»
 افسانه برزویی » یک داستان » «قید»

افسانه برزوییتقریبا روبروی آپارتمان ما، آپارتمانی‌ست که سمت راست طبقه دوّمش پیرزنی‌ست که قیافه‌اش را ندیده‌ام و پرده‌ای از پنجره‌ی پهنی که دارد آویزان است ولی. جای یک ستاره و به همان شکل، وسط پرده خالی‌ست. ولی این سوراخی طلائی‌ست و بقیه‌ی پرده زمینه‌ی سرمه‌ای دارد با ستاره‌های ریز و اشکال هلال ماه.
سمت چپ خانه‌ای‌ست که جشن تولد قرار است داشته باشند و من یا ما هم باید برویم. قرار است نمایشی اجرا شود که طیّ آن، آن یک نفر که قیافه‌ی پسری جوان را دارد ولی به نوعی یک دختر جوان است، باید مرا بخورد تا تبدیل به یک حیوان درنده شود (قیافه‌اش نه؛ رفتارش)
او وارد اتاق که می‌شوم، مشغول خوردن جسد من است. جسد من هنوز روی میز است. برمی‌گردد و مرا نگاه می‌کند؛ یک نگاه وحشی با دهان خون‌آلود.
ترسیدم و رفتم.
این نمایش سال‌ها پیش اجرا شده بوده و ما دنبال برگه‌های نقد و بررسی آن می‌گردیم. برگه‌ها را پیدا کرده‌ایم ولی فرصتی برای خواندن نیست زیرا هر لحظه امکان دارد که او از خوردن من فارغ شود. باید دوباره به اتاق برگردم.
بوی تعفّن می‌آید. او نیست. جسد را خورده و فقط امعاء و احشاء من روی میز باقی مانده. صبح شده و من همین‌طور توی حیاطم. زنی که جسد را خورده، آماده رفتن به سر کار می‌شود. چشمانش برقی عجیب و وحشی دارد. به من لبخند می‌زند. مرا می‌بوسد. بوی خون می‌دهد و من عقّم می‌گیرد. می‌رود و از پشت سر نگاهش می‌کنم
و با عجله می‌آیم پیش بقیه. برگه‌ها را مطالعه می‌کنیم. هیچ‌چیز به درد بخوری ندارند ولی. هیچ‌چیز راجع به خوردن جسد ننوشته. تحریف شده. سانسور شده. پس دیگر چاره‌ای نیست. نمایش باید اجرا شود تا راز این صحنه فاش شود. تمام

 تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 7


مسحور خلاقیت نوشته هاتم افسانه جون، بارها میخونم و بارها لذت میبرم و بارها نمیفهمم.ولی بازم لذت میبرم..... «دمت گرم » نویساباشی.

ارسال توسط: الهام رحیمی


Man az ghesmate khunashamesh khosham umad...
Dastane dardnakiye...

ارسال توسط: Kian Askari


سلام
دست شما درد نکند خانم بزرویی . اما من ارتباط پاراگراف اول (خانه روبرو ) را با بقیه داستانک شما نتوانستم درک کنم . ضمن اینکه در ایجاد فضایی وهم ناک موفق بوده اید . گمانم من برتر شما (روح ) پیامی برای شما داشته . آن جوان آدم خوار هم می تواند بخشی از خود شما باشد .
موفق باشید

ارسال توسط: مسیح


likeeeeeeeeeeeeeeeee

ارسال توسط: sara


نه خیر منظور نیما خان عنصر زمانی نیود دقیقن رخداد بود .
اینکه نقاط ِ تروماتیکی که گسست ایجاد می کنند در چه نقاطی قرار دارند ؟
فکر می کنم تغافل نیست در داستان پس تحیر ، تحیر نیست ، تغافل است پس تغافل است و شطاحی هم که شده کار ِ فکر کردن ِ من . اما بیرون از این قضیه اگر به این دریدن توجه شود چیز جالبی در می آید .
سلام ! نیما صفار و خانم برزویی !!

ارسال توسط: سهند آدم عارف


َشاید منظور نیما خان این است که عصر زمانی این داستان کجاست؟ و حتی مکان هم میتواند مهم باشد. این داستان صحنه ندارد. به طور ناخودآگاه زمان اکنون و مکان تهران است. اما این چیزها در دوره معاصر اتفاق نمی افتد.

ارسال توسط: مصطفی مردانی


زمان رخداد در این متن ( ؟ )

ارسال توسط: نیما صفار