ما در عکس ، زیر باران گم شده بودیم؛ عنوان کتابی است که به تازگی از فریاد شیری منتشر شده است؛ در این کتاب، داستانی که فضایی شاعرانه دارد، در قالب ۱۵ نامه و یک آلبوم عکس اتفاق میافتد.
اطلاعات کتاب:
نام کتاب : ما در عکس ، زیر باران گم شده بودیم
نویسنده : فریاد شیری
ناشر : نگیما
شمارگان : ۱۵۰۰ نسخه
قیمت : ۱۳۰۰ تومان
عکاس : افروز ناصر شریف
ترجمه انگلیسی : احترام سادات توکلی
بخشهایی از کتاب ما در عکس، زیر باران گم شده بودیم:
ص ۴
پیش درآمد یک کتاب جنگ زده
اولین بار که مادرم از دور صدایم زد، احساس کردم دارم از کودکی فاصله میگیرم. هراسان شدم و نام دیگری برای خودم انتخاب کردم. بعدها هرکس صدایم میزد، نشنیده میگرفتم و میرفتم گوشهای کز میکردم و با خودم حرفام میشد؛ حرفهایی که نمیشد به هرکس گفت، حتا به آینه که پُر بود از تنهایی ام!
وقتی با آدمهای دوروبرت احساس غریبی میکنی، وقتی دلات نمیخواهد از کودکیات فاصله بگیری، دنبال کسی یا چیزی در خودت میگردی که زبان همهی اشیاء و عناصر جهان را بفهمد. دوست داری فقط فکر کنی و او فکرهایت را حرف بزند. با درخت حرف میزدم، با ماه و حتا با پرندههایی که دور فکرم میچرخیدند. گاهی وقتها پُر از کلمه میشدم. به اشیاء نگاه میکردم، انگار با من حرف میزدند و من ناچار سکوت میکردم و سکوت اوقاتام را مینوشت. خیال میکردم اگر آن حرفها نوشته نشوند از فکرم فرار میکنند و طعمهی کلاغها میشوند تا غارغارشان کنند. و همین بود که از غارغار کلاغها بدم میآمد. امّا ناگهان غارغار کلاغها به صدای هواپیماهای جنگی تبدیل شد و همهی فکرهایم به هم ریخت.
ما کودکانی بودیم که زمین را شبیه سیبی بر شاخهای دور فرض میکردیم و همیشه منتظر افتادن اتفاقهای شیرین بودیم، امّا به جای اتفاقهای شیرین، ناگهان بمب از آسمان پایین افتاد و زمین به تلخی دور خودش گیج رفت!
....
ص ۸۲
فریم ده
از خواب که بیدار میشوی، عروسکات را کنار بسترت پیدا میکنی.
خوشحال میشوی و به موهایش دست میکشی. موهایش کوتاه شدهاند. به موهای خودت دست میکشی. انگار ادامه موهایت در عکس شماره ۸ جا مانده است. موهایت بور شدهاند، کوتاه شدهاند و شبیه عروسکات شدهای!
ذرهای نور توی عکس افتاده است. افتاده است روی صورت تو. صورت تو هالهای از نور شده است. لباس سفید و بلندی پوشیدهای، انگار خودت نیستی. من در عکس هستم. پیراهن سفیدم را پوشیدهام. با دست راستام یک روسری گُلدار به طرف موهایت دراز کردهام. دستام به موهایت نمیرسد. هر دو به عکاس نگاه میکنیم.
عکاس بیرون از عکس، دم درِ خانه ایستاده است و کُت و شلوار سفید پوشیده است. میگوید: ((لبخند بزنید).........)
نظر شما قبل از انتشار مرور میشود!
DATE: ۰۱/۱۷/۲۰۱۰ ۰۷:۰۷:۱۲ ب.ظ.
DATE: ۰۲/۱۷/۲۰۰۷ ۱۰:۴۳:۵۴ ق.ظ.
باران و ماه...و چتر و عکاس...تمام سادگی های فریاد شیری است.بی تو باران دروغ می بارد.....
ارسال توسط: elahe hamidi
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است.
Copyright © 2006-2012 Arooz.com & Design by Farahany