من مُردهام این را باید از لبخندی که گوشه لبم خشک شده میفهمیدی. پاها و یکی از دستهایم نمیدانم چرا حرکت می کنند این کار کاملا غیر ارادی است. باورکن حتی این لبخند. تازه من در بدترین شرایط ممکن مُردم چطور میتوانم لبخند زده باشم.
چرا سرت اینقدر پایینه؟ چرا چرت میزنی؟ مگه دیشب نخوابیدی؟ بلند باید داد بزنم که تو نفهم احمق از چرت بیای بیرون اما اگه داد بزنم بلند که بشی مثل سگ خرخرمو میجویی، مجبورم با یه دستم فقط تکونت بدم آروم خیلی آروم اونقدر آروم که وقتی پایه گهواره شکست و تو افتادی گوشه اتاق هیچیت نشد. حتی از خواب هم بیدار نشدی، از اون موقع نذر کردم گهوارت گم و گور که بشه یه گهواره ببرم امامزاده، اما اون گهواره فردای اونروز مثل سنگ به زمین چسبید. یه بارم که از مدرسه دیر اومدی نذر کردم اگه دیگه نیایی و گم و گور بشی یه عروسک تو گهواره بزارم و ببرم امامزاده اما تو اومدی و چسبیدی گوشه خونه و هر از گاهی میری بیرون و برمیگردی همین گوشه میچسبی.
چی داری؟ چی میخوای؟ هر چه که داری، پول داری؟ نه! پس چی؟ زل زد توی چشمهایش چند لحظه سکوت جلو رفت نزدیکتر صورتش را به صورتش چسباند لبهایش را روی لبهایش گذاشت. منتظر بود اتفاق دیگری بیفتد هیچ حرکت دیگری ندید که یکهو متوجه شد طرف خوابش برده یا رفته توی خماری محکم هولش داد. برو گمشو خودتو مسخره کردی؟
نه نه ببخشید تو را خدا حالم خیلی بده یکم فقط از این حال در بیام! از این حال که در بیایی چی؟ از شیشه شکسته پنجره یواش توی اتاق را دیدم توی دستش داشت چرت میزد مقداری خون ریخته بود کف اتاق سرش دیگر زیاد نمانده بود که به زمین برسد موهای بلندش ریخته بودند روی صورتش.
سفره را باز کردم غذا حاضره بلند شو. باشه، باشه. آرام به حیاط رفتم دستهایم را شستم خونی که سرخورده بود روی دستم خشک شده بود آب سرد داشت همهچیز را خراب میکرد.
آب گرم بیار. اینقدر منو از این پلهها بالا و پایین نبر پاهام درد میکنه، دستم درد میکنه بریز اینجا جای زخمش نریز. بدبخت دیگه تو دستات رگ نمونده از بس سوراخسوراخش کردی. میخوای یهکار کنم دیگه درد نکنه؟ نه لازم نکرده همین که خودت یهکار میکنی بسّه نمیخواد دوتا کار کنی. نهار چی داری؟ بالاخره یه چی پیدا میشه بخوری؟ نه میخوام بکشم! دیونه شدی بچه فعلا همون سیگار بسّه. نه حال نمیده میخوام ببینم چطور میشم. گیر میافتی. نه بابا من عمرا. دیگه چی میخوای؟ هیچی مگه میخوای خودکشی کنم. تا خونه نمیشه تحمل کرد آقا میتونم دستشویی برم؟ بفرما. کنار دستشویی نشست بعد از مدتی در زد بیا بیرون دیگه، خوابت برده، بیا بیرون. در را محکم زد در باز شد افتاد توی دستشویی بلند شو احمق دیوونه گمشو بیرون. چرا داد میزنی؟ زهرمار گمشو. نمیدانستم کجا هستم از در که بیرون زدم نمیدانم کجا میرفتم فقط رفتم. اینجا کجاست؟ سرم گیج رفت اینجا کجاست؟ هیچکس هیچی نگفت. اینجا کجاست؟ تاریک بود اینجا کجاست. افتادم زمین بلند که شدم صبح شده بود. لباس تنش نبود لخت مادرزاد روی تخت افتاده بود نذر کرده بودم وقتی اونطور پیدات شد. اما یادم نمییاد چی بود. لباسام کو؟ لباس نداشتی. داشتم تو کی هستی؟ خودت گفتی حالت بده تو کوچه لخت بودی منم آوردمت. اینجا کجاست؟ خونمون. نشست یه گوشه و خودشو جمع کرد. بیا بگیر پام درد میکنه نمیتونم بیام پایین. ملافه را پرت کرد طرفش. چند متر آنطرفتر افتاد نگاهی به هم کردند نمیتونست بلند شود. مثل اینکه یادش رفته بود لخت مادرزاد توی خیابان بود. من تکون بخورم میافتم. خودش بلند شد رفت ملافه را برداشت و دور خودش کشید از اتاق بیرون رفت. ای کاش هیچوقت برنمیگشتی! هیچی نگفت. ای کاش هیچوقت برنمیگشتی؟ هیچی نگفت. داد زد برنمیگشتی. داد زد خودت گفتی برو. گفتم برو لخت و عور برگرد؟ خوب پس چی میخواستی با کت و شلوار و کراوات برگردم؟
نه اما پایه گهواره را قبل از رفتن باید درست میکردی! نمیشد.
خب از زمین میکندیش میبردی. نمیشد. خب از مدرسه برنمیگشت. نمیشد. خب حالا ببرش. نمیشه. زهرمار نمیشه نمیشه نمیشه. لعنت به شماها من میرم بیرون. یک دستش حرکت نمیکرد پاهایش درد میکردند. آرام آرام توی خیابان راه میرفت و مدام میگفت من یه نذر دیگه کرده بودم چی بود؟ باید یادم بیاد.
اما هر چه فکر کرد هیچچیزی یادش نیامد رفت جلوی مغازه عطاری و گفت: آقا پاهام درد میکنند یه دستم حرکت نمیکنه یه چی بده اینقدر درد نکشم.
بیا خانم! اینو ببر شب به شب به اندازه یه عدس با چای بخور. همین. آره. این چیه؟ یه دارو گیاهی. برو همچین خوبت میکنه که مثل دختر ۱۴ ساله بپری. برگشت شب بعد از شام به اندازه یک عدس با چای خورد بعد از چند لحظه برای اینکه مطمئن شود به اندازه یک عدس دیگر با یک چای دیگر خورد و کنار بخاری دراز کشید. دیگر هیچی نفهمید. انگار هیچوقت آنطور راحت نخوابیده بود احساس کرد هیچوقت پا درد نداشته هیچوقت نذر نکرده هیچوقت آبگوشت درست نکرده هیچوقت بیدار نشده. پاشو دیگه لنگ ظهره چرا تا حالا خوابی؟
بلند شد پاهایش درد نمیکردند احساس خیلی خوبی داشت. از پلهها پایین رفت تا صورتش را بشوید. هنوز ملافه را دورش کشیده بود. چرا لباس نمیپوشی؟ لباس تو رو یا لباس اونو که آستینشو بخوای بپوشی انگشتا از دهتا سوراخ بیرون میزنن تا به سر آستین برسن.
به اتاق برگشت. دوباره برو. برم؟ کجا؟ همونجا که بودی. کجا بودم؟ چه میدونم همونجا که با لباس رفتی و لخت و عور برگشتی. من نرفتم تو منو فرستادی. من غلط کردم با تو. وقتی سرت داغ بود. اگه پایه گهواره را محکم میکردی اینطوری نمیشد. چهطور چرا نمیخوای قبول کنی از وقتی تو اون عطاری رفتی سرگهواره چرت زدن و سرگاز سرکوچه سرخیابان سروصورت مردم چرت زدن تو توی همه عمرت هزار تا نذرتم بخور سرت.
من تو عمرم ۳تا نذر کردم که یکیشم یادم نمییاد.
