صوتِ حلزونی ِنیستی حرکات ِ زیادی در متن انجام میدهد و صوت ِ حلزونی ِنیستی حرکات زیادتری در حاشیه انجام میدهد. اوضاع شعر در این چند ساله بالاخره شاعران را مجبور کرده که در شکل ارائهی آثار خود راهی شبهسیاسی در پیش بگیرند و جز به مسایل ِ پوئتیک و استتیک، به مسئلههای دیگری هم فکر کنند. هرچند انکار نمیشود کرد که مسئلهی "استراتژی ِ حاشیه" دربعضی آثار، خود به صورت یک جزء از کلیتی ارگانیک در بدنهی استتیک ِاثر به خدمت گرفته میشود. اگر بخواهم یک "مثلن" هم بگویم کتاب ِ «عصر حجر» ِ رضا شنطیا را میگویم که در آن به دلیل حاد شدن ِوضعیت استراتژیک در هیکل ِ کتاب، اشعار از حالت ــ وضعیت ِمالوف در شکلی متعارف و تاریخی که شعرها بر اساس تقدم و تاخر زمانی و یا شدت و ضعف ِ تکنیکی و پوئتیکی ترتیب میشدند، منقلب میشوند و استتیک خود را در وحدتی مفهومی (conceptual) ــ در یونیفرم ِ یک "مجموعهی شعر" ــ مستقر کرده و برای رسیدن به یک فرم ظاهری ـــ در نگاه اول، از تکتک شعرها تفرقزدایی میکند و آنها را در یک بازهی غیر تاریخی و همزمانی قرار میدهد. فهمیدنش خیلی سخت نیست که چنین مجموعهای بیشتر از آن که بشود گزارههای آن را بهصورت مجزا در معرض نقد قرار داد (احتمالن خود مولف هم چندان میلی به این کار نخواهد داشت) بهتر است زیرِ عنوان اثری ایدهپردازانه در کلیتی یکپارچه ارزشگذاری بشود. این شکل از پوئتیک (ایدهورزانه) از نظر کمی ِ کیفی! تا حدودی شعررا از بنبست ِ "در زبان" بودن عقبنشینی میدهد و به "برزبان" شدن زبانیت ِ شعر کمک میکند. در این پروسه فعل ِ "شدن" اهمیت زیادی دارد؛ اینکه برای مثال اگر بخواهم تعریفی از امر خلاقانه بدهم این تعریف همانا تغییر وضعیت، از بودن به شدن در زیست جهان ِ مولف یا فرد و در ادامه فروفکنی و فرافکنی ِ این تغییر ِ وضعیت به اثر ِ مولف و زندگی ِ فرد خواهد بود.
وقتی به درون صوت ِ حلزونی ِنیستی میرویم اما، این استراتژی ِ حاشیهورزانه به جای اینکه در ادامه تبدیل به حرکتی مفهومی در هیکل ِ کتاب بشود یا حداقل نشود و به همان حاشیهورزی خودش ادامه بدهد، یکسره خود را در آغوش امر ِ رازورزانه رها میکند و چنان درگیر ِ کدگزاریهای شبهعرفانی بیشتر در پیرامون و کمتر در داخل متون میشود (مثلن نامگذاری شعرها و قسمتبندیها با حروف ابجد، یا تقدیم کتاب به آقا یا خانم یا بچه یا هرچهای به نام ِ «شین پ» و یا اشارات ِ و عبارات و کرامات رمزبندی شده در اقصی نقاط جغرافیای کتاب که بشدت از چشم نامحرمان ِ بوگندو که ناتوان از درک این حقایق حیران و ویرانکننده هستند، پوشیده نگاه داشته شده و یا باز هم همین نقل قول از شیخ ِ روزبهان در دیباچه آیا نیتش همانا و به راستی مشروعیت بخشیدن به حرکات به ظاهر نامتعارف اما باطنن راستکیشانه و محتاط ــ محافظهکارانهی متن و حواشی ِ کتاب نیست؟) که تمامی ِ رفتارهای برجسته و نقاط تروماتیک موجود در شعرها که کم هم نیستند خودشان را از حوصلهی خوانده شدن خارج میکنند و در نقاط کوری قرار میگیرند که تقریبن دو سوم مساحت کتاب را در بر میگیرد. واضح است که در اینجا خارج شدن این متون از حیطه و حوصلهی خوانده شدن زیاد ارتباطی ندارد با به تعویق انداختن و تاخیر ایجاد کردنِ [البته غریزی ِ] در فهم عمومی از یک متن توسط یک شاعر و ورود او به مرزهای ناشعر و ناهنر. چون در اینجا ما با یک جوهرِزیبایی شناسیک ِمستتر در لایههای پنهان متن مواجه هستیم که البته اینجور شعرها هیچ تلاشی برای التفاتی جلوه دادن گزارههای داخل و بیرون ازمتنشان نکرده، نمیکنند و نخواهند کرد. در آثار "معوقه" کسی شما را مجبورنمیکند به پذیرفتن معرفتی یکه و یگانه و خشونتبار که برای فهم کردنش باید تمام و کمال به گزارههای ایدئولوژیک و ارتجاعی آن تن در داد. شعری که زیبایی (ضدزیبایی؟)اش را به تاخیر میاندازد هیچوقت خوانندهاش را با این فیگور روبرو نمیکند که دربردارندهی حقیقتی مطلق و محض است. ضمن اینکه اگر بخواهد ساختار حقیقتآلودی را هم بازنمایی کند هیچ فیگوری در کار نیست و طی یک فرآیندِ "شدن" به مراکز حقیقت میرسد و میرساند و از آنها عبور میکند و میدهد. هیچ ماندن، بودن یا نبودنی در کار نیست و فقط شدنها حیرتانگیزند.
درست در هر نقطه از این کتاب که گزارهها توانستهاند خودشان را از نقطهگذاریها، رمزبندیها و اشارات آزاد کنند، مشخص شده است که چه از لحاظ تکنیک و چه از لحاظ پوئتیک، هیچ ربطی نمیتوانند با آن روکشهای شبه عرفانی پیدا بکنند. اینجاست که آدم شک میکند که ای داد بیداد! نکند تمام این فیگورها و افکتها خصلتی پارودیک داشته باشند و ما رودست خوردهایم: "به سطح فنجانی که ناخودآگاه مرا پوشانده/ جوابهای پس نداده را چکار کنم." اما این شک خیلی طول نمیکشد و با مقداری غور در لابهلای صفحات درک این مطلب آسان میشود که شاعر به دنبال ادا کردن دینی است که نسبت به سنت ِایدئولوژیک ِ حجم ندارد!
در بسیاری از مواقعی که شاعر به زور نمیخواهد از تکنیک ِ پرش ــ حذف و جایگذاری سهنقطه به جای مناطق عبور کرده، استفاده کند در جمله گفتن بسیار موفق عمل میکند اما حذفهای آزاردهنده هم کم دیده نمیشوند: سلول ِ پیراهنی که انفرادی بافته بودم/ به حفرههای شهر فرو... (حذف چرا؟). و... (پرش چرا)
این جملهگراییها که اکثرن هم در متن برجسته میشوند معمولن، گرای جملهبندیهای شعر را به راحتی به خواننده نشان میدهد و او را عادت میدهد به این نوع از تنبلی که به محض اینکه فلان جا به فلان جمله برخورد کرد از ستون فقرات جمله سریع متوجه بشود که اینجا باید جا خورد و حیرت کرد یا اینجا را باید گذشت و نخواند. به خصوص وقتی اصرار شعرها را در محیرالعقول بودن پایانبندیشان میبینیم حتی به قیمت تضمینی از تی اس الیوت یا فروغ، متوجه کم توجهی در تلاش برای مستقر شدن در پوئتیکی خود ارجاع میشویم. ضمن اینکه محافظهکاری در بسیاری از رفتارهای زبانی ِ شعرها دیده میشود. از قبیل ِ جناس ساختن با لال و حلال یا حل و حلاج. این رفتارها آنقدر در سطح حرکت میکنند که باز هم توهم پارودی بودن، ما را بر خواهد داشت. اما ای کاش بهراستی اینگونه بود اما باز هم: خارپشت سرم درد میکند. و... از این قبیل که پرداختن ِ بیشتر به آنها حتی این نقد را هم به بیانی سردستی خواهد کشاند.
