۱۱
"بیعاطفهتر از من"
آه ای باران و برف!
نزولات ِآسمانی!
امسال زیاد شد
از بالا به پائین
مربوط است به همه منهای ما
گودالها به صف رژهی هشلهف - آری
سیوچهار به سرعت سوئیچ ِانفجار پس از باران
متافیزیک
ممانعت ِمن از پذیرش ِگُه و اعتبا ر نیست
من امیدوار به تمام ِخاطرات ماندهام
و این طنز گزنده اگر نیست تلخ که هست!
که قادرم به کشته شدن توانایم
دارم تواناییی کشته شدن بلدم بمیرم به واسطهی قاتل ِدیگر
حتّی با یک نشستن*
و ما که هی مادرزاد خطرناک میشویم
حتّی با یک نشستن*
اضافه بر کوهها ما میشویم به زمین کوهها به خاکی و دل
سلسلهجبا ل ِچسبیده به افق ِمنظره
منظره از سمت ِبعد سرازیر میشود شبها
در موقعیّت ِلبانه روزها زیر ِچتر ِامنیّت
شب شمردن و فراموشی فردا
و ما که هی مادرزاد خطرناک میشویم با
این ایستادن به حکم ِقانون
قانونگرایی در راه
خوردن ِماه ِنشسته
میشویم نقطهی گیسوی حسن کچل را روی صندلی
شورید بر تمام ِتماشا با همان یک کلّه و نشیمنگاه
سه نورافکن دارد حسن کچل در تنش از پشت بس که سفید است تنش به ناچار "قا نون ِاساسی ِفرانسه"
میرود دوست ِتنها به سراغش رفته با آچار آچار ِولایت آچار ِفرانسه - حلّه؟**
حالا من میگویم : سه بار نفس کشیدم سه قُلُپ تماشا برای آنتامهی اینقامینفانای شما - نه!!
آقا باورش شده مادراست جایز نمیداند تردید را در "امر ِننه" - چشم!
امّا تاریک
میشه که نداشته باشه قسمت ِساحلی آ ب ِخشم ؟
امّا تاریک
نگاه ِعاشق نه به چشم دختر به پسر پسر به دختر عجا لتا ًبیخیا ل ِبقیه بعدها راوی گفت
محصول ِمشترک ِبابا و مامان من** مید این مادر و با فادر
برای برادر ِبعدی ِدو برادر، همان برادر ِسوّمی، و بعد، پدر، پدر، تا چشم کارمیکرد پدر، همه مادرزاده. همه چیز، الّا دختر ِهمسایه که شمعدانیها را اتو میکرد با پاچه یا میخوابید به قصد ِانتظار تا چه میزان قابل ِتوجّهتر باشد. است او. پیشتر نام ِدیگری داشت وقتی صحبت دربارهاش میکردند. میگفتند آقای خانم ِکی ردار و بانو صدایش میکردند. میگفت بله و در پاسخ همینطور بله به لب مانده تا تو. چه خبر از تو؟ قصد بیشتر پرسش است و گیاه ِنامراقب نیز به همین رویّه اشتغال و اشتهار دارد با این اندک جیره اشتهای ناهار دارد و اشتغال. شغل در نهایت ِبیربطیاش ... میشود. شغل، فقط آگهیست . شغل فقط آگهیست در این ملال ِبیربط و اندازه قدر ِدانسته شدن اندک میشود اندک
- اِ!
قدر ِدانسته شدن اندک میشود اندک
و آن که به دنیا آمدنش هیچ نبود تقویم تقویم مچاله میشد
___________________________________________
* این عبارت را از حکم ِنهایی ِقتلهای محفلی ِکرمان برداشتهام
* * عبّاستو گل کرد لای لالهزار پیچ ِگلها چهارراه ِشهادت
من عقدهام میگفت و خوب چه شب شروع شد ۱
۱ آن شعراینطور شروع میشد : سبزوچهلوهشتویکمین/ چهارراه ِشهادت/ زائروشهید/ ازشهربانی نقره چید
-------------------
۱۲
تابستان بود و
غوغای زنجرهها
بود
ابهام ِحواس هوس خوانده شد و بیراهه آمد به قصد ِرفتن
شکست ِسیبزمینی شکست ِبطلا ن شکست ِهمههوها در هموهاهی
نوشتهام: از کجا تا تالاب
از نوشتن تا شناسنامهی محمّد باقر عبّاسی
نوشتن شانس ِزیادی براش میاره اگه
تابستان را به خا ک ِآسیا ملحق کنید
* * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هیچ چیز برای من همه در آنور غروب در صفر
روشنایی برای باران
سماجت ِآفتاب (اینجا نورش را میگویم) بعد ِهر مرگ
از عمق تا ازازازاز عمق
مرگ
پروار شد در خانه
پنجره پلاک ِخیابان
محمّد امین ِمرئی، مهسا محبعلی، کیوان ِقدرخواه، محمّد ِبستهنگار، محمّدرضا تازش، منوچهر ِسخایی، مینو ابریشمچی، فریدون ِآدمیّت، سعید صالحآبادی، سمیّه استاد ابراهیم، مهدی حمیدی، غلامرضا تختی، محمّدرضا تازش، شاپور ِجورکش، سیانور، استفانو ارانیو، محمّدرضا تازش پنجره پلاک ِخیابان
خیلی سخته پنجره
دارم میرم به منظره
تازهشم ابرو به ابرو
... نه نع
چشمها را میگفت
قشلاق در جهنّم مسلمین میکنند
با حیرت گفته شود :
جهنّم ِمسلمین ِمن (شگفتی) ما ل ِخودمه (شگفتی)
نگاه میشودم نیگا میکنه منو هنو (!)
شگفتانگیزم زندانی ِماتمم پاییزم
درون ِمن نیا ای
... خاک
از عمق تا ازازازاز عمق
شکست ِسیبزمینی شکست ِبطلان شکست ِهمههوها در هموهاهی
ای باختی باختی چیپس و پفک و صندلی سینما اتوبوس پفک همه چی جز همه چی به نوبت
بلیط بلند میکنی ؟
یکسره میکنی تکلیف را ؟
تکلیف ِخودت را ؟ با خودت ؟
ذهن ِقدّوسی ؟ نه! صبر کن!
قضیّه آجریست بیرون کشیده از دیوار
دو ماجرا که به موازات ِهم اتّفاق افتادهاند
آن که میمیرد و آنکه
در غم ِمرگ ِدیگریست
و همچنین
آن که شاعر ِاین گفتوگوست
غم در مراعات ِدکَّه و دکان و نان
پخش ِتن میشود حتّی تن ِمخاطب
کاغذ ِمارکدار گواهی میدهد به دیگر چه؟
زندگان ِدر اقلیّت زندگان ِخیلی کمتر از مردگان
امّا هستند
سود ِپشیمانی به منفعتش نمیارزد
چرا پشیمان وقتی همیشه به تمامی آغازیم
(توصیهی معرفتی (مرام ِفرد در جماعت))
ها؟ ای الکتریسیتهی من اتمجان مولکول ِگرامی (آدمیزادهتریم)
طلوع ِصبح در محلّات ِفقیرنشین ِحاشیهی شهر فقط تماشا کن! باور نمیکنی؟
امید ِمنی که قطع نشوی
بمانی در آفتاب ِماه و سال و اواخر ِروز ِپاییز
حتّی با باریکهی مکعّب ِنور
کوه ِعظیم و سربهزیر کوه ِمیان ِدو کتاب تو کوه باش!
شاید این کوههای بالا فکر ِچوپان باشند تو از کجا میدانی چوپان مادرندار است هنوز؟
میتوانی دوست داشته باشی دیگران را؟ و بدیکنندگان ِبه آن دیگران را هم؟
سماجت ِآفتاب (اینجا نورش را میگویم) بعد ِهر مرگ
مرگ قا بل ِپنجره نمیتوانی بشوی اگر
حین ِمرگامرگ حین ِآیا پنجره به آتش
سرد و سقید اختلال ِحواس
یک یک یک یک
تقدیم به باب مارلی و معاندین ِبعدی
چند قدم برای دورخیز برویم عقب؟ بخوابیم در چند قبر ِیکبارمصرف
؟
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
حتمن می خونم نیما ... حتمن می خونم .
شما را من دوست داریم .
پانوشت :
با انتظار هر جواب از استاد که خدا رحم کند ... به من ؟ به شما ؟ ...
ارسال توسط: کیومرث
با یا بی اجازه .من فکر می کنم حیثیت هنر مورد اشاره از دست رفته تلقی می شود وراه برون رفت اخلاق مدارانه همان است : عبور از مولیانژ مورد اشاره فقط عبور . همین . که خطر ناک است راه باریک است و ما خسته ایم .
در رابطه با استتیک هم من پولیتیکالش را با تمام بار دلالی اش ترجیح می دهم .این حداقل واکنشی است که می شود «داد» . اما اخلاق . در این باره چه می شود گفت ؟
ارسال توسط: سهند آدم عارف
مرسی . متن خوبی بود ؟ ولی : غیرمستقیم؟ استادانه ؟ غیرقابل تفکیک ؟ چرا ؟
این سوالات را نه فقط از تو که از ادبیات فارسی می پرسم قاطرانه و چموش
ارسال توسط: نیما صفار
آه که چه هوای خوبی است!ازاین والیبال ساحلی خوش برمامیگذرد!حالااین توپوبگیر:"۱)باهوشی ازخودتونه!۲)شعرهایاهمان"چیز"هاحق دارند -اگرجربزه ی حمل کردنش رابشایدند- بار یک ملت راکه سهل است باراندوه کائنات رابرکشند وسیاسی...عشقی...یاهر"ایسم"ی به ته شان ببندی باشندولی بوی مستقیم چیزی رادادن همیشه خردمتعالی(همان وحشی) راتا بینی یا همان "دماغ"پایین می کشد.امتیازهنرمعاصرتفکیک ناپذیرکردن است همان وحدت =کثرت مولیانژ(مولوی+مولن روژ)،همان بیرنگ شدن مرزها وموئینگی تضادها(شما که خودت خداونگارآنتاگونیستهایی!)پس مخاطب خوش داردکه با"چیستی"صادرشده ازجانب شما بجنگدوسرشارشود(حالاهرملغمه ای هست :عشقی...سیاسی(که اصلابه اعتقادمن اگراستادانه تعبیه شده باشند ازهم قابل تفکیک نیستند)ولی دلش نمی خواهدبایک نفرکه پلاگاردتوی دستش است ووسط سطرهاقارقارمیکند"متوجه"حقایق "ناگفته"ی سیاسی یا عشقی یا هرچی بشودبه قول رفیقامون توی تالارفخرالدین "پیام"مشکل نداردنحوه ی ارتباط رسانی شما آن رازیادی دردسترس قرارداده لاجرم بوی تندی ازآن استشمام میگردد(درمتن انگلیسی به برخی نمونه های زنده اشاره شده است). ۳)ای متعهدبه حزب عزیزم...نه ببخشید!ای متعهدعزیز به حزبم...نه نه ببخشید... ای نیماصفارکه خیلی احتمال زیادی داری من چنددرصدسیاست میباشم؟(لطفا۲۷سال سابقه ی زندان رابه سمت عددبه دست آمده هل بدهید).مقسی بوکوب!۴)نیماجون!کفترها...
ارسال توسط: ریحانه
خوب شد رک حرفتو گفتی / چرا مثلن اسیاسی کار رو محدود می کنه و بالفرض عشقی نه ؟ اصصلن این اخ بودن سیاست آیا واکنش منفعلانه ای به همان فضای متعهد حزبی نیست . من نمی توانم درک کنم چطور می شود سیاسی نبود یا در واقع این طور مینویسم : نمی توانم درک کنم چطور می توانم احتمال سیاسی خودمان را فراموش کنیم و خودمان را به آن راه بزنیم . و از این حرف ها . . . حالا دوباره بخوان . شعرهای مجموعه را هم دانلود کن و بخوان . این هندوانه زیر بغل دادن نیست : خیلی باهوش تر از آن هستی که این چیز روشن را نگیری ( ذم شبیه مدح )
ارسال توسط: نیما صفار
وحالا ادامه مناظرات:لطفاافاضات من رو به اینجوردفاعیات بدوی:"اینهاشعرنیستند پس لوبیا پلو هستند" وصل نکن!من میگم تو سیاسی چکش میزنی واین باعث میشه که دامنه ی کارت خیلی محدودبشه!تمام!ته اش میشه یه ...ازش درست کرد!غیرازاینه؟تودلت میخوادهوگو چاوزتازاین بشی؟اصلاباباجون من کاری که زیادبو بده و دوست ندارم!ولی نیماصفاررو...یه شعریایه داستان یا به قول خودت یه"هستی"یا"چیستی" کوتاه(لطفاکوتاه وموجزوکوتاه وموجزو...) مینویسی که رادیکالش کنیم!بابروبچ!مثل اون کفترها...
ارسال توسط: ریحانه
فکر نکنم بتوانم پیوندی محسوس بین رادیکالیسم و سواد بیابم . اما بنا به جبر جغرافیای همان نامجو که نامش را بار اول از خودم شنیدی همین را می شود پرسید که چرا کسی نمی آید بگوید این شعر در پیش نهاد ها که می ریزد دست به عصاست و اینجاها هنوز بر خوشایند زمانه است و . . . یا . . . همه اش به جای آن حرف هایی وسط می آیند که تهشان این است : این ها شعر نیستند ؛ حالا چه بر مبنای اصول و چه خواست زیبایی شناسانه . در ضمن فکر می کنم رویکرد من به این چیز ( شعر ) از حیطه ای که بتواند زیبایی معنی دار درش بشود خارج شده و از حیطه ای که هستی ای به نام شعر را برتابد .
ارسال توسط: نیما صفار
مجبورم اینباربه زبان سلاسه ی فرانسع(باتنوین ضم عین)بنویسم:۱)لطفااگراستطاعت فیلمی داری (البته که اینچنین است)فیلم دوازده میمون تیم برتن راپیداکن وببین!کولاژی ازژانرها بی انسجام منطقی درکنارهم(ای پدرما که درگرگانی!هنرپست مدرن میل واعتقادی به مبارزه نداردبه قول بودریارقرارنیست غصه این رابخوریم که نقش پیامبرماتم زده وبی مصرف را چه کسی ایفاخواهدکرد!وقتی سد سیوندمیدود وسط شعرشما(اینجافقط سایه اش رااحساس کردم) یا چه میدانم همین آچارولایت وبعدش هم سریع آچارفرانسه من با یک جورشیزوفرنی ضد ارزش نمای به شدت ارزشی روبه رو میشوم که اتفاقا برخلاف ادعای استاد اصلا خودش داردیک زیبایی شناسی برآمده ازناخودآگاه شاعررامعرفی میکند(مثل هراثرهنری دیگرکه البته جزءلاینفک آن است)پس چرافتوای فراسلیقه ای برخوردکردن میدی؟رادیکال تریعنی چه؟(یعنی باسوادتردیگه؟!)من معتقدم شما به عنوان هنرمند(نوع متکی به ناخودآگاه حاضریراق)"همینطوری" مینویسی ولی من به عنوان مخاطب قرارنیست "همینطوری"بخونم(این یک معامله منطقی پست مدرنه یا هرکوفتی که اسمش هست)قبول؟!خوب!حالا به من بگو من با"نزولات آسمانی/ازبالا به پایین /مربوط به همه /منهای ما"چه همینطوری چه غیرهمینطوری برخوردکنم فرقی میکنه؟دغدغه های شخصی تو فوق العاده انداستاد چرااینجوری کوچولوشون میکنی؟ ۲)به عنوان یک هنرمندبسیاربسیارپیشرو الیبته که وظیفه ی بازتاباندن بحرانهای موجود باشماست بنابراین شخم زدن زبان به هرترتیبی بدین منظورحق مسلم شماست!میدونی که شیفته ی زبانم بنابراین سعی میکنم درمورد فرم کارت رادیکال ترباشم واگه باصدای خودت بامکثهاواسترسهای لازم خونده بشه راحت خوابم ببره وازخواب غفلت بیداربشم...اون شعرهمشهریت محسن نامنجو رو شنیدی؟"اینکه زاده ی آسیایی ومیگن جبرجغرافیایی/..."
ارسال توسط: ریحانه
نمی دانم خانم نامدار آن مطلبک من ( پرسش از چیستی ) که در واقع گشایش یا بهتر بنویسم تعریضی بود بر بسیاری از بدیهی انگاشته ها خوانده اند یا نه و اگر آری چه موضعی دارند / اما تصور ایشان هنوز قائل به هستی ای شعر نام هستند و چیزهایی مثل زیبایی شناسی و . . . آرزو به دل مانده ام یکی بیاید این ها که نوشته ام را از موضعی رادیکال تر از خودشان نقد کند نه بر مبنای نگنجیدنش در آن سلایق و اصول / الخیرو فی ماوقع
ارسال توسط: نیما صفار
the text is full&long enough to take your breath but its just stopped in this step,what is it?a manifest to warn you about political issues??!you read these words as several cautions:up/down/explosion/shit/kill/murderer/moslems,...but they acts weakly as if you fill every boring things but an adorable poem!sorry nima! you are going to turn to a holly(!)rescuer(for sure it is pasargad s fault!) whom you normaly reject him all the time! you just throwing the words as particular as possible to seek the original feelings of responsibility about the social life,human beeings,...but structurally it acts not fine!it seemed you used them to get free from sensorship? !
ارسال توسط: ریحانه
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany