مقوله اخلاق و روشنفکری

پیش درآمدی بر مقوله اخلاق و روشنفکری:
بحث پيرامون اخلاق و روشنفكري گفتاري بسيار كلي ست كه شايد در عوض مقاله ، كتاب يا كتابهايي را براي تبارشناسي و بسط مسائل در ارتباط با آن بطلبد از طرفي ديگر از ديدگاه هاي گوناگون علومي نظير روان شناسي ، جامعه شناسي و... قابل بررسي و نقد بوده و آراي موازي و گاهي متضاد زيرشاخه هاي همين علوم به پيچيده تر شدن بحث مي انجامد پس اين مقاله نمي تواند چيزي جز نمايه اي كلي و جرقه اي براي بحث ها و كنكاش هاي بيشتر در اين مورد باشد!
فكر مي كنم قبل از آغاز هر بحثي در بخش نخست مقاله بايد به هم انديشي پيرامون كلمه « اخلاق » برسيم بسياري از انديشمندان تعريف اخلاق را از ديدگاه كلاسيك و مدرن يكي دانسته آن را در مقابل انديشه هاي پسامدرن قرار مي دهند اما ما سعي داريم در اينجا اخلاق را از منظرهاي كلاسيك ، مدرن و پسامدرن تفكيك كنيم:
اخلاق را مىتوان به مثابه الگوى رفتارى كه مبتنى بر ارزشهاى مطلق ناظر به خير و شر است، توصيف كرد. علم جامعهشناسى در سده گذشته بر اين اعتقاد بود كه ارزشها چيزهايى هستند كه افراد و نيروهاى اجتماعى را در جامعهاى ويژه ، در سطح اجتماعى به هم مىپيوندد. بر طبق اين ديدگاه جامعهشناسانه ، جامعه بدون نظام ارزشها موجوديت ندارد و لفظ اجتماع به معناى شركت در ارزشهاست. از اين ديدگاه ، نبود اخلاق مساوى است با زوال جامعه! اگر ما به دوران پيشاصنعتي نيز رجوع كنيم در هر خرده فرهنگ يا كلان فرهنگ حاكم بر قبايل و تمدنهاي گذشته نوعي ارزش گذاري حاكم بر تقابلهاي دودوديي مي بينيم رفتارهايي كه توسط جامعه پذيرفته شده و رفتارهايي كه به طرد او از جامعه مي انجامد! شايد حتي شدت عمل هايي كه در مقابل خارج شدن از هنجارهاي جامعه در آن زمان وجود داشته بسيار بيشتر از حال بوده است اما در دوره مدرن ، ما ظاهرا با آزادي هاي اخلاقي و حضور فرديت رو به رو هستيم در صورتي كه اگر دقيق تر بنگريم فرايندي عكس اتفاق افتاده است. در دنياي كلاسيك ما در واقع با چند قرارداد مشترك روبرو هستيم كه فرهنگ را شكل داده به اتحاد جامعه مي انجامد و به نوعي زبان مشتركي ايجاد مي كند كه جامعه را از ديگران مجزا مي كند همان كاري كه « توتم ها » در فرهنگهاي اوليه انجام مي دادند. اين رسم و رسومات با وجود سيطره اي كه بر تفكر خرده فرهنگها داشتند اما بسيار جنبه ي بيروني داشته و بيشتر به نوعي آداب و سنن مي مانند تا نوعي نظام ارزشگذاري دروني در ضمير ناخودآگاه فرد! اما در دوره مدرن امكان رسيدن به يك تئوري مطلق اخلاقي و ارزشي بررسي مي شود در واقع اخلاق و ارزش گذاري دودويي بر مبناي تقابلهايي نظير خوب/ بد ، زشت/ زيبا و... در همه امور به چشم مي خورد و فراروايتهايي نظير آزادي ، علم ، عقل ، دين و... چنان دروني شده اند كه فرد ، خود را جزئي از تفكر حاكم مي داند و هر گونه بي اخلاقي را نيز در چارچوب هاي همين فراروايت ها مرتكب مي شود.
فوكو در اين باره مي گويد: در واقع اخلاق مدرنیته خود را در قالب جدیدی قرار میدهد. بحثی كه فوكو مطرح میكند ارتباطي مستقیم پیدا میكند با تاویلی كه از مسیحیت دارد و اینكه مسیحیت در پي فلسفهی رواقی به نوعی بدن را تحت بندگی قرار مي دهد و میل را شخصی مي كند. به دنبال این مساله تنبیه و گناه اولیه میآید. فوكو شروع به كاركردن در باره ی یونانیان و رومیان باستان میكند و این موضوع را درمي يابد كه اخلاق رومی و یونانی با اخلاق مدرنها كاملا فرق دارد و ما در آنجا با فضائل روبرو هستیم و نه اخلاقی كه میخواهد جسم را به بندگي بكشد. او مي گويد كه «حس» باید مبنای اخلاقیات ما بشود و در مقالهی « نیچه، تبارشناسی و تاریخ » مینویسد كه جهان ما دیگر جهان پارادایمها نیست. ما به هر حال در این دنیا متولد شده ایم و در همین دنیا هم میمیریم، دنیاهای بهتری هم وجود ندارد و این جهان هم جهان خطرناكی است ولی همیشه این جهان خطرناك بوده و چیزی به نام اتوپیا ( آرمان شهر ) وجود ندارد ومدینهی فاضله نمیتواند مدل كنشی ما شود. افق ما یك افق بسته است!
دوران مدرن همان گونه كه پيش تر گفتيم با يكسان سازي پيوند خورده و سعي دارد ملغمه اي را به عنوان اخلاق مطلق به جوامع عرضه كند پروژه هايي نظير قانون حقوق بشر ، جهاني سازي و... دقيقا بازتاب چنين انديشه اي مي باشند. هر فراروايت ( كه به قول ليوتار از مهم ترين شاخصه هاي دوره ي مدرن مي باشد ) نوعي نظام ارزشي را ترسيم مي كند كه حركت در آن را تحت پروژه هاي روشنگري فرانسوي (دكارتي) ، آلماني (هگلي) و... توصيه كرده و قصد دارد خرده هاي فرهنگهاي بومي را در دل خود حل كند. حتي در اديان الهي نيز با وجود شاخه هاي مختلف و ديدگاه هاي گوناگون نوعي هم انديشي درباره يك فراروايت انكارناپذير نظير اخلاق وجود دارد مثلا براي واضح تر شدن موضوع به ديدگاه عالمان دونحله بزرگ در جهان اسلام، يعني معتزله و اشاعره اشاره ميكنم. از ديدگاه معتزله اگر يك چيز خوب است خودش خوب است و اگر بد است خودش بد است. معتزله مي گفتند كه امور، حسن و قبح ذاتي دارند ولي اشاعره معتقد بودند كه اگر يك چيز خوب است براي اين است كه خدا گفته كه خوب است. در ديدگاه معتزله حقوق ، بشري و الهي ندارد. مشخص است كه با وجود تفاوت هاي بنيادي كه در اين دو نحله به چشم مي خورد پيش فرضي ثابت و تغييرناپذير به نام اخلاق در هر دوي آنها وجود دارد!
با وجود اين شايد امروزه اكثريت معتقدند كه اخلاق ثابت (مطلق) نيست و همواره تحت نفوذ ارزشها و اعتقادات متفاوت ، تغيير مىكند. مطمئنا ، به نظر مىرسد كه بافت اجتماعى به دليل فقدان معيارهاى مطلق تحليل مىرود. اما صرف اين كه اين معيارها مطلوب ( براي بقاي جامعه ) به نظر آيند ، دليل كافى براى واقعى بودن آنها نيست. تنها در صورتى مىتوان آنها را پذيرفت كه ما كاملا متقاعد شده باشيم كه آنها در واقع وجود دارند. در واقع پست مدرنيسم به اخلاق ، نگاهى غيرجزم انديشانه و غيربنيادگرايانه دارد. پسامدرنيسم با ازميان بردن هرگونه مطلق نگري نوعي نسبي گرايي را در تمامي امور حكم فرما مي كند كه نسبي گرايي اخلاقي نيز يكي از آن موارد است يك مثال ساده براي بررسي وضعيت كلاسيك ، مدرن و پسامدرن مساله همجنسگرايي است كه در طول ساليان و قرنهاي گذشته نگره اخلاقي به آن هميشه درآميخته با بي اخلاقي بوده است در اروپا تا قبل از قرون وسطا هم جنسگرايی به طور عمده توسط مسيحيت تحمل و يا به کل ناديده گرفته می شد.( وانمودي از وضعيت كلاسيك) اما پس از قرن ۱۲ميلادی موضع گيری منفی و تنفر از هم جنسگرايی در اروپا ريشه گرفت و در سرتاسر موسسات مذهبی و سکولار اروپا گسترش پيدا کرد. محکوم کردن هم جنسگرايی به عنوان عملی «غير طبيعي» مقبوليتی عمومی يافت که تا به امروز ادامه دارد. تعليمات مذهبی به زودی وجاهت قانونی يافت. بسياری از مستعمرات آ مريکايی همجنسگرايی را به عنوان جرم جنايی شناختند تا جايی که در نقاطی مجازات اعدام در پی داشت.(وانمودي از وضعيت مدرن) انجمن روانشناسان آمریکا ( American Psychiatric Association ) در سال۱۹۸۶ میلادی هم جنسگرایي را از ليست بيماری های روانی حذف کرد و در پي بسياري از نظريه ها باعث ايجاد قانون ها و نظامهاي دروني اخلاقي جديد در کشورهايي شد که زوج هاي همجنسگرا را به رسميت مي شناسند اما در همين حال در اكثر كشورها اين مساله تابويي در حدّ زنا با محارم بود(وانمودي از وضعيت پسامدرن) .
در اينجا مساله اي قابل طرح وجود دارد و آن اين است كه نسبي بودن اخلاق آيا قابل تعميم به همه امور مي باشد؟! در واقع ما در خود مذهب حكمي تحت عنوان « دفع افسد به كمك فساد » داريم كه به نوعي نسبي بودن اخلاق را تاييد مي كند اما آيا همين نسبي بودن همه امور خود امري مطلق و نوعي مطلق گرايي نمي باشد؟! عده اي اين مساله را مطرح مي كنند كه نسبي گرايي اخلاقي فقط در جاهايي مجاز مي باشد كه مساله ، شخصي بوده و منافع ديگري را دربرنگيرد حال مي توان اين نكته را مطرح كرد كه آيا اصلا مساله شخصي وجود دارد يا تنها تفاوت در مستقيم يا غيرمستقيم بودن اثر كنش بر اجتماع و انسانهاي ديگر مي باشد؟! اما از طرفي ديگر تفاوتهاي فرهنگي و تناقضات نظام هاي ارزشي و اخلاقي در مكانهاي مختلف و همچنين مكانهاي ثابت و زمانهاي متغير تاييدي بر مدعاي نسبي گرايي ست همان جور كه حتي اسلام نيز قتل را در جايي كه به عنوان قصاص يا جهاد مطرح مي شود مجاز مي داند.
حال با اين شناخت لغزنده و پارادوكسيكال از مقوله اخلاق مي توانيم با ديدي بازتر به مقوله روشنفكري و اخلاق بپردازيم:
ادوارد سعيد مي گويد: روشنفكر از كوه يا منبر بالا نمي رود تا از فراز آنها سخنوري كند، صداي روشنفكر تنها اما پرطنين است. آن هم فقط به اين دليل كه خودش را آزادانه با واقعيت جنبشي، با آرزوهاي ملتي و با جستجوي همگاني آرماني مشترك پيوند مي دهد. همانجور كه در جمله بالا مي بينيد روشنفكري پديده اي مدرن و محصول جريانات روشنگري فرانسوي بوده كه اتفاقا روشنفكري ايراني نيز بسيار تحت تاثير جريان روشنفكري فرانسوي بوده اند. هرچند اگر ما بخواهيم روشنفكر امروز ايران را با يك روشنفكر فرانسوي يا ايتاليايي مقايسه كنيم، حتي با روشنفكر ماقبل كمونيسم در غرب، مشاهده ميكنيم كه هنوز برخي از روشنفكران ايراني، دچار خرافات ، دچار يك نوع پوپوليسم و توده گرايي هستند. براي برخي از آنها ، قدرتهاي سياسي جذابيتهايي دارد كه الزاما براي روشنفكران غربي مثل ادوارد سعيد ، ندارد. چرا كه مساله مهم براي روشنفكر غربي ، مبارزه براي حقيقت است. روشنفكر، نتيجه روند مدرنيته است! ارتباط هميشگي روشنفكران با مباحثي نظير دموكراسي ، حقوق بشر و ... نيز تاييدي بر اين مدّعاست پس اگر ما مي خواهيم به مبحث اخلاق بپردازيم منظور نظر ما اخلاق مدرن مي باشد كه در آن نظامي ارزشمند و بنيادگراي اخلاقي را شاهد هستيم وگرنه روشنفكران پسامدرن فرانسوي در دورههای گوناگون قرن بیستم از آرزوی بزرگ ایجاد مذاهب سكولار جدید در قالب فاشیسم یا كمونیسم به افول بتها و پیامبران روشنفكری رسیدند. ژان فرانسوا لیوتار معتقد است ما به دورانی رسیده ایم كه هیچ گونه نگرش كلان دیگری وجود ندارد ما فقط در جهانی هستیم كه بازیهای كلانی انجام شود. از نظر لیوتار سرانجام عقلگرایی دورهی روشنگری به « آشوییتس » منتهی میشود. او مي گويد كه پسامدرنها چیزی جز پسامدرن به ما پیشنهاد نمیكنند و پروژهی فلسفهی سیاسی برای روشنفكری ندارند و تنها كاری كه میتوانیم بكنیم این است كه دربارهی بحرانها و چالشهای مدرنیته بیاندیشیم.
روشنفكر امروز به عنوان يك واكنش به سالها استفادهي ابزاري از اخلاق ، طبيعتا جرياني ضد تمام شعارهاي اخلاقي و ارزشي را دنبال مي كند در واقع وقتي كه نظاره گر آن باشيم كه كساني با نام ارزشهاي انساني و اخلاق در عمل ضد اين ارزشها عمل كنند، طبيعي است كه نسبت به آن ارزشها نيز شك ايجاد بشود و گريز از آنها پديد بيايد. با نگاهي به روشنفكري در غرب ميبينيم كه با همه ستيزهايي كه در دههي هفتاد با اخلاق و ارزشهاي سرمايه داري و ترازهاي غربي ايجاد شد و با وجود آنكه روشنفكري غربي ايدئولوژي و آرمانهاي بورژوازي كشورهاي خود را افشا و ضد آنها حركت كرد اما درنهايت اخلاق را به طور مطلق رد نكردند و حتي شاهد هستيم كه جريانهاي قدرتمند ضد جنگ و حركتهاي اعتراضي سبز، اعم از حفظ محيط زيست و مبارزه با سلاح ها و آزمايشهاي اتمي، هم از جريانهاي روشنفكري غرب سرچشمه ميگيرد.
در باب ارتباط اخلاق با هنر هم عده زيادي قائل به استقلال هنر از اخلاق هستند و آن را به هيچ وجه « ابزار » آموزه هاى اخلاقى نمى دانند. البته اين استقلال لزوما مرادف تباين و تباعد نيست. به نظر آنها نقطه تلاقى هنر و اخلاق در هدف نهايى اى است كه دنبال مى كنند و آن عبارت است از « طلب كمال » ، منتها « مسير » رسيدن به « كمال » متفاوت است؛ اخلاق از مسير الزام و حكم به كمال مى رسد و هنر از طريق « زيبايى » و ستايش « موثر » آن! روشنفكر مدرن هم در آثار خويش و هم در كنش هايي كه در مواجهه با اجتماع دارد داراي نوعي قيد اخلاقي ست برعكس روشنفكران پسامدرن كه هيچ خط قرمزي را چه در متن و چه در زندگي اجتماعي برنمي تابند؛ اما متاسفانه مي بينيم كه هنرمندان مدرني كه در آثارشان مستقيم و غيرمستقيم با اخلاق گرايي بنيادين طرف هستيم خود در كردار اجتماعي شان تركيبي پارادوكسيكال و طنزآلود از تضاد شخصيت و متن را ارائه مي دهند و سند زنده اي از گزاره هاي پارادوكسيكال و مرگ مؤلف و ديگر نظريه هاي پسامدرن هستند!
بسياري از اين هنرمندان به مطرح كردن اين ايده مي پردازند كه متن ما از خود ما منفك بوده و نقد مدرن ديگر احوال هنرمند را دربرنگرفته و پژوهشي « متن مدار » مي باشد. البته اين دوستان از ياد مي برند كه يكي از شناسه هاي مدرنيته الگوسازي مي باشد كه اين مساله در مد ، ستاره سازي و... ديده مي شود هنرمندان مدرن به كمك ژورناليسم كه خود مخلوق مدرنيته مي باشد به حاشيه اي دائمي از آثار خويش بدل شده اند و در كنار آنها به اثرگذاري بر ضمير ناخودآگاه مخاطب عام و خاص مشغول مي باشند. حال اين روشنفكر كه در سخنراني ها ، فيلم ها ، اشعار و... خويش با تاثيرگذاري هاي مستقيم و غيرمستقيم در درجات مختلف نمادينه شدن بر ضمير خودآگاه و ناخودآگاه مخاطبان نوعي آرمان را مطرح مي كند با كنش هاي ظاهرا شخصي خويش در جهت عكس اين فرايند قدم برمي دارد. اين تعامل مخصوصا بر روشنفكران و هنرمندان جوان تر اثر بسياري دارد به گونه اي كه بسياري از آنان كه تحت تاثير ايدئولوژي ها و هنر فرد مورد بحث قرار مي گيرند به نوعي همانندسازي ناخودآگاه حتي در ريزترين جزئيات رفتار هنرمند دست مي زنند كه در اكثر موارد جنبه منفي آن بر جنبه مثبت آن پيشي مي گيرد. البته اين همانندسازي هميشه آشكار نبوده و در چند مرحله تغيير و سازگاري با بستر شخصيت فرد پذيرنده موجب فرايندهايي تازه و غير قابل پيش بيني مي گردد!
در واقع به کارگيري واژه هایی که غیر اخلاقی نامیده میشوند ، همیشه نشان دهنده خروج روشنفكر از دایره اخلاق نیست و چه بسا به منزله نقد اخلاق جامعه باشد اما عمل غيراخلاقي متناسب يا نامتناسب با محتواي آثار لزوما كاركردي منفي داشته و پيام خود را به مخاطب انتقال مي دهد! پس وقتي ما در مورد روشنفكري و اخلاق مدرن به بحث مي پردازيم مي توانيم حضور مؤلف را از ظاهر كلامش ممتازتر كنيم همانگونه كه گاهي در مثنوي معنوي و... به اين عبور از خط قرمزها برمي خوريم اما نمي توانيم اثربخشي غيراخلاقي براي آن متصور باشيم. در ضمن در هنرهايي مانند موسيقي باز هم نقش هنرمند و كنش هاي ظاهرا شخصي او بيشتر مي شود زيرا اصولا ملاك صحيحي براي تعيين بار اخلاقي در خود اثر وجود ندارد!!
در انتهاي مقاله از نقد و نتيجه گيري طفره مي روم و سعي دارم اين ديدگاههاي مختلف و گاهي متناقض به صورت روايت هايي موازي در كنار هم در ذهن مخاطب شكل ببندند همان گونه كه حقيقت همه چيز هست و هيچ چيز نيست؛ اما شايد همه اين حرفها و بحثها تنها براي آن باشد كه روشنفكر گاهي نيز از بالا به خويش بنگرد و فراتر از همه مكتبها و ايدئولوژي به نقد خويش بنشيند...
مهدي موسوي
۱ خرداد ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۴
سلام تمامن خوندم .
مقاله جالبي بود من شخصا استفاده كردم و ممنون از زحمتي كه كشيدين
سلام دوست عزیز ... مقاله ی شما رو خوندم . نکته ای که به نظرم رسید و فکر میکنم این بود که ای کاش ابتدا تعریفی از روشنفکر و اخلاق ازسویه های مختلف ارایه میدادیدو... هانطور که میدانید روشنفکری که در قرن گذشه در اروپا حضور داشته دقیقن با خصوصیات و نوع جامعه و حکومت موجود همراه بوده و به گونه ای دیگر روشنفکر در غرب مذهب گریز ی و جهان وطنی را در راستای تفکرات خود داشته و این مسیله مطمیین بر می گرد به اوضاع و احوال آن زمان و... در ضمن وبلاگ شما بسیار دیر باز میشه و نظر خواهی هاتون هم که اصلن وا نمی شه ...بهر حال ...سلام یعنی خداحافظ
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
ابتدا غزل سرا بگو دیکته اخلاغ با کدام ق؟ وپیش از آن دیکته شئر و شائر با کدام ع؟؟؟؟ و نازل تر از تمامی اینها دیکته انثان با کدام س تندرست تر است از برای این مقاله و تو! این آخری را نیز غلط گیری کنید هم بدک نیست ! دیکته قزل با کدام غ ونهایتا پصط مدرنیثم با چه.....????..!!...