایی که بدون پرداخت هزینه‌ی بیمارستان، یا حتا یک تشکر ِ خشک و خالی فلنگ را می‌بندند _ این‌را همیشه پرستار می‌گفت؛ در صورتی‌که هیچ یک از بیماران به حرفش اعتقاد نداشتند - اما همین که به تخت نزدیک شد، هرچه دقت کرد، نشانه‌ی آشنایی تو صورتش ندید. تشر زد: کی هستی، اینجا چکار می‌کنی؟
توقع داشت بی‌درنگ پلک‌هاش تکان بخورد، که نخورد. عصبانی شد. جلو رفت. دست روی سینه‌اش گذاشت و تکانش داد: آهای، با توام، خوابیدی؟... مُردی؟.
همین موقع زمزمه‌ی مبهمی به داخل اتاق سر کشید، اگر چه کسی آن را نشنید؛ و بوی خاک آمد، که حس نشد. «آن یکی» بیشتر به خودش پیچید و بیشتر با آه و ناله‌هاش بخش را روی سر گذاشت. پرستار با صدای بلند فکر کرد: پس چرا جواب نمی‌ده؟!
نگاهی به اطراف انداخت، انگار بخواهد ازکسی کمک بگیرد. روی تختِ کنجِِ اتاق، پیرمردی پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشیده، چشم به سقف دوخته بود. این طرفتر، مردِ میانسالی با کت و شلوارِ خاکستری، درازکش مجله می‌خواند؛ و آنطرف، جوانی با یکتا زیر پیراهن، خیسِ عرق، خوابیده بود. بقیه تخت‌ها را خالی دید و آ شفته. داد زد: پرسیدم این کیه. از کجا آمده. ملاقاتی کیه؟... نکنه شماهم مُردین!
آن که خوابیده بود، غلت زد. مردِ میانسال شانه بالا انداخت و سرش را بیشتر توی مجله فرو برد. آه و ناله‌های «آن یکی» برای لحظه‌ی کوتاهی قطع شد. فقط پیرمرد از تخت پایین آمد و جواب داد: کدام ملاقاتی دختر جان؟ دلت خوشه‌ها. مگر تو این جهنم‌دره کسی هم خوابش می‌بره!
بیماری که پتویی را روی شانه‌هاش انداخته بود به محض ورود دنباله‌ی حرف پیرمرد را گرفت: اصلا بگو کی به میل خودش پاشو اینجا می‌ذاره، جیغ جیغوخانم، حتا برای ملا قاتی!
تازه وارد چاق بود و مسن. یکراست سراغ تخت رفت: به به، چه خوشخوابم هس... چه لبخندی!...
پرستار، تازه متوجه خنده‌ی «این یکی» شد؛ هرچند آنچه روی لب‌اش بود خنده نبود؛ چیزی بود شبیه تلخند، زهرخند، ریشخند و از این دست که باعث شد زمزمه واضح‌تر به گوش برسد، طوری‌که همه آن‌را شنیدند. پرستار پرسید: نوارِ چیه؟... کی می‌خوونه؟...
دیگران گوش تیز کردند، حتا آن که مجله می‌خواند. مرد چاق گفت: انگار از تو آزمایشگاه می‌آد. چقدرم شاده!
پیرمرد آه کشید: من پیرم آن‌وقت شما عوضی می‌شنوید؛ به این می‌گویید آهنگ؟، آنهم شاد!...
«آن یکی» سعی کرد با بلند کردنِ ِ صدا توجه بقیه را جلب کند: صدای نوار قلب ِ منه؛ از خوشی سرم داره می‌زنه. آخ مُردم. آهای نامسلمانا. صدای سیتی اسکن ِ منه، صدای آندوسکپی منه، رادیو لوژیمه، هرچه نبدترِمه. آخ مردم. آخ خدا مُردم...
مرد چاق گفت: چطوره نگهبانو خبرش کنیم بیاد بندازتش بیرون؟
پرستار جواب داد: باید بیدارش کنیم یا نه!
بیدار نمی‌شد، نه با سرو صدا، نه با تکان دادن و نه با چند سیلی که چپ و راست به صورتش نواخته شد. ناچار پزشک ِ کشیک را خبر کردند. همراه او، نگهبان هم آمد، با چماقش. «آن یکی» آه و ناله‌هایش را بیشتر کرد. دکتر، داخل که شد، توپید: اینجا بیمارستان است یا طویله؟... نه ثبتِ نامی، نه چیزی. هرکس هرجور که دلش خواست فقط کافی است سرش را بیندازد پایین و بیاید تو، بی‌حساب کتاب!
صدایی پرسید: ثبت نام؟
نگهبان بور شد: هیشکی از در نمی‌آد تو، انگار خودش خبر نداره. از دولتی سرتان شبام که چش رو هم نمی‌ذارم. خوبه خودتان شب و روز مراقبین!
دکتر عصبانی شد. سینه به سینه نگهبان ایستاد: بگو ببینم، چند وقت است باهم کار می‌کنیم؟
نگهبان من و من کرد: خب، یه عمره.
_یک عمر توی سرت بخورد، مگر من همیشه کنارت نایستاده‌ام، به قول خودت شب و روز؟
-چرا.
پرستار خودش را قاطی کرد: این حرف‌ها فایده نداره دکتر جون، خون خودتو کثیف نکن، با کیا دهن به دهن می‌ذاری. نبضشو بگیر.
دکتر فرمان داد: همه‌ی بیمارها را جمع کنید تا آمار بگیریم!
نگهبان بیرون رفت. دکتر نبض «این یکی» را گرفت: فقط یک کم تند می‌زند. چیزیش نیست.
و با پشت ِ دست آرام برگونه‌هاش نواخت: پاشو... پاشو... بیدارشو!
لب‌هاش تکان خورد: بیدارم!
اما چشم نگشود. دکتر گوشی گذاشت. پلک‌ها را بالا برد. حدقه‌ی چشم‌ها به کندی می‌چرخید. رنگ ِمردمک‌ها تار بود. پلک که افتاد، انگار آه کشید. دکتر گفت: چیز غیرعادی دیده نمی‌شود. سالم ِ سالم است. حتا خواب هم نیست. ظاهرا که اینطور نشان می‌دهد!
پرستار عشوه کرد: نه به آن خنده‌هاش و نه به این اخم کردنش. چه اخمی!... مث ِ این که رو سینه خانمش خوابیده!
پیچ و تابی به بدن‌اش داد، لوندانه خندید و نیم‌نگاهی به پنجره انداخت. بیرون، آسمان ابری بود، ابرهای سیاه. زیر کاج‌های غبار گرفته، نگهبان سه بیمار را جلو انداخته بود و با توپ و تشر می‌آورد. یکی از آن‌ها نوجوانی بود ده - دوازده ساله. دو نفر دیگر آنقدر لاغر و ژولیده بودند که سن ِ واقعی‌شان را نمی‌شد تشخیص داد، خصوصا به علت ریش و سبیل ِ بسیار بلندی که داشتند.
دکتر شروع به شمردن ِ تخت‌ها کرد: یک، دو، سه... هفت. هفت تخت، هفت مریض. پس «این یکی» تختش کو، رو تخت ِ کی خوابیده؟ مگر نگفتم تا ثبت‌نام نشدند حقِ ِ خوابیدن روی تخت را ندارند؛ اصلا حق استفاده از چیزی را ندارند. مگر نگفتم اگر به زور هم که شده اول ثبت‌نام‌شان بکنید، بعد بگذارید هر طور که راحت‌اند باشند. دم به ساعت باید بگویم؟!
تراکم ابرها پرده تیره‌ای پشت پنجره‌ها کشید. «آن یکی» زاری‌کنان اعتراض کرد: پس من چه دکتر! با من می‌شویم نه نفر. یک فکری هم به‌حال من بکن. تو را به خدا. او که چیزیش نیست. این منم دارم می‌میرم، من، کری؟
نگهبان اخم کرد: خیالت تخت دکتر! پرستار خودشو لوس می‌کنه. مگه من می‌ذارم مث بیمارستانا کسی جیم بشه؛ ابدا، خرد و خمیرش می‌کنم. انگار خودش خبر نداره. هی واسه‌ی خودت آمار بگیر!
زنی هراسان داخل شد: آقای دکتر، آقای دکتر کجایین؟ دربه در دنبالتان گشتم. به همه‌ی اتاقا سر زدم.
_ فرمایش؟
_ جانِ مادرتان، جان ِ هرکس که دوست دارین، خیر از جوانی‌تان ببینین، بگین من کی مرخص می‌شم. اون هفته گفتین این هفته؛ این هفته گفتین امروز، امروز گفتین عصر!
عصر گفتم چه؟
_ جانِ مادرتان، جان ِ هرکس که دوست دارین. به خدا پوسیدم اینجا. نه این‌که از غذا مذاش ایراد بگیرم‌ها؛ نه به خدا. خدا نکنه زبانم لال. فقط دلم برای بچه‌هام تنگ شده. خصوصا کوچیکه؛ شیرخوره را می‌گم. دارم دق می‌کنم. من که چیزیم نیس!
جز پیرمرد و «آن یکی» که به خودش می‌پیچید و دکتر که اخم کرده بود، بقیه یک‌صدا زدند زیر خنده؛ طوری‌که از قهقهه‌شان اتاق لرزید، جوانی که خواب بود، غلت زد و برق ناگهان رفت.
مرد چاق غرید: چه ظلماتی، انگار نه انگار که روزه!
یکی از دو بیمار لاغر نجوا کرد: خوبیش اینه دس بذاری رو هرچی، سر جاش نیس. حتا افسار از دس ِ مسئولینم دررفته!
نوجوان به حرف آمد: من می‌ترسم؛ از تاریکی می‌ترسم!
لاغرِ دوم دلداریش داد: تا منو داری غمت نباشه جیگر. زیر موهام قایمت می‌کنم عزیز!
صدای « پیف» ِ زن شنیده شد و آهی که همراه با اسم بچه‌هاش از سینه بیرون آمد. دکتر داد زد: نگهبان، نگهبان برو موتور برق را روشن بکن.
_زکی! یه عمره خرابه. انگار خودش خبر نداره!
مرد ِ میانسال اعتراض کرد: حالا من چه بکنم؟ خانه‌ها را خوب نمی‌بینم.
پیرمرد گفت: توهم که همه‌ش به فکر جدول حل کردنی پسر جان، برادر جان. کمی دندان رو جیگر بگذار ببینیم چه بلایی می‌خواهد سرمان بیاید.
پرستار غرید: ولش کن، ناز می‌کنه. مگه شده تا حالا کسی عادت نکرده باشه؟ بچه‌هام!... بچه‌ها یا بابای بچهها؟
و ریز ریز خندید. دکتر تقاضای کبریت کرد. کسی کبریت زد. زن خواست جلو تر برود . هنوز التماس می‌کرد. پرستار مانع شد: تو هم وقت گیر آوردی باجی! بذار بعد. برو، برو وانستا اینجا. بیرونت می‌کنیمها!
زن بغض کرد: اینم از بخت ِ قحبه‌ی منه. بسوزی چاره‌ی چفت...
وغرغرکنان دور شد. با رفتن ِ او، بوی خاک و زمزمه‌ی مبهم، بیشتر به اتاق سرازیر شد. دکتر گفت: حالا بگذارید ببینم با «این یکی» چکار می‌کنم. کلروفور نداریم؟
روی او خم شد. دوباره گوشی گذاشت؛ دوباره نبض گرفت؛ سیلی زد و پلک‌ها را بالا برد. مردمک‌ها مرتب تنگ و گشاد می‌شد: عجیب است، هیچی‌ش نیست. حتا یک آخ هم نمی‌گوید!
پرستار گفت: انگار دوباره داره می‌خنده!
مرد ِ چاق گفت: مارو دست انداخته، فیلممون کرده. ببین، داره می‌خنده.
خنده نبود؛ لب‌ها به طرز دردناکی می‌پیچید. شعله خاموش شد. مرد چاق اعلام کرد: آخریش بود. حالا دیگه سیگارم نمی‌تونم بکشم!
دکتر پرسید: همراه چه؟... ندارد؟
همه یک‌صدا جواب دادند: هیشکی نداره
نگهبان غرید: کی داره؟... انگار خودش خبر نداره!
لحظه‌ای سکوت شد، پر از پچ پچ ِ خیال، پر از بوی خاک و پر از زمزمه‌ی نامفهوم؛ تا غرشی که از پشت ِ دیوار به گوش رسید: دکتر! اونو ولش. به مریضای خودت برس. کرم افتاده به جونمون جونِ تو.
دکتر فرمان داد: بگردید شاید شناسنامه‌ای، کارتی، چیزی. نباید بدانیم کیست، چکاره است، اصلا چطور آمده تو؟
نگهبان نیشخند زد: نه این‌که بقیه شجره نومچه دارن!
دست‌ها کورمال کورمال به کاوش پرداختند؛ در دقایقی که آن به آن بیشتر کش می‌آمد؛ و خاموشی را پُر رنگترمی‌کرد، پُر از شیطنت، پُر از خیال. عاقبت پیرمرد زار زد: همیشه خیلی چیزها را فراموش می‌کنیم با خودمان بیاوریم، یا ببریم. فرق نمی‌کند پیر باشیم یا جوان، فراموشکاریم.
صدایی از بیرون پرسید: راستی فراموشکاریم؟
پرستار گفت: خیلی فشار می‌دی دکتر جون.
صداش هُرم داشت. دکتر پرسید: چه؟
آسمان برق زد. برای لحظه‌ای نور ِ کور کننده‌ای اتاق را روشن کرد. «آن یکی» به خودش می‌پیچید؛ می‌نالید؛ فریاد می زد و لا بلای التماس‌هاش فحش می‌داد. پرستاراعتراض کرد: خاک تو سر. الدنگ. گفتم ببینی چه خریه، برو گمشو.
غرش ِ رعد پنجره‌ها را لرزاند. باد به شیشه‌ها شلاق کوبید. دست‌ها بیشتر به کار افتادند. پاها بیشتر جا به جا شدند. صدای نفس نفسی به هر طرف کشیده می‌شد. دکتر، عصبی و سر در گم، مرتب معاینه می‌کرد. پرستار دور بیمار می‌چرخید و دست تکان می‌داد. یکی از دو بیمار ِ لاغر به کنجی خزید تا زیر پتو سیگاری روشن کند. مرد ِ چاق پتو را به خودش پیچید: یکهو چقد سرد شد!
اما آن سه عرق کرده بودند؛ با این تفاوت که «آن یکی» همراه ِ عرق، ناله هم می‌کرد. به تشنج هم افتاده بود.چشم‌های ملتمس‌اش را به این طرف ِ اتاق دوخته بود؛ به دل ِ تاریکی.
_ کسی مرا از این کابوس نمی‌رهاند؟
همه‌ی سرها به سمت ِ صدا برگشت؛ به طرف جوانی که خوابیده بود. لحظه‌ای سکوت شد؛ سکوتی سنگین. بعد، آنها به خودشان پرداختند و به سیاهی که اعتراض ِ پرستار را خفه می‌کرد. مرد ِ میانسال گاهی با مجله خودش را باد می‌زد و گاه بی‌نتیجه به صفحه‌ی ناپیدای مقابل‌اش خیره می‌شد و غر می‌زد. پیرمرد آه کشید: خدا می‌داند حالا چه چیزهایی می‌بیند که ما نمی‌بینیم. توی چه مهلکه‌ای دست و پا می‌زند، الله و اعلم. ما فقط صداش را می‌شنویم.
دوباره رعد و برق شد؛ چندبار پشتِ سرِ هم. بعد، باران به شدت روی پنجره‌ها ضرب گرفت. هوای اتاق تاریک‌تر شد؛ آنقدر که حرکتِ سایه‌هاهم دیگر دیده نمی‌شد. زمزمه‌ای که از دوردست می‌آمد حالا انگار خیس بود؛ و بوی خاک، غلیظ‌تر شده بود، طوری‌که نفس را بند می‌بُرد.
کسی داد زد: دستم، دستم... بکشید بالا... دستم را بگیرید... دارم غرق می‌شوم... پنجره‌ها... دارم...
و یکباره خاموش شد. پرستارگفت: مث اینکه صدای همونیه که خوابیده، جوونه رو می‌گم!
و آهسته پرسید: دس ِ خرو کوتاه می‌کنی یا نه؟
مرد ِ چاق جواب داد: ولی صداش فرق می‌کرد، نکنه «این یکیه»!
نوجوان بغض کرد: مامان جان. مامان جان نکن!
پیرمرد آه کشید: حیف نمی‌توانیم ببینیم. ولی ازآن گوشه بود، مطمئنم!
نوجوان جیغ کشید. دکتر پرسید: کدام بیمار؟... کسی درد دارد!
نگهبان غرید: انگار خودش خبر نداره!
بعد، صدای تلاطم شنیده شد، صدای نفس زدن، صدای دست و پا زدن، تشنج، خُرخُر کردن، فریاد ِ خفه کشیدن، حتا چنگ زدن، عرق ریختن. دکتر داد زد: پرستار. پرستار کجایی؟
پرستاربه سختی خودش رابه دکتر رساند. به او چسبید. بدن‌اش گرم بود: وای، چی شد یکهو؟
دکتر بد گمانانه دلداری‌اش داد: حتما گربه‌هاند خُرخُر می‌کنند. گربه است. کجابودی؟
مرد ِ چاق طعنه زد: تو دیگه چرا جیغ جیغو خانوم؟ تو که ماشاا... عادت داری!
یکی از دو بیمار ِ لاغر نفس زنان گفت: شاید هیاهوی بیرونه، یا از بخش‌های دیگه‌س!
پیرمرد آه کشید: دوره آخر ِزمان هیچ‌کس به فکر ِهیچ‌کس نیست!
مرد ِ میانسال اعتراض کرد: تو این خراب شده حتا نمی‌شه جدول حل کرد.
نگهبان غرید: انگار خودش خبر نداره.
نا گهان برق آمد. نور ِ زننده‌ای اتاق را پُر کرد. همه ساکت ماندند و برای دقایقی بهت زده به واقعه‌ی تازه زل زدند. دکتر خیلی زود به خودش آمد. دست به کار شد. اول آمار گرفت. هفت بیمار؛ با خودش و پرستار و نگهبان می‌شدند ده نفر. از این ده نفر یکی خواب بود؛ یکی جدول حل می کرد؛ یکی خیس ِ عرق چشم به پرستار دوخته بود؛ یکی توی پتویی که به خودش پیچیده بود، می‌لرزید؛ یکی پشت به جماعت، با یک دست مُچ ِ نوجوان را گرفته بود و با دست ِ دیگری که سیگار لای انگشت‌ها داشت، زیپ ِ شلوارش را بالا می‌کشید؛ پیرمرد هم روی تخت نشسته بود و با پشت ِ دست اشک ِ گوشه‌ی چشم‌اش را پاک می‌کرد.
بعد، هردو را به دقت معاینه کرد: عجب، عجب. «این یکی» که چیزیش نبود، «آن یکی» از کجا آمد؟ آنهم بی ثبت ِ نام. چه بلبشویی شده. سگ صاحب‌اش را نمی‌شناسد. نگهبان! بگو دوتا برانکارد بیاورند. سری هم بزن به سرد خانه، بپرس برای دونفر جا داریم یا نه. بدو. معطل ِ چه هستی؟
نگهبان غرید: انگار خودش خبر نداره!
و سلانه سلانه بیرون رفت.
آن دو را که می‌بردند، رنگ به صورتِ نوجوان نمانده بود. با بدنی لرزان، با چشم‌هایی بیرون زده از حدقه، مانده بود خودش را به یکی از دوبیمارِ لاغر بچسباند یا مچ‌اش را از چنگ ِ او بیرون بیاورد. بیمارِ لاغری که عرق کرده بود، موذیانه می‌خندید. پرستار به او نزدیک شد؛ آهسته غرید: کرمت خوابید؟
موقتا زمزمه قطع شد؛ اما بوی خاک فقط...


ده ِشب:۲۲/۲/۱۳۸۳_کرمانشاه
۲۸/۴/۱۳۸۳ - کرمانشاه
باز نویسی: ۱۱/۷/۱۳۸۴ - کرمانشاه

 تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 0