»
 علی کریمی کلایه » یک داستان » بی‌خوابی

علی کریمی کلایه     خوابم نمی‌برد. فکر و خیال امونمو بریده بود. پاشوی حوض نشستم و سیگاری آتیش زدم. شب سوت و کوری بود، فقط ننه وقت و بی‌وقت سلفه می‌کرد، اوضاع سینش روز به روز بی‌ریخت‌تر می‌شد و دستم به هیج‌جا بند نبود، تا حالاشم با جوشونده‌های بی‌بی و نخسه‌های دوعانویس سرپا بود، شده بود پوست و استخون، سهلۀ کفترا هم که دیگه نه قلف می‌خواست نه تیمار. کی فکرشو می‌کرد من که خاطر یه پاپری سمسار سر کوچه‌رو ناکار کرده بودم و بعد عمری قِصر در رفتن بی‌خود و بی‌جهت عکس و پلاک شده بودم یه روز مجبورشم دونه دونشونو حلال کنم که ننه بخوره و قوت بگیره، این دکترای بی‌دینم که اول پشت سبزو می‌بینن بعد مریضو، والا اول و آخرش بایس تو مریض‌خونه بخوابه تا رفع بلاشه، با قالپاق دزدی هم که نمی‌شه خرج دوا دکترو داد.


     ته سیگارش را انداخت توی حوض. ماهیها به هوای غذا به سطح آب آمدند و دست از پا درازتر برگشتند. باد از شکاف پنج‌دری وارد اتاق می‌شد، بوی نا می‌گرفت و برمی‌گشت.


     مرد کتش را برداشت. پاشنۀ کفشش را کشید. موتورش را تا انتهای کوچه هل داد.


     خوابم نمی‌برد، بابا رفته بود مأموریت و مامان هم تو اتاقش خواب بود، دوست داشتم تلویزیون ببینم ولی ساعت از نُه خیلی بیشتر بود و حتماّ دعوا می‌شدم، حوصلم سر رفته بود و از پنجره به حیاط نگاه می‌کردم که یکهو یکی از دیوار پرید تو،عین فیلمای تلویزیون، فقط جوراب رو سرش نداشت تازه یه فرق دیگه هم داشت درو باز نکرد دوستاش بیان تو. از تخت اومدم پایین، یواشکی رفتم در راهرو رو باز کردم تا یه‌وقت شیشه‌رو نشکونه مامان بیدار شه. پشت در قایم شدم تا خواست بیاد تو پریدم جلوش، خیلی ترسید، چاقوش‌رو گذاشت زیر گلوم، عین فیلمای تلویزیون، انگشتمو گذاشتم روی لبم و گفتم هیس بعد جای طلاهای مامان و پولای بابا رو نشونش دادم، همشو برداشت، پام خورد به گلدون مامان بیدار شد، من و اون از در پشتی فرار کردیم، عین فیلمای تلویزیون.

 تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 11


mehdi musavi
ali karimi
mehdi mahd lueei
hamed goldar

yadesh be khair

ارسال توسط: حامد گلدار


نوشته قشنگی بود. من که خیلی خوشم اومد.موفق و شاد باشید.

ارسال توسط: سارا صلاحی


بر خلاف دوستان چندان کیفی از موضوع و خط داستان نبردم . هر چند نوشتن را و فضا سازی را و شخصیت پردازی را خوب بلدی اما ... به نظر همه انرژی ات را صرف پردازش این داستان نکردی .

ارسال توسط: خیام ظهیری


سلام علی جان خیلی خوشحالم که هنوز از تو نویسنده ی خوب داستان می خونم متشکرم

ارسال توسط: سامان ح اصفهانی


سلام . علی جان داستان جالبی بود اما نسبت به داستانهای قبلی که نوشته بودی (به نظر من) ضعیف تر بود.موفق باشی...

ارسال توسط: حسین عباسیان


خیلی قشنگ بود
مثل بقیه داستانایی که از علی کریمی شنیده بودم
و مثل شعر هاش !!!!!!!!!

ارسال توسط: فاطمه اختصاری


وقتی شروع کردم به خواندن خیلی لذت بردم. خیلی لذت میبردم. اشتباه دستوری و دیکته ای که نشان میداد طرف هر رااز بر تشخیص نمیدهد. ولی یک جمله بدجوری تو ذوقم زد.
ماهیها به هوای غذا به سطح آب آمدند و دست از پا درازتر برگشتند
استفاده یک همچین جمله ای برای یه کسی که هیچی نمی فهمه خیلی عجیب بود و شاید دوست نداشتم توی یک داستان مدرن چنین جمله ای بخوانم...
با این حال خیلی لذت بردم.

ارسال توسط: مصطفی مردانی


برای اولین بار کاری ازتون خوندم جدا از زبان روان ساده و فضای سازی ملموس داستان که مسلما نقاط عطف کار است لذت بردم اما فکر کنم خود شما هم با من هم نظر با شید که موضوع بسیار کلیشه را انتخاب کردید و با اینکه خوب پردا خته شده گیرانیست.البته با استفاده از سئور الیسم کار جذابتر می شد .ممنون

ارسال توسط: راحیل


علی کریمی را همیشه دوست دارم
این یکی را قبلا خوانده بودم
اما قند مکرر بود...

ارسال توسط: سید مهدی موسوی


آره ، با قالپاق دزدی نمی شه خرج دوا دکترو داد .........

ارسال توسط: آرش معدنی پور


خوب بود از نثرتان خیلی خوشم آمد. اما کاش دست آخر این طور شگفت انگیز به اتمام نمیرسید

ارسال توسط: نامشخص