»
 احمدرضا احمدی » ویژه‌نامه » فروغ فرخزاد می‌دانست

احمدرضا احمدیشعر اگر هجوم نباشد دفاعی برای مرگ است و توضیحی برای مُردن - پس لغت مرگ، اسم و مُردن، فعل است - شعر دفاع کامل نیست روز هم نیست - شب هم نیست تکه‌ای سخت و جاندار از شبانروز است - برای همین شبانروز است که شاعر در نیمراه تجربه‌ی شاعری دلواپس می‌شود - فرخزاد در شعرهای روزهای آخر دلواپس بود - دلواپس نه برای خود - برای دیگران - برای درخت - باغچه - ماهی. می‌دانست اگر ایثار و حرکت ابزار نخستین شعر نباشد ولی وسایل کامل و بارور زندگی هست.

ولی نمی‌دانم اگر فرخزاد زنده بود هنوز هم چنین فکر می‌کرد؟ فرخزاد دلواپسی را تنها در خودش به‌صداقت ایثار رسانید. انبوده شاعران و شاعره‌های بعد از او برای خود دلواپس شدند، دلواپس آنکه چه کسی جانشین فرخزاد است.

فرخزاد تمام کشف‌های روز و شعر را به‌تنهایی به‌دوش کشید و حرکت کرد - فضا و موقعیت شعرهای سال‌های ۳۵ تا ۴۰ فضایی مصنوعی و غیرواقعی بود - هنوز شاعران گرفتار "آه و سرفه‌های مسلول" و تعبیرات "مهتاب در کوچه ماسیده بود" و یا "آن شب باران در ناودانها طبل می‌زد" بودند. شروع شعر فرخزاد در این موقعیت بود - موقعیت چیره بر شاعر - او یک تن بود ولی کم‌کم رهایی یافت - او به خاطر جبر سنی می‌بایست آن پیله‌ها را بشکافد تا به‌خود برسد - تا به تجربه خود برسد. دلواپسی فرخزاد برای بچه، برای گندم، یک دلواپسی رمانتیک نبود - او در شعرهای آخر به عمق آب رسیده بود و به ارتفاع فواره.

فرخزاد به مفهوم تازه‌ای دست یافته بود که باید به‌شعر عمل داد و شعر را عمل کرد - زندگی روزانه‌اش عمل شعرش بود - آموخته بود که بیاموزد، بخشایش داشت. - فرخزاد در آخرها به‌دنبال یک مفهوم وسیع برای روز بود. او از روزها و از آسمان محدود که فقط عبور دو کبوتر را معنی می‌دهد گذشته بود. به عشق، خوبی، قشنگی رسیده بود و می‌دانست که زمین فقط باید به‌دور عشق، قشنگی و تشنگی بچرخد و فرصت فقط یک لحظه از ابدیت است، که در زمان شناخته‌شده می‌چرخد - فرصت را با فرصت‌طلبی اشتباه نگیریم - فرخزاد دوره‌ای را به‌دانستن گذراند - دوره‌ای را به عمل و در آخرها می‌خواست دانستن را فراموش کند - تا خالص و کودکانه عمل کند - او می‌خواست موقعیت یافته‌شده‌ی خود را رها کند به‌طرف موقعیت تازه برود و موقعیت گذشته‌ی شعر خود را به‌مقلدان زنانه و مردانه‌اش بسپارد که سپرد که هنوز شعرهای مردها زنانه است.

کوه را دوست داشت ولی پرده‌ها را می‌بست که کوه را نبیند او معلم، او خواهر و او بزرگوار ما بود که آموخت شعر اگر جدی باشد دفاع نیست شعر است، شعری که در موقعیتی ادبی متولد شده است، شعر که نمی‌تواند روز و شب به‌آن مفهوم آدمی دهد،‌شعر که مفهوم ادبی دارد و کشف آن کشف لغت‌بازان است نه آدم و نه آدمیزاد. اصلا چرا باید شعر گفت؟

زمین که می‌چرخد - گندم هم که هست - ادبیات برای شُکر گندم است - اصلا ادبیات در حضور شکفتن گل سرخ فقیر است. فرخزاد می‌دانست.


۲۴ بهمن ۵۲

 تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 1



پرسش

انشای این نامه اسفناک است
مفعول و فاعلش غضبناک است
هست کاتبش ردیفِ یادم هست/
لیک مستِ خاطرش طربناک است

آخرِ خلقتِ بشر عجبناک است

یک فروغ و شامِ این همه زن و مرد
مرگِ شاعرانِ زنده غمناک است

پاسخ

چرا گیسوانت را از تماشا پنهان می کنی
سمتِ عریانی راه بیفت
کلمه بغلت میکند.

پرسش

مورچه ها میگویند/
به اعماق پناه ببرید
دالانِ تاریک بی شک به نور کوچه خواهد داد.

پاسخ

زنان به شکارِ پروانه ها رفته اند/
مردان در پیله گرفتارند/
و دحتران به نور سوگند می خورند که می دانند/
مادرانشان باکره از این جهان رفتند.

پرسش

قدمِ صحبتِ معشوق مقیمِ نَفَس است
ورنه عاشق به سخن ساکنِ کاشانه نشد.

پاسخ
و عرض میکنم سلام به عروضِ قشنگ که در عرض این چند بار استفاده آوردیم. و دعا می فرستم خدمت آقای احمدی که سلامت باشند.که این سلامتی برای شاعران که تاریح هستند مهم است.

پرسش

غرض دیگری ندارم
بفرمایید پاسخ بدهم.

س س.(این حرفیات که گفتم کمالات من در آوردی ست اما هرکه بیش بهره برد/ خواهی از آنِ او باشد. من مانعی ندارد.)

ارسال توسط: سینا سرکانی