البته اگر به این مسئله توجه کنیم خالی از انبساطخاطر نیست که این کتاب مستطاب آنقدر حایز اهمیت بوده که در حیطهی نقد بگنجد ومحرک واکنشی مثل متن حاضر باشد. (بهراستی ما را با سلب کردن چه کار؟ ما صبر در پیش میگیریم)
در حوضهی ژانر اما جدن تکلیف کمی روشن بشود خوب است. مگر نه اینکه «بسم الله النور»!: چرا به راحتی میشود سطرهایی از شاعران فوق سنگین مثل آرتور رمبو، الیوت و فروغ به صرف اینکه سطرهایی حیرتانگیز و تکاندهندهاند، وارد ِ شعر بشوند وبخواهند مثلن بار پایانبندی رابه دوش بکشند.
آیا پوئتیک و به تبع آن چارچوبهای ژانریک شعرهای کتاب اینقدر گل و گنده هستند که میشود این حجم از سطرها را به این شاعران ِ اینقدر متفاوت ازهم اختصاص داد؟ اصلن چه اصراری بر تظاهرات ِ وجود ِاستحکامات در پایانبندی هست؟ آیا دغدغهی تضمین و صناعت فقط و فقط تظاهرات به تکنیسین بودن است یا خانم یحیایی جورابهایشان آبی ست؟ [البته آبی ِ کمرنگ چون دیگرــ شیفتگیای که ابژهاش رمبو و الیوت و فروغ باشد جوراب آبی بودنش در سطحی دیگر مطرح است و میشود بحث کرد.] وقتی هم که بالاخره سطری از فروغ پارودی میشود تنها حسادتی لمپن ــ زنانه در آن دیده میشود و نه تنها هیچ آسیبی به سطر فروغ وارد نمیشود، بلکه هیچ دشمنیای هم در کار نیست:
"که این سلیته چیزی به جز تفالهی تناش نیست".
مسئلهی بعدی مسئلهی اروتیسم است. ولی اینبار به جای اینکه دیگری بتواره شود، این خود ِ سوژه است که بت واره میشود: "من از حرکت گیسهای پشت سرم/ میترسم/ و میان تاریکی/ دنبال کسی میگردم/ که از پشت/ با چق ِ چاقوی ضامندار/ تکه تکهام کند. "یا:" بکن مرا و رهایم کن/ تا سرخرگم را به یاد بیاورم.
بتواره کردن ِ خود، آدم را به یاد ور رفتن ِ جناب ِ رویا با معاملهشان (الف دالشان؟) میاندازد [در شعر البته]. ولی سطرهای اروتیکی که درلابهلای «صوت ِ حلزونی نیستی» پنهان شدهاند هیچ ارتباطی با آن پیدا نمیکنند. در این سطور دیگر از آن پوشش راستکیشانهای که آرمان ِضد انسانی ِ صیانت ِ نفس به دور ِ امر ِجنسی در شعر رویایی میپیچد خبری نیست. اینجا اروتیسم آنقدر ادامهای همزمانی پیدا میکند (با نیمنگاهی به دستگاه آنتروپولوژیک) که عریان شده و میل ِ به درندگی و دریده شدن را به خوبی بازنمایی میکند و در این بازنمایی محتوای [و نه ساختار] امر جنسی اسطورهزدایی میشود. و این اروتیسمی است که نه متعهد است، نه متعهد میکند و نه ادعایی در این زمینه دارد. متعهد نمیکند چون مسخ نمیکند و مسخ نمیکند چون اغوا نمیکند. واقعن چرا ما مدتهاست که آرمان ِ خلوص نیت را فراموش کردهایم و برایمان از ارزش و حیثیت افتاده است. به همین دلیل بهتر است اگر چاپ دومی در کار باشد تجدید نظری در محتوای یونیفرم ِ کتاب و شکل ِ نامگذاریها و تقدیم نومچهها و دیباچه، در آن اتفاق بیفتد.
باید به این باور رسید که میشود به این باور رسید که میشود از یکسری اغواگریهای بلاغی ِقدیمی و جدید رهایی یافت و از این به بعد بدون ِ درگیر شدن در اغواگریهای بلاغی ِ پیش رو، آنها را مصرف کرد و به راحتی کنار گذاشت. (و باید این را هم بپذیریم که فعلن ما اعضای طبقهی "مصرفوتاریا" هستیم.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany