این یک مونولوگ نیست

این جا، روی این سن، برای شما که فرقی نمی کند . راست یا دروغ . اصلا من تئاتر دوست دارم یا نه . پول . آره همه اش می تواند برای پول باشد . نه . آن قدر که نه . در حد بخور و نمیر . شاید هم واقعا نقشم را دوست داشته باشم . اما گفتم . برای شما که فرقی نمی کند . شما تئاتر می خواهید . غیر از این که نیست .این هم تئاتر . پوچ . نه . بکت نیست . یونسکو . کمک مالی هم نمی کند . امشب شب اول است . نقش اول که نه . اما من اول می آیم . می آیم روی سن . حرف می زنم . گوش . حتما می دهید . مقدمه نیست . اتفاقا اصل مطلب است . فابریک . باله هم دارد . حتا پاتیناژ. آواز . تا بخواهید . همه می خوانند . روزنامه ها را ورق بزنید . آگهی داده ایم . فروش شب اول ده هزار . بی نظیر است . اصل اصل . مارک آلمان . هفتاد و هشت هزار . سکه ی تمام . آقا شما . بله . شما که وسط نشسته اید . کلک نیست . بازیگر . نه . ادای آوانگاردها را در نمی آوریم . پینک فلوید بگذار . دیوار . پرده . بله شما . بیایید روی سن لطفا . کف نمی زنید . بزنید . پرده را کاملا باز کنید . بگذارید همه روی سن را ببینند . این نمایش سه پرده دارد . پرده ی اول . پرده ی دوم . پرده ی سوم . آقا کجا . هنوز مقدمه است . اول نمایش . باور کنید . بگذارید بقیه ی حرف هایم را بزنم .
هادي خورشاهيان
82/6/15
۱ خرداد ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۳
اگه دستت رو از زیر چانه ات برداری صدایت را واضح تر می شنوم - گفته بودی بیایم روی سن، مگر اینجا روی این صندلی مندرس نمی شود. بگو که من زانوهایم توان بالا آمدن را ندارد نشسته ام تا ببینم چه می خوانی. آواز مرگ سر دهی میمیرم و چون در سور بدمی بر می خیزم - از همان بالا بگو چه می خواهی . مرا جامه ای در بر نیست. بگزار من در این تاریکی بمانم نور برای چشمهایم باور نکردنی است .
سلام:
كوتاه بود...اما جالب...و با جملاتي كوتاهتر كه در نگاه اول شيوه ي سيال ذهن رو به ياد مي آورد!...در هر صورت:
((به نظر من نيز اين هنوز مقدمه است!...))
موفق باشيد
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
اگه دستت رو از زیر چانه ات برداری صدایت را واضح تر می شنوم - گفته بودی بیایم روی سن، مگر اینجا روی این صندلی مندرس نمی شود. بگو که من زانوهایم توان بالا آمدن را ندارد نشسته ام تا ببینم چه می خوانی. آواز مرگ سر دهی میمیرم و چون در سور بدمی بر می خیزم - از همان بالا بگو چه می خواهی . مرا جامه ای در بر نیست. بگزار من در این تاریکی بمانم نور برای چشمهایم باور نکردنی است .