رفت کنار بخاری نشست پاهایش را دراز کرد و فکر کرد. خوب حالا چی؟ میگی برگشتی که چه؟ اومدم... صدای در حرف را قطع کرد برگشتند از بیرون آمد یکی از دستهایش حرکت نمیکرد. و پاهایش درد میکردند آرامآرام رفت توی اتاق سرنگ و آب و شمع و قاشق غذاخوری که همیشه با او بود. کف اتاق پر بود از شمعهای آب شده وسط نشسته بود دور تا دورش شمع بود. شمعها را روشن کرد. از وقتی برق خانه را قطع کردند او با شمع زندگی میکرد همهچیز را آماده کرد رگها راه نمیدادند آنقدر سرنگ را توی رگها فرو کرد تا یک راه باز کرد خون ریخت روی زمین ریخت روی شمع خاموشش کرد. رفت، رفت توی حالتی که نمیشود گفت سبک راحت وای چه حالی. دیگر نه دستی درد میکرد نه پایی احساس پوکی خالی شدن چشمها را بست. حال خوبی بود وقتی هیچچیزی احساس نمیشد. همانطور با چشمهای بسته سیگار را از جیب سمت راست و کبریت را از زمین برداشت و سیگار را روی شمع روشن کرد این کار را چشم بسته هم انجام میداد سیگار را پک زد چرت زد پک زد چرت زد سیگار رو به تمام شدن بود و خاکسترش افتاد روی شمعها در با صدای وحشتناکی باز شد باد زد تمام شمعها خاموش شدند کف اتاق را تعداد زیادی چوب کبریت و ته سیگار پر کرده بود که باد ته سیگارها را اینطرف آنطرف میبرد و چوب کبریتهای سوخته اما. اتاق در تاریکی فرو رفت.
برگشت طرف بخاری نشست سرش را میان دستها گرفت. شروع کرد به گریه کردن. لعنت به تو گمشو برو برو دیگه چی میخوای. برو بمیر برو بمیر. یادم اومد نذر کردم اگه بمیری با گهوارهها کاری نداشته باشم.
من مردهام این را باید از لبخندی که گوشه لبم خشک شده میفهمیدی نگاه کن.
نفت بخاری را میان تمام اتاق ریخت خانه آتش گرفت کنار بخاری نشست. شب به شب به اندازه یه عدس. دستم هم حرکت نمیکند. با چای بخور. اما پاها و یکی از دستهایم نمیدانم چرا حرکت نمیکنند. این چیه؟ یه داروی گیاهی. این کار کاملا غیر ارادی است. میخوای یه کار کنم دیگه پاهات درد نکنه. باور کن حتی این لبخند. نذر کردم گهوارت گم و گور بشه. تازه من در بدترین شرایط ممکن مُردم چطور میتوانم لبخند زده باشم. بعد از خاموش شدن شمعها بلند شد کورمالکورمال دنبال کبریت گشت دوباره دانهدانه شمعها را روشن کرد. نشست وسط شمعها و لبخند زد.
۸۵.۱۱.۱۳
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
به نظر من شیوه نگارش در عین
سهل انگاری جدید و جالب است
اگر دو -سه بار باز نویسی شود بی شک دهها بار خواندنی تر خواهد شد
ارسال توسط: الهام خضرایی منش
جالب بود ولی یک کمی واضح تر بنویسید خیلی بهتره . مرسی .
ارسال توسط: سارا صلاحی
جایی خواندم ( شنیدم )که گفت کسی نویسنده (یا)کارگردان که همیشه از مردن نوشتن در اینجا (ها) ساده است ... راحت تراست . مردن تجربه ایست که حتمن امری جدای از متن آن را معنی می دهد نه خود متن ( شاید هم دهد ) . اصراری نیست ولی من برای تمام آنهایی که می نویسند ( وای ... وای ... بچه ها مانیفست ) یک بار مردن را تجویز می کنم .
ارسال توسط: کیومرث
خوانده شد متشکرم
ارسال توسط: سامان ح اصفهانی
سلام خانم محمدی وممنون
ارسال توسط: حمیده محمدرضاپور
تصویر ها خام اند وبیهوده در صفحه نشسته اند.هیچ تصویری دربیرون خام نیست اما باید ببینی چرا وبعد بیاری در متن انها را .در این فاصله چه چیزی نشسته است .؟
ارسال توسط: خدامرادفروهر
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany