برای ف
آه! بیا دوباره زیر این باران مصنوعی با هم برقصیم!
اسمش میریام است و عادت ندارد وقت رقص توی چشمهام نگاه کند. چشمهاش را میبندد و متن آهنگ را زیر لب زمزمه میکند و اگر تنهاش بگذاری هم همینطور برای خودش میرقصد و میچرخد و از این دایرهی کوچک تجاوز نمیکند. این دایره همیشه دور او بوده. همیشه قدمهاش درون این مرز نامرئی شکل گرفته و زندگیاش در آن معنی شده. انگار این ایدهای باشد که وجودش در آن سرشته شده. من دوستش دارم. از اینکه بیهدف نیست. از اینکه چیز قابل درکی در او هست و اینکه کارهاش و افکارش و قدمهاش همدیگر را نقض نمیکند خوشم میآید. گیرم بعدِ مدتی این ایده خستهکننده شود و دنبال دخترهایی بروم که چیزهایی برای غافلگیری دارند.
اسمش میریام نیست و کارهای عجیب و غریب زیاد میکند. همیشه چیزی در او هست، حتا رنگ لاک ناخن، که او را از روند معمول متمایز کند. دوست دارد از جلوی پلیس که رد میشویم ناگهان به طرفم خم شود مرا ببوسد و بعد از توی کیفش رژ لب آبیاش را در بیاورد آینه وسط را برگرداند سمت خودش و لبهای سرخش را آبی کند. اما این کار را نمیکند. دوست دارد وقتی قدم میزنیم برگهای پاییزی را زیر پا خرد کند و قرچ قرچ صدایشان را بشنود. اما این کار را نمیکند. دوست دارد وقتی از حمام میآید بروم طرفش لبهی حوله را بگیرم بکشم و او پسم بزند. اما این کار را نمیکند. آن وقت است که میفهمی، بر خلاف میریام، که درون حلقه بود، او درون حلقه نیست، حلقه در اوست. بیرونش میآورم و جلوی نور نگاهش میکنم. برق طلاییش در نور صبحگاه چشمگیر است و سعی میکند از من بگیرد دورش کند. نمیتواند. انگشت اشاره را آرام توی حلقه میکنم و او آه میکشد. حلقه دیگر مال من شده. پس وقتی توی خیابان راه بروم دخترهای مجرد حلقه را در انگشتم میبینند و میفهمند که من دیگر از دور خارج شدهام. میریام هم این را فهمید و برخلاف انتظار مرا کشت.
اسمش میریام بود و عادت نداشت وقت رقص توی چشمهام نگاه کند. اما وقتی لیوان آب پرتقال را جلوم گذاشت توی چشمهام نگاه کرد و گفت «بخور». البته من نخوردم. مرگ من در زمانی دیگر اتفاق افتاد. زمانی که دیگر چیزی برای نگه داشتن و از دست دادن نمانده بود. زمانی که رو به شرق نشستم و منتظر ماندم ببینم چه وقت شعله و دود از دهانهی آتشفشان زبانه میکشد و مواد مذاب از حلقهی دهانه بیرون میزند میماسد روی دامنهها و فضا رنگ عوض میکند. اما ندیدم.
حلقه را جلوی نور نگه داشتم و گفتم «این همه مدت پیش تو بود؟»
گفت «چی مینویسی؟»
آنها باز خواهند گشت. با چشمانی از سوال و عسل که میتوانی چایت را با آن شیرین کنی. اگر دلت خواست. آنها همیشه در حال بازگشتن بودند و من همیشه در حال فرار. فراری بیبرنامه و بیمقصد. کفشهام را در آبهای بحرالمیت گم کردم و دستهام را آخرین بار در جیزه دیدم. داشتند از یک فروشندهی دورهگرد سراغ بازار بردهفروشها را میگرفتند. حلقه را از دور گردنم باز کردم و دور از چشم نگهبانها به سمت بیابان فرار کردم.
من همیشه من بودم. آنها هم آنجا بودند. اولین جداییمان را به خاطر دارم. زمان یخبندان جدید. چشمها را کف دستشان گرفته بودند و در برف به دنبالم میآمدند. رد پاهام روی برفها باقی میماند و همین جای مرا لو میداد. از میان شاخ و برگهای نیمهیخزده رد شدم از جنگل گذشتم تا به یک ایستگاه مترو رسیدم. سوار شدم و به خودم گفتم که تا آخرین ایستگاه پیاده نمیشوم.
فکر میکند من خوابم دستش را روی جیبم میگذارد و دنبال کیف پولم میگردد. دستم را روی دستش میگذارم (حلقه دارد) و چشمم را باز میکنم. هول میشود و پلک میزند چند بار. لبخند میزنم و موبایلش را میگیرم و به خودم تک زنگ میزنم. بلند میشوم و به سمت کوپهی جلویی میروم.
اسمش میریام نیست. وقتی حرف میزند به اطراف نگاه میکند و وقتی میبوسد نفسش بوی سیگار میدهد. توی تراس نشسته سیگار میکشد. پایش را بلند میکند به من میزند و میگوید «دوباره». یادم میافتد که باید بروم کتابفروشی فلسفهی صورتهای سمبلیک را بخرم. باید اسطورههای آفرینش مهدی را پسش بدهم و یادداشتی دربارهی تسلسل و تکرار بنویسم و یادم میآید میریام قرار است بیاید نوشتههام را مرتب کند. میگویم «نه». بلند میشود پتو از شانههایش میافتد روی زمین. نگاه میکنم به چین شکنش که شکل آفریقا شده. آنجا به خدا میگویند آسمان. وقتی میخواهند بگویند هوا خوبه میگویند «خدا خوبه». میگوید «خب» و میرود داخل. یکی از پنجرههای روبرو زنی با تعجب نگاه میکند. داخل میروم. نگاهش میکنم که لباس میپوشد. کیفش را بر میدارد. به سمت در میرود و در حال خروج حلقهاش را دستش میکند. میروم لبهی تراس و از بالا نگاه میکنم که از لای ماشینها و کرگدنهای معاصر از خیابان میگذرد و سوار تاکسی میشود. نفس عمیقی میکشم و بوی گرگرد را فرو میدهم. فرشتهها لبهی بام روبرو نشستهاند و پشت همدیگر را میخارانند. میریام از پشت بغلم میکند و از توی جیبم حلقه را برمیدارد و میرود. او بیرون زمان ایستاده. برای گرفتنش باید دست به دامن تنها کیمیاگری که مانده بشوم. کنستانتین هولاس ریش انبوهش را از روی پایتل جمع میکند و اکسیرش را که مزهی ریش میدهد مزه مزه میکند و میریزد توی ظرفشویی. میگوید «دیگر از من گذشته پسرجان. چیزی از سفر زمان و شکار اژدها نمیدانم. تنهام بگذار.» میگویم «باشه.» و بیرون میآیم. در حال خروج چشمم به سینک ظرفشویی میافتد که طلا شده. هولاس دارد ریشش را شانه میکند. میگوید «راجع بهش بنویس.» میگویم «باشه» و در را میبندم.
مینویسم: او خواهد آمد. با چشمانی از سوال و عسل. او همیشه باز خواهد گشت و من منتظرش میمانم تا بیاید آتش قربانی را روشن کند لبهی بام بایستد و پشتش را بخاراند. بعد دوباره صدای پاها در راه پله میپیچد آنها میآیند و با چشمهای درشتشان دنبال او میگردند. پیداش میکنند. سوالشان را میپرسند و اگر جوابی نداشته باشد با شمشیر آتشین او را میکشند. او همیشه میآمده و آنها همیشه میآمدهاند و من همیشه از خودم میپرسم پس من چی؟ مار را از دور کمرم باز میکنم سراغ آنها میفرستم و تکهتکههای مانده از تنش را از آتش بیرون میآورم و در آغوش میگیرم و راه میافتم. اولین مقصد همیشه آخرین مقصد نیست. اولین بار در بیست سالگی از اینجا گذشتم و حالا در چهل سالگی هنوز منتظرم آنها بیایند و با چشمهاشان که کف دست گرفتهاند سمت شرق را به من نشان دهند. آنجا زنی در انتظار من هر روز گلهای گلدان لب پنجره را عوض میکند و منتظر است با شنیدن صدای توپ همراه شب قبل را از خانه بیرون کند و تکهی آخر کفنم را بدوزد. من یک سگ مادهام. بیچشم و چراغ. به خانهام بیایید. بیشک لیوانی چای برایتان دارم.
مینویسم: او خواهد آمد. با گلدانی در یک دست و بچهای در آغوش. خانه به خانه دنبالش میگردم و درهای چوبی را با لگد میشکنم. گدای کور جلوی کلیسا آدرس خانهای روستایی را میدهد که بچهای در حیاطش بازی میکند و چاهش سالهاست خشک شده. زن روستایی عقب عقب فرار میکند و فریادکشان حرف از اژدها میزند. میگویم «شکارچی» کسی نمیشنود. دستهام را تکان میدهم. بیانگیزه به چشمهای مراقب نگاه میکنم و به خودم میگویم هنوز باید بنویسم.
مینویسم: او خواهد آمد. میآید از کنارم رد میشود و توی ایوان میایستد. بالهای غمگینش را باز میکند و به افق به دودی که از دهانهی آتشفشان بیرون میزند نگاه میکند. لبهی ایوان میایستد و لحظهای بعد میپرد. پرید. من یک شاهماهی غمگینم. بیچشم و چراغ. هیچ وقت با او خاطرهای نداشتم. تنها چیزی که مانده اثر انگشتش روی لیوان چای است و لنگه کفشی که برای خودش توی پذیرایی قدم میزند. لبهی ایوان میایستم و دور شدنش را نگاه میکنم. او خواهد آمد. دستش را خواهم گرفت و به اتاق خواب میبرم. دستهاش را به تخت میبندم و بالهاش را میکنم. من یک مرداد سال گاوم. بی صبر. قیچی را کنار تخت میگذارم و میگویم حالا. و حلقه را پیدا میکنم. انگشتم را آرام داخل حلقه میکنم و او آه میکشد. میگویم «بالاخره.» او خواهد گفت «من یک تابستان شمالیام. دست بر من بکش. خیسم.» بود. میگویم «بیا زیر این باران با هم برقصیم.»
مینویسم: اسمش میریام است. وقت بوسیدن چشمهاش را میبندد.
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany