»
 علی سطوتی قلعه » شبی از شب‌های بخارا با پیرزنی در کنار دست

علی سطوتی قلعه۱- کارگزاری فرهنگی، با آن منش دموکراتیک پروتستانیزه‌ای که در پیش می‌گیرد، مرزها را برمی‌دارد و گستره‌ی نشانگانی تعریف‌شده و در عین‌حال گسترده‌تری را در پیش می‌نهد؛ چندان که عدالت را به تساوی وامی‌گذرد و افق خواندن را به خواندن و تنها خواندن فرو می‌کاهد. حتا اگر همچو اراده‌ای از سوی نهاد دست و پاگیری چون دولت به کار نیفتد و به مثابه کنشی در چارچوب جامعه‌ی مدنی به شمار آید، به خودی خود به اختگی انتقادی می‌انجامد؛ اتفاقی که در قالب مجله‌ی بخارا و شب‌هایی که در حاشیه‌ی آن می‌گذرد قابل ردگیری است.

۲- بیست و هشتمین شب از شب‌های بخارا به ادبیات افغانستان اختصاص داشت و بیش و پیش از هر چیز دیگری حاوی یک پیام بود: شمار پیرزن‌ها در نشست‌های فرهنگی رو به افزایش است. این پدیده که در جای خود بررسی بیش‌تری را می‌طلبد، به خوبی می‌تواند از اختگی موجود در نمودهای فرهنگی پرده بردارد. پیرزن‌ها با رسیدن به سن یائسگی توانسته‌اند از شر تخمک‌گذاری و عوارض ناشی از آن خلاص شوند. آن‌ها بزک می‌کنند تا همچنان محرک جنسی باقی بمانند. این بزک کردن و آن ناباروری دقیقا سرشت نشست‌های فرهنگی را باز می‌نمایاند: جذابیت آشکار بورژوازی!

۳- از همان ابتدای کار، پیش از آن‌که درهای تالار بتهوون را بگشایند و پیرزن‌ها را روی صندلی‌ها جا بدهند، می‌شود از حال‌وهوای شب ادبیات افغانستان خبر گرفت. مطابق آن‌چه در دایره‌ی گمان می‌گنجد و سرانجام به واقعیت می‌پیوندد، در پس همچو عنوانی باید انگاره‌های نوستالژیک گله‌ها نهفته باشد. میل به وانمودن یک قلمروی زبانی واحد چنان شدت می‌گیرد که همه‌ی جهش‌های خلاف جهت را به کناری می‌نهد: همه با هم و همه برای هم برای آن ارض موعود... این‌جا تکه‌ای از خاک آلمان هیتلری نیست؛ خانه‌ی هنرمندان ایران است، یک‌شنبه، ۱۹ فروردین سال جدید.

۴- فرخنده حاجی‌زاده داستان می‌نویسد. فرخنده حاجی‌زاده مجله درمی‌آورد. فرخنده حاجی‌زاده یک بنگاه انشاراتی دارد. فرخنده حاجی‌زاده در کتاب‌فروشی خود جلسه هم برپا می‌کند. با این‌همه، فرصت می‌یابد تا در جلسه‌های فرهنگی دیگر هم شرکت کند. نمونه‌اش همین شب ادبیات افغانستان. خانم نویسنده، مدیر مسئول، ناشر و صاحب جلسه، قرارش بر این بوده تا قصه‌ای از عتیق رحیمی را به زیر تیغ نقد ببرد اما سفرهای نوروزی مجالی برای او نمی‌گذارد. اینک قصه‌ای از او: کارگر افغانی در کتابخانه و زنی که آن‌جاست و در آینده دلبری خواهد کرد. عشق است که بار دیگر آن‌ها را به گذشته‌های تاریخی می‌برد؛ همان وقت‌ها که به قول راوی در پایان داستان، افغانستان جزئی از ایران بود. کارگر افغانی هم که پیش از این در وطن جنگ‌خورده‌اش دبیر ادبیات بوده آن‌قدر از حافظ و مولانا و عطار می‌خواند تا شور پیوستگی فرهنگی بالا و بالاتر برود. در این میان نباید از تظاهرات بشردوستانه‌ی شخصیت‌های ایرانی داستان گذشت. کجایی فردینان سلین تا بار دیگر از این رئالیسم حماقت و تهی‌مغزی یک مشت موجودات آزمایشگاهی پرده‌برداری ... کجایی؛ ها؟
آیا این داستان به مناسبت این شب عزیز نوشته شده بود؟ آیا این داستان بدون مناسبت این شب عزیز هم شنیدن داشت؟ آیا آن‌ها که می‌شنیدند، آدم‌های خوشحالی به نظر نمی‌رسیدند؟
آن‌ها به درد این دست "فرهنگ-پارتی"ها می‌خورند. این‌ها هم به درد آن‌ها می‌خورند.

۵-علی دهباشی معتقد است دانش‌نامه‌ی ادب فارسی نوشته‌ی حسن انوشه از ارکان هر کتابخانه‌ی معتبری به شمار می‌آید. علی دهباشی معتقد است دانش‌نامه‌ی ادب فارسی کاری سترگ و ستودنی است. علی دهباشی با همین ستایش‌ها دعوت می‌کند تا حسن انوشه روی صحنه بیاید.
کارگزاری فرهنگی، آن‌جایی نشان فرهنگی را به خود می‌پذیرد که کاری سترگ را به انجام رسانیده باشد و چه کاری سترگ‌تر از دانش‌نامه‌نویسی. تنها آن‌جاست شخصیت فرهنگی می‌تواند خودش را به تمامی نشان دهد و شایسته‌ی نشان بنماید؛ آن‌جا که همه هستند. آن‌جاست که شاعران کنونی افغانستان و تاجیکستان به شاعران کنونی ایران پهلو می‌زنند؛ چرا که هر شاعر برای خودش مدخلی دارد و دانش‌نامه‌ای سترگ‌تر از آب در می‌آید که مداخل بیش‌تری را در خود جای داده باشد. پیش‌فرض مدخلیت است که همه‌ی امور پسینی را به هیچ می‌گیرد و جلو می‌رود.

۶- کارگزاری فرهنگی برآن است تا با دست و پا کردن مشروعیت‌هایی که در لحظه به‌کار می‌آیند، به خودگردانی نشانگانی برسد. ناگهان یکی از مداخل دانش نامه‌ای را بیرون می‌کشد تا به لحظه‌ای که در پیش است، بار دلالی بیش‌تری بدهد و غافل‌گیری را به‌دنبال بیاورد. این شوی فرهنگی می‌تواند آینده‌ی دانش‌نامه‌ها را تضمین کند.
این‌گونه است که علی دهباشی از سیمین بهبهانی و عبدالغفور آرزو می‌خواهد از جای برخیزند و حاضران را به تشویق آن‌ها فرا می‌خواند... کف مرتب لطفا!

۷- روایتی که به‌دست داده شد تنها ساعتی از شب افغانستان را در برگرفت. در ساعات باقی‌مانده من بودم و یاری و خیابان‌هایی که گرگ و میش آن‌ها به قدم زدن ما می‌آمد.


قسمت دوم

 تاریخ انتشار: ۲۰ فروردین ۱۳۸۶

بازخورد

 نظر شما قبل از انتشار مرور می‌شود! 



تعداد نظرات: 4


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۹/۲۰۰۷ ۰۵:۳۶:۲۳ ق.ظ.
سطوتی خوب! با نگاه بدبینانه و زیر سوال بردن هر گونه کار فرهنگی، پس بگذار همین دولت برای من و تو تعیین تکلیف کند و شاه نامه را زیر خاک کند و مولانا را به گ. بدهد و بگذریم. گرگ و میش نوشته بودی. نگاهت سطوت فرهنگی را فرو می کشید...kelkin.net/blog/

ارسال توسط: محمد صادق دهقان


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۰۹/۲۰۰۷ ۱۲:۱۱:۱۰ ب.ظ.
خواندم علی سطوتی...نوشتن این مطلب الزامی بود تا این حرکت سطحی و بی معنای بخارا به چالش کشیده شود هر جند بعضی جاها خشمت مانع پیشروی نگاه نقادانه ات می شد اما خوب نوشتی...آری برادر البته ببخشید اگر این کامنت کمی ارسطویی است.

ارسال توسط: امید بلاغتی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۱۱/۲۰۰۷ ۱۲:۲۰:۵۱ ب.ظ.
سلام . می گم بیا یه کار بهتر کن !
بگو چه کار فرهنگی زیر سوال نبردنی - البته به این شکل - تو ایران - یا شاید حتی جهان !- وجود داره ؟

ارسال توسط: سمانه نائینی


DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۳ ب.ظ.
DATE: ۰۴/۱۹/۲۰۰۷ ۰۱:۵۷:۴۶ ق.ظ.
سلام و احترام. علی سطوتی عزیز، همانطور که می دانی پسرها قبل از سن تکلیف، می توانند در قسمت زنانه هم حضور داشته باشند، اماقبول دارم که صفوف جماعت، فشرده است و ممکن است از پیرزنهای اول صف، تصورات سوررئالیستی ایجاد کند (کودک همه چیز را بزرگ می بیند حتا سلین را) وقبول دارم که امام جماعت در اینجا حتا پرده را کنار نزده است که او را ببیند، پس حق دارد که برگردد و به در و همسایه ناله کند که : چرا منو تو قسمت مردونه راه ندادن...

ارسال توسط: مریم جعفری


 نوشته‌های مرتبط: