»
 شقایق موذن » یک داستان » مو سفید

شقایق موذنیک شهر زیبا بود. یک طرفش زیبا بود و یک طرف دیگرش اصلا زیبا نبود. یعنی نمی‌دونم چه جوری بود که یک آدم تنبل توش بود! اون یک بچه‌ی کلاس اول بود.
یک روز که او رفت مدرسه، «همه کتاب بخوانید» را از توی کیفش درآورد.
وقتی او یک درس را خواند همه‌ی بچه‌ها او را مسخره کردند. وقتی که به خانه رفت شروع کرد به درس خواندن. یهو دید موهایش سفید شده! تا شب داشت درس می‌خواند. تا نصف شب هم درس خواند. ناگهان دید که ساعت شش شده است. او زودی آماده شد و رفت به مدرسه.
وقتی که «کتاب بخوانیم» را باز کرد، درس لاک‌پشت و مرغابی‌ها را خواند. خیلی زود و سریع او درس را خواند. آقای مربی گفت:
«تو چه‌جوری زود آن درس را خواندی؟»
او گفت: «من که آن روز به خانه رفتم شروع کردم به مو سفید کردن. برای همین خیلی زود درس را خواندم.»
و از آن روز به بعد آقای مربی اسمش را گذاشت، موسفید.
از آن روز به بعد همه‌ی بچه‌ها او را مسخره کردند و به او گفتند: هو هو موسفید.
بچه‌ها خیلی حسود بودند.


۵/ ۸ ساله، کلاس دوم دبستان، تهران

 تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 8


سلام شقایق جون. منتظر می مونم تا داستانهای خوشگل بعدیتو بخونم. الهی که دلت همیشه شاد باشه.بوس بوس...

ارسال توسط: مهتاب


خیلی شیرین بود لذت بردم-بازم بنویس

ارسال توسط: روشن.


آخی. عزیز دلم خیلی نانازی نوشتی . ادامه بده . امیدوارم نوشته های بیشتری رو ازت بتونم بخونم .

ارسال توسط: سارا صلاحی


دختر خوبم آفرین بر تو. لحظاتی را
با داستان تو سرگرم بودم. امیدوارم برای همیشه بتوانی بنویسی.

ارسال توسط: فریبا


وقتی این داستان قشنگو برای زینبم بخونم ،حتما خیلی خوشش میاد.شاید اونم یه داستان بنویسه.
میبوسمت (البته از بابات اجازه گرفتم)

ارسال توسط: عمو مجید


شقایق جون !خوندمش و داستان کوشولوی تو رو حتی از همه ی بستنی مگنوم های دنیا بیشتر و بیشتر دوست داشتم ... خیلی خوشگول بود عزیزم ...

ارسال توسط: آتنا


سلام شقایقم. بهترین گل سرزمین من.

ارسال توسط: فرید خواجوی


سلام عزیزکم. آفرین بر تو دختر خوب.

ارسال توسط: محسن