»
 مونا‌ طالشی‌ » یک داستان » نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم

مونا‌ طالشی‌نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم.
صدای کوچه صدای پرندگان.
صدای گم شدن توپ‌های ماهوتی.

و وزن زندگی ما میان توپها.(۱) وقتی این پا و آن پا می‌شوند. شوت می‌شوند. و آن خالی بزرگ را با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌برند. گاز ِ باز شده‌اند خلاء پرتاب. و همین‌طور که در کوچه‌های ظهر سرگردانند. نشئه‌ی سرگیجه‌آور زندگی‌اند که می‌توانند به درختها بخورند به آجرها. پاها
با توپ بازی کن. با توپی که کنار زندگی‌ات بازی می‌کند. تو بازی ِ توپ را نمی‌بینی، بازی‌ای را که توی توپ بسته شده. هوای بازی که فشرده شده می‌دود. مثل التهاب توی کوچه‌ها.
توپ یک استعاره‌ی شکوفا‌ئی‌ست. حس تعلیق. شناور‌ی. بازی. همه را در دل خودش جابجا می‌کند. یک توپ روی یک بالکن یک امکان بزرگ‌ست. یک امکان سست نخورده. توپ؟! عکس‌العمل یک عکس متحرک است که همۀ لحظات متجسد‌ را جاری می‌کند با حرکت خود. یک تکه جاذبه را باز‌آفرینی می‌کند. مثل سیبی‌ست که روی گلوی کسی مانده باشد. بازی زندگی. هوای خالی که توی همۀ کوچه‌ها جمع شده آنقدر که می‌تواند یک توپ از طاقت تحمل زندگی بیرون بزند. توی ظهر، کوچه، تخت‌خواب، اتاق و حتی یک کتاب راه بیابد و آن خالی بزرگ را پر کند.
وقتی با توپ بازی می‌کنی. همیشه منتظر انفجار چیزی باش که خودش را توی ذره‌های تن توپ جا کرده.
توپ‌ها به رهایی بادبادک نیستند. بلکه در عین رهایی فشرده‌اند. و چیزی در عین حال که می‌تواند تا بی‌نهایت رهایشان‌ کند- یک وزن معلق درونش.
پاهایش را روی زمین سفت می‌کند و مجبور است تا ابد بخورد به ظهر داغ کوچه و جاذبه را...
کسی که جاذبه را درک می‌کند توپ را هم و تا ابد می‌دود دنبال کپسول‌های گاز که باید پر شوند. و بازی زندگی، توپ، گاز و همه‌ی چیزهای سرگیجه‌آور دیگر...

--------------
پانوشت:
۱- (خلاء‌ای که در توپ پر شده. و به داخل داستان پرتاب شده ]در نقش همان توپ[ برای ما امکان خوانش‌های مختلفی را ایجاد می‌کند این توپ اول از همه خلاء داستان را در خود پر کرده. خلاء هر متن حقیقی را. و حاصل غیاب است. غیاب سوژه. و در درجه‌ی بعد خلاء زندگی.
زندگی که نقطه‌ی ابهام خود را همواره بر تارک ِ اشیا و اسم‌ها می‌گذارد. و توپ که خود یکی از این سوژه‌هاست همۀ اشیا و اسم‌ها را در تهی خودش دچار دوران می‌کند. و آنها را روی نقطه‌ی ابهام نگه می‌دارد.
و در درجه‌ی دیگر و در یکی از چرخش‌های این توپ - توپ خلاء خود شخصیت است. خلاءای‌ست که روایت او به زندگی بخشیده. توپ دلالت بر خلاءای‌ست که خلاء پنهان در داستان را از طریق نمادین کردنش دو برابر کرده و وزن هول‌آور آن را به حرکت در آورده)

 تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 6


سلا خانم تالشی
نمی دونم چرا با اینکه این نوشته شبیه درد یه معلق بی خصلت توی یک افتضاح بیرونی توی روحم اثر کرد ولی بیشتر از اون کلمه ی تالشی منو به هیجان آورد . ما تالشا عادت داریم از نوشته های یک تالش سوز نوشته رو بفهمیم با این حال تکنیک های کارتون عالی بود. ولی ابهام پا نوشته جالب ترین قضیه رو تداعی کرد حضور ابهامی درونی در کنار ابهامی بیرونی آیا به راستی فلسفه نمی تونه گنجایش این دو ابهام رو داشته باشه خوشحالم که نوشته ی شما به این سوال جواب داد. بدرود

ارسال توسط: میثم مرادی کوره جانی


شما تو همه زمینه ها مهارت دارید!!
مثل شعراتون فوق العاده بود...

ارسال توسط: شقایق رنجبرکهن


مونای عزیز اگر واقعن بدانم فرزند گیلان و خاصه شهر تالش هستید افتخار می کنم که چنین همشهری قلم بدستی دارم موفق باشید

ارسال توسط: فردوس سلیمانی وزمتر


سلام
مونا طالشی را دوست دارم/شعرهایش را... حتی اگر همیشه موقع خواندن یادش برود...!
خوشحالم میام و میخوانم و حالم بهتر می شود...

ارسال توسط: زهره جعفرزاده


متشکرم جالب بود. ولی من کمی مشکوکم.

ارسال توسط: سامان ح اصفهانی


سلام
خوشحالم بهترین های چون موناطالشی
راهم درسایت عروض می بینم
بااحترام

ارسال توسط: حمیده محمدرضاپور