| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  فريادي به بلنداي سكوت گمشدن يك پيدا شده  

ابراهيم رهگذر

فريادي به بلنداي سكوت گمشدن يك پيدا شده

نويسنده : ابراهیم رهگذر

آدمها :
جوان
مرد افغانی
دخترک کبریت فروش
عزت 1
عزت 2
عزت 3
نویسنده
سفید پوش
فردی که روپوش سفید به تن دارد


« به نام نامي من »


( صحنه جايي شبيه خيابان ، چهارچرخي و منقلي كه براي درست كردن كباب حاضر است جواني ديده مي شود كه در حال آماده كردن زغال هاست و زمزمه مي كند .)


جوان : ( در حالي كه با خود زمزمه مي كند ) به آتش اين زغال ها دل كباب مي كنم تا دل سوخته ام را فراموش كنم.رنگ چادرت سفيد بود ولي از سفيدي آسمان در شب برفي بيشتر سرخم كرد. كاش حيا اجازه ميداد، تا ببارم همچون برف، تا بگويم صدها حرف . كه تو آخر كيستي كه با من نيستي.اي هاله عشق. اي عين وفا. اينجا تهران نه كاليفرنيا. ( عصبي مي شود )
دِ آخه خوش مشرب. بامرام. تو كه مي دوني ما شاعريم و دل نازك. تو كه حاليت بود كه ما از زور نداري داغ مي زاريم رو جگر مردم . مياي عاشق مي كني. مي ري . اصلاً معلوم هست چي كاره اي . اَي تف به اون شب كه چقدر زود صبح شد. اگر عربده اون مرتيكه لبو فروش نبود. آخ كه اگه نمي گفت . يك قدم ديكه مونده بود تا چادر از سرت بردارم . حالا ديگه تو بيداريامم نقش تو رو تو صورت ماه و خورشيد و ستاره و درخت وحتي تو صورت دختر جبارخان مي بينم. ولي تو يه چيز ديگه اي مثل شراب هفت ساله مي موني وسط تاكستان و زير دار بستي كه تمامشو تاكي گرفته. مثل كليد بودي واسه اين قفل صاحب مرده بيست و چند سال دست نخورده . دلم و ميگم . به عصمتت قسم كه دله ، وِل نيست. هرزه نيست. نديده همه جوره پات وايستاده. مثل ريشه اي كه اگر درخت شو بكنن بازم جوونه ميكنه. نديده عاشقت شدم. واسه همينه كه برام قشنگي. مطمئنم كه دلتم مثل چادرت سفيده. پاكِ پاك. مثل مريم، به همون خوشبويي.مي دوني چرا ؟ چون وقتي اومدم جلو، حيا كردي، رفتي عقب. وقتي دستم رو دراز كردم، دست دراز نكردي. اونوقت بود كه باد افتاد تو چادرت و اونو رسوند به دست من. رد نسيم رو صورتم. نرمي چادرت تو دستم. اون موقع بود كه برق چشات داشت كورم مي كرد. مثل مار سِحرم كرد. تا اومدم بجنبم يهو اون بي پدر لا مذهب بي دين داد زد ( سرخ مي دم لبو بهت. كه غرق خون كنه دلت .) يكي نبود بگه آخه دل ما همينجوريش خونه ، انگاري پمپ دلم خراب شده كه با اين همه دل خوني كم خونيم دارم . از اونموقع انگار تو پنج دريا و مناره ها و گل فروشيها تو رو مي بينم. انگاري قاب عكس تو آويزون كردن جلوي چشام. تو بيداريامم هستي. انگاري روهمه فايلاي مغزم كپي شدي. كاش مي ذاشتي رو تو ببينم .(در همين حال مردي با لباس هاي درب و داغون و يك كلنگ و يك بيل وارد ميشود.) شدم عين بچه اي كه پا تو باغچه سبزي خونه ننه بزرگش مي ذاره . بين اون همه قد بلند و تره اي. بين اون همه لپ گلي و تربي. بين اون عطر نعنا و پونه اي كه تو فضا پيچيده بود. اومدم سراغ تو. بوي ريحون تو ديوونم كرد. آوردم تا بذارمت كنار سفرم كه نونش پوست تاول زده دستام بود و خورشتش كباب دل و جيگر هميشه سوختم نمكش چشاي شورم و شرابش فكر قشنگم بود . مزشم شعرايي كه به قول همه خزئبلات بود .
مرد : تو اين سفره قشنگت جائی واسه ما نداری.
جوان : نه خير اين سفره خانوادگیه.
مرد : خوب ببينم گارسون نمی خوای. يا كسي كه برات عاشقونه بخونه.(مي خواند)
جوان : گارسونش خودمم. واسه خوندنم از تو خوشگل تر زياده .برو پي كارت عمو.
مرد:كارم توئي. بعد اين همه وقت دل و زديم به دريا گفتیم بی خيال هر چی کار کردیم، بسه هر چی جمع کردیم . بزار بریم یه شب خوش بگذرونیم . سیخی چند؟
جوان : اقای خوش گذرون چی می خوای بخوری بعدم مگه میخوام فرو کنم.(ادا در میاورد) سیخی چند.
مرد : جيگر بده جيگر . دل بده كه دل دردم دارم : نگفتي چنده ؟
جوان : بستگي داره چه مدلشو بخواي.
مرد : مگه مدلي . ارزون بده و پر ملات. نونشم تازه باشه. دوغم داري بده. نمكم خودت بزن. يه خورده ام از اين علف ملفا بده . همشو چقدر بايد بدم .
جوان : ارزون و پر ملات مي خواي بفرمايين مستراح . قبلشم دو تا خيابون پائین تر شوربا بخورين. اينام علف نيست حرمت داره. ريحونه، آفت جونه. دوغشم بستگي به جيبت داره. از دوغ محلات داريم تا آب و گچ سمنان . نمكم اونقدر مي زنم كه كورت كنه با نمك . همشو رو هم حقوق يه روزتو كرم كني، مي دم بخوري تا ورم كني .
مرد : خوب برنخوره. فداي يه تار موت. اما انصافاَ واسه ما كارگري حساب كن ، كارگريم كباب كن .
جوان : خوب. حالا چندتا بدم .
مرد : چي بدي؟
جوان: ژتون . دِ خوب جيگر و مي گم.
مرد : اندازه حقوق يه روز كارگري.
جوان : حالا روزي چقدر مي گيري.
مرد : چه ؟
جوان : چگوآرا . حقوق كارگري ميگم چقدري هست .
مرد:5 هزار.
جوان : اِ. پس مايه داري. ازما بيشتر گيرت مياد . همشو بدم .
مرد :عمه (همه) چيرو .
جوان : عمه چيلاورت . همه 5 هزار رو. جيگر بدم .
مرد : چقدر مي شه؟.
جوان : اِي يه بيست ، سيتايي مي شه .
مرد : نه بابا : اگر اين جوريه بيستا نون بده، چار ، پنج تاسيخ جيگر . دوغ يادت نره.
جوان : اِ . اسمت چيه شجاع . مگه اومدي نون وايي.
مرد : اسمم فرهادِ . واسه همين بود كه عاشق شيريني نگاهش شدم . خودم و آواره كردم واسه يه لقمه نون . وقتي كه يادش مي افتم دست و دلم به ول خرجي نمي ره. باباش گفت بايد 5 ميليون بابتش بدم. گفتم آقا گزاف ميگي. گفت تاوان عشقته. گفتم ميدم . درس و معلمي رو تو افغان ول كردم اومدم اينجا.
جوان : اِ . پس عاشقي ديديش خوشگله .
مرد : نرم تر از برگ گل . خوشبو تر از مريم . زيبا تر از ياس . وقتي مي خنده شيرين مثل عسل. اما اَخم كه مي كنه.......
جوان : عين قهوه ترك . شاعرم هستي كه عمو . حالا چندتا بزنم .
مرد : اون قدر كه طعم نون خالي و عوض كنه .
جوان : آخ خدا . اين همه جيگركي تو اين شهر، اَد مشتري گدا گودورش باس به ما بخوره. بزرگي تو شكر . چار تا بسه .
مرد : ها .
جوان : خوب حالا اسمش چيه؟
مرد: اسم کی؟
جوان : ننه بزرگم.
مرد : نمي دونم .
جوان : اِ، بابا عروس خانومو مي گم .
مرد : ها، لطيفه ( عكسي در مي آورد ) خودشم عين اسمش لطيفه . تازه گي فكر مي كنم تو عكسم داره گريه مي كنه. بخاطر دوري ما. گريه نكن ميام . ( به عكس )
جوان : اِ . بيا ببينم .آره حيووني نگا نگاه . آب شده بسكه گريه كرده . خوب برو سراغش.
مرد: كجا برم . با اين همه كار و نخوردن . هنوز 2 ميليونم نشده. حالا حالاها كار داره .
جوان : گفتي اونور معلم بودي.
مرد : ها.
جوان: سال چندم درس مي دادي.
مرد : اول تا پنجم .
جوان : اِ . باريكلا . حالا اينور چي كار مي كني ؟
مرد : ها هيچ . به عشق شيريني اون لطيف تر از لطيف. كلنگ دست گرفتيم و افتادم به جون كوه جاده صاف مي كنيم. از همون ماه اول رفتم تو يكي از اين شركتايي كه جاده درست مي كنن. اون بالا بالاها جاده مي سازيم و زمين صاف مي كنيم تا از ما بهترون خونه هاشونو بسازن. فرهادم فرهاداي قديم. كار همونه فقط موضوع فرق مي كنه .
(غذا را ميآورد )
جوان :الان كه ديگه بيل و كلنگ به كار نميآد. با ماشيناشون سه سوت آها آن . بعدشم يارو آها اين . خونه با استخر سونا و جكوزي و تاب و سرسره و …………. تازه بعضيا شهر بازيم مي سازن .
مرد : ولي خوب اول ما بايد كلنگ بزنيم تا بعد اون ماشينا. آن آه . بعدم اون آقايون اه اين.(مشغول خوردن مي شود.)
جوان : ببينم اونور مگه معلمي كاسبي نداشت ؟
مرد : نه بابا به مفت بود.گاهي وقتا اونايي كه داشتن مرغي ، خروسي يا برنج ،مرنج مي دادن.
جوان : اِ. پس بازم معلماي ما . حالا چرا اينجا معلم نشدي؟
مرد : مدركم رو قبول نكردن . بعدم سگ جلوي در خونه خودش شيره .
جوان : اِ. خوب فرهاد بودن و تو خونه خودت مي كردي؟
مرد: بازم به مفت بود.
جوان : پس انگ خودمي . عاشقي و كار و شاعري و همچي رو چسبوندي به مفت. تو اين دنيا اگرم نخواي مي چسبوننت به مفت.
مرد : ريحونات هم تازه است. هم خوشمزه.
جوان : آره بخور كه اگه بخواي نخوري و نگاش كني ميشه بلاي جونت . همچي همينه. اگه بخواي توش دقيق بشي غرقت مي كنه. پس يا بخور يا اگه نمي توني ولش كن .
مرد : حالا كه ما توش مونديم چي . نمي دوني بايد چي كار كنيم .
جوان : اون همون عشقه كه چاره اي توش نيست. نبايد مي شدي. شدي. پس بايد بكشي. عين شعله شمع . مي سوزوندت. چارشم راحته يه فوت. ولي اون فوت مال حضرت حقه. كه اگر فوت شي . صوت مي شي و فاتحه .
مرد : يعني چه؟
جوان : يعني چمچاره . يعني مرگ . يا باس اون عكس و بندازي بيرون و ول . يا بايد نگهش داري و دل
مرد : ها؟!
جوان : اَي بابا . يعني توام عين مني . مردتم مي گه لطيفه . با اين تفاوت كه تو مي دوني دنبال كي هستي و چي ازش مي خواي ولي من …
مرد : ‌پس تو همون شمعي ولي سوختي . دوغ ما يادت رفت .
جوان : خاك بر سرم كه از وجناتم پيداست چه پخي ام . بيا اينم دوغت .
مرد: )مي خورد) آخي گير كرده بود.
جوان : ديدي،اين جيگره ام عين صاحابش . هم تو رفتني گير مي كنه . هم بيرون اومدني بابا در مي آره.
مرد : ها ؟
جوان : نترس بابا من چاره ندارم اما اين چاره اش آلو ، آلو. فكر كنم ننم وقت زايمان ما آلو زياد خورده بود .
مرد : اِ . ولي ننه ما مي گفت وقتي ما رو حامله بوده ، همه چي رو خوب خورده
جوان : واسه همينه كه قره قاطي دیگه.
مرد :ها؟
جوان : حافظ. هيچي بابا . بخور زود كه غمت ، غمينم كرد . خوش به حالت كه عكس شو داري . ما چي . فقط مي دونيم سفيده. عين كاغذاي اون نويسنده اي كه ما رو نقش كرده .
مرد : دست درد نكنه. حساب ما چند پنجاه شد .
جوان : صبر كن حساب كنم . با تخفيف كارگري، سي پنجاه .
مرد : يعني يك و نيم خميني .
جوان : آره . يعني يه دونه خوشگله سبز و يه دونه قرمزه گلي .
مرد : بفرما . دستت درد نكنه . جاي لطيفه خالي . اگر برم اونور، حتماً يه سفر ميآرمش تا با هم بازم پيش شما دل بزنيم و جيگر بخوريم . ممنونتم . راستي يادم رفت بگم ، از اين نديده ها زياد داشتيم تو رويا و بيداري ميان، هر وقتم كه دلشون بخواد مي رن.بهش اطمينان كن .
جوان : خواهش . اگر رفتي سلام مارم بهش برسون . مواظب لطيفت باش. روزگار ضخيمش مي كنه .
مرد : ها چشم . توام مواظب نديدت باش تا دنيا نبينتش . هاشا مي شه .عشق هاشا نداره .
جوان : خداحافظ. ( فكر مي كند ) اين آخريه كه گفت تيكه بود . خدايا نصفه بشي اين چيه . از ما بدتر گيرمون ميندازي كه چي ؟ (سفيدپوش رد می شود جوان هراسان به دنبال او می رود).
جوان : بازم تو . صبر كن . صبر كن . وايسا . مي خوام ببينمت. كي هستي؟ چي هستي؟ سفيديت روزگارم و سياه كرده . هروقت مي خواي واسه خودت ميايُ ميري . اين دل مال منه.اين فكر مال منه . كرديش كاروان سرا كه هر وقت مي خواي مياي و ميري . اگر بايد باشي باش . من از خدامه. ولي جواب منم بده. مي خوام راحت باشم . مي خوام راحت بگم . ديگه قلم تو دست منه ولي فكر تو رو مي نويسه . حداقل منم ببراونجايي كه مي ري.
( صداي بوق مهيب . صحنه تاريك و روشن مي شود .صداي تصادف.صحنه روشن مي شود. جوان به داخل صحنه پرت میشود. و از همه جاي صحنه گل لاله واژگون بر زمين مي ريزد. و يك ويلچر پشت سر او به داخل صحنه مي آيد .جوان با خود زمزمه میکند.صحنه همان خيابان است.)
اومدي و رفتي . اومدم و رفتي . رفتي و اومدم . اومدي رفتم . رفتم اومدي . چرا صبر كردي بيام و بري . چرا اومدم كه باعث رفتنت بشم . نبايد مي اومدم كه بايد رفتنت بشم . شدم . نشدم . تو خواستي كه بشم. رو خواسته هات واسته نياوردم . قبول كردم . مقبول بودم كه ردم كردي. شدم مردود .
انگشت زدم . امضا كردم .عكس دادم . فتوكپي . اَصل . سند گذاشتم . ضامن آوردم . تا رام بدي تو خونه اي كه صاحبش خودم بودم. پس چرا قبل از اينكه بيام اساساتو جمع كردي و رفتي. پس اين همه تلاش بازم مفت . شما و اسه ما شدي گنجشكي كه گرون ترين سنگاي دنيا پيشت مفتن . مفتِ مفت.
(فردي با روپوش سفید وارد می شود و جوان را به زور بر روی ویلچیر می نشاند.)
جوان:ولم كن.ول كن.بهت ميگم ول کن.
(سفید پوش به سرعت از روی صحنه رد میشود.جوان ازروي ويلچیر بلند می شود و به دنبال او می گردد.)
هي كجايي با توام . هي . بازم من نيومده تو رفتي. ما رو گذاشتي با يه دنيا خضئبلات به اصطلاح شعر. يه دنيا فلسفه عشقي كه از مشق شب بچه هام زورش واسه آدم بيشتره. يه ساعت مي نويسي يه ثانيه يه خودكار قرمز زرت كه چي ؟ بازم منو اين دل و جيگر خون خودمُ اين دل و جيگر داغ ديده . بازم انگ بزنم به ننگ. بازم تير بذارم تو اين تفنگ و شروع كنم به جنگ. كاش تيري بود . كاش تفنگي بود. اگر بود منو و ماشه و شقيقه و اونكار نبايد .
( دختركي با شكمي بر آمده كه حاكي از حاملگي است وارد می شود. )
دختر : اونكار نبايد بايد شد .
جوان : چي؟ شوخي ميكني. من كه اسلحه ندارم. داشته باشم كو جرأت.
دختر : توام تو فكر اسلحه اي . پيداكردي به منم بده . مي خوام از شر خودمو اين و اون عوضي خلاص شم .
جوان : كيُ مي گي ؟ خودت كي هستي ؟ اين ديگه چرا؟
دختر‌ : خودم هيچي نيستم . اونو نمي دونم كي بود . اين معلوم نيست كي باشه .
جوان : بابا بي خيال آبجي از ما چي مي خواي ؟
دختر : از تو.
جوان : اره از من.
دختر : تو اونو نديدي؟
جوان : كي رو؟
دختر : اوني كه اين بلا رو سرم آورد .
جوان : كدوم بلا؟
دختر : اينو مي گم . ايني كه معلوم نيست كيه . چي مي خواد . چرا اومد . اين تو قصه من نبود . يعني امكان نداره .
جوان : ولم كن . من خودم دارم دنبال گمشده مي گردم .
دختر : پس نديديش؟
جوان : فكر نكنم . نمي دونم . اصلاً به من چه .
دختر : چي به تو چه؟ اين به توام ربط داره . به همه ربط داره به همه عالم. اين فلسفه همه چي رو بهم مي زنه .
جوان : كدوم فلسفه . من كه نه خوندم . نه مي دونم . نه قبول دارم . توام بي خيال شو.
دختر: بي خيال چي شم . اين بلا سرم اومده . نه تنها تو به همه ربط داره .
جوان : ببين آبجي به همه كار ندارم ولي گردن ما ننداز. مُرد زمان اين كارا. حالا آزمايشگاه اومده .
دختر :چي مي گي ديوونه . كي به تو كار داره .
جوان : خوب اگه به من كار نداري پس چي مي گي .
دختر : مي گم . تو ميدوني آدم كجا مي تونه اطمينان كنه ؟
جوان : اونجا . چه مي دونم بابا . شايد تو خونه خودش .
دختر : كدوم خونه . آدمايي رو مي شناسم كه خونه ندارن . اگرم دارن حتي از پدر و برادر خودشونم در امان نيستن.
جوان : استغفرالله . آبجي شرم كن . زمونه كثيف شده ولي نه ديگه اينجوري.
دختر : چرا. چرا. چرا. ديدم با همين چشام . شنيدم با همين گوشام . خيلي جاها اينجوريه .
جوان : مثلاً كجا؟
دختر: اونجا . اونجا . اونجا ...... ( با دست اطراف را نشان مي دهد )
جوان : خوب . بسه . شما راست مي گي .
دختر: پس كجا مي شه اطمينان كرد ؟
جوان : خوب مي توني به خودت اطمينان كني . به چشات به گوشات .
دختر : به خودم ، كدوم خود. وقتي مي بيني خودتو مي زني به نديدن. وقتي مي شنوي خودتو مي زني به نشنيدن. به خودتم دروغ مي گي . گشنه اي ولي مي خواي كه سير باشي. كدوم من . وقتي كه روحت تو خواب هر جا كه دلش مي خواد ميره . وقتي كه جسمت نافرماني مي كنه . كدوم من . كدوم خود .
جوان : نمي دونم . چي بگم . ولي ، ولي آدم يه جايي مي تونه به همه چيز اطمينان كنه .
دختر : كجا ؟
جوان : تو رويا . تو خيال . اونجايي كه آدم همه چيز و واسه خودش قشنگ مي سازه .
دختر : رويا خيلي وقته شوهر كرده آقا كوچولو. هر چي مي كشم از همين. ازاين رويا كه………
( احساس درد مي كنه )
جوان : كه چي ؟ چرا به خودت فشار ميآري . گناه داره . عذاب مي كشه . در ضمن رويا حداقل واسه من يكي قشنگ بوده .
دختر : ولي واسه من نبود . اومد زود رفت . حالا تقريباً 9 ماهي مي شه كه دنبالش مي گردم .
جوان : خوب منم دنبالش مي گردم . راستي تو نديديش ؟
دختر : كي رو . اونم زده رفته .
جوان . بدم زده رفته .
دختر : همشون عين همن. تو چه بلايي سرت اومده ؟
جوان :دلم و روحم و دينم و آيينم و قسمم و . همه رو زده رفته.
دختر : بد عاشقي . نديدم . ولش كن . بچسب به زندگيت .
جوان : مطمئني نديديش؟
دختر : آره. نمي خواد نشوني بدي . منم خيلي دنبالش رفتم. نرسيدم . ولش كردم. سفيده مگه نه؟
جوان : آره . خيلي ـ
دختر : گشتم نبود. بگرد. ولي نيست. تا حالا گشنگي كشيدي اونقدر كه عشق و عاشقي و فراموش كني .
جوان : نه اونقدر. ولي بعضي وقتا آره .
دختر : ولي كار من گشنگي كشيدن.
جوان : خوب اينو بگو، بگو گشنته . فكر خودت نيستي نباش . فكر اون بدبخت باش.
دختر : كي. ايني كه نمي دونم كيه و از كجا اومده .
جوان : يعني چي ؟
دختر : 9 ماهه كه دارم مي گردم و پيداش نمي كنم . قرارمون اين نبود. داستان اين نبود. رؤيا صادق بود .
جوان : اي بابا. ننم ميگفت زناي دم زا حزيون مي گن نه اينجوري .
دختر : اره حزيون مي گم. كاش همش دروغ باشه . كاش آخري هيچ وقت روشن نمي شد . بازم ـــــــــــــ
جوان : بازم چي ؟
دختر : آقا شما كبريت سوخته نمي نخواي . به دردت نمي خوره. (يك مشت كبريت سوخته در منقل مي ريزد )
جوان : مسخره كردي ما رو آبجي. كبريت چيه كه سوختش چي باشه . تو اين زمونه جاي مجنون و ليلام عوض شده .
دختر : آره وقتي مجنون نباشه ليلا دلش و به همين كبريتا مي ده . اون وقته كه رويا مي شه كابوس . موهام و چي؟ موهام و نمي خري؟ تو رو جون عزيزات . تا حالا هيچ كس و قسم ندادم . از هيچكس كمك نخواستم .
جوان : اي بابا خانوم كوچولو . پول مي خواي بدم . البته ندارم كه بدم . اينجا هر كي سراغ ما ميآد عين خومونه. عاقل سراغ ما نمي آد ديونه ام زنجيرش رو پاره ميكنه و ميآد . من شاعرم خيلي باشم جيگركي. مو، واسه ننه نداشتم ببرم .
دختر : نه خير. مثل اينكه راه ما صراط مستقيميه كه هيچ وقت نفهميديم به كجا مي رسه .
جوان : خانوم جون . صراط مستقيمه همه ما و امثال ما ميخوره سينه قبرستون. البته دور از جون شما.
دختر‌ : پس بيا اين دل و قلوه ما رو بخر . فقط يه چيز بده كه اين دل ضعفه ما رو بندازه. به اندازه كافي همه تو زندگیمون ضرر میزنن.این یکی ام شده قوز بالا قوز . البته دیگه بهش عادت کردم . بعضی وقتا که می گیره، واسش اواز میخونم.
جوان : به فكر خودت نيستي به فكر اون طفل معصوم باش.اون چه گناهي كرده بدبخت. نه اومده . نه گفته . نه ديده . هم فوش مي شنوه . هم دل ضعفه مي كشه ، از ما بدتر .
دختر : خوب چي كار كنم ؟ بگم كيه ؟ چيه ؟ اصلاً نمي دونم قراره بياد يا نه . اصلاً من بيدارم يا توام رويايي. كاش زودتر تموم شه . شب يلدام بود تا حالا تموم شده بود . ما بس كه كابوس ديدم از بين همه اون كابوسا خوبش واسمون مي شه بوس . بوسيدن واسه ما يعني رويا . اگر بياد اولين كارم اينه كه ببوسمش. فكر كنم ديگه وقتشه .
جوان : پس انشاا... همين روزا كاكُلش رنگِ آفتاب مي بينه . آبجي نامحرمي ولي از دور فوت مي كنم بفهمي تو رويا نيستي .
دختر : نمي دونم شايد. ولي خدا نكنه واقعيت باشه . من از واقعيت بدم مياد. از رويام بدم مياد. من از همه چيزاي ديدني بدم مياد . كاش مي شد نديد و حس كرد . يا ديد و حس نكرد. من همه چيزو ديدم و حس كردم. يعني فكر مي كنم .
جوان : حالا اين قضيه، كيه و چيه . مگه قرار سگ باشه، دور از جون آدمِ ديگه.
دختر : ببينم. مگه خدا چند تاست ؟
جوان : استغفرا... . والله به ما كه گفتن يكي .
دختر : خوب پس همه ما يك خدا داريم ؟
جوان : بر منكرش لعنت .
دختر : پس چرا بين اين همه آدم من .
چجوان : چي تو ؟
دختر : اگه همه بلاهاي دنيا رو تقسيم كنن. بازم از همه بدترش سر من مياد.
جوان : يعني چي ؟
دختر : يعني اگه يه تاس با هزارتا پهلو درست كنن. موقع ريختن 13 به من ميفته . 40 به شما .
جوان : نه آبجي ما از شما بدتريم. باز خوبه مال شما 13 . حداقل يه چيزي هست. به ما كه هي يك مي افته هي يك . يكي نيست بگه بترك . چي شده آبجي؟ تعريف كن تا مام يه چيزي بياريم بخوري . دل ضعفه تو مارم به ضعف انداخت .(جوان مشغول كار مي شود.)
دختر : نمي دونم چند وقت پيش بود. اون شب هوا خيلي سرد بود . برفم مي اومد. طبق عادت و بدبختي هميشگي سر همون چهار راه با يه مشت كبريت جيني 12 تايي وايساده بودم. هر كاري كردم هيچ كس يه دونه ام نخريد . قسم ، آيه ، خدا، پيغمبر ، نون شبم جور نشد كه نشد . هر كي مي اومد مي گفت كبريتات نم كشيده . هر چي امتحان مي كردم براشون. روشن نمي شد . اخراي شب بود . سرما داشت اذيتم مي كرد. خواستم دوباره امتحان كنم. ببينم اگه همه كبريتام نم كشيده برگردم و تا صبح غُرغُراي دلمُ گوش بدم و درد دل كنم واسش .
جوان : خوب .
دختر : كبريتو در اوردم. كشيدم ـ
جوان : چي شد ؟
دختر : روشن شد .
جوان : مگه نم نكشيده بود ؟
دختر : چرا. ولي روشن شد . خوشحال شدم . گفتم حالا كه روشن شده بذار با اين يه ذره گرما حداقل خودمو گرم كنم . آوردمش نزديك، بهش خيره شدم، چشم تو چشم شعله كبريت بودم كه ديدم يكي داره بهم نگاه مي كنه .
جوان : كي؟ همون سفيده؟
دختر : كاش همون سفيده بود.
دختر : تا سر بلند كردم ديدم كبريت خاموش شد.
جوان : اِ . خوب كي بود. نفهميدي ؟‌
دختر : دوباره كبريت كشيدم . داغي شعله تو چشام . ريشه احساس تو چوب كبريتي بود كه تو دستم بود . ديدمش. يه جوون قد بلند و خوش تيپ . چه نگاه قشنگي داشت. صدام كرد. بهم گفت شازده خانوم . تا اومدم جوابش و بدم .
جوان : كبريت خاموش شد.
دختر : تا اونموقع هيچ كس انقدر با احترام صدام نكرده بود . دوباره زدم . ديدمش. خنديد. دست دراز كرد تا دستمو بگيره. حيا از دلم رفت. منم دست دراز كردم . دستشو گرفتم . چه دست گرمي داشت. حس دستش تو دستم . پام رفت پي روشني صورتش. نمي دونم چرا ؟! يه دفعه تمام وجودم و پُر كرد .
جوان : ‌دوباره كبريت زدي. ( غذا مي گذارد )
دختر : هنوز دستش تو دستم بود. منو كشيد به طرف خودش. انگاري اختيار من دست اون بود. اولين بار بود كه هر چي يكي ازم مي خواست مي شد . تو اون سرما گرماي آغوشش و احساس كردم .
جوان : ( سرفه مي كند )
دختر : صحنه ها پشت سر هم مي رفت. منم به شوق اون لحظه ها كبريتامو مي سوزوندم . كاش خودمو مي سوزوندم . كاش آتيش مي زدم زندگي مو. كاش اب ميريختم رو اون آتيشي كه همه چيمو سوزونده .
جوان : خوب تا اينجا كه چيزي نشده . كاش منم مي تونستم تو كبريت ببينمش. تو شعله شايد منم . ولش كن . بعدش؟
دختر : يخورده آب به من مي دي ـ
جوان : چند لحظه . بفرماييد شازده خانوم .
دختر : مرسي ( آب را مي خورد ) تا اون موقع يه همچين حسي نداشتم .تجربش واسم قشنگ بود . فقط يه كبريت برام مونده بود. زدم. تمام لذات جمع شد تو وجودم. براي يك لحظه فكر كردم كسي هستم .فكر كردم آدم شدم . فكر كردم همه چي مال منه. در حالي كه فقط اون مال من بود. تا اونموقع فكر مي كردم هر چي تو بغل منه مال منه . پس سفت گرفته بودمش تا از دستش ندم .
جوان : چي شد؟
دختر : هر چي گشتم كبريت ديگه ای پيدا نكردم . بعدشم ديگه هر چي كبريت زدم نديدمش . انگار رفته بود . نمي دونستم چي شده .
جوان : خوب مگه چي شده بود ؟‌
دختر : نبايد بايد شده بود!.
جوان : نه مگه ممكنه ؟
دختر : منم ميخوام همينو بدونم. مگه ممكنه . چرا اينجوري . چرا من. (ديوانه وار مي خندد ) ببينم تو كبريت داري ؟
جوان : صبر كن . بيا. بايد چندتايي داشته باشم . ( كبريت مي دهد دخترك مي كشد . و هر دو نگاه ميكنند )
دختر : نيست ولي پيداش مي كنم . مگه مي شه به همين راحتي. مگه مفته .
جوان : كجايه كاري خواهر. اينجا همه چي چسبيده به مفت . مفتِ مفت .
دختر : ( احساس درد مي كنه ) مثل اينكه وقتشه. ( ديوانه وار فرياد مي كشد .جوان هنوز خيره به كبريت )
جوان : ديدمش بيا نگاه كن.
دختر : نگاه كردن نمي خواد. ميشه حسش كرد .فقط خواهش مي كنم بگواونم منو حس كنه . فقط براي يه لحظه. شايد اون بدون چرا ؟
( كبريت خاموش مي شود درد اوج مي گيرد)
جوان : ( دخترك را بر روي ويلچر مي نشاند ) حيف نبود با اين كارت پاكي شعله رو زير سؤال بردي ؟
دختر :اصل اون كسيه كه شعله رو آفريد وگرنه شعله همون شعلس. اين پاكي من بود ( فرياد مي كشد ) نه به اين مفتي .
( دخترك را روي ويلچر مي نشاند و به بيرون مي برد صداي فرياد بلند و مضحكي مي آيد. جوان با يك قنداق پيچ وارد مي شود. قنداق را باز مي كند يك بقل سنبل گندم درون آن است. به حالت ديوانه وار فرياد مي كند . فردي كه روپوش سفید دارد وارد مي شود. گندم را از او مي گيرد و بر روي ويلچیر می گذارد و از صحنه خارج می شود . دوباره وارد میشود و جوان را به زور بر روی ویلچیر مینشاند. جوان هنوز در حال كنكاش است . كه باز هم سفيد پوش رد مي شود و او خيره بلند مي شود. )
جوان : اين روياي منه. تو، تو روياي مني. اين رویا رو تو سفيد كردي. مثل خودت. نرو. بمون. چقدر بيام تا بهت برسم. پا واسه رفتن ندارم بي انصاف. نكش بند دلم و كه وادارم مي كني سينه خيز بيام . اونقدر تو واقعيت ميام تا تو رويا به تو برسم . ببين كجام؟ اينا كين؟ همه تو رو مي شناسن و نمي دونن كي هستي.كجايي . مي خوام فقط مال من باشي. تمام عشقم و شعرموهمه مشقامم سياه قلمِ تو . نرو. بمون. بذار آروم بگيرم. مي خوامت حتي اگه سفيديت از سياهي دنيا برام كثيف تر باشه . مي خوامت. مي خوامت . اگر بگي چرا ؟ چهل ميليون سال، حتي خاكمم چله نشيني تو مي كنه. فقط بگو چرا ؟كي؟كجا؟.. عهد مي بندم تا وعده بدي، وعده . قربونيت مي كنم خودمو، تا بگي قربانگاهت كجاست . تو كدوم يلدا بايد دنبالت بگردم . بگو بگو ………..
( صداي صوتي شنيده مي شود . سه مرد وارد صحنه مي شوند . شخصي كه صوت مي زند صوت را رها كرده و شيپورش را مي دمد . )
عزت3: ( صداي شيپور ) جيگر (صداي شيپور ) جيگر . دل، دل، دل (صداي شيپور )
دل، دل، دل، دل، دل، دل، دل، دل، دل، دل. جيگر.
عزت2 : بوي نونُ بوي دوغ . عطر خوب ريحون . عطر ريحون، كنار دل و جيگر . با اينا گشنگيُ سر مي كنم . همين جا خستگيمُ در مي كنم .
عزت1 : خيلي خوب بابا بسه . ما كه مي خوايم بديم. حالا هر جا شما بگين. فقط جون دو تاتون هواي جيب مارم داشته باشين .
عزت2 : به فكر يك لقمم . يه لقمه از جيگر . يه سيخ معمولي . نه كم نه كه بيشتر .
عزت3: چي مي گي تو . بعد از اين همه سال دوباره اقا عزت لطف كرده مي خواد يه حالي بده. اونم تو بترك توش . من با 10 تاشم سير نمي شم . چي و يه سيخ .
عزت2: آره؟
عزت3 : آرماگدون .
عزت1 : كارد به اون شكمت بخوره. بخور تا از حلقت بزن بيرون .
عزت3 : آخ قربون اون سيبيلات . اي شكلات
عزت2 : اِ. پس داداش بده بياد.
جوان : چي بدم بياد ؟ ( جوان هنور هاج و واج است و دنبال چيزي مي گردد . )
عزت3 : كو . كوبيده كه نداري . خوب دل و جيگر ديگه داداش . ريحون نشه فراموش.
جوان : نه. شما ديگه نه. دست از سرم ور دارين.
عزت2 : با شما بودا. دست از سرش وردار .
عزت3 : اِ . شرمندتم. راست مي گي زشته .(دستش را از روي شلوارش بر مي دارد.)
عزت1 : ببينم مگه اين بساط مال تو نيست .
جوان : نه من شاعرم .
عزت2 : اِ . جون حاجي يه دو بيتي بيا حال كنيم .
جوان : نه.
عزت3 : زرشك . هنوز نبسته تو زد . خوب يه خورده محكم تر ببند عمو .
عزت1:خوب راست ميگه. اگه شاعري يه چيزي بخون.
جوان: قفل زد آن كه نمود در دلم راز نهان . گفت كه تو داغ بزن بر جگر عاشقان .
عزت3:( شيپور مي كشد)
عزت2: وايسا ببينم . پس منظورت اينكه جيگركي ام هستي .
جوان : شايد .
عزت3: پس زود باش ديگه از گشنگي مرديم.
عزت1: قبلش بگو . سيخي چند ؟
جوان: شما بخور . هر چي دادي قبول . بذار ما به كارمون برسيم .
عزت2: كارت چيه ؟
جوان: جوينده ام.
عزت3: جونده اي. ( چند سيخ را روي منقل مي گذارد )
عزت1: خفه .
عزت3: چشم آقا عزت .
عزت1: گفتي چي كاره اي؟
جوان: نمي دونم مي گردم .
عزت2: پس آقا عزت بذار بگرده . گم كنه انداخته گردن ما .
عزت3: ببينم چيه پول مولي . چيزيه .
جوان: نه سفيده .
عزت3: رو يا زير؟
جوان: نمي دونم. خودشم مثل چادرش سفيده.
عزت1: آدمه؟
جوان: شايد.
عزت2: خيلي وقته ديگه كسي دنبال اينجور چيزا نمي گرده .
عزت3: راستي. گفتي گشتن. يادته ما دنبال كار مي گشتيم . قرار شد بيايم وردست شما .
عزت2: گفتم صحبت مي كنم.
عزت3: خوب چي شد ؟
عزت2: هيچي هنوز جواب نيومده .
عزت3: اِي بابا . زودتر رديف كن مام بيايم. شاگردي تو مي كنيم ـ
عزت1: نگفته بودي دنبال كار مي گردي؟
عزت3: شرمندتم آقا عزت . راستي شما كه دوباره ايشالله مي خواي بري مأموريت . مي گي مأموريتم خيلي بزرگه. وردستي ،‌پادويي ،‌شاگردي چيزي نمي خواي ؟
عزت1: من نمي دونم هنوز مأموريتم چه فنتيه و دقيقاً چي هست .
عزت3: مگه مثل قبليا نيست .
عزت1: اگر مثل اونا باشه كه خوبه . مي ترسم همچين باشه كه نتونم از پسش بر بيام .
عزت2: اي بابا. كار آقا عزت نشد نداره. ديگه از خبر MasenGery سنگين تر كه نيست.
عزت1: نمي دونم. ولي اينجور كه بوش مي ياد...
عزت3: سوخت . سوخت . حواست كجاست . تو كاسبي يا من آخه .
جوان: كي به تو گفت دست بزني .
عزت3: تو
جوان: رو تو برم . ول كن بابا سوزونديش.
عزت3: دلت نسوزه . پولش و مي دم . غصت چيه .
جوان: غصه ام همونه كه دلم سوخته.
عزت2: ببينم داداش چته عاشقي ؟
جوان: نمي دونم . شايد بشه بهش گفت عشق ـ
عزت2: پس دل سوخته اي .
عزت3: نه همچينم نسوخته، برشته شده .
جوان: شايدم جيگرم نمي دونم.
عزت3: داداش سربه سر اين نذار. اين سيخ ، ميخش داغ كرده همه چيز و مي سوزونه .
عزت2: شما راحت باش . خوب مي خوريا .
عزت3: آره . اون خدا بيامرزم مي گفت .
عزت2: كي؟
عزت3: كيسه كشه. چی کار داری.
عزت2: هیچی. میگم بدی می خوریم.
عزت3: اره ؟
عزت2: آرمان . آرزو . رويا.
جوان: رويا . ببينم مال شما كه كثيف نيست؟
عزت1: چي مي گه اين. چي كثيف نيست ؟ بديد مام بلديم بخوريم .
عزت3: بفرما . شما امر كن . چي مي خوري ؟
عزت1: مثل اينكه اينجا تنها چيزي كه نسوخته قلوه است.
عزت3: خوشم مياد مي گيري . بفرما اينم كُليَتِه قلوه .(چند سیخ روی اتش می گذارد)
عزت2: پاره نشه؟
عزت3: چي؟
عزت2: بند دلت.
جوان:اگر خيلي بكشي، مي شه .
عزت3: منظور آقا دستمال بود نه كيسه .
جوان: من بند دلُ گفتم ـ
عزت2: نگو.
عزت1: ببين عمو. مال ما نه كثيفه ، نه مي شه . نه پاره است، نه بكشن پاره مي شه. ول مي كني.
عزت3: خونتو كثيف نكن آقا عزت. بخور خون سازه .
عزت1: ريحون مي دي. ( مي گيرد و نگاه مي كند ) چه بويي داره تازه است .
جوان: نگاش نكن. بخور. تو عمقش بري، توش مي موني بوي گُه مي گيري.
عزت2: اِ ؟؟؟
جوان: الاهيه.
عؤت3: هيس . حرفِ دهنتو بفهم ـ
جوان: چرا . جاي ازما بهترونه؟
عزت1: از تو و همه بهتر.
جوان: آخه.....
عزت2: كشش نده . بكشي در ميره تو صورتت.
عزت1: ولش كنيد . بخوريد بريم بابا همه كارامون مونده.
عزت2: راست مي گي آقا . چند تا پرونده دارم مونده رو زمين . بند گون خدا منتظرن . مي خوان ببينن چي بايد سفارش بدن.
عزت3: ديگه چي داره . تاج گل مي خوان و آرد و اينا . خوش بحالتون . ما كه ورم كرديم.
عزت1: چرا ورم ؟‌
عزت3: از بي كاري آقا عزت.
عزت2: شايدم كار هست، كار كن نيست .
عزت3: كنندش هست، كارگرش نيست.
جوان: چرا نمي ياي. بيا ديگه. بيا .
عزت3: بابا چي ميخواي ازش؟ ول كن ديگه.
عزت1: به ما ربطي نداره. خودتو درگير نكن.
عزت2: آقا عزت من مي خوام كمكش كنم.
عزت1: ول كن. پات مي نويسنا.
عزت2: عيب نداره .
عزت3:كله شقي نكن.
عزت2: مي خوام يه بار واسه دلم باشم.
جوان: راستي شما مي دونين كجا مي شه اطمينان كرد ؟
عزت1: اين تو راهم خراب مي كنه ها.
عزت2: نه بابا . آخرش جوابش مي مونه. اونم با خودم .
عزت3: همه چيزو نگي.
عزت2: حواسم هست . بعدم، همه چي رو نگم ؟
عزت3: هيچي بابا. هر جور راحتي.
عزت1: از ما گفتن . حالا هر جور راحتي.
عزت2: خوب. بگو ببينم تو چي مي گي ؟
جوان: كجا مي شه اطمينان كرد ؟
عزت2: اونجا .
جوان: اونجا كجاس ؟
عزت3: هم اونجا . حالا گفت كمك مي كنه گير نده كه .
عزت2: شما لطفاً پركن، بده پايين، ببند . اونجا همون جاس كه مي خواي. هر جا كه فكرشو بكني . هر جا كه راحتي .حالا بگو ببينم. دنبال چي مي گردي .
جوان: دنبال اوني كه از سياهم سفيد تر و از سفيدم سفيد تر.
عزت2: منظورت چيه . چه شكليِ؟
جوان: سفيده .
عزت2: همين. مي دونم سفيده . چيش سفيده؟
جوان: چادرش.
عزت2: پس اقايون رو اين حساب مي رن كنار. بايد زن باشه . آره؟
جوان: چي ؟
عزت2:زنه؟
جوان: نمي دونم. ولي شايد باشه.
عزت2: خوب. صورتش چه شكليه ؟
جوان: سفيده.
عزت2: چشاش چه رنگيه ؟
جوان:سفيده . اما چش سفيد نيست . اگر بود دفعه اول مي موند . بعد مي رفت و من مي فهميدم.
عزت2: موهاش چه رنگي ؟
جوان: سفيده. از همه سياها سفيد تر.
عزت2:قدش چه قده . بلنده، كوتاس؟
جوان:از كوه بلندتر و ازمژه كوتاهتر.
عزت2: پيره يا جوون؟
جوان: از مادر مهربون تر و از سخاوت دستاش مي لرزه . از غم روزگار شكستس و خميده. از زيبايي جونترين واز دلبري نازخَرترين . پير جوونه و جوون پير . مي ميره واسه زندگي و مي كشه واسه مرگ . اينا رو فهميدم . نديدم. اينا رو حس كردم .
عزت2:اينايي كه تو مي گي..... يه دقيقه صبر كن. آقا عزت موبايل تو ميدي .
عزت3: همراه .....
عزت1: بفرماييد . مراقب هزينه باش. راه داره sms بزن.
عزت3: پيام كوتاه ......
عزت2: ( با موبايل ) اَلو.. آقا يه همچين كسي كه اين گفت. يه خانوم. قراره بياد ؟ يعني خواهيم داشت . آها . پس تو پرونده ها ندارين. يعني دارين زن نيست . خوب حله . قربونت داداش . سلام برسون . بفرما آقا .
عزت1: قابل دار نيست .
عزت2: لازم دار نيست .
عزت3: كشش بده. تازه داره حال مي ده. رسيديم به خوش گوشت.
عزت2: خوب .
جوان: خوب چي؟ مي شناسيش؟ ديديش؟ مطمئنه ؟
عزت2: والا. اينجوري كه تو ميگي. من 4 نفرو مي شناسم با اين مشخصات. هم مي شناسم. هم ديدم .اما......
جوان: اما چي مطمئنه؟
عزت2: اونا آره. تو چي ؟
جوان: نمي دونم . اين قدرمي دونم. پاي هستا . هستيم . پاي نيستام . هستيم .
عزت2: خوب پس خوب گوش كن .
جوان: خيلي وقته كه تمام وجودم شده لاله اي كه تمام حرفا رو گوش ميده.
عزت2: اوليشون اوني بود كه آب آورده رو به اب نداد . مثل درختي كه پيوند چيز ديگري رو بهش بزنن. نشست و به بهترين نحو بزرگ كرد. وقتي ام كه فهميد حقِ رو نا حق نكرد و قبول كرد. ( صداي موسيقي ) سرشتش پاك بود كه پاكي بخشيد. تا پاكي چوب دستي و پاكتر كنه. تا پاك ترين ها سر تعظيم فرود بيارن. نا پاكي ها از بين برن . آخرشم از زور شكنجه و عذاب، معذب شد. ولي گفت و شنيد و نشست پاي اون چيزي كه دلش مي خواست و روحش مي گفت . خوب نگفتي همينه ؟
جوان: نمي دونم شايد باشه . بايد باشه . نبايد كه باشه . اگر باشه، بايد و نبايد. نمي دونم.
عزت2: دوميشون شنيد ولي گوش نكرد . بوجود آورد تا وجود داشته باشه. سكوت كرد تا همه بشنون.حقي بود كه مطمئن كرد نا حقي ديگران را. خواست كه باشه. دست كوچيكش و داد تا يد بيضا باشه.( صداي موسيقي ) بعدم همون قضيه شكنجه و عذاب و معذب بودن و قصه رفتن. خودشه ؟
جوان: نمي دونم . نبودنش قشنگه و بودنش قشنگتر . زيبايه كه زيبايي مي سازه . من بازم نمي دونم .
عزت2: اين يكي هر چيزي كه داشت داد .نپر سيد ولي اطمينان داشت . به راستي راست ها و راست شدن چپ ها. اول، بايد شد . بعد گفت: نبايد . قبول كرد. مقبول شد . پاي چيزي وايستاد كه باورش سخت بود . ولي ردش نكرد و تمام ثروتش و داد براي ابلاغ . ( صداي موسيقي) تمام چيز هاش و داد .از هيچ به همچي رسيد. دنيا رو داد. فهميد كه به اطمينان رسيد. پس آخرت حقش شد . حالا چي ؟
جوان: هيچي، هيچي كه همه چيزه . چيزي كه نمي دونم چه چيزه .مي تونه باشه . دليل بودنه. نمي دونم .
عزت2:اخريش دليل بودن و سِره وجود داشتن . وجودش باعث وجود كسي بود . بوده كسي باعث وجودش . و هر دو باعث وجود من و تو . سِره بودنه ضمير در وجودش بود. از دو پاك اصلي بوجود اومد. كه دليل وجود پاكي شد . (صداي موسقي ) دود و آتش و سيلي و زخم و پهلو وشكستن و رفتن. سخت بود براي عرش كه يك پايش و از دست بده. شكست و هيچ نگفت . نلرزيد تا بلرزيم .
جوان: زيبايي كه پاكي مياره. و دليل هر دوش، بودنه كسيه كه خواست بودن شد. و ندونستن ما. كاش مي فهميدم كه چي هست ته بودن و نفهميدن ما .
عزت2: اينم نبود .
جوان: بود، نبود .نبود، بود .
عزت2: اين چيزايي بود كه ما مي دونستيم . خلاصه شرمنده . خواستيم كمك كنيم . ديگه چيزي نمي دونم .
عزت3: منم ديگه نمي تونم . توپ .توپم.
عزت1: بيا منم بخور . كارد بخوره . گشنگيِ چند ساله بود ؟
عزت3: حسابشو نداشتم .
عزت1: خوب شد نرفتيم اون بالا بالاها . خونه خرابمون كردي .
عزت2: سهم ما .
عزت3: ته چاه . نبودي ميل شد .
عزت2: مرام تو . با مرام .
عزت1: آقايون چيزي ميل ندارن؟
عزت3: دمت گرم . حال دادي . خدا عزتت بده، با عزت .
عزت1:خدا شماها رو عزت بده . عزت، چيزي فهميد؟
عزت2: من گفتم . نمي دونم. بقيشم با خودشه .
عزت3: آخ ديگه ناي شيپور زدنم ندارم . الان چه مي چسبه سيگار .
عزت1: خوب داداش حساب ما چقدر شد ؟
جوان: چي ؟
عزت3: كرانچي . چقدر تقديمتون كنن .
جوان: هر چي حقمه كه نا حق نشه .
عزت1: اِ . پس بفرما اينم جيب ما . حق و ناحقش پاي شما .
عزت3: آقا عزت حال دادي ، مي خوام حال بدم بهت .
عزت1: شما عزت مايي .
عزت3: نوكرم. داداش وسيله نقليتُ قرض مي دي . (عزت را روي ويلچر مي نشاند و دوري در صحنه مي زنند هم زمان همه با هم ميخوانند و خارج مي شوند .
فردي كه روپوش سفید به تن دارد با ويلچير وارد مي شود و جوان را به زور روي آن مي نشاند . تقلاي جوان. سفيد پوش از روي صحنه رد مي شود. جوان از جا بر مي خيزد.)
جوان: بودن . نبودن. پاكي . سفيدي . زيبا. زيبايي . دونستن . نمي دونم . ميدونم دليل بودنم تويي. تويي كه اومدنت سِره رفتنته. جواب نرفتنت با من . يا بمون يا ولم كن. چي مي خواي ؟ چيزي ندارم كه طلب مي كني. يا بمون يا نيا . يا مياي نرو . معقول مي نوشتم. حتي اگر بلد نبودم بنويسم . حالا كه بلدم بنويسم بايد شدي كه تو رو بنويسم . نبايد شدي براي نوشتن ديگران. ولم كن . روحم شدي. دلم شدي. ولي نه نشدي... شدن ... بردي كه نياري. قبول كردم و دادم . پس چرا هي از جلوم ردشون مي كني؟ مي خواي عذابم بدي براي چيزاي كه از دست دادم. از دست ندادم. به دستت دادم. ولم كن . بذار بمونم تو حال خودم . تو حالي كه توي . تو خودي كه تويي. اگر نباشي، باشه بودنت ميشم. اگر باشي، نباشه رفتنت. دست از سرم وردار . دست از سرم وردار .
( جوان به زمين مي افتد و دست بر سر دارد . مردي با ويلچير وارد ميشود . روي ويلچير نشسته و قلم داني بر روي پا گذاشته است . )
مرد: چته ؟
جوان: هيچي .
مرد: شاعري ؟
جوان: نه
مرد: جيگركي ؟
جوان: نه
مرد: پس جيگركيه شاعري ؟
جوان: نه
مرد: شاعره جيگركي چه طور؟
جوان: آره ، آره . ول مي كني .
مرد: منم شاعرم. اما شاعر بي جيگر .
جوان: شاعري ؟
مرد: آره
جوان: مثل من . اما چرا بي چيگر ؟
مرد: چون هر چي دل و جيگر داشتم. پيش از اين تو نوشته هام خرج كردم.
جوان: جدي !! خوب چي شد ؟
مرد: هيچي هرچي خرج كرده بودم سوخت. بقيشم سوزوندن .
جوان: يعني چي ؟
مرد: زياد بهش فكر نكن . منم خودم تازه به اين نتيجه رسيدم . چرا ناراحتي؟
جوان: بزور مي شوننم . گمشده دارم . اطمينان ندارم.
مرد: يواش . يكي يكي .
جوان: راستي تو چرا نشستي ؟
مرد: مگه تو رو نشوندن ؟
جوان: چرا .
مرد: خوب منم نشوندن . ( بلند مي شود )
جوان: به زور؟
مرد: اولا آره. ولي الان خودم مي شينم. راحت ترم . گفتي گمشده داري ؟
جوان: آره تو نديديش؟
مرد: چه شكلي هست ؟
جوان: سفيده ، خيلي .
مرد: خيلي قبل ترا ديدمش . دنبالشم رفتم. دمدماي رسيدن چسبوندتم به انقدر سياهي .
جوان: چرا ؟‌
مرد: چون راهش دور بود . منم خسته بودم . بعد ها فهميدم كه خودم خواستم كه بچسبم بهش .
جوان: به چي؟ به سفيديه ؟
مرد: نه اونو نه . به انقدر سياهي . ولي تو بچسب بهش. سفت. مواظب باش گمش نكني .
جوان: تو تا حالا گمشده داشتي ؟
مرد: آره .
جوان: چي؟
مرد: همون چيزي كه اونقدر سياهي مي چسبه بهش. مام مي چسبيم به سياهيه و همه مون مي چسبيم به مفت .
جوان: هه با مزه است.
مرد: آره با مزه است. آدم مي چسبه به مفت. مي چسبوننش به مفت. ولي اوني كه تو دنبالشي تنها چيزيه كه آدم خودش مي چسبه بهش . بقيه رو مي چسبونن بهت .
جوان: آخه چرا ؟
مرد: انقدر نگو چرا ؟ چرا نداره . چون نبايد خيلي باشي. بايد كم باشي .
جوان: نمي فهمم چي مي گي .
مرد: مي فهمي . من با انقدر سياهي خيلي نوشتم . خيلي گفتم .تو با اون همه سفيدي كه مي گي خيلي بيشتر مي فهمي . مي بيني . مي نويسي . ميگي . پس بچسب بهش.
جوان: كاش نگيرن . كاش برسم . فكر مي كنم رسيدم . اما اون واي نميسه.
مرد: اگه نخواي نمي گيرن . اگه واسه، توام واي ميسي . اون مي خواد كه تو بري. براي همينه كه ميره .
جوان: اطمينان . مطمئن بودن چي مي شه .
مرد: اون هيچي . به هر چي اطمينان كني . مطمئنت مي كنه . من به سياهي اطمينان كردم . تو به سفيدي اطمينان مي كني .
جوان: اگر نرسيدم چي ؟
مرد: مي چسبي به سياهي، به مفت.
جوان: ولي من مفتي نچسبيدم بهش .
مرد: آره ولش نكن . ول كني مفتي مي چسبن بهت.
جوان: خوب حرف مي زني .
مرد: چون تو خوب ميگي .
جوان: نبايد ميشستي.
مرد: مي شوننت . دير يا زود .
جوان: نمي خوام .
مرد: خواستنت مهم نيست . تو مهم نيستي .
جوان: هستم .
مرد: مي خواي باشي باش . ولي با اون باش . ولش نكن . ولت نمي كنن .
جوان: چرا چسبيدي به سياهي .
مرد: وقتي ديگه سفيدي نيست . سياهي بهترين چيزه .
جوان: نيست..
مرد: هر جور راحتي . اميد وارم نرسي، به من برسي مي فهمي .
جوان: اميد وارم برسم. ولي نفهمم.
مرد: منم اميد وارم. ولي اطمينان نكن.
جوان: تو چي ميگي؟ چي مي خواي؟
مرد: هيچي مي خوام من نباشي.خودت باشي . نزديكاي رسيدني.
جوان: توام بودي.
مرد: آره.
جوان: چي شد؟
مرد: رفتنُ ول كردم. نوشتنُ گذاشتم. داغ زدنُ ول كردم. داغ شدم. چسبيدم به سياهي. اونم اِنقدش.
جوان: عوضش راحت شدي كه نوشتي .
مرد: اونموقعم راحت بودم . توام هستي .
جوان: بگم، بنويسم .
مرد: آره اما نه مفت . ارزش بده .
جوان: با چي . براي كي؟
مرد: با اين. براي خودت ، براي همه . (قلم دان را به او ميدهد)
جوان: اين چيه ؟
مرد: قبلاً خوب مي نوشت .
جوان: الانم مي نويسه .
مرد: بايد باهاش بنويسي . حداقل مطمئنم وسط راه نمي زارتت.
جوان: الان .
مرد: بنويس مي رسي . رسيدي بنويس . سياس ولي هر رنگي بخواي مي نويسه .
جوان: به تو مي شه اطمينان كرد .
مرد: نه . مطمئنت كردم .
جوان: اره .
مرد: مشكلت اينه كه به حرف اطمينان مي كني . به هيچي اطمينان نكن .
جوان: نمي شه .
مرد: بالاخره چيزي پيدا مي كني كه بهش اطمينان كني .
جوان: چي ؟
مرد: مي فهمي .
(فردي كه روپوش سفید به تن دارد وارد میشود . مرد را بر روي ویلچیر می نشاند و با خود بيرون مي برد .)
مرد: بچسب. نچسبي مي چسبن بهت .
جوان: مي خوام . يعني مي شه ؟
مرد: بايد بشه . برو. برو. نرسيدي بازم برو .
جوان: خسته شدم چقدر برم.رفتن، رفت، رفت، رو، رو، رو، رو
(فردی که روپوش سفید به تن دارد وارد مي شود و او را به زور روی ويلچير مي نشاند .) جوان: مي نويسم براي تو. فكر من دست تو . دست تو فكر تو . مي نويسم تا بخوانند براي خواندن مي نويسم. نرو . بايست. رفتنت دليل بر بودنت مي شود. پس ميام .
(سفيد پوش از صحنه رد مي شود. جوان چادراو را مي گيرد .)
نوشتم . اينه رسيدن . نرسيدن اين نيست . واي چه بوي ريحوني مياد . چادرت تو دستم. حس نرمي . رد نسيم رو صورتم. برق چشات تو چشمم . پا پس نكش. برو تا بيام . نمون تا بمونم . چه بوي ريحوني مياد . همه اينا رونوشتم . هنوز بوي ريحونت مياد . بخاطر همين بوه كه بازم مي نويسم .
نوشتم تا رسیدم . حس کردم . همه تنهائیامو پر کردی. همه بی مادریامو. میارزید به اون همه فوش. کاش همه غربتام با تو پرشه. ندیده و نبوده عاشقتم. عطر ریحونت بسه واسه همه بی کسیا و بی چیزیام .چادرت کافیه تا ادم پاکی پدرو نرمی مادر و حس کنه. همه کسم شدی. ولت نمیکنم. جون عزیزت ولم نکن.همه دنیام مال تو. فقط خودت مال من. نه. حست مال من ....چه حس نرمی . چه بوی ریحونی میاد.....
(صحنه تاريك و روشن ميشود.سفيدپوش رفته. جوان با چادري در دست روی صحنه دیده میشود.)

پایان


   ۱ خرداد ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۰

نